3- Evasion
lυĸa«من میتونم تنها دوست خوبت باشم. قول میدم بهت.»
«حرفم واضحه. میتونیم دوست باشیم.»
از دیروز حرفای پسر توی گوشش میپیچید. به نظرش هیچ دلیلی وجود نداشت که سوبین بخواد باهاش ارتباط برقرار کنه و به اصطلاح -دوست-باشه.
ساعد دست راستش رو روی پیشونیش گذاشت و به مبل تکیه داد. نیشخندی زد و گفت:
-"میخوای دوست خوبم باشی؟.."
نفس عمیقی کشید و با نیش باز ادامه داد:
-"شبیه بچهها رفتار میکنه. مزخرف.."
از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
دیروز از دانشگاه زودتر در اومده بود و تو یکی از کلاساش شرکت نکرد. هیچ علاقهای به درس خوندن نداشت. فقط برای اینکه خودشو مشغول کنه به دانشگاه میرفت.
هودی سفیدش با شلوارک مشکیش که به قهوهای میزد رو پوشید و از خونه خارج شد.
*****
-"سوبیناا.."
گوشی رو با دست دیگهش گرفت و با لبخند جواب دختر رو داد:
-"ههرین.. خوبی؟ کاری داشتی؟"
دختر نفس عمیقی کشید و با لحن بانمکی گفت:
-"حتما باید کاری داشته باشم که زنگ بزنم؟"
سوبین خنده مصلحتی سر داد و دستش رو پشت گردنش برد.
ههرین وقتی جوابی از سوبین نشنید، ادامه داد:
-"هی.. بیکاری؟"
-"تقریبا.. داشتم کارای دانشگاه انجام میدادم."
-"اممم.. میای بریم بیرون؟"
سوبین نفس عمیقی کشید و مدادی که دستش بود رو روی کتابش رها کرد.
-"درسم هنوز تموم نشده."
-"هی! همین درسا رو منم دارم! بعدا میتونیم باهم انجامش بدیم."
چشماشو برا چند ثانیه بست و پوفی کرد.
-"میای؟ امروز که دانشگاه نداشتیم.. پس بیا همو ببینیم!"
سوبین در حالی که صندلی رو عقب میکشید، از جاش بلند شد و به سمت کمد لباساش رفت.
-"باشه.. میام."
صدای دختر رو از پشت تلفن شنید که از شدت خوشحالی تقریبا جیغ میزد.
-"سوبینا.. یه کافه میشناسم. آدرسشو بهت میفرستم. میبینمت اونجا.. فعلا!"
با صدای قطع شدن تلفنش، گوشی رو روی تخت پرت کرد و در کمد رو باز کرد.
تیشرت سفید و شلوار نیمبگ مشکیش رو پوشید و از اتاق خارج شد.
*****
بعد از چهل دقیقه بالاخره تونست کافهای که ههرین گفته بود رو پیدا کنه.
از دیروز یکم عصبی بود ولی خودش هم دلیلش رو نمیدونست.
-"سوبیناا.."
صدای ههرین رو شنید و نگاهش رو برگردوند به سمتش. لبخند کوتاهی بهش زد. به طرف میز رفت و صندلی رو عقب کشید و روش نشست.
ههرین هر دو دستشو زیر چونهاش گذاشت و در حالی که سرش رو یکم کج کرده بود، به سوبین زل زد.
سوبین که از این نگاهای طولانی مدت ههرین معذب میشد، نگاهش رو به سمت دیگهای داد و با انگشت اشارهش پشت سر هم به میز ضربه میزد.
-"اوپا.."
بار دیگه با حرف ههرین متعجب شد ولی بیتفاوت سرش رو بالا گرفت و به دختر چشم دوخت.
-"مشکلی هست؟ از دیروز اینطوری هستی."
مشکل؟ چی باید میگفت؟ استرس درساشو داشت؟ رفتارای دختر رو مخش بود؟ یا...
-"چیزی نیست."
لبخند تصنعی به دختر تحویل داد و تکیهش رو به صندلی بیشتر کرد.
-"اوپا.."
بازم این کلمه. هیچوقت خوشش نمیومد یه دختر اینطوری صداش کنه. چند ثانیه چشماش رو روی هم فشار داد و دست به سینه نشست.
-"هی.. دوست نداری اینطوری صدات میزنم؟"
سوبین لبخندی به دختر تحویل داد و گفت:
-"مشکلی نیست.. ولی میتونی اسم خودمم بگی.."
بعد از اومدن گارسن، مکالمهشون قطع شد و هردو نگاهشونو به پسر جوون دادن.
-"چی میل دارین؟"
-"من شیک توتفرنگی میخوام."
در حالی که لبخند دندوننمایی رو لباش داشت، گفت.
-"آمریکانو.."
گارسن بعد ثبت سفارش اون دو نفر، میز رو ترک کرد.
چند دقیقه گذشته بود و حالا سفارشاشون رو آورده بودن.
-"نمیدونستم آمریکانو دوست داری! آخه اونموقع تو سلف.."
-"خوشم میاد."
ههرین میتونست حس کنه که سوبین با هرروز فرق داره.
لبخند کوتاهی زد و شروع به خوردن شیک توتفرنگیش کرد.
گوشی رو درآورد و به ساعت نگاه کرد. کلافه بود. دوست نداشت الان اینجا باشه. نی آمریکانو رو تو دهنش گذاشت و به صفحه گوشی خیره شد.
-"ههرین شی.."
ههرین سرشو بالا گرفت و به پسر خیره شد.
-"شاید بهتر باشه من برم."
ههرین لب پایینشو جلو داد و ناامیدانه به سوبین نگاه کرد.
-"چرا؟"
لبخند کوتاهی تحویل دختر داد:
-"یکم کارم زیاده. باید انجامشون بدم."
از جاش بلند شد و به سمت در خروجی رفت. وسط راه وایستاد و به طرف دختر برگشت:
-"بعدا پول اینو پس میدم."
به آیس آمریکانو اشاره کرد و از کافه خارج شد.
لبخند ههرین کامل محو شده بود. دلیل این رفتارای سوبین رو درک نمیکرد.
-"روانی."
پوفی کرد و مشتش رو آروم روی میز کوبید و به صندلی تکیه داد.
با این کار فقط میخواست ههرین رو بپیچونه. اون دختر عجیب بود و با رفتاراش اعصاب سوبین رو خورد میکرد. هیچوقت نمیتونست جذب همچین آدمی بشه. دست خودش نبود. میدونست که ههرین با این رفتاراش سعی داشت جلب توجه کنه. ولی سوبین هیچ علاقهای به اینجور رفتارا نداشت.
دستش رو سمت موهای مشکیش برد و اونارو از جلو چشماش کنار کشید.
توی راه، چشمش به پارک روبهرو خیابون افتاد و به سمتش رفت.
بعد از رد کردن خیابون، وارد پارک شد و به طرف یکی از نیمکتا رفت تا بشینه.
به نیمکت تکیه داد و گوشیش رو از جیبش درآورد.
چند دقیقه با گوشیش مشغول شد و بعد، از جاش بلند شد و شروع به راه رفتن کرد.
همینطور که داشت رد میشد، پسری رو دید که روی یکی از نیمکتا نشسته بود. هودی سفید و شلوارک مشکی رنگی تنش بود و هدفون سفیدی روی گوشهاش داشت و با گوشی ور میرفت.
بعد کمی دقت، متوجه شد که یونجونه. نمیدونست چه واکنشی نشون بده. با دیدن پسر، خوشحال شده بود و همینطور حس عجیبی داشت.
-"هــی.."
میدونست که هدفون داره و نمیشنوه. رفت و جلوی پسر وایستاد. در حالی که دستاش تو جیبش بود، سمت چپ بدنش خم شد و به چشمای پسر زل زد.
یونجون که توجهش جلب شد، هدفون رو دور گردنش انداخت و با نگاهی متعجب به سوبین زل زد.
سوبین صاف وایستاد و به چشمای یونجون خیره شد.
حالت صورت یونجون یک لحظهای خنثی شد و نگاهی به سر تا پای سوبین انداخت.
-"احمقی مگه؟"
بدون توجه به حرفش روی نیمکت کنارش نشست و با لبخند احمقانه-از نظر یونجون- که روی لبش بود بهش زل زد.
-"چی میخوای؟"
-"از دیدنم خوشحال نشدی؟"
یونجون پشت چشمی بهش نازک کرد و بدون ذرهای مکث جوابشو داد:
-"نه."
سوبین نفس عمیقی کشید و تکیهشو به نیمکت بیشتر کرد:
-"من خوشحال شدم. حوصلم سر رفته بود. باورم نمیشه تو رو اینجا دیدم."
یونجون سرش رو بالا پایین کرد و گفت:
-"اوهوم.. منم حوصلم سر رفته بود. به خاطر همین اومدم اینجا که یکم از فضای مزخرف دانشگاه و دانــشـجـوهـاش راحت شم!"
در حالی که نگاهش رو به سر تا پای سوبین میداد، با لحن محکم و طعنهآمیزی گفت.
لبخند سوبین محو شد؛ چینی به ابروهاش داد:
-"یاا.. اول به جثهت نگاه بنداز بعد همچین حرفایی رو بزن."
یونجون گوشی رو گذاشت تو جیبش و با حرص سمت سوبین برگشت و پوزخندی بهش تحویل داد:
-"مثل بچه پنج سالههایی حرف میزنی که سعی دارن تو دعوا با همکلاسیشون برنده بشن."
دست به سینه نشست و چشماشو ریز کرد و با دقت به چشمای یونجون نگاه کرد:
-"با بچههای کوچیک مثل خودشون رفتار میکنن."
بازم نیشخند زد و دستش رو بین موهاش برد و جواب داد:
-"چوی سوبین.. تو مهد کودک بهت یاد ندادن با بزرگترت چطوری رفتار کنی؟"
-"نه.. تنها چیزی که اونجا یاد گرفتم دعوا کردن بود."
با نگاه خالی از حسی بهش گفت.
یونجون از حرص دستاشو مشت کرد و دندوناشو به هم فشرد.
کولهش رو از رو نیمکت برداشت و از جاش پاشد.
-"منو باش نشستم با این الدنگ بحث میکنم."
زیرلب با حرص زمزمه کرد.
میخواست از کنارش رد بشه ولی با بالا اومدن پای چپ سوبین و مانع شدن تو راهش، سر جاش وایستاد.
چشماش از حرص درشت شدن. نگاهش رو از پای سوبین گرفت و به چشماش زل زد.
-"گفتی ازم بزرگتری؟"
با سر، حرفش رو تایید کرد:
-"خب..؟ الان خواستی درازی پاتو نشون بدی؟"
بحث کردن با این پسر براش واقعا جالب و سرگرم کننده بود. با جوابایی که یونجون بهش میداد، سخت بود خندهش رو مهار کنه.
-"از کجا میدونی؟ اینکه ازم بزرگتری؟"
از جاش بلند شد و روبهروی پسر وایستاد.
خیلی به هم نزدیک بودن. سوبین صاف به چشمای یونجون زل زده بود.
بعد از چندبار پلک زدن، نگاهش رو از پسر قدبلندتر دزدید و به زمین چشم دوخت.
-"مگه مهمه؟"
با گفتن این جمله، به سمت مخالف برگشت و خواست از اونجا بره.
فقط دو قدم دور شده بود که دست سوبین رو دور مچ دستش حس کرد. سر جاش وایستاد و نگاهش رو به دستش داد.
-"چته؟ چی میخوای؟"
آب دهنش رو قورت داد و لب پایینش رو بین دندوناش گرفت.
دوست نداشت کسی انقد راحت بهش دست بزنه. حتی اگه لمس کوتاه و معمولی باشه.
-"طفره نرو."
بعد شنیدن این حرف از سوبین، مچ دستش رو از بین دست سوبین رها کرد و به سمتش برگشت:
-"چرا؟ چه مشکلی داری؟"
نگاهش رو پسر قفل شد. هیچ لبخندی روی لبش نبود و قیافهش کاملا جدی بود.
با لحن خونسردی جواب یونجون رو داد:
-"تو چطور؟ تو چه مشکلی داری؟"
نیشخندی زد و نگاهش رو از پسر قدبلند تر دزدید:
-"ربطی بهت نداره."
بیاعتنا از کنار پسر رد شد؛ کنارش وایستاد و گفت:
-"دیگه باهام کاری نداشته باش. اینطوری راحت نیستم."
بغض عجیبی راه گلوش رو گرفت و سریع از موقعیتش دور شد.