آی مردم
سه ماه بعد از اشغال ایران توسط نیروی متفقین در ۱۳۲۰نیما یوشیج شعری نوشت و برای نجات یک غریق، مردم را صدا زد. آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید، یک نفر در آب دارد میسپارد جان. یک نفر دارد که دستوپای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
نیما از مردمی که بر ساحل آرام نشستهاند میخواهد ببینند که یک زندگی دارد میان امواج سهمگین بیهوده جان میدهد. نمیگوید بروید او را نجات دهید، دعا بخوانید، گریه کنید یا از شرم بمیرید که نظارهگرید. فقط تکرار میکند که یک نفر دارد میمیرد. وضعیت غریق را توصیف میکند و میگوید او کمک میخواهد.
شعر در نگاه اول عجیب به نظر میرسد. اصلا چرا به جماعتی که در ساحل نشستهاند و غریق در میدان دیدشان است باید گفت ببینید یک نفر دارد غرق میشود. آنها که بساطشان را لب دریا پهن کردهاند و به چشمانداز آبی بیکران نگاه میکنند چه بخواهند و چه نخواهند در میدان دیدشان آدمی را میبینند که گاهی سرش، گاهی پایش از آب بیرون میآید. حتی آنها که پشت به دریا نشستهاند هم اگرچه ردیابهای بیناییشان نمیتواند اعلام کند کسی دارد در آب جان میسپارد اما ردیاب شنوایی صدای کمکخواستن او را ضبط میکند.
دیدنی که نیما از آن حرف میزند دیدن ناگزیر نیست. او از دیدن و شنیدنی حرف میزند که در آن عاملیتی وجود دارد. دیدنِ ناگزیر خنثیست. بدون عاملیت است. از اینرو دادهها در ذهن صرفا به یک گزاره خبری تبدیل میشود. یک انسان دارد در دریا غرق میشود. اما میشود طور دیگری هم دید؛ دیدنی که دادهها را به شیوهای متفاوت ترجمه میکند. ای انسان یک نفر دارد در آب جان میدهد و تو آن کسی هستی که باید به کمکش بروی.
چرا باید؟ شاید چون کسی شناگر ماهریست و میتواند غریق را نجات دهد، شاید چون انسانبودن یعنی کمک به همنوع، شاید چون انسانبودن حکم میکند در مقابل جاندادن بیهوده آدمها بایستیم حتی اگر موفق به نجات آنها نشویم، شاید چون خدایمان چنین گفته، شاید چون نمیتوانیم بعدها وجدانمان را از سرزنش دائم خودمان بازداریم. شاید چون این کار به زندگی ما معنی میدهد و نمیگذارد دست به خودکشی بزنیم. شاید چون فکر میکنیم روزی نوبت ما هم خواهد رسید. روزی ما غریق خواهیم بود و چه ترسناک است لحظهای سر از آب بیرون بیاوریم، فریاد بزنیم آی آدمها و کسی نباشد که شتابان به سویمان بیاید.
چه کسی این باید را تعریف میکند؟ هر کسی خودش. شاید به همین دلیل است که نیما برای کسی تعیین تکلیف نمیکند چه باید بکند. او فقط میگوید ببین.
عاملیت پشت یک باید شکل میگیرد و بایدها را نگرشها میسازند. نگرش چیست؟ نگرش مجموعه پاسخهای هر کس به سه پرسش بنیادین است. جهان چگونه جاییست. من کیستم. و نسبت من با جهان چیست. نسبت من با جهان یعنی زندگی. وقتی میگوییم زندگی چیست در واقع میپرسیم نسبت من با جهان چیست. زندگی که تعریف شد بایدها از دلش بیرون میآید. در واقع بایدها زندگی را آنطور که تعریف میکنیم محقق میکنند.
از دید کسی سه پرسش بنیادین ممکن است اینطور پاسخ بگیرد: جهان جاییست برای لذت بردن. من کسی هستم که میتواند اشکال مختلفی از لذت را تجربه کند. زندگی اینست که در فرصت تکرارنشدنیام حداکثر لذتهای جهان را بچشم. چنین آدمی احتمالا آن لحظه که چشمش به تقلای قربانی میافتد دلش به درد میآید. اما در لحظه هجوم هراس مرگ آنچه به آن فکر میکند نه نجات غریق که نگرانی از این موضوع است که زمان کوتاه است و هنوز لذتهای زیادی هست که او تجربه نکرده. در نگاه یکی دیگر ممکن است سه پرسش اینطور پاسخ بگیرد که جهان جاییست برای عینیت بخشیدن به رویاهای انسانی. من کسی هستم که رویای زیستن در جامعهای را در سر میپروانم که در آن همه انسانها فرصت برابر برای زندگی دارند. نسبت من با جهان اینست که رویایم را زندگی کنم و آنجایی که فرصت زندگی از کسی سلب میشود به او برای بازپسگیریاش کمک کنم. چنین آدمی شاید آن لحظه که چشمش به غریق میافتد تن به آب بزند تا فرصت زندگی را به او بازگرداند.
پیدا کردن نگرش فردی کار سادهای نیست. نیاز به فلسفیدن دارد. به همین دلیل هم عاملیت داشتن ساده نیست. عاملیت نه به این معنی که فقط حرکتی انجام دهیم. به این معنی که میدانیم چه میکنیم و چرا میکنیم. میدانیم چه میکنیم و مسئولیتش را میپذیریم. و مهمتر از همه میدانیم آنچه انجام میدهیم یعنی بهتمامی زندگیکردن.
نویسندگان، شاعران و فیلسوفها کارشان کشف و بهنمایشگذاشتن نگرشهاست. آنها کمک میکنند شما نگرش شخصیتان را بیرون بکشید یا حتی به نگرش یک نظامفکری بپیوندید. فروغ در شعر تولدی دیگر میگوید زندگی آن لحظه مسدودیست که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد و در آن حسیاست که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت. برای فروغ جهان فرصتهای کوتاه سیرابشدن از عشق است. به همین دلیل هم او در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست میتواند با دلی که باندازه یک عشق است به بهانه ساده خوشبختی خود بنگرد و از بودن سرشار شود. تعریف او از زندگی بایدهایش هم میسازد. باید زندگی او ساختن فرصتهایی برای سیرابشدن از عشق است. مهم نیست طوفان است یا ابرهای سیاه بر فراز شهر ایستادهاند. او میگوید دستهایم را در باغچه میکارم. سبز خواهد شد میدانم میدانم میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریام تخم خواهند گذاشت. فروغ امید دارد بتواند به دستهایش فرصت ویرانشدن در لحظه تولد جوجههای پرستو را بدهد.
شاملو نگرش متفاوتی را به نمایش میگذارد. در شعر در آستانه میگوید انسانزاده است تجسد وظیفه است. توان دوستداشتن و دوست داشتهشدن، توان شنفتن، توان دیدن و گفتن. توان جلیل به دوش بردن بار امانت. در ادامه میگوید دستان بستهام آزاد نبود تا هرچشمانداز را به جان برکشم، هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده. اما او تا جایی که دستانش باز بوده این کار را انجام داده. او به تمامی زندگی کرده و همین میشود که در آستانه مرگ میگوید فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت. به جان منتپذیرم و حقگزارم.
نگرشها همیشه هم انقدر شاعرانه و بلندپروازانه نیستند. هدایت در رمان حاجیآقا نگرش حاجی را تعریف میکند. بازاری گردنکلفتی که معاملات کلان انجام میدهد، قاچاق میکند، مقاطعهکار و اجارهدار است و همانموقع که نیما مردم را صدا میزند در فکر اینست نماینده مجلس شود. حاجیآقا به پسرش میگوید توی دنیا دو طبقه مردم هستند: بچاپ و چاپیده. اگر نمیخواهی جز چاپیدهها باشی سعی کن که بچاپی. زندگی از دید حاجیآقا چاپیدن است و محققشدن چاپیدن بایدهایی دارد. سواد زیادی لازم نیست، فقط سر درس حساب و سیاق دقت کن. چهارعمل اصلی را یاد که گرفتی کافیست تا بتوانی حساب و کتاب را نگه داری. باید کاسبی را یاد بگیری. سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام کن. حق خودت را بگیر، از فحش و تحقیر نترس. از این در بیرونت انداختند از در دیگر با لبخند وارد شو. فهمیدی؟ پررو، وقیح و بیسواد.
اینروزها بسیاری از ما میپرسیم چه باید کرد. بسیاری میگوییم باید عاملیت داشته باشیم اما نمیدانیم دقیقا چطور. بسیاریمان امید را گم کردهایم و مضطرب میخواهیم حتی شده تکهای از امید از دسترفته را باز گردانیم. دلایلی زیادی میتواند توضیح دهد چرا نمیدانیم چه باید بکنیم، چرا عاملیت نداریم یا چرا امید ناگهان ناپدید شده. در کنار آن دلایل، یک دلیل هم میتواند این باشد که نگرشمان میلنگد. در دهههای گذشته چه در ایران و چه در جهان متفکران کنار گذاشته شدهاند، هر بایدی به هیولایی به نام ایدئولوژی تبدیل شده، هر پایبندی به یک چارچوب فکری شده است دگم بودن، هر گفتگویی در یک چارچوب فکری شده است به رخکشیدن سواد، اما جهان بدون معنایی که ما به آن میبخشیم چیزی نیست جز مجموعهای از اشیا و تصادفات. این معنابخشی اگرچه محدودکننده است اما عامل حرکت هم هست. بدون معنابخشی به جهان ما غریقی خواهیم بود که لابلای موجهای چه باید بکنیم، به چه امید ببندیم یا چطور دوام بیاوریم دستوپا میزنیم و چشم میدوزیم به آنکه در ساحل نشسته و بساط دلگشا دارد.