آنها زنده می‌مانند تا به زنده‌ماندنشان ادامه دهند

آنها زنده می‌مانند تا به زنده‌ماندنشان ادامه دهند





به گمانم مرگ ملت‌ها و بازگشت‌ناپذیری به زندگی جایی رقم می‌خورد که مردمی می‌پذیرند زندگی‌شان صرفا برای بقاست؛ زندگی می‌کنند تا زنده بمانند و زنده می‌مانند تا به زنده‌ماندنشان ادامه دهند. انسان تنها موجودی بر این کره خاکی‌ست که می‌تواند برای چیزی فراتر از بقا زندگی کند. او از لحظه‌ای که از صرف بقا می‌گذرد تخیلش به کار می‌افتد، به جهان و زندگی معنا می‌دهد، تلاش می‌کند جهان را به کنترل خودش درآورد یا لااقل به راحتی تن به کنترل‌شدن ندهد. 

اما چطور می‌شود خسته، گرسنه، سرکوب‌شده و بدون چشم‌انداز به چیزی فراتر از بقا فکر کرد. این سوالی‌ست که احتمالا ظرف یک و نیم قرن اخیر میلیون‌ها نفر در غرب آسیا از شمالی‌ترین تا جنوبی‌ترین نقطه آن بارها از خود پرسیده‌اند. چطور می‌شود تا حد کرمی که میان خاک می‌لولد و وقت خطر خودش را به مردن می‌زند سقوط نکرد. الکساندر سولژنتسین یکی از کسانی‌ست که برای این سوال پاسخی دارد. نوولای یک روز از زندگی ایوان‌ دنیسوویچ داستان مردی‌ است که در گولاک‌های شمال روسیه زندانی‌ ابدی‌ست. ده سال از زندگی‌اش را در زندان گذرانده و سه هزار و ششصد روز دیگر از اسارتش مانده است. اما او می‌داند کمتر کسی از گولاک‌ها زنده بیرون می‌رود. دردناک‌تر اینکه می‌داند اگر هم زنده بماند فقط به یک زندانی رهاشده تبدیل می‌شود. اردوگاه دیگر غذا و جای خوابش را تامین نمی‌کند اما جهان غیرزندانی هم با او بیگانه است. او می‌داند در خوش‌بینانه‌ترین حالت انسانی خواهد بود که هر روز باید با یک لاقبا و شکمی گرسنه در اردوگاه‌های کار اجباری، به عنوان کارگر آزاد! کاری به ظاهر غیراجباری انجام دهد تا لقمه‌ای نان و سرپناهی در همان نزدیکی برای خودش دست‌وپا کند. 

وضعیت ایوان شوخوف، قهرمان داستان مانند همه زندانیان دیگر به طرز وحشت‌آوری دردناک‌ است. زندانی هیچ احترامی ندارد. پیوسته مورد ظلم واقع می‌شود. حقش خورده و دزدیده می‌شود. زندانی یک عدد است. عددی که سهمش از زندگی فقط دو کاسه آش در روز، یک تکه نان و چند دقیقه استراحت در ساعت ناهار است. او حتی برای همان دو کاسه آش هم باید بجنگد. نباید نگهبان‌ها را عصبانی نکند، نباید با هم‌بندی‌هایش دربیفتد و باید چهارچشمی مواظب آشپز باشد که به هزار بهانه از سهم یک ملاقه آش او می‌زند. در زندان همه تهدیدند، هیچکس قابل اعتماد نیست. در زندان از هم‌بندی‌ات که مثل تو مورد ظلم واقع شده همانقدر ممکن است آسیب ببینی که از بالادستی‌ها. 

اما آنچه زندان را تحمل‌ناپذیر می‌کند روزمره طاقت‌فرسا نیست، انسان به طرز عجیبی می‌تواند شرایط محیطی سخت را تاب بیاورد. چیزی که زندانی را به عنوان یک انسان از بین می‌برد گرفتارشدن در وضعیتی‌ست که می‌پذیرد به عنوان انسان مطلقا هیچ اختیاری ندارد. زندان یعنی جایی که هیچ انتخابی از خودت نداری و تنها کاری که از تو برمی‌آید دست‌وپا زدن لابه‌لای خطوط قرمز برای بقاست.

چطور زندانی را به این نقطه تسلیم ذهنی می‌رسانند. شوخوف جایی درداستان می‌گوید کاری می‌کنند که زندانی فرصتی برای فکر آزاد نداشته باشد “زندانی حتی فکر و خیالش هم آزاد نیست و مدام گرفتار یک فکر سمج است. آیا آنها نانی را که لای تشک پنهان کرده‌ام پیدا می‌کنند؟ اسم مرا در فهرست بیماران وارد می‌کنند؟ ناخدا را به حبس مجرد می‌برند؟ سزار آن زیرپیراهن پشمی را از کجا آورده بود؟ حتما سبیل کسی را توی آن انبار چرب کرده.“ آیا راهی وجود دارد که زندانی درگیر این افکار سمج نشود؟ سولژنیتسین می‌گوید بله البته که وجود دارد و می‌گذارد دو شخصیت داستانش دو شکل رستگاری در زندان را به زیبایی به تصویر بکشند. 

ایوان شوخوف احساسات و افکار پیچیده ندارد. روستایی‌ست و شکل زندگی ساده‌اش در یک فضای کوچک دنیای او را هم ساده کرده است. با این حال شوخوف دیسیپلینی سفت‌وسخت برای زندگی دارد. او حاضر نیست برای چیزی گردن کج کند و حاضر نیست کاری را نصفه‌‌ونیمه انجام دهد. بایدهای شوخوف را ایدئولوژی و مذهبی دیکته نکرده است، بایدهای او استثنا هم ندارند. او مستقل از اینکه کجاست و برای که کار می‌کند، کارش را به بهترین شکل انجام می‌دهد و برای به دست‌آوردن چیزهای ساده‌ای مانند یک نخ سیگار عزت‌مندانه تلاش می‌کند و منتظر می‌ماند در مقابل آنچه کرده دستمزدش را دریافت کند؛ اتفاقی که الزاما هم نمی‌افتد. اما مهم‌تر از همه هربار که آنچه می‌خواهد بدون گردن‌کج‌کردن به دست می‌آورد، هربار کاری را به بهترین شکل ممکن تمام می‌کند شعف همه وجودش را فرامی‌گیرد؛ شعف ناشی از زندگی‌کردن، شعف ناشی از تن‌ندادن به بایدهای اردوگاه. 

در کنار شوخوف داستان قهرمان دومی هم دارد. تیورین آدم خوش‌فکر و توانایی‌ست. همین امر سبب می‌شود سرگروه دسته‌ شوخوف شود. او برای آسایش دسته‌اش همه‌کار می‌کند. به هر دری می‌زند تا دسته‌اش را از کارهای طاقت‌فرسا نجات دهد، نمی‌گذارد نگهبان‌ها به راحتی کسی از دسته‌اش را به انفرادی ببرند. او در حد توانش همه آنچه در زندان له و کوبیده می‌شود را زنده می‌کند؛ احترام به آدم‌های دسته‌اش، مراقبت از آنها، آدم حساب‌کردنشان، اینکه آنها چیزی بیشتر از یک عددند. او برای دسته‌اش امکانی فراهم می‌آورد هرچند اندک که انسانی زیستن را تجربه کنند.

تیورین می‌تواند خودش را از نفرت ویرانگر نجات بدهد چون به منبع بی‌پایانی از انرژی حیات متصل است. انرژیی که باور به یک مفهوم برای او می‌سازد. جایی از داستان تیورین کنار ناخدا که زندانی تازه‌واردی‌ست و قواعد زنده‌ماندن در زندان را نمی‌داند نشسته و برای او داستان زندگی‌اش را می‌گوید. او به عشق وطن به ارتش سرخ پیوسته، برای کشورش جنگیده اما جایی که مشخص می‌شود پدرش خرده‌بورژوایی در دهکده‌ای کوچک بوده او را محاکمه می‌کنند. او به عنوان خائن از ارتش اخراج می‌شود. حتی آخرین وعده غذا را هم از او دریغ می‌کنند. او گرسنه و تشنه، بدون یک پاپاسی در جیبش آواره می‌شود و سر از گولاک درمی‌آورد. تیورین ماجرا را بدون آه و ناله تعریف می‌کند. او یکی‌ست در میان میلیون‌ها نفری که بی‌دلیل از حق زندگی شرافتمندانه محروم شده‌اند. از خانواده‌اش جدا شده، شانس تجربه عشق و زندگیی آرام را از دست داده‌. زندانی شده. او همه اینها را تعریف می‌کند، خمیازه‌ای می‌کشد و رو به دسته‌اش که بهت‌زده به ناکامی زندگی او می‌اندیشند می‌گوید “مهم نیست، بچه‌ها! نیروگاه هم انگار که خانه خودمان است. شماها که باید ملات درست کنید بهتره دست به کار بشید. منتظر سوت نمانید.“ تیورین درکی از خانه (وطن) دارد که هیچ استالینی نمی‌تواند آن را از او بدزدد و هیچ ارتش سرخی نمی‌تواند او را از عاشقانه ساختن این خانه محروم کند. 

آدم‌هایی مثل شوخوف و تیورین را نمی‌شود زندانی کرد. شوخوف در اردوگاهی که ظاهرا هر امکان انتخابی از آدم‌ها گرفته شده برای خودش امکان انتخاب خلق می‌کند. انتخاب اینکه خواسته‌هایش را بدون گردن کج‌کردن به دست بیاورد. تیورین این انتخاب را خلق می‌کند که به دسته‌اش میزانی از کرامت انسانی را بازگرداند. علاوه‌براین باور شوخوف به ارزش کار درست و گدایی‌نکردن و عشق تیورین به مفهومی به نام وطن سبب می‌شود این دو نفر بازیگر چرخه ویرانی نشوند. 

داستان حوالی سالهایی اتفاق می‌افتد که استالین بر سر کار است و اردوگاه‌های کار اجباری پر از مردانی که استالین زندگی‌شان را ویران کرده است. ویرانی چیز وحشتناکی‌ست. نه فقط چون زندگی را از بین می‌برد، بلکه چون خشم و نفرتی در دل قربانی می‌سازد که قربانی خود تبدیل به ویرانگر کوچکی می‌شود؛ آدم‌هایی که با خرابکاری‌های کوچک، اهمال‌کاری‌های کوچک، چوب‌لای‌چرخ‌گذاشتن‌های کوچک انتقامشان را از سیستم می‌گیرند. این آدم‌ها اگرچه خودشان را مخالف و مقابل سیستمی می‌بینند که زندگی‌شان را ویران کرده اما درعمل همان کاری را می‌کنند که سیستم در حال انجامش بوده است. شوخوف و تیورین این چرخه معیوب را متوقف می‌کنند. ذهن آنها آنقدر با ارزش‌های خودشان و مفاهیم‌شان پر شده که دیگر جایی برای تسخیر شدن با افکار سمج پیش‌پاافتاده زندان ندارد و همین مسئله زندگی آنها را از فروکاسته‌شدن به بقا نجات می‌دهد. آنها در دل زندانی که ابدی‌ بودن خود را تحمیل می‌کند، نه تنها انتخاب را تخیل می‌کنند که می‌توانند آن را تا حدی زندگی کنند. تاحدی چیز کمی نیست، لااقل نه از دید نویسنده‌ای که میراث‌دار صدها سال سلطنت مطلق تزارها و انقلابی ناکام و خونین است. 


 


Report Page