یکی برای همه، همه برای یکی
پنجمین روز جنگ اول تصمیم گرفتیم از تهران برویم. عین میخواست بماند، من نمیتوانستم به این سوال جواب دهم که تحمل اضطراب حملههای مداوم و بیزمان، بیخوابی، و توقف کامل نوشتن کتابی که تازه شروعش کرده بودم و نیازمند تمرکز بود چه کمکی میتوانست به من و ما به عنوان یک جامعه بکند. نه در حلقه امدادرسانی بودم، نه کمکهای اولیه میدانستم، نه در طول آن پنج روز به شبکهای وصل شده بودم که به من بگوید میتوانی با خرید مایحتاج فلان سالمند به او کمک کنی یا مانع از خودکشی فلان جوانی شوی که فروپاشی روانی او را تا مرز جنون برده. شهر را ترک کردیم و من علاوه بر یادداشتهای تحقیق، کامپیوترم و چمدانی کوچک برای سفری ده روزه، کوهی از عذابوجدان و شماتت را هم با خودم بردم.
ترسیده بودم و هیچ توجیهی نمیتوانست این حقیقت را کمرنگ کند که من تصمیم گرفته بودم خودم و عزیزانم را، فقط خودم و عزیزانم را، از آسیب حفظ کنم. همان روزی که تهران را ترک کردیم چند کوچه بالاتر از خانه مورد اصابت موشک قرار گرفت. خبرش را ک به من داد. تهران بود و در شرایط جنگی در آمادهباش برای بازکردن مسیرهای مسدود شده و پاک کردن معابر از تکههای ریز و درشتی از شیشه و سنگ و آهن و گوشت سوخته که انفجار مثل بارانی آنها را بر محله مورد اصابت قرار گرفته فرو میریخت. ک البته کارش این نبود. ک سی سال با روح و جانش از جنگلهای تهران مراقب کرده است. ک هنوز در شرایط غیرجنگی مسئولیتش مراقبت از سبزترین زندههای این شهر است. ک سری به خانه ما میزند. میگوید نگران نباشم. میگوید خانه آسیبی ندیده و پنجرهها هم سر جایش است. بغضم میترکد. میگویم از اینکه آدم بزدل و خودخواهی هستم حالم از خودم به هم میخورد. ک میخندد. ”دیوونه شدی. میموندی چی میشد. فقط اگه خونهت رو میزدن کار امدادرسانها رو سخت میکردی. مگه قراره آمار کشتهها رو بالا ببریم. منم مجبور نبودم، نمیموندم. منطقیه. الان که وقت احساساتی شدن نیست.“ میپرسم واقعا به حرفی که میزند باور دارد، میگوید معلوم است که باور دارد اما معلوم نبود. اصلا معلوم نبود.
غیر از ک شمار معدودی از دوستانم تهران ماندهاند. ح پیغام میدهد که تهران است و اگر کاری در تهران دارم یا بستگانم نیاز به چیزی دارند داوطلب کمک است. خ پزشک اورژانس یکی از بیمارستانهای دولتیست. چند پیامک بینمان رد و بدل میشود. میپرسم خوبی. میگوید خوب است. خ میتوانست پزشک بیمارستانی خصوصی باشد و زندگی آرامی را بگذراند اما انتخاب کرده در بخش دولتی بماند و در یکی از شلوغترین اورژانسهای تهران کار کند.
جنگ هفت روز دیگر ادامه پیدا میکند. من هفت روز مینویسم، با آرامش میخوابم و در گشتوگذار در کوچهپسکوچههای بومهن و رودهن متوجه میشوم جنگزده بودن یعنی چه. متوجه میشوم تهرانی بودن هم یعنی چه. متوجه میشوم اصلا عجیب نیست درحالیکه شهری زیر بمباران است، پنجاه کیلومتر دورتر کافهها پر باشد و بساط جوجهکباب و حواشیاش به راه. قصاب بومهن به شوخی میگوید همیشه به کام شما یه بار هم برهکشون ما. در صف نانوایی سه مرد در مورد دختران تهرانی حرف میزنند، رفتی اونور؟ اوف چه هلوییهایی، همه، و با دستهایش دو نیمکره میسازد، بیرون، بیرونها. خندههایشان تصویر کیفور چندشآور پشت نگاهشان را به رخم میکشد و بوی اضطراب و اندوه آن روزهایِ جدالِ بر سر یک حق را به خاطرم میآورد. من البته مسنتر از آنم که نمایندهای از آن دختران باشم با اینحال در صف نانوایی وصله ناجورم و این از ظاهرم پیداست. و پیداست که بلند حرف میزنند تا من بشنوم. ترکیبی از بغض و انزجار بر آن عذابوجدان و شماتت سوار میشود. انزجار از تبعیضی که از من نفرتی در دل هموطن من ساخته است. تبعیضی که سبب شده او در این لحظه از دستوپا زدن من، از نیازمند و آوارهشدنم لذت ببرد و اندوهم از اینکه همواره مخالف این تبعیض بودهام. خودم قربانی شکل دیگری از تبعیضم؛ تبعیضی که از چهار سال پیش مبارزهای هر روزه را رقم زد و این مردان چشمدریده چه میدانند ما چه اضطرابی را تحمل کردیم و میکنیم. و استیصالم، استیصالم از اینکه تلاش سی سال گذشتهام در آموزش، و نوشتن از همه این تبعیضها به همان اندازه بیوزن و بیاثر بوده که گذشتن شهابسنگی از کنار منظومه شمسی.
آتشبس میشود. ما دوباره جمع میشویم اما جنگ رنگ جسم و روان ما را تغییر داده است. در اولین جمعشدن بعد از جنگ متوجه میشوم چهره ف التهاب خفیفی پیدا کرده است. ف دوران درمان سرطان را میگذراند. درمانی که با جنگ به دلیل توقف ورود دارویش نیمهکاره مانده. فکر میکنم التهاب چهرهاش بابت بیماریست اما بقیه که از راه میرسند میبینم همه کموبیش پوستی ملتهب و برافروخته دارند. انگار یکراست از سر دعوایی خیابانی سر کلاس آمده باشند. به صرافت میافتم خودم را در آینه نگاه کنم. سلولسلول بدنمان از دهها حس متناقض، از غم، از استیصال ملتهب است. سلولسلول بدنمان در رعشه فشارهاییست که تمامی ندارد، فشار محاصرهای همه جانبه؛ بیخیالی شهرهایی که جنگ ندیده، نفرت حاشیهنشینهای درمانده، تورم لجام گسیخته و صدها دهان کفکرده عربدهکش که آن سوی مرزها به زبان من، به زبان لالاییهای مشترک کودکیمان برکوس جنگ میکوبند و آوارگی و مرگ مرا طلب میکنند.
حرف میزنیم. از تجربه جنگ، تجربه جنگزدگی، تجربه تهران خالی، از دلگیر بودنش، از اینکه مهم بود آدمها در شهر بمانند یا نه که ناگهان خ میگوید ”من واقعا اذیت شدم شهر خالی شد. من تو اون بیمارستان تنها مونده بودم. پشتم خالی شده بود.حتی رییس بخش رفتهبود.“ خون در رگم منجمد میشود و خطوط درد چهره خ در لحظهای که میگوید تنها مانده میچسبد پس وجدانم.
دوباره جنگ میشود. نه اسفند ساعت دهوده دقیقه خانهمان میلرزد و من از پشت پنجره بهتزده چشم میدوزم به ستون دود سیاه خشمگینی که از خیابان جنوبی خانهمان بلند شده است. به کشور من، به شهر من، به خانه من تجاوز میشود. آنهم در روزهایی که به قول فروغ قلب من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانهای بود که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند.
ما میمانیم. بین من و عین حتی جملهای رد و بدل نمیشود که بسنجیم ماندن بهتر است یا رفتن. ماندن مفیدتر است یا رفتن. ماندن عاقلانهتر است یا رفتن. میمانیم چون به رفتن فکر نمیکنیم. چون نمیشود اجازه داد یک مشت دهان باز دریده برای یک عمر تلاش ما، برای زندگی ما، برای رویاهای ما تصمیم بگیرند.
راههای ارتباطی محدود است، پیامکهابه کمک میآیند. پیامکهایی که با دو دلی میپرسند میمانی؟ آنهایی که میمانند کم نیستند. بعضیها دلیل میآوردند. حساب کردم دیدم احتمال اینکه تو جاده تصادف کنم و بمیرم از احتمال اینکه تو شهری با این وسعت بمیرم کمتره .. خونه ما جایی نیست که تهدید جدی باشه .. آخه چند وقت بریم؟حالا صبر میکنیم همون عید میریم که استراحت هم بکنیم .. والا پدر و مادرم رو نمیتونم ببرم .. تحت درمانم باید بمونم .. نمیترسم. کمکم در تکرار سوال جوابها عوض میشود. نمیتونم، توان رفتن ندارم، روانم داغونه.. نمیخوام آواره بشم .. ترجیح میدم تو خونهم بمیرم دیگه تو سنی نیستم از اول بسازم .. جایی ندارم برم.. برام مهم نیست بمیرم یا بمونم.
پایان هفته اول جنگ تقریبا آنهایی که میخواستند بروند رفتند. شکل پیامکها و گفتگوهای روی پلاتفرمهای داخلی عوض میشود. صدای انفجار که بلند میشد درجا پیامها میرسید. خوبی؟ کمکم پیامها بلندتر شد. خوبی؟ طرف شما بود؟ حالا میتوانستیم از شدت صدا تشخیص دهیم محل اصابت چقدر از ما فاصله دارد. شرق بوده یا غرب. جنوب بوده یا شمال. پیامها دقیقتر میشد. لابهلایش شوخی هم میکردیم. با جنگندهها، با خلبانهایشان، با مقاومت پوستکلفتانه خودمان، با ترسمان حتی با زندهماندمان. انگار در لحظه مواجهه با مرگ همه چیز شکل احمقانه خندهداری پیدا میکرد. بعضیها شبهایی از تهران خارج میشدند تا بتوانند یکی دو روزی استراحت کنند. پیمانی نانوشته بینمان شکل گرفته بود که آنکه میرود بگوید کی برمیگردد. داریم میریم شمال، فردا حدود ده شب خونهایم. بچهها عوارضی تهرانم، دارم برمیگردم. یکی رفته بود قزوین، یکی زنجان. آنکه قزوین بود به محض عبور جنگندهها روی گروه خبر میداد. عوضیا دارن میان. بله، فحش هم میدادیم. افتادیم به بسط پتانسیل بروز خشم. برای بیان خشمی که در وجودمان میجوشید واژه کم داشتیم. کثافتای آشغال دارن دانشگاه رو میزنن. کثافتای آشغال واژه کمجانی بود برای ابراز خشم از تجاوز آشکار به زندگیمان، برای اندوه تلنبار شدهمان، برای ابراز خشم از آنهایی که به ملودی انفجارهای تهران در لسآنجلس میرقصیدند، برای ابراز خشم از ایستادن و ناظر بودن. دیدن ساختمانهایی که پودر میشد، تیرآهنهایی که مثل شمعهای باریک کمر خم میکرد، دیدن باران شیشه و خونی که از آسمان میبارید، دیدن شهر قشنگمان که در محاصره شعلههایی که از مخازن نفت برمیخواست سیاه شده بود، سیاه.
کمکم یادگرفتیم محل اصابتها را شناسایی کنیم و به هم خبر دهیم. شناسایی محل اصابتها مهم بود. چون مهم بود در کوتاهترین زمان ممکن به کمک آنهایی برویم که نزدیک محل اصابت بودند. تماسی بگیریم و اگر لازم است در محل حاضر شویم. مهم بود چون هر نقطه این شهر بخشی از تن عزیز ما بود که زخم میخورد، مهم بود چون زخم فقط ریختن شیشهها و زخمیشدن تن نبود. زخم فروریختن خاطره بود. در عرض چهل روز شیشههای آزمایشگاهی که ده سال است آزمایشهایمان را آنجا انجام میدهیم فرو میریزد، میوهفروشی محلهمان ویران میشود، سقف مغازهای که هر ماه بساط وسایل نقاشی از آن میخریم پایین میآید. ساختمان سر کوچه دفترمان از ریخت میافتد، کتابفروشی کودکیام ویران میشود. من پر میشوم از ویرانی. من پر میشوم از سوگ برای هزاران پروانه، هزاران پیله، هزاران گلی که آبستن پیله پروانههاست. من پر میشوم از بامعنی ماندن و ادامه دادن. عین نقاشی میکشد، زیر صدای پدافند، زیر لرزش خانهمان، زیر سوت موشکی که از فراز سرمان میگذرد. من مینویسم. کتابی که در جنگ دوازده روزه شروع کردهام حالا به فصل آخر رسیده و واژههایش بوی اشک، وحشت، جنون و البته مقاومت میدهد.
جنگ ادامه مییابد و از مرز دوازده روز و پانزده روز و بیست روز میگذرد. تنهامان از پا درمیآید. کافیست دو هفته نخوابی، از خانه بیرون نروی، حتی ندانی در همان خانه لعنتی کجا بنشینی که از گزند ترکش شیشههایی که هر لحظه ممکن است تنت را بدرد در امان بمانی. کافیست تهدید تمام نشود. جاده بالاخره تمام میشود. دلهره مردن در جاده تمام میشود اما جنگ تمام نمیشود. جنگ شب و روز نمیشناسد. ساعت استراحت ندارد. منطقه امن ندارد. صداخفهکن ندارد. پناهگاه ندارد. اضطراب، بیخوابی، و اسارت در چاردیواری خانه دلهره هر انفجاری را تشدید میکند؛ انفجار پهبادها، انفجار موشکها، انفجار سنگرشکنها، انفجار شلیک پدافند. از پنجره شمالی جنگندهها را میبینم که به سمتمان میآیند، از پنجره نورگیر سوت مرگ موشکها را یکی دوثانیه پیش از اصابت میشنوم. یکی دوثانیهای که به کار پناهگرفتن نمیآید و بیپناهی را به عریانترین و وحشتآورترین شکل ممکن به رخ میکشد. صدای پهبادها و پدافند در رایزر تشدید میشود. قلب به هر صدایی به دیواره سینه میکوبد و شهر به هر صدایی میلرزد و دل به هر صدایی اشک میریزد.
روزهای سختی بود. روزهایی که هر گاوگند چال دهانی آتشفشان کوچک خشمی بود. روزهایی که قلب بسیاری از ما هنوز لبریز از صدای وحشت پروانهای بود که او را در دفتری به سنجاقی مصلوب کرده بودند. روزهایی که ما دستبسته و دهانبسته بودیم اما یادگرفتهبودیم برای هم و کنار هم درد و وحشت را تاب بیاوریم. یکی برای همه، همه برای یکی. ما نه سه تفنگدار که دهها حلقه کوچکی بودیم که شرافت ما را به هم پیوند میداد. بیهیچ قولی، بی هیچ بدهی به دیگری، بی هیچ مطالبهای از دیگری، بی هیچ ادعای قهرمانی. بودیم چون یکی دیگر هم بود و حضور من دلگرمی او بود همانطور که حضور او دلگرمی من. بودیم چون تعلقی شفاف به شهری که دوستش داشتیم ما را به هم پیوند داده بود، بودیم چون دردهای مشترک داشتیم و با لبخندی بر لب، قلبهامان برای یک درد مشترک میگریست. بودیم چون بیپناهی مشترکی داشتیم. بودیم چون فقط با بودن کنار هم میتوانستیم آن سال سیاه را تاب بیاوریم.
روزهای جنگ سعی میکردم آخرین تصویرها از جهان پیش از ویرانی و اسارت را به خاطر بسپارم. آخرین نوشته وبلاگم درمورد ملتشدن بود. روزهای جنگ فکر کردم ملت بودن چیزی نیست جز باور به یکی برای همه، همه برای یکی. ملتبودن با گرهزدن منافعمان به هم و آسیبهایمان به هم معنا پیدا میکند. ملت بودن یعنی صلح برای همهمان به یکاندازه خوشایند باشد، یعنی جنگ برای همهمان به یکاندازه آسیبرسان. ملت بودن یعنی اگرهم میتوانی خودت را نجات دهی کنار آنکسی که نمیتواند خودش را نجات دهد بمانی. ملتبودنی که من در طول جنگ تجربه کردم رمانتیک است. ایده یکی برای همه، همه برای یکی رمانتیک است اما مگر نه اینست که جهان انسانی را، آن سوی زیبا و قابلافتخارش را رمانتیکها ساختهاند. ایده اینکه روزی آدمها زیر فشار جابهجایی سنگها له نشوند و بیجانی که درد نمیکشد کار انسان را انجام دهد، ایده اینکه روزی آدمها از سرماخوردگی و طاعون و سرطان نمیرند، ایده اینکه هزاراننفر برای برآوردن هوسهای یک نفر زیر فشار کارطاقتفرسا از بین نروند و زندگیشان حرام نشود، ایده اینکه آدمها برابر باشند، ایده اینکه آدمها هر کدام قصه باوری خودشان را داشته باشند در زمانی نه چندان دور ایدههای رمانتیکی بود که فقط ذهنی خیالپرداز در خلوت خودش به آن فکر میکرد. اما انسان موجودیست که میتواند رویاهای رمانتیکش را به واقعیت تبدیل میکند. انسانبودن انسان در اینست که ایدهآلهای زیبا بسازد، ایدهآلهایی چون برابری، آزادی، عدالت، شرافت و آنها را روی زمین بیاورد و چنان به اجرا درآورد که خیالپردازی رمانتیک دیروز بشود حق طبیعی امروز. بله بشود حق، آنهم از نوع طبیعیاش، از نوعی که نشود بر سر آن چانه زد.
تاجر خردهپایی را میشناختم که از ترکیه لباس میآورد و دولاپهنا میفروخت، سر هرکس را که میتوانست کلاه میگذاشت. تا میتوانست از فروشندههایش کار میکشید، بدهیاش را دیر پرداخت میکرد. خوب میخورد، خوب میپوشید و زن و دختر و پسرش هر کدام جای چند نفر میخوردند و میپوشیدند و کیف میکردند. در روزهای جوانیام به من گفت دنیا باغوحشه. اگه نخوری خورده میشی. باید سعی کنی شیر باشی ولی اگه آهو شدی باید بتونی انقدر تند بدویی که شکار شیر نشی. تاجری که میشناختم درست میگفت. این تصویر واقعی جهان امروز ماست. اما تنها درماندگان ذهنیاند که نمیتوانند دنیای بهتری تصور کنند و تنها بزدلها هستند که جسارت تلاش برای تغییر واقعیت گند دنیای امروز را ندارند. انسان امروز انسان حقیریست. انسانیست که ناتوانیاش در رویاپردازی و بزدلیاش در ایستادن در مقابل کثافت جهان امروز را برچسب منطقی بودن میزند و نه تنها تن میدهد به حمایت از تجاوز، کشتار جمعی، استثمار دیگری، تحمیق دیگری، که خود برده و کارگر سیستمی میشود که ابزار این وحشیگری را میسازد. جهان به رمانتیکها نیاز دارد. رمانتیکهایی که بتوانند برگردند به رویای سهتفنگدار؛ یکی برای همه، همه برای یکی و آن را از دنیای قصهها به جهان واقعی بیاورند.
پ.ن: این پست را در روز چهلونهم جنگ نوشتم. دسترسی به اینترنت بینالملل نداشتم. به هدیه یکی از دوستانم امکان اتصالی چند روزه را پیدا کردهام. در دسترسیام تصمیم گرفتم جایی پرسه نزنم و چیزی نخوانم. فقط به پیامهای شخصی بدون رفت و برگشت جواب کوتاهی بدهم، پست را بگذارم و دوباره برگردم کنار آنهایی بمانم که دسترسی ندارند. بخت با من یار بود که چندان هم وسوسه نشدم. به جز سه نفر کسی آن بیرون منتظر من نبود.