ملت بودن

ملت بودن

ملت بودن

به آینده فکر می‌کنم و به سناریوهایی که پیش روی جهان ایرانی است. به گمانم هیچ سناریوی روشنی پیش روی ما وجود ندارد. روشن به این معنی که رابطه‌ای سالم و سازنده میان دو بخش حیاتی جهان ایرانی شکل بگیرد؛ ملت و حاکمیت. رابطه‌ای که در آن ملت و حاکمیت همدیگر را به رسمیت بشناسند، حقوق و وظایف خود را در مقابل دیگری شفاف کنند و به آن متعهد بمانند، به یکدیگر آسیب نرسانند و مجموعه فعالیت‌هایشان چنان همسو باشد که در درازمدت به تامین حداکثری منافع جمعی ـاعم از آنها که در بدنه حاکمیت هستند و آنها که در بدنه ملت هستند- منجر شود. منافعی که بتواند پایدار بماند، به انباشت ثروت جمعی منجر شود و احساس تعلق، رضایت و آرامش نسبی را در هر کسی که شهروند جهان ایرانی است به وجود آورد.

رسیدن به این نقطه‌ای که امروز در آنم برای خودم هم عجیب است. تا چند سال پیش باور داشتم ملت و حاکمیت به واسطه تضاد منافعشان هیچوقت نمی‌توانند همسو شوند. آنها را ذاتا مقابل همدیگر می‌دانستم و اعتقاد داشتم ملت همواره باید ابزارهایی داشته باشد تا به واسطه آن شهوت قدرت و ثروت را که شالوده حکمرانان را می‌سازد کنترل کند و جلوی آسیب ناشی از این امیال سیری‌ناپذیر به ملت را بگیرد. حتی اگر بازدارنگی حداقلی و کم‌رنگ باشد باز من معتقد بودم باید از هر ابزاری که این بازدارندگی حداقلی را معنی‌دار می‌کند استفاده کرد. امروز در اوج تراژدیی که رقم خورده به شکل دیگری از رابطه میان حاکمیت و ملت فکر می‌کنم. رابطه‌ای که سازنده، سالم و بردـبرد باشد. رابطه‌ای که این دو نیروی بزرگ جهان ایرانی را مکمل هم بکند نه تخریب‌کننده همدیگر. 

چرا تخیل آینده مرا به چنین تصویری رسانده است؟ شاید چون طی یک سال اخیر در دومینوی مواجهه با بحران‌های جدی زیست‌ محیطی، جنگ، ابرتورم، شهرهای رهاشده به حال خود، بی‌نظمی و نظم‌گریزی جنون‌وار و بالاخره فاجعه انسانی دی‌ماه بیش از هر زمان دیگری فهمیدم فقدان دولت و فقدان حاکمیت یعنی چه. مهم نیست هر کدام از ما چه باوری داریم یا در کدام دهک دست و پا می‌زنیم، یک روز صبح همه ما بیدار می‌شویم، شیر آب را باز می‌کنیم و خرخری در انتهای پیچ‌های لوله‌های مرتبط به ما خبر می‌دهد سد شهرمان در لحظه اهتزار است و آب تمام شده، همه‌مان یک روز صبح بیدار می‌شویم و در نبود اکسیژن کافی نمی‌توانیم نفس بکشیم. مهم‌ نیست چند نفرمان می‌توانیم چقدر سیر بمانیم همه شواهد می‌گوید گرسنگان گرسنه‌تر می‌شوند، پاک‌باخته‌ها پاک‌باخته‌تر، ناامیدها ناامیدتر و دوباره یک روز صبح می‌رسد که صدها نفر تصمیم به خودکشی دسته‌جمعی می‌گیرند و فاجعه‌ای که تحملش در توان روانمان نیست دوباره و دوباره تکرار می‌شود. 

چه وضعیتی که امروز در آنیم تثبیت شود، چه حاکمیتی دست‌نشانده شکل بگیرد و چه با حرکت به سمت جنگ داخلی حاکمیت به یک نام و یک ژست تقلیل یابد، جهان ایرانی بخش حاکمیتی که بتواند با ملت مراوده و گفتگو کند، به او معنا ببخشد و از او معنا بگیرد را از دست داده است. می‌توانیم امروز توی سر و کله همدیگر بزنیم و برای وضعیت فعلی مقصر پیدا کنیم، حسرت قصه دروغین گذشته را بخوریم، یا به حال امروز خودمان گریه کنیم اما هیچکدام از این کارها کمکی به عبور از این واقعیت نمی‌کند که ملت از اینجا به بعد نه تنها باید بدون حضور حاکمیت ملت بماند، بلکه باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن به ساخت دوباره حاکمیتی بپردازد که بتواند با او رابطه‌ای سالم و سازنده برقرار کند. 

چه چیز در این لحظات گسیختگی، نفرت، فروپاشی‌های پیاپی روانی، استیصال، اندوه بی‌پایان و تضاد دیدگاه‌ها و خواسته‌ها می‌تواند ما را همچنان ملت نگه دارد؟ این سوالی کلیدی است. مهم است چون اگر قرار باشد دوباره سرپا بشویم باید بنیان‌های حاکمیتی را بگذاریم و بنیان‌های ملتی را بگذاریم و نظامی میان این دو برقرار کنیم که بازیگران جهان ایرانی دیگر هرگز نتوانند، نه اینکه نخواهند بلکه نتوانند حکمرانی‌هایی را تکرار کنند که هر بار به نیم‌قرن نرسیده به بن‌بست می‌رسند.

چه چیز در این زمان ما را یک ملت می‌کند؟ زبان، فرهنگ، قومیت، دین، مرز جغرافیایی، گذشته مشترک، تجربه زیسته مشترک، اندوه مشترک، خشم مشترک یا حتی آسیب مشترک؟ به گمانم هیچکدام از اینها توان اینکه ما را یک ملت کند ندارد. ما در زبان و قومیت و دین و تجربه زیسته با یکدیگر تفاوت‌ داریم. در میزان اندوه و خشم و آسیب یکسان نیستیم. گذشته و فرهنگ به شیوه‌های مختلفی فهم می‌شود و برداشت یکسان نسبت به آن وجود ندارد. مرز در شرایطی که تهدید بقا تا پشت در خانه‌ات پیش آمده می‌تواند بی‌معنی شود. حتی واژه‌ای چون ایران هم نمی‌تواند از ما یک ملت بسازد، زیادی انتزاعی است، عینی نیست. ایران یعنی چه، یعنی دماوند؟ نوروز؟ مرز کشور؟ یعنی گویش اصفهانی؟ پاسپورت ایرانی؟ ایران چنان مفهوم فراگیر و مبهمی است که نه تنها می‌تواند شاهنامه باشد بلکه می‌تواند کشتن کسی باشد که ادعا کند شاهنامه ایران نیست. مفهومی‌ست به غایت زیبا، شاعرانه، هستی‌بخش و البته به غایت خطرناک. 

من ملت‌بودن را در یکی از مقالات اورول درک کردم. اورول در فوریه ۱۹۴۱ مقاله کوتاهی می‌نویسد با عنوان فاشیسم و دموکراسی. سایه سنگین فاشیسم بر سر اروپا سنگینی می‌کند. انگلستان هم از این تهدید مستثنی نیست. اورول می‌نویسد ”بیایید تصور کنیم که دولت کنونی یا آتی بریتانیا تصمیم می‌گرفت پس از توقیف (روزنامه) دیلی‌ورکر، حزب کمونیست را آن‌گونه که در ایتالیا و آلمان انجام شد، به کلی ویران کند. به احتمال بسیار این کار برایش غیرممکن بود، زیرا سرکوب سیاسی از آن دست می‌تواند فقط به دست گشتاپویی کاملا بالغ انجام شود که در انگلستان وجود خارجی ندارد و در حال حاضر نمی‌تواند خلق شود. فضای اجتماعی بیش از حد مخالف چنین چیزی است و نیروی انسانی ضروری در دسترس نخواهد بود. مصالحه‌جویانی که به ما اطمینان می‌دهند خودمان باید فاشیست شویم تا بتوانیم علیه فاشیسم بجنگیم، فراموش می‌کنند که هر سیستم سیاسی باید توسط انسان‌ها چرخانده شود و انسان‌ها تحت تاثیر گذشته‌شان هستند. انگلستان ممکن است از بسیاری تغییرات تباه‌کننده ناشی از جنگ در رنج باشد، اما نمی‌تواند به المثنای آلمان نازی تبدیل شود، مگر آنکه در جنگ شکست بخورد و تحت استیلا قرار بگیرد. ممکن است به سوی نوعی از فاشیسم اتریشی گام بردارد، اما نه به سوی فاشیسم از نوع قاطع، انقلابی و خطرناک. ماده انسانی لازم در آن وجود ندارد. این را به سه قرن امنیت و این واقعیت که در جنگ گذشته شکست نخوردیم مدیونیم.“

اورول می‌گوید ملت بریتانیا آن‌چیزی‌ست که نیروی ضروری ساختن گشتاپوی کاملا بالغ را ندارد و فضای اجتماعی‌اش آن را برنمی‌تابد. می‌گوید ملت بریتانیا آن چیزی‌ست که ماده انسانی لازم برای ساختن فاشیسم خطرناک مدل آلمانی را ندارد. اورول شعار نمی‌دهد. از سر احساس و از سر گنده‌گویی نمی‌نویسد. می‌گوید این حرف‌ها را به پشتوانه تاریخ انگلستان می‌زنم، به واسطه تجربه تاریخی که ملت بریتانیا در سیصد سال گذشته‌اش پشت‌سر گذاشته‌ و می‌شود به آنها استناد کرد و گفت بریتانیایی‌ها ملتی هستندبا چند توافق مشترک مهم؛ توافق مشترک تاب‌آوری اختلاف عقیده، و توافق مشترک اکتسابی بودن و نه ذاتی بودن برتری افراد ملت. 

می‌شود به درستی توصیف اورول از ملت بریتانیا شک کرد یا نقد کرد که چطور بزرگترین مستعمره‌دار تاریخ جهان آنچه برای ملت خود می‌پسندید برای دیگر ملت‌ها نمی‌پسندید، اما چیزی که در محتوای حرف اورول برای من اهمیت دارد اینست که او ملت بودن و ملت ماندن را چطور تعریف می‌کند. در نگاه اورول آنچه ملتی را ملت می‌کند توافق‌های جمعی میان آحاد ملت است. و آنچه ملتی را ملت نگه می‌دارد متعهد و وفادار ماندن به آن توافق‌هاست. با چنگ و دندان مراقبت‌کردن از آن توافق‌هاست. چرا گشتاپوی کاملا بالغ بریتانیایی شکل نمی‌گیرد؟ اورول می‌گوید چون توافقی بین بریتانیایی‌ها هست که نمی‌شود نیروی انسانی لازم برای ماشین گشتاپو را تهیه کرد. چون نمی‌شود برای ارگانی با هدفی که گشتاپو دارد آدم خرید. 

این همان نقطه‌ای است که ملت، نیروی سیاسی را مهار می‌کند و اجازه نمی‌دهد از نیروی انسانی‌اش برای ساختن چیزی مخالف توافق جمعی استفاده شود. توافقی که هویت ملی را تعریف می‌کند، خطوط قرمز ملت را تعریف می‌کند و حاکمیت را در هر عنوان و شکلی پشت خطوط قرمزش نگه می‌دارد. 

آیا ما تا پیش از این نقطه سیاه که در آنیم توافق‌های جمعی داشته‌ایم که ما را ملت کرده‌ باشد؟ آیا تاریخ صد یا دویست سال گذشته تایید می‌کند ادعایمان در مورد آن توافق جمعی بلوف، افسانه یا شعار نیست؟ طی صد و بیست سال گذشته ما ملت چند بار نظام حکمرانی را عوض کرده‌ایم یا با دخالت دیگران چنین اتفاقی افتاده است. از سلطنت مطلق پیشامدرنی قاجاری به سلطنت مشروط رفتیم. از سلطنت مشروط تا مرز تجزیه پیش رفتیم، به هرج‌ومرج رسیدیم و در دقیقه نود به سلطنت پهلوی چنگ زدیم که دوره مشروطه بودنش پنج سال بیشتر دوام نیاورد. از آنجا به سلطنت مشروط پسرش رفتیم که می‌خواست ایران را سوییس کند. خواسته شاه پسر هم هشت سال بیشتر دوام نیاورد، مشروطه به سرعت رنگ باخت و با کودتای سی و دو به سلطنتی مطلق تبدل شد. انقلاب پنجاه و هفت تلاشی دوباره بود برای استقرار یک نظام سیاسی جدید و قصه همچنان ادامه دارد. 

کدام توافق جمعی یا فقدان کدام توافق جمعی به بازتولید دائم استبداد منجر می‌شود. ما حتی نتوانستیم سلطنت را در چارچوب مشروطش تجربه کنیم. چه چیزی در اندیشه ما به عنوان یک ملت کم است که سبب می‌شود نیروی انسانی لازم برای تبدیل شدن نظام‌های نوپا به سلطنت‌های مطلق همواره در دسترس باشد. 

پیشنهاد می‌کنم به این سوالها فکر کنیم و ببینیم می‌خواهیم پای کدام توافق جمعی برویم و چطور ملت بمانیم. ملتی که چرخه‌های معیوب خشونت و استبداد را تکرار نکند و استیصال او را به شورش‌های بی‌هدف و بی‌سرانجام نکشاند.





Report Page