نامه مورخ ده بهمن صفر چهار
سلام اشکان
منتظر بودم تا فرصتی شود همدیگر را ببینیم و با هم حرف بزنیم اما دیدم آن فرصت از راه نمیرسد. تمام این سالها ما دیدارهایمان را به تعویق انداختیم. تو همراه پدر و مادرت به خانه ما نیامدی یا وقتی آمدی من تلاشی نکردم با تو حرف بزنم. سرت در گوشی موبایلت بود و ما هم مشغول حرفهایی که همانروزها هم دردی از ما دوا نمیکرد. باید با هم حرف میزدیم نه برای اینکه چیزی گفته باشیم، برای اینکه به نقطه امروز نرسیم. من در این بیتدبیری سهم دارم. میخواهم آن را جبران کنم حتی اگر برای شنیدن حرفهای من دیر شده باشد.
خوشحالم که زنده هستی و نگرانم چطور جنایتی را که تجربه کردیم پشت سر خواهی گذاشت. نمیدانم خشونتی که بر روانت گذشته تو را به چه تصمیمی خواهد رساند. برایت مینویسم شاید نگاه من به ایران در هزارچم تصمیمگیری به کارت بیاید و دادهای شود در کنار دیگر دادههایی که تو بر اساسش برای آینده خودت و ایران تصمیم میگیری.
پدرت گفت خشمگینی. گفت حاضر نیستی درباره آنچه دیدهای حرف بزنی. زیاد میخوابی، زیاد میخوری و هر گفتگویی را به مسیر لودگی میبری. مادرت میگفت گاهی دقایق طولانی از گوشه مبل تکان نمیخوری و نگاهت در جایی دور گم میشود. میگفت از نگاهت ترسیده، اما چیزی که خواب را از چشمانش گرفته گفتگوی تو با همسایه روبهروییتان بوده است. شنیدهام با صدایی سرد و سوخته به او گفتهای ایرانمون رو پس میگیریم. قلب مادر و پدرت لرزیده و به صرافت افتادهاند تا هر طور شده تو را از ایران خارج کنند، اما مگر میشود پسر بیست سالهای که اراده کرده بماند و پسبگیرد را به سواحل آفتابی فرستاد. من حال تو را میفهمم. شانزده سال پیش جای تو بودم. جایی نه به خشونت امروز اما از جنس ناامیدی و بیفرجامی امروز تو.
شاید گفتن این حرف زیادی است اما دوست دارم بگویم که در ذهن من فرق هست بین بیست سالهای که درد وطن دارد و به ماندن و ساختنش فکر میکند و آن یکی که به دنبال راهی است تا خودش را از مخمصه ایران خلاص کند و گوشهای زندگی آرامی بسازد. وطن مفهومی مجرد و جمعی است. آدمی که میتواند به درکی از چنین مفاهیمی برسد به نظرم ذهنی بالغتر و زیباتر دارد. آدمی که حاضر میشود برای امری غیرفردی زندگیاش را هزینه کند به نظرم شایسته ستایش، پشتیبانی و همراهی است. من برای تعلقت به وطن، تعلقت به موجودیتی جمعی و تاریخی عمیقا احترام قائلم و نمیخواهم چنین جان و ذهنی به ارزانی از دست برود.
مسیری را که تو داری میروی من هم از نقطهای مشابه آغاز کردم. میخواستم ایرانم را پس بگیرم. جایی میانه همین مسیر برایم سوال شد کدام ایران را میخواهم پس بگیرم. در "ایرانم را پس میگیرم" یک فرض اولیه هست. فرض اینکه ایرانی وجود داشته آباد و آزاد و سعادتمند و کسانی آنرا از ما دزدیدند. راستش را بخواهی ادبیاتی که من خواندهام میگوید لااقل در پانصد سال گذشته از ابتدای صفویه تا امروز ایران هیچوقت آباد و آزاد و سعادتمند نبوده است. نه اینکه هیچ نشانهای از آبادی یا سعادتمندی نداشته باشد، من هم معماری زیبای اصفهان را به عنوان شهری آباد دیدهام اما آبادانی فراگیر، سعادتمندی پایدار و همهگیر و آزادی فردی و اجتماعی در متوسط جامعه ایرانی وجود نداشته است. اینکه در دوره کوتاهی به واسطه زمامداری مدبرانه فردی خاص گروهی از مردم تنفسگاهی بیابند و میزانی از آسایش یا حتی آزادی را تجربه کنند بسیار متفاوت است با جهانی که سازوکار زمامداری و فرهنگ عمومیاش شرایطی را به وجود میآورد که حتی زمامدار بد هم نمیتواند در آن چندان بدی کند.
بگذار چند تصویر از ایران و جهان ایرانی در این پانصد سال بدهم. اولی را از روضهالصفویه میآورم؛ کتابی هزار صفحهای از نویسندهای به نام میرزا جُنابدی در توصیف وقایع و حوادث دوره صفوی به خصوص شاهعباس اول که دوره زمامداریاش اوج مدنیت و رفاه و قدرت ایران بود. نویسنده در جایی از گروهی حرف میزند به نام چیگینها. چیگینها برای جارچیباشی کار میکنند و کارشان مجازات مجرمین است. آنها مجریاند و قاعدتا باید مطابق نوع مجازات اعلام شده، آنرا اجرا کنند، اما تصویری که نویسنده از چیگینها میدهد هولناکتر از تصویر یک جلاد است. "آن فرقه نیز آلت سیاست و غضب بودند که گناهکاران واجبالتغذیر را از یکدیگر میربودند و انف (بینی) و اذن (گوش) ایشان را به دندان قطع نموده، بلع میفرمودند و همچنین بقیه اعضاء ایشان را به دندان انفصال داده میخوردند تا حیات از آن گروه مسلوب میگشت و این جماعت لباس مخصوص داشتند جهت امتیاز." طبق آنچه میرزا جنابدی میگوید این گروه آدمخوارهایی بودند که نه تنها به وحشیترین شکل همنوعشان را میبلعیدند بلکه زمامدار هم به آنها جایگاهی متفاوت میداد.
به میانه دوره قاجار که میرسیم دیگر از چیگینها خبری نیست اما ایران ویرانه است. آخوندزاده یکی از تیزبینترین روشنفکران ایرانی دوره قاجار در کتابی به نام مکتوبات ایران را اینطور تصویر میکند: "زمین تو خراب و اهل تو نادان و از سیویلیزاسیون جهان بیخبر و از نعمت آزادی محروم و پادشاه تو دیسپوت (مستبد) است.. راهها خراب، قریهها ویران، شهرها بی رونق، کوچهها تنگ و بیاندام و قبرستانها در میان کوچه باعث بر کثافات هوا .. مردم گرسنه و نادانو بیسواد و در معابر و کوچهها گدایان بیحساب."
زمامداران این سرزمین آدمهایی بودهاند نادان، بیمسئولیت، مستبد و بیتدبیر اما فقط زمامداران نبودند که گرفتار فساد و خودخواهی و بیتدبیری بودند. مردم هم دستکمی از آنها نداشتند. مراغهای نویسنده دیگریست که تصویرهایش از مردمی که پدربزرگهای تو و مادربزرگهای من بودهاند تاسفبار است. او در کتابی داستانی به نام سیاحتنامه میگوید "بوی انسانیتی از مردم نشنیدم، گویی خون مردمی در رگشان منجمد گشته برای یک تومان منفعت خود، به ضرر صد تومان دیگری که ملت و هموطن و برادر دینی ایشاناند بیهیچ اندیشهای راضی میشدند. ابدا در خیال منافع عمومیه و حفظ عزت وطن و شئون دولت و آبادی مملکت نبودند. حاکم و محکوم، آمر و مامور، عالم و جاهل، تاجر و کسبه، همه در فکر خود بودند."
وضعیت در دوره پهلوی به مراتب از دو دوره قبل بهتر می شود اما بازهم تاسفبار است. پیشنهاد میدهم سنگصبور صادق چوبک را بخوانی تا ببینی در پهلوی در چه فلاکتی زندگی میکردیم. برای آنکه اوج خفقان را در طلاییترین سالهای سلطنت محمدرضا شاه ببینی پیشنهاد میکنم داستان باد خسروشاهانی را بخوانی. برای آنکه خشونت مردم علیه مردم را در همان دوره ببینی داستان ادبار محمود دولتآبادی را بخوان.
اینها را نمینویسم که دلت را خالی کنم و بگویم ما ملت بیلیاقتی هستیم و همین وضعیت هم از سرمان زیاد است. نه. وضعیت بقیه دنیا هم چندان متفاوت از ما نبوده. گیرم بعضی زودتر و بعضی دیرتر متوجه شدند میشود طور دیگری زیست. اینها را مینویسم که اول بگویم پشت سر، چیز زیادی برای پس گرفتن نداریم. احساس اینکه ما پشتوانه فکری و مدنی دندانگیری نداشتیم و امروز در این تراژدی بزرگ ایستادهایم یک چیز است و احساس اینکه شانس زندگی بسیار متفاوت و درخشانی را از ما دزدیدند چیز دیگر. حس خسران مثل خوره میماند، میخورد و آدمی را زشت میکند. حس حسرت از دزدیده شدن دارایی بسیار مخربتر از حس فقیر بودن است. من فکر میکنم ما لااقل در پانصد سال گذشته ملت فقیری بودهایم. فقیر فکری، فقیر اخلاقی و فقیر مالی. گفتن این حرفها به عنوان آدمی که ایران مانده و ایرانی بودنش را دوست دارد برایم مشکل است اما وقتی تو حاضر میشوی جانت را پای تغییر وضعیت بگذاری وجدان حکم میکند به تو بگویم به این موضوع هم فکر کنی که شاید تصویر حسرتباری که از گذشته برایت ساختهاند همهاش واقعیت نیست.
دوم اینها را گفتم که بگویم نقطه صفر حرکت ما، در اینکه امروز کجا ایستادهایم یا حتی کجا میتوانستیم بایستیم تاثیر دارد. مسیری که پشت سر گذاشتهایم به ما میگوید آیا پتانسیل این را داشتیم که در جایی بهتر قرار بگیریم یا اگر میخواستیم یا میخواهیم قرار بگیریم باید چه میکردیم یا چه باید بکنیم. داستان میرزا جنابدی را که بخوانی متوجه میشوی آن چندهزار جفت چشمی که آقامحمدخان قاجار درآورد چیزی عجیبی نبوده و نه تنها از او که از هر کسی در مقام او برمیآمده. خشونتهای پس از آن هم همینطور. جنایت آقامحمدخان قاجار زمانی عجیب میشد که اسناد تاریخی به ما نشان میداد ما در مقابل سنت وحشیگری ایستادیم، از چرایی این اتفاقات سوال کردیم، پاسخ دادیم، نظام اخلاقی نوشتیم، قانون ساختیم و آنها را آموزش دادیم تا راه تکرار آن بسته شود و بسته نشد. اما در اسناد تاریخی چندان نشانهای از این تلاش عمومی و اراده جمعی دیده نمیشود.
میراثی که مثل تخم علف هرز در زمین کشاورزی است اگر ریشهکن نشود با کوچکترین غفلت کشاورز، زمین را میگیرد و دسترنجش را خفه میکند. اگرچه در دوره قاجار سبعیتی به خشونتی که میرزا جنابدی مینویسد در آثار مکتوب به چشم نمیخورد اما به اواخر دوره سلطنت احمدشاه که میرسیم، در آن روزها که کشور در شرف از هم پاشیدن است و گرفتار هرجومرج، همان تصویر میرزا با خشونتی بیشتر در داستان شکر تلخ جعفر شهری تکرار میشود. انگار نه انگار چند صد سال از دوره شاهعباس گذشته. در رمان شکر تلخ چیگینها دیگر جلادان تحت فرمان جارچیباشی شاه نیستند بلکه مردمی هستند که به کاروانهای مردمان دیگر حمله میکنند و همان خشونت را علیه همدیگر بکار میگیرند. این حرفها توجیه خشونت نیست، این حرف توضیح علت تکرار دائم آن است. میدانی، باید یک جا حلقه این تکرار بشکند. باید یک جا به این خشونت پایان بدهیم حتی اگر خیلی طول بکشد.
میراث خشونت در این پانصد سال همواره مسیر حرکتمان را به سوی آن جهان زیبایی که تو میخواهی سنگلاخ کرده. این میراث پتانسیل ما را برای تغییرات بزرگ کم میکند. اینها را نمیگویم تا سقف انتظاراتت را پایین بیاوری، اینها را میگویم که بدانی برای رسیدن به آنچه میخواهی چه موانعی را باید اول از سر راه برداری یا حتی چه موانعی را باید جدی بگیری. اینها را میگویم که مسیر تکرار شده را نروی، به نظرم بعضیها به عمد یا از سر نادانی آدرس اشتباه میدهند.
میدانم تصویری که تا اینجا ساختم زیادی سیاه است اما اینطور نیست که ما هیچکاری هم نکرده باشیم. ما کمکم فهمیدیم ایراد کجاست. راهپیمایی سکوت هشتادوهشت یک نقطه عطف بود؛ اعتراضی مدنی و عمیقا خشونتپرهیز. تصور نکن رسیدن به این نقطه راحت بوده. فرخی یزدی شاعر مشروطه است. مرد آزادهای بود. سرش را در راه وطن داد. او بیتی دارد که در مصراع اولش میگوید از ره داد ز بیدادگران باید کشت. ما در طول صد و بیست سال از مبارز متفکری چون فرخی که خشونت را راهحل میدانست به مبارز متفکری چون پرستو فروهر رسیدهایم. زنی که علیرغم مسیر مشکل دادخواهی بر سر اصل پرهیز از خشونت و مبارزه مدنی ایستاده است. حرفهای او را دوباره گوش بده، سانتیمانتال نیست. او به یکی از بزرگترین ضعفهای فرهنگی-سیاسی ما میتازد. باید جایی خشونت متوقف شود، چه به عنوان ابزار سلطه و چه به عنوان ابزار مبارزه با سلطه. اینها دستاورد است. دستاوردهایی که گاهی کورمالکورمال و با هزینهای بسیار گزاف به دست آوردهایم. اینها دستاورهای قابل ستایشیست اما کم است. دنیای آزادی که تو فریادش میزنی هنوز با این میزان دستاورد پا نمیگیرد.
من یکی از مردمی هستم که از چیگینها تا فروهرها آمدهاست. من این مردم و تلاشش را دوست دارم. عمیقا این سرزمین را دوست دارم. طول کشیده تا بفهمم برای دوستداشتن این سرزمین لازم نیست گذشتهای خیالی برایش بسازم. طول کشیده تا بفهمم ظرفیت ما برای تغییر محدود است و باید گامبهگام قدم برداریم. طول کشیده بفهمم ما خیلی چیزها نداشتیم و نداشتن عیب نیست. مهم اینست که تصمیم بگیریم بسازیم و دارا شویم؛ از فکر و اندیشه گرفته تا قدرت مالی و سیاسی. و طول کشیده بفهمم بسیاری از چیزهایی که امروز آزارم میدهد یا شرمگینم میکند میراثی است که نتوانستهایم آن را دور بریزیم و خودمان را از کثافتش پاک کنیم. میراثی که عمیقا ریشهدار است و پاککردنش هیچ راه میانبری ندارد حتی اگر جان من و تو به لبمان رسیده باشد.
تو حق داری عصبانی باشی و حق داری خودت تصمیم بگیری چطور از وضعیت نامطلوب امروز عبور کنی. فقط میخواهم بدانی یک نفر هست که مثل تو این مسیر را آمده و به این نتیجه رسیده که ایران پسگرفتنی نیست، ایران ساختنی است. شکوه در گذشته نیست، در آینده است. شجاعت در فریاد زدن و محکوم کردن نیست بلکه در قدرت مواجه شدن با واقعیت گذشته و پذیرش آنست و قهرمانی در کشته شدن نیست، در کار بیمزد، پرهزینه و نفسبر ریشهکن کردن تخم علفهای هرز لاکردار است. بمان. زنده بمان. و بساز. من کنارت میمانم.