نامه‌ای از آخرین روز سال برزخ

نامه‌ای از آخرین روز سال برزخ


خواهر عزیزتر از جانم 

سال نو مبارک 

می‌خواستم دیروز صبح برایت بنویسم. در آخرین روز سال دوهزار و بیست‌و‌پنج. بنویسم باور نمی‌کردم در طول زندگی‌ام سالی را تجربه کنم با این میزان خشونت، حماقت و اضطراب دائم. بنویسم بیا فکر کنیم سال دیگر کمی از حجم این همه حماقت کم می‌شود. ولی صبح غرق در چنان پوچی و آشفتگیی بیدار شدم که دستم به نوشتن از امیدواری نمی‌رفت. تا صبح خواب دیدم جایی زیر پل کریمخان گیر افتاد‌ه‌ام. از آسمان سیل می‌بارید، صدای انفجارهای پیاپی قطع نمی‌شد. و پل مثل ماکتی مقوایی که خیس شده باشد داشت فرو می‌ریخت. همه چیز داشت فرومی‌ریخت. 

ولش کن. داشتم می‌گفتم. دستم به نوشتن نرفت. به خودم گفتم ظهر برایت می‌نویسم. همیشه بعد از چند ساعت کار حال امیدوارتری پیدا می‌کنم. فکر می‌کنم تا من دارم کاری را می‌کنم که خودم تعریفش کرده‌ام برپایه اعتقادم به وظیفه‌ام در قبال ساختن جهانی بهتر، و به آن متعهد مانده‌ام هیچ نیرویی نمی‌تواند مرا از پا درآورد. ظهر اما با شاطر سنگکی دعوایم شد. یک نان ساده خواستم گفت بیست دقیقه معطلی دارد. صف چندتایی و تکی هر دو شلوغ بود. فهمیدم همه را همینطور بازی می‌دهد. هر که نان ساده می‌خواهد آنقدر یک لنگه پا نگهش می‌دارد تا به غلط‌کردن بیفتد و او همان نان را با چند دانه کنجد کپکی گران‌تر بفروشد. داد و هواری راه انداختم. از تو چه پنهان یاد ویزیت هشتصد هزارتومانی دو روز پیشش هم افتاده بودم. این روزها هر که بتواند سرگردنه را بچسبد برده است. نانوا سر ظهر مجبورت می‌کند نان ویژه ببری و پزشک بعد از چند روز انتظار و چند ساعت معطلی در مطبش خفتت می‌کند. همسایه شارژش را نمی‌دهد. موتوری پیاده‌رو را از تو می‌گیرد. اینطور شد که ظهر برایت ننوشتم. خونم می‌جوشید و گردنه‌هایی که هر روز خفتم می‌کنند یکی‌یکی یادم می‌آمد. 

عصر خانه یکی از هم‌صنفی‌ها دورهمی داشتیم. در مسیر جایی صدای شعار شنیدم. رد صدا را زدم و نزدیک‌تر به محل تجمع پارک کردم. دلم می‌خواست یکی از آنهایی که جاویدشاه می‌گوید را از نزدیک ببینم. قیافه‌اش، نگاهش، حالت بدنش. راستش هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم بعد از این همه سال بدبختی چطور ممکن است یکی از ته جگرش فریاد بزند تا ابد پاینده باشی ای کسی که مرا بنده خود می‌دانی. ای کسی که عقلت بیشتر از من می‌رسد، ای کسی که مصلحت مرا بهتر از من می‌دانی. ای کسی که فرمان می‌دهی چون تو شاهی و من بنده. 

ولش کن. نمی‌خواستم این چیزها را بگویم. می‌خواستم بگویم که آخرین روز سال بود و من دلم می‌خواست برایت بنویسم شاید سال جدید کمی از وزن حماقت و جنایت این جهان کم شود که یادم افتاد صدای شعار می‌آمد و من ماشین را پارک کردم و رفتم تا از نزدیک یک هموطن بنده را ببینم. اما از جاویدشاه خبری نبود. شاید دیر رسیده بودم. آدم‌ها در هم می‌لولیدند. بعضی در لباس پلیس ضدشورش و بعضی در پالتو و دستکش و کلاه غیرشورش و صف درازی هم در سرمای زیر صفر منتظر بستنی معجون بود. راستش شاید حتی کسی جاویدشاه هم گفت اما قیافه آنهایی که درجا می‌زدند تا گرم شوند و نوبتشان برسد بستنی با برش موز و آناناس و پسته و خامه بگیرند برایم جالب‌تر بود. 

عصر خوبی بود. ما حرف زدیم و چای خوردیم و از کتاب و نوشتن گفتیم انگار نه انگار کاغذ آنقدر گران شده که ناشر زورش نمی‌‌رسد کتاب چاپ کند و همان خوانندگان اندک هم چنان شپش در جیبشان پشتک‌وارو می‌زند که نمی‌توانند کتاب بخرند و خب که چه. که اینها دلیل می‌شود من نویسنده ننویسم؟ معلوم است که نه. حالم خوش شد. فکر کردم به خانه که برسم برایت می نویسم که سال نو مبارک و امیدوارم امسال آنهایی که هنوز احمق نشده‌اند دست از بی‌صدا بودن بردارند و از توهین و ترور شخصیت نترسند و به میدان بیایند. و بنویسم به نظرم راهی جز این نداریم. وگرنه این سقوط همه ما را به بردگی شاهانی می‌کشد که چهره ندارند، که تاج ندارند، که حتی بدن ندارند، که جاری‌اند در خصوص‌ترین لحظه‌های زندگی‌مان، که 

ولش کن. نمی‌خواستم این چیزها را بگویم. سنایی شلوغ بود و باورت نمی‌شود اگر بگویم میرزای شیرازی پر بود از دخترها و پسرهایی که آمده بودند سال نو را جشن بگیرند. تا چشم کار می‌کرد قرمزی در میرزای شیرازی می‌دوید. شال‌های قرمز لاکی، کلا‌‌ه‌های بابانوئلی، کلاه‌های بره قرمز. پالتوها و پلیورهای قرمز. همه چیز قرمز، پیچیده در ریسه‌های چشمک‌زن و همهمه‌ انرژیی که می‌خواست یک دقیقه آخر سال میلادی را شمارش معکوس بزند. 

از تو چه پنهان نمی‌توانم بگویم از دیدنشان خوشحال نشدم و به همان میزان از بی‌تفاوتی به آنچه در جریان است نترسیدم و باز به همان مقدار در گیجی خودم غرق نشدم. متر به متر که جلو می‌رفتم نظرم از این سر طیف که می‌گفت درستش همینست باید یاد بگیریم حتی در بحران روحیه خودمان را حفظ کنیم تا آن سر طیف که می‌‌گفت مگر می‌شود در این بحران کلاه بوقی قرمز سرگذاشت و خوش بود الاکلنگ می‌شدم و با خودم کلنجار می‌رفتم و در همان کلنجار بود که دنبال عین رفتم تا برویم جایی، شامی بخوریم. برای آنکه غرق نشویم؛ در غم، در اضطراب، و دفن نشویم زیر ماکت مقوایی تهران که آب خورده و خیس‌شده و دارد فرو می‌ریزد. دارد می‌ریزد. من صدای فروریختنش را هر روز درون خودم می‌شنوم. باور کن. 

شام مفصل نبود اما چسبید. سالن پر بود. من در بوی عطر و موهای رنگی دختران یله داده بودم و شنیتسلم را برش می‌زدم و در غرب‌زده‌ترین حالت ممکنم در قلب تهران غذای آلمانی می‌خوردم و به استقبال سال نویی می‌رفتم که نو شدنش به ما ربطی نداشت. حالم خوش بود تا لحظه‌ای که مردی با آکاردئونش وارد شد و با صدایی گرم‌تر از ویگن از ترانه‌های او خواند. هیچکس شادی نمی‌کرد اما چشم‌هایی بود که غرق اشک می‌خندید و دستهایی بود که بی‌قرار کف زدن بود و شاید لب‌هایی که بی‌قرار بوسیدن بود و بغل‌هایی که بی‌قرار درآغوش گرفتن بود. نمی‌دانی چه حسرتی بود، دیدن بودن‌هایی که بود نمی‌شد. بودن‌هایی که خیال می‌ماند که حسرت می‌ماند. بودن‌هایی ساده، در صلح، زیبا و بی‌خط و بی‌ضرر. 

اینطور شد که من تا شب برای تو از آخرین روز حماقت‌بارترین سال حیات بشری که تا به حال تجربه کرده‌ام ننوشتم. در آخرین دقایق سال قدمی زدیم. سیگاری کشیدیم و اضطراب دوباره حمله کرد. اضطراب ابرتورمی که دارد ما را می‌بلعد، اضطراب بی‌دولتی، اضطراب پاینده باشی تا ابد ای تو که من بنده خاکسار تو‌ام. اضطراب جنگ، اضطراب بیماری و اضطراب ماندن در این برزخ. اضطراب تمام نشدنش و تمام‌شدن توان جنگیدن من، تمام شدن توان امیدبستنم. 

ولش کن. همه اینها را نوشتم که به تو بگویم سال نو مبارک. بگویم امیدوارم پیش از مرگم سالی را ببینم که دائم جشن بگیریم. سال نوی هر گروهی را با هر دین و آیین و مسلک و مرامی جشن بگیریم. نو شدن را جشن بگیریم. جور دیگر زندگی کردن را جشن بگیریم. 

خواهر عزیزتر از جانم 

سال نو مبارک


Report Page