غایبین از نظر: وطن
اوایل سال نوشتههای کلاس دغدغهنویسی به شکل عجیبی بر روی غایبین از نظر متمرکز بود. میگویم عجیب چون در طول کلاسها تلاشی آگاهانه برای پرداختن به موضوع غایببن از نظر نشده بود. این ایده را کسی طرح نکرده بود که بیایید از آنهایی بنویسیم که به راحتی دیده نمیشوند، صدا ندارند یا اگر صدایی دارند ضعیف است و شنیده نمیشنود.
موضوع نوشتههای کلاس پرداختن به دغدغههای شخصی بود. تمایل مکرر دوستانم در کلاس به نوشتن از آنهایی که دیده نمیشوند، حذف میشوند، یا جذابیتهای معمول دیده شدن را ندارند برای من به چند شکل قابل تفسیر بود. اول نوشتن از دیگری میتوانست فراری باشد از نوشتن از خود. ترس از عیان کردن دغدغههای شخصی یا مواجهه با آنها به شکل مکتوب میتوانست دلیلی باشد برای پررنگتر دیدن دیگری. دوم نوشتن از محذوفین میتوانست بیان غیرمستقیمی باشد از رنجی شخصی. آیا ما امروز به کرات و به اشکال متفاوت نادیده گرفته نمیشویم. پرداختن به هر حذفشدهای میتواند مرحمی باشد بر زخم حذفشدگیمان. سوم نوشتن از دیگری میتوانست محصول این باور باشد که نیاز داریم محذوفین را ببینیم. باور به اینکه نباید کسی حذف شود، باور به اینکه باید به خشونت حذف دیگری پایان دهیم.
هر سه تفسیر بر نوشتههای غایبین از نظر میتوانست وارد باشد. از دید من اگر فقط با احتمالی سی درصدی هر نوشتهای بر دلیل سوم سوار بود باید جشن میگرفتیم. چرا که باوری خلاف جریان جاری تفکرات امروز شکل گرفتهبود. دنیای امروز دنیای تمرکز بر “من“ است. ما زیر بمباران اطلاعاتی هستیم که دائم میگوید تمام حواسم به “من“ باشد. به غذایی که میخورم، به تعداد لیوانهای آبی که مینوشم، به میزان عضله و چربی بدنم، به نشانههای بیماری، به شیوههای زندگی که به طول عمر بیشتر من ختم میشود، به پیشرفت شخصیام، به افزایش مهارتهای شخصیام، به حل شخصی همه مشکلاتم. من به تنهایی باید مشکلاتم را حل کنم، به تنهایی باید بار اندوهم را به دوش بکشم، به تنهایی باید توانم را چند برابر کنم و کارآمد باشم. ما هر کدام به تنهایی قهرمان جهان تکنفره خودمان هستیم.
اگر کسی نتوانست به تنهایی از عهده نجات خودش بربیاید چه. نوشتههایی که دیگری را میبیند و از او حرف میزند در مسیری -اگر نه خلاف جهت- که متفاوت از جهان تکقهرمانی من حرکت میکند. میل دارد شادیاش، غمش، احساس رضایتش، تعریفش از انسان بودن را به دیگران پیوند بزند و نگرانیهایش را از سطح “من“ فراتر ببرد. به گمانم نوشتههایی که به غایبین از نظر میپرداخت به این سوالات هم پاسخ میداد که چطور ما دیگری را نمیبینیم، چطور باید او را ببینیم، و چطور میتوانیم از او مراقبت کنیم. نه صرفا برای آنکه حال “دیگری“ بهتر شود، بلکه از آن رو که من برای حال خوب امروزم نیازمند حال خوب دیگری هم هستم.
جنگ مثل طوفانی کندوکاو آرام ذهنمان را درید. بعد از جنگ ذهنها ترکخورده بود و از شکافهای دردناکشان چیزهای دیگری بیرون میآمد. یکی از موضوعاتی که بعد از جنگ به عنوان دغدغهای پررنگ روی کاغذ میآمد وطن بود. اوایل به نظرم میآمد وطن ربطی به غایبین از نظر ندارد، اما کمکم به این نتیجه رسیدم که اتفاقا یکی از چیزهایی که از دید ما غایب شده وطن بود و جنگ موجودیت پنهان از نظری را دوباره به میدان دید آورده بود.
به نظرم دوست داشتن این وطن کار سادهای نیست با اینحال دوستداشتنش و مراقبت کردن از آن یکی از راههای تحمل زندگی بیسامان بیمعناییست که امروز بر دوش بسیاریمان سنگینی میکند. این مقدمه طولانی را نوشتم که شما را دعوت کنم از دریچه موضوع غایبین از نظر به نوشته مریم ایثاری نگاه کنید.
وطن، هجرت، و تنهای به هم پیوسته
نویسنده: مریم ایثاری
هفت سال از روزی که برای نخستین بار قدم به سرزمین آسیابهای بادی و گلهای لاله گذاشتم میگذرد. آنروزها میدانستم قرار است تنها شش تا نه ماه در آنجا بمانم، اما یکی از اهداف اصلی سفرم این بود که دریابم آیا آدم مهاجرت هستم و میتوانم وطن دیگری را برگزینم یا نه.
روزهای اول، ذهنم مدام درگیر مقایسه تصورات و انتظاراتم با چیزهایی بود که میدیدم. «یوستوس»، استادی که قرار بود با او کار کنم، بلندتر، بلوندتر، صمیمیتر و غیررسمیتر از انتظارم بود. حتی در معیار رفتاری دانشگاههای غربی هم صمیمیت و شباهتش با دانشجو برای من دور از انتظار بود. یکی از سرگرمیهایم بعد از آن این بود که حدس بزنم چه کسی استاد است و چه کسی دانشجو. هفتههای نخست با شور و شوقِ کشف سرزمین تازه سپری شد. همان دورهای که آن را «ماه عسل مهاجرت» مینامند. همه چیز در آنجا چنان منظم و سر جای خود به نظر میرسید که گمان میکردم مردمانش جامعهای یوتوپیایی را تحقق بخشیدهاند! در حیرت و شگفتی بسیاری از چیزهایی بودم که در وطن خود نداشتم: مثل امکان ساده لم دادن در فضاهای عمومی، بیآنکه سرزنش بشوی. از همان روزهای نخست، به موازات شگفتی و حیرت، اندوه و حسرت نیز به سراغم آمد؛ غم اینکه چرا مردم ایران از چنین امکانهای بدیهی زیستن محروماند. با گذشت زمان اما، سایهی سنگین عادت به سراغم آمد. دیگر به ندرت به این فکر میکردم که ای کاش هموطنانم هم از چنین امکاناتی برخوردار بودند. انگار پذیرفته بودم که زندگی همین است؛ و جبر جغرافیا، سد راه برابری آدمها در دستیابی به خوشبختی است. آن روزها مصادف بود با خروج ترامپ از توافق هستهای. از ایران خبرهای ناخوشایندی به گوش میرسید. در عرض یکی دو ماه، تورم افسار گسیخته بود و وضعیت اقتصادی به طرز باورنکردنی نزول کرده بود. برای من که عادت داشتم اخبار ایران را پیدرپی دنبال کنم و حال درونیام همسو با حال وطنم باشد، نکته عجیب این بود که این بار فقط تیتر خبرها را میخواندم و تنها کمی غمگین میشدم! شاید به این دلیل که دور از وطن بودم و امکان لمس واقعی آن رنجها را نداشتم. از سویی آرامش کشور جدید چنان تسخیرم کرده بود که به دشواری میتوانستم از سایه آن خارج شوم. شهر و محلهای که در آن زندگی میکردم آنقدر آرام بود که شنیده شدن رد صدای آمبولانس، گاه بهسان نوایی گوشخراش و غیرقابل تحمل بود؛ همان صدایی که در هیاهوی تهران بهکلی گم میشد. درست است: سرسبزی و آرامش آنجا و دوچرخهسواری روزانه کار خودش را کرده بود؛ طوری که دوستانم در ایران میگفتند: «چقدر آرامتر شدهای!»
روزها میگذشت و من کمکم به روتین زندگی در هلند عادت میکردم. صبحها نان مورد علاقهام را با مارمالاد آلبالو و چای رویبوس میخوردم و راهی دانشگاه میشدم. تجربهی دوچرخهسواری آزادانه در فضای دلپذیر آمستردام، با آن کانالهای چشمنواز، هرروز و هر شب سرحالم میآورد. تازه یاد گرفته بودم ایستاده دوچرخهسواری کنم. پیچیدن بیوقفهی باد لابلای موهایم، احساس قدرت از دوچرخهسواری ایستاده با سرعت بالا و بلند بلند آواز خواندن در مسیر، شاید همهی آن چیزی بود که از آزادی میخواستم! کمکم به خودم آمدم، در حالی که داشتم زیر لب زمزمه میکردم: «احتمالا زندگی واقعی باید همین باشد». بله، داشتم متقاعد میشدم که زندگی اساساً باید چنین باشد. مردم جامعه میزبان به نظر آرام و بیآزار میآمدند. در آن مدت، برخلاف بسیاری از مهاجران ایرانی در اروپا، تجربهای از نگاه بد یا حس طردشدگی نداشتم. البته رفت و آمدم بیشتر محدود به فضاهای دانشگاهی، جمعهای روشنفکری و اجتماعات مهاجران بود- آن نقاطی که کمتر انتظار تجربه طرد شدن را داری.
یک روز که برخلاف همیشه داشتم پیاده از دانشگاه به خانه میرفتم دختر جوانی را دیدم که آن طرف خیابان به دیواری تکیه داده است. پیراهن سیاه کوتاهی پوشیده بود که زردی موهایش را بیشتر جلوه میداد. نیمرخ صورتش به سمت دیوار بود، اما از همان زاویه میشد خیسی صورتش را دید و اجزای زیبای چهرهاش که در حال گریستن تکان میخوردند. رهگذران فراوانی بدون توجه به او یکبهیک رد میشدند و به مسیرشان ادامه میدادند: پسر جوانی هدفون به گوش، در حالی که گازی به ساندویچش میزد و نگاهش رو به زمین بود؛ زنی میانسال که با متانت راه میرفت و به جلو مینگریست؛ پیرمردی بلندقامت با کلاهی خاکستری که چشمانش چنان حرکت میکرد که انگار میدان دیدش در وسعت زاویهای سی درجه محدود مانده است. هیچ یک از عابران متوجه دختر نبود، گویی او بخشی از حجم خاکستریرنگ دیوار سنگی کنار خیابان بود. برای یک دقیقه در جایم خشکم زد. مردد تماشایش کردم. جلوتر رفتم؛ به نظر میرسید حال طبیعی ندارد. با خود فکر کردم شاید الکل مصرف کرده باشد. در نهایت، با مقادیری تردید، بهسویش شتافتم. مطابق برداشت من از عرف اجتماعی جامعه میزبان، مردم در فضاهای عمومی به شیوهای رفتار میکردند که اگر پیش از اعلام درخواست کمک از سوی فرد، به سویشان میرفتی، نوعی ورود به حریم خصوصی یا نقض آن تلقی میشد. تردیدم برای نزدیک شدن به آن دختر از همین رو بود.
- میتوانم کمکتان کنم؟ در کمال تعجب پاسخ داد: «بله لطفا!»
- چه کمکی از من بر میآید؟
- میتوانی دستم را بگیری و مرا تا خانهام مشایعت کنی؟
- بله حتما!
در مسیر از او پرسیدم: «مایلی بگویی چه اتفاقی برایت افتاده است؟»
- «از محل کارم اخراج شدم! برای گرفتن این شغل چه کارها که نکرده بودم..».
بلافاصله گفتم: «مطمئنم شغل بهتری پیدا خواهی کرد و روزی از اینکه از شغلت بیرون آمدی خوشحال خواهی شد!»
بیدرنگ ایستاد و لبخندی زد؛ چهره مغموم و پریشانش در کسری از ثانیه به هیاتی دیگر درآمد. سیاهی زیر چشمانش، که تا پیش از آن ترکیبی بدقواره از ریمل و اشکهایش بود، حالا به ظرافت سایهی زیبای چشمان زنی بدل شده بود که میخواست خود را شبیه آوریل لوین[1] کند. ناگهان مرا محکم در آغوش گرفت و گفت: «ممنونم که همراهیام کردی و دلداریام دادی. تو حالم را بهتر کردی. اکنون میتوانم باقی مسیر را خودم بروم».
هنگام خداحافظی، دوباره مرا در آغوش گرفت و با لبخندی گرم بدرقهام کرد. من که همیشه تصور میکردم برای احساس تعلق و ادغام در آن جامعه، راهی جز همسر هلندی یا فرزندی که در نظام آموزشی آنجا تحصیل کند وجود ندارد، آن لحظهی در آغوش گرفته شدن، نخستین دقیقهای بود که احساس کردم بخشی از آن جماعتم. گرمای دلپذیری به قلبم هجوم آورد، چنان خوشایند که گویی آفتاب مهربانی درون سینهام طلوع کرده باشد. در همان حال لحظهای خودم را جای آن دخترک بینوا گذاشتم؛ به نظر میرسید دقایق زیادی را بر دیوار تکیه داده و گریسته بود، بیآنکه کسی به او توجه کند و دست گرمی شانهاش را لمس نماید. سردیِ زیستن در چنین موقعیتی، به سرعت دلگرمی لحظات قبلیام را زدود و همچون نسیمی یخزده، شعله امیدم را خاموش کرد. آن لحظه حس کردم شاید این تمدن شکوفا، سرپوشی است بر بیپناهی انسانها. دریافتم که سردی این موقعیت، تنها از بیتفاوتی چند رهگذر نبود، بلکه از حقیقتی عمیقتر برمیخاست: فقدان همبستگی، جایی که دیگر انسانها خود را عضو پیکری واحد نمیبینند.
بعدها چند بار دیگر نیز با اتفاقات مشابه روبرو شدم. یکبار وقتی از خیابان مجاور مترو عبور میکردیم، دختر جوان نابینایی توجهمان را جلب کرد. دخترک محکم عصایش را به زمین میکوبید، سرش را اینسو و آنسو تکان میداد و با بیقراری و استیصال مدام مسیرش را تغییر میداد. ناگهان شستمان خبردار شد که بهدلیل عملیات عمرانی در پیادهروی نزدیک مترو، احتمالا آن دختر دیگر نمیتواند نشانههایی را که هر روز او را به مترو هدایت میکرد، پیدا کند. با سرعت بهسویش شتافتیم و او را هدایت کردیم. آخرین باری که صحنهای مشابه توجهم را جلب کرد، چهار سال بعد بود؛ وقتی که با ویزای دیگری به هلند بازگشته بودم. در آن زمان، تردیدهایم در انتخاب وطن دوم هنوز پابرجا بود. بعد از بازگشت اولم از هلند به دلیل از سر گذراندن همین تجارب تصور میکردم که آدم ماندن در آنجا نیستم. اما انگار میخواستم در سفر دوم میخ آخر را بر تابوت تردیدهایم بکوبم. یک روز در حوالی آیندهوون برای خرید به سوپرمارکت رفته بودم. پیرمرد کوتاهقامتی را دیدم که در کنار پیادهرو تقلا میکرد. کلافه و مستاصل بود. گویی در کیفش دنبال چیزی میگشت که نمییافت. خسخس نفسزدنهایش توجهم را جلب کرد. رهگذران بهسرعت از ورودی سوپرمارکت خارج میشدند، به سراغ قفل دوچرخههایشان رفته و بیتوجه به او به مسیرشان ادامه میدادند. به سویش رفتم. سرش پائین بود و متوجه حضورم نشد. دستم را به آرامی و با تردید روی بازویش گذاشتم، پرسیدم: میتوانم کمکتان کنم؟ سرش را بالا آورد. بنظر میرسید از توجهم شگفتزده شده است. لبخند گرمی زد و کلماتی را به هلندی به زبان آورد که نمیفهمیدم. کنارش ایستادم تا به گشتنش ادامه دهد. بالاخره پس از دقایقی قرصش را پیدا کرد. با خوشحالی سری تکان داد و با زبان بدن و استفاده از ترکیبی از کلمات هلندی-انگلیسی تلاش کرد نشان دهد که مشکل ریه دارد و باید این قرص را هرچه زودتر بخورد.
به نظر میرسید جامعه پیشرو، مدرن، عقلانی و توسعهیافته هلند گمشدهای داشت. همان جامعهای که در ابتدا تصور میکردم بیاتکا به نیرویی فراطبیعی، تصویری از کمال و تمامیت آفریده بود. فکر میکنم گمشدهی این جامعه، اخلاقیات مراقبت بود. همان اخلاقیاتی که بر مراقبت مسئولانه از دیگران در دل روابط انسانی تاکید میکند و بر رفتارهایی مانند توجه، شفقت و همدلی تمرکز دارد.
به خوبی میدانستم که در آن سرزمین حریم خصوصی و عدم ورود به آن از اهمیت زیادی برخوردار است. این را هم میدانستم که در سطح نهادی سیاستهای مراقبتی در آنجا بهتر از بسیاری کشورهای دیگر عمل میکند. اما مشاهده این وقایع و بیتوجهی عابران به یکدیگر، برایم چیزی از جنس بیتفاوتی اجتماعی بود. گویی به قول زیمل، منابع عاطفی مردمان آن سرزمین محدود بود و زندگی شهری با محرکهای بسیارش، آنها را دچار دلزدگی و بیتفاوتی کرده بود. تازه فهمیده بودم چرا ایران را دوست دارم؛ زیرا در آنجا ما به کار یکدیگر کار داریم! گویی یک «مایِ جمعی» در آن وجود دارد و همین سرنوشت همدیگر را برایمان مهم و بهم متصل میکند. از این روست که پروای دیگران را بیشتر داریم.
نتایج برخی مطالعات نیز این موضوع را تایید میکنند. به عنوان مثال، مطابق با شاخص جهانی دهش[2]، 69 درصد مردم ایران به غریبه ها کمک میکنند، اما در میان مردمان هلند تنها 48 درصد چنین تجربهای را دارند. کشورهای کمتر توسعه یافتهای نظیر کنیا، بنگلادش، نیجریه، لیبریا، سنگال، سیرالئون و گامبیا در صدر مناطقی هستند که مردمانشان بیشترین تجربه کمک به غریبهها را داشتهاند. این در حالیست که هفت کشور توسعهیافته اروپایی در میان ده کشور آخری هستند که کمترین کمک را به غریبهها میکنند.
در تمام مدت حضورم در هلند، لحظه آغوش آن دختر و مراقبت و توجه من نسبت به آدمهایی در موقعیت مشابه او، اندک لحظاتی بودند که باعث میشد حس «در خانه بودن» کنم. به تدریج فهمیدم وطن برایم چیزی جز بههم پیوستن تنهای منفرد نیست؛ چیزی که به سختی میتوانستم در جایی بیرون از سرزمین مادریام به تمامی تجربه کنم. همان چیزی که در لحظات بحرانی و آسیبپذیری جمعی، بیش از پیش ضروری به نظر میرسد؛ مانند لحظات بحران اقتصادی و رنج جمعی مردم ایران در سال 1397، یا جنگ 12 روزه اخیر. یاد آن جمله در کتاب «امید بازیافته» میافتم: «خوشا آنکس که جهان را در دقایق مرگبار آن زیست». میدانم که فضیلتی در رنج کشیدن نیست، اما شاید حضور دوشادوش در کنار این «ما» و مراقبت از آن در دقایق مرگبار، همان امید بازیافتهای باشد که زیستنم را معنادار میکند.
روزهای ابتدایی بازگشتم به وطن را به خاطر میآورم. همان روزهایی که انگار پرتاب شده بودم به میانهی رنج و هیاهو. از خود میپرسیدم: چرا شتر رنج همیشه اینجا خوابیده؟ یک شب، وقتی برای انجام کار میدانی رسالهام حوالی دروازه غار رفته بودم، در عرض شش دقیقه شصت زن و مرد بیخانمان را یکجا دیدم، با رنجهای بیپایانشان. اما در دل همان تاریکیها نیز میتوانستم تنهای به هم پیوستهای را ببینم که پروای دیگری را دارند؛ لحظاتی که مراقبت و حمایت بیخانمانها از یکدیگر برایم عیان میشد و میدیدم حتی در آن وضعیت بیپناهی و بیخانمانی هنوز هم در فکر دیگرانند؛ وقتی غذایی به دستشان میرسد میخواهند آن را با همسرنوشتانشان سهیم شوند و اگر منافعی عایدشان میشود درخواست میکنند که این عایدی جمعی باشد و دیگران هم در آن شریک شوند.
پس از بازگشت به وطن، بارها به یاد زیباییها و نقاط روشن کشور هلند میافتم. این خاطرات، بیش از همه، در زمانهای ناامنی و درماندگی که عرصه بر من تنگ میشود، بهسراغم میآیند. در مسیری که در پیش گرفتهام گاه سست و متزلزلم، گرچه زمانهای مصمم بسیاری نیز در زندگیام دارم که میدانم انتخاب کشوری با امنیت و رفاه بالا، اما فاقد آن «مای جمعی» بههمپیوسته، چیزی نیست که به زندگیام معنا ببخشد.
یاد پژوهشهای بیشماری میافتم که نشان میدهند میل ایرانیها به مهاجرت تا چه حد بالاست. به عنوان نمونه، تحقیقی از رصدخانه مهاجرت ایران نشان میدهد، بیش از هفتاد درصد از پژوهشگران و اساتید دانشگاه میل زیاد یا بسیار زیادی به مهاجرت دارند. این رقم در میان دانشجویان و فارغالتحصیلان دانشگاهی حدود شصت و شش درصد است. تنها پانزده درصد از دانشجویان و فارغالتحصیلان، ماندن در ایران را انتخاب کردهاند؛ باقی یا مردداند یا در آینده به مهاجرت میاندیشند.
از خود میپرسم: وطن برای این آرزومندان هجرت چه معنایی دارد؟ آنها در دقایق مرگبار وطن –که شاید کم هم نباشند- با خود چه میاندیشند و از خود چه خواهند پرسید؟
شاید زمان آن رسیده باشد که کسانی که تجربه مهاجرت معکوس داشته و به وطن بازگشتهاند، جسارت پیدا کنند و به سخن درآیند؛ از این بگویند که وطن برایشان چه معنایی داشته که در هیچ سرزمین دیگری تحقق نیافته و چه پیوندی میان این درک از وطن با شیوه زیست و احساس رضایتمندیشان برقرار است. چه بسا این گونه، آنان که در اندیشه هجرتاند، بتوانند واقعبینانهتر به پیوند خود با وطن و معنای مهاجرت بنگرند.
[1] . Avril Lavigne خواننده کانادایی
[2] . World Giving Index (2024)