روز سی و یکم: تقسیم عادلانه نفرت
آتوسا افشیننویددی ماه نود و هشت رمان بازگشت ماهیهای پرنده آماده چاپ میشد. ناشر از من خواست بخشی از کتاب را برای پشت جلد انتخاب کنم. حوادث تلخی را پشت سر گذاشته بودیم و من دلم میخواست از لابلای صفحات جملاتی را انتخاب کنم که با حال و هوای آن روزهایمان همراه باشد، با اینحال هر چه کردم دیدم نمیتوانم از موضوعی که مرا ترغیب به نوشتن رمان کرد چشم بپوشم. پاراگراف زیر جان وسوسه و اضطرابی بود که رمان را از دنیای درونی من بیرون کشید و همان را برای پشت جلد انتخاب کردم.
“دنیا پر از جانیهای بالقوه است. نمیدانم چرا آدمها فکر میکنند جانیها باید دیوانه باشند، باید رفتارهای عجیب و غریب ازشان سر بزند، یا کودکیهای غیرعادی پشت سر گذاشته باشند. وقتی مردم جلوی دوربین میایستند و با تعجب در مورد قانونمداری، نظم و حتی بیآزار به نظر رسیدن همسایه قاتلشان میگویند بلاهتشان متعجبم میکند. نمیدانم چطور متوجه نمیشوند که جنون بیش از هر چیز ناشی از حس فقدان همدردی با انسانهاست. کافیست در زندان خودت گرفتار شوی و توان فهم دیگری را از دست بدهی تا در سقوطی آرام شهروند خوب منطقی وجودت جایش را به یک جانی تمامعیار دهد.“
به گمانم طی دو دهه گذشته عواملی به تسریع گرفتار شدن در زندان خود و از دست دادن توان فهم دیگری دامن زده است. اینجا میخواهم به یکی از این موارد بپردازم که به نظرم عامل پررنگیست اگر چه نمیتوانم آن را عامل کلیدی بدانم.
سال دو هزار و سیزده که نوشتن رمان را شروع کردم در جهان عرب بهار خیزشها رو به زمستان میرفت، در اروپا بحران اقتصادی آرام آرام بالا گرفته بود و اثرش داشت بر زندگی روزمره مردم سایه میانداخت و در ایران امید به بازگشت به مسیر اصلاحات جایش را به یاس میداد. در جغرافیایی که آن روزها در میدان دید و فهم و تجربه من بود آدمها ناراضی و خشمگین بودند. و این خشم و نارضایتی به نظرم در مسیر بدی افتاده بود، مسیری که در نهایت از خشم و نارضایتی تنفری کور میساخت.
خشم و نارضایتی به خودی خود احساسات بدی نیستند. خشم از ضعیف بودن در برابر نیروهای طبیعت، آدمی را واداشته اراده کند طبیعت را به کنترل خودش درآورد، نگذارد لرزش زمین خانه او را ویران کند، نگذارد باد پاییزی کودکان را به سینهپهلویی ساده از بین ببرد. خشم و نارضایتی از نظام حکمرانی سبب شده آدمی به طرق مختلف قدرت را محدود کند. مفاهیمی چون عدالت و آزادی را بسازد، قرنها در مورد آن فکر کند و برای تحققش بجنگد. خشم و نارضایتی عاملان مهم تغییرند. تغییرات اگرچه همیشه به رفاه و سعادتمندی ختم نشدهاند اما اغلب دستاوردهای کوچک سعادتمندی به واسطه تغییر در وضع موجود حاصل شده.
اما صرف وجود احساس خشم و نارضایتی به ساخته شدن چیزی پیشبرنده منجر نمیشود. خشم زمانی به نیرویی پیشبرنده تبدیل میشود که سه عامل برقرار باشد. اول فرد خشمگین نه تنها فکر کند میخواهد وضعیتی را تغییر دهد که احساس کند و برآورد کند میتواند این تغییر را هم به وجود آورد. دوم آدمی که وضع موجود را نمیخواهد باید بتواند تا حدی وضعیتی مطلوب را تخیل کند و سوم بتواند ابعاد شری که به او آسیب رسانده و خشمگینش کرده را درست بشناسد و قضاوتی نسبتا درست در مورد ابعاد شر و آسیب آن داشته باشد تا بتواند اصلاح درستی هم انجام دهد. هر کدام از این موارد که نباشد خشم جایش را به نفرتی کور میدهد و به احساسی ویرانگر تبدیل میشود.
سال دو هزار و دوازده که من درگیر مسئله عدم همدردی شدم به نظرم میآمد انسان امروز در هر سه شرط بالا زمینگیر شده است. نگرشی غالب در جهان انسانی مسبب احساس نارضایتی را چیزی، ضعفی یا خلائی در زندگی فردی میدانست. نارضایتی انگار ریشهای در دنیای بیرون نداشت. آدمها سعی میکردند بیش از پیش با توسل به روانشناسی، توسعه توانمندی فردی و درگیر شدن در اموری به شدت فردی چون آرامش درون، رعایت رژیمهای غذایی و رعایت روتینهای ورزشی که وقت و انرژی زیادی میگرفت نارضایتیهایشان را پس بزنند یا فکر کنند توانستهاند آن را مدیریت یا بر آن غلبه کنند. آنهایی هم که جامعه، حکومت، نظام حکمران بر زندگی ما آدمها را مسئول این خشم میدانستند، نتوانستند اعتراض معناداری به مسببین خشم بکنند. کمتر اعتراض جمعی شکل گرفت که به نتیجه برسد. از جنبش والاستریت و جلیقه زردها گرفته تا اعتراضات در جهان عرب و ایران. اعتراضهای جمعی یا با خونریزی و خشونت سرکوب میشد یا به شکل نمایش مسخرهای درمیآمد. شهرهای متمدن جایی داشتند برای اعتراض. شهروند خوب متمدن یکشنبه تعطیلش چند ساعتی راه میافتاد در خیابان، پلاکادری هم احیانا حمل میکرد و فردا باز برمیگشت به همان زندگی نکبتی. حتی در آن اعتراض حرف هم نمیزد، داد که جای خود دارد. آزادی یا نبود یا اگر بود چنان شکلی داشت که بی خطر باشد. اعتراض یا سرکوب میشد یا جایی عنوان میشد که شنونده نداشت. هر چه به زمان حال نزدیکتر شدیم این وضعیت احمقانهتر هم شد. اوج ناتوانی در اثرگذاری برای تغییر به گمانم در نسلکشی اسراییلیها در غزه عیان شد. مردمی به وحشیانهترین شکل ممکن کشته شدند و میشوند، از نبود غذا و دارو میمردند و میمیرند و میلیاردها انسان دو سال است در سکوت نظارهگرند یا اعتراضشان تهدیدی برای جنایتکار نیست. زورش را ندارد که تهدید باشد؛ حتی بالقوه.
این ناتوانی در اثرگذاری بر روند ویرانی، خود ویرانکننده است. این حس درماندگی کابوس روز و شب ماست. ما امروز همانقدر در مقابل نظامهای حکمرانی جهان ناتوانیم که انسانی هفت هزار سال پیش در مقابل طبیعت. نه میدانست چرا زنی ناگهان سر زا میمیرد، نه میدانست خورشید چرا وسط روز ناگهان ناپدید میشود، نه میدانست کی گرگهای گرسنه به آنها حمله میکنند. نه توان دفاع از خود در مقابل سرما را داشت، نه توان ذخیره غذا را داشت. او لخت و عریان و بیدفاع در مقابل طبیعتی ایستاده بود که به اراده خدایان رنگ عوض میکرد، نعمت میبخشید یا جزا میداد. امروز که به گذشته نگاه میکنیم به حماقت آدمی که با قربانی کردن پای بتی میخواست از زمستان جان سالم به در ببرد میخندیم اما من فکر میکنم ما امروز با درگیر کردن خودمان در دغدغه مصرف چند گرم پروتئین در روز، روتینهای زیبایی یا افزایش مهارتهای فردی برای بازار کار به همان شیوه انسان هفت هزار سال پیش تلاش میکنیم خودمان را از خشم حکمرانان جهان نجات دهیم. لااقل در این گوشه برزخی دنیا که من امروز ایستادهام چنین است. اما تنها ناتوانی در ایجاد تغییر نیست که خشم را کور میکند و نمیتواند آن را به نیرویی پیشبرنده تبدیل کند.
نبود تخیلی برای آینده به اندازه ناتوانی در ایجاد تغییر در به باتلاق نشستن نیروی خشم نقش دارد. منظورم از تخیل، خیالپردازی منقطع از واقعیت نیست. هر کسی در خلوت خودش میتواند دنیایی بسازد گل و بلبل. تخیل کردن یعنی اینکه بتوانی تصویری برای آینده بسازی که قابل دستیابی باشد. کسی میتواند آینده را تخیل کند که فهم درستی از امروز داشته باشد و بداند از وضع موجود با چه تغییراتی (حتی بسیار پرهزینه) چه چیزی (حتی خیلی کم و کوچک) محتمل است حاصل شود. کسی میتواند تخیل کند که برآورد درستی از عاملان تغییر داشته باشد و بداند بر اساس این پتانسیل کدام تغییرات اساسا امکانپذیر نیست. آنکه تخیل میکند بر آنکه صرفا پیشبینی میکند این مزیت را دارد که برای خودش و جامعه فاعلیت قائل است و محقق شدن تصویرش از آینده مشروط و منوط به فعلیت مشخص و تعریف شده خود اوست. تخیل است که به ما جرات عمل میبخشد. تخیل است که ما را از اعتیاد خبرخوانی و تحلیلها و پیشبینی کردنهای بنجل نجات میدهد. بدون داشتن تصویری از آیندهای که میخواهیم به آن تبدیل شویم اراده حرکت و تغییر عملا بیمعنیست. بخشی از آنهایی که خشمگینند حرکتی نمیکنند، چون نمیدانند به کجا میخواهند بروند، و در نتیجه نمیدانند چه میخواهند یا میتوانند یا باید انجام دهند تا به وضعیت مطلوب (و نه آرمانی) برسند. آدمهای انقلاب پنجاه و هفت برای آینده تصویر داشتند اما تصویرشان نه تخیل که خیالی سادهلوحانه بود. در نبود تخیلی برای آینده مطلوب است که عراق و افغانستانِ ویران شده، ویران میماند. گاهی هم تخیلها آنقدر ترسناکند که بیان نمیشوند. اسراییل دلیل تجاوزهای مکررش به کشورهای خاورمیانه را دفاع از خود میداند، چیزی که به گذشته و حال مربوط است نه آینده. اما تخیل پشت تجاوزها که تصویر آینده را میسازد واقعا ترسناک است؛ تخیل سرزمینی بزرگ از ایران تا فلسطین به نام ارض یهود. دیدن این تخیل مهم است. دیدن اینکه این تخیل به کجا میرود و چه میسازد مهم است. ما ایرانیها دوبار این ندیدن را تجربه کردیم، یک بار در همراهی با رضاخان میرپنج در آستانه قرن چهارده و یک بار نیم قرن بعدش در همراهی با خیال سادهلوحانهای که میخواست با جامعهای بیسواد، فقیر، معتاد و گرفتار سنتهای رنگارنگ چند هزارساله به ضربتی و معجزهای جامعهای پویا، خوشفکر، آزاد و شاگرد اول دنیا بسازد.
در کنار این دو به نظرم ترسناکترین عاملی که جنایتکار میسازد ناتوانی در سنجش درست شر است. آدم خشمگین آسیب دیده است. چیزی یا کسی به او آسیب رسانده. آنچه یا آنکه آسیب رسانده برای او منشاء شر است. آدمی که آسیب دیده حق دارد عامل آسیب را شر بداند، بر او بشورد و خواهان محاکمه عامل آسیب شود. آدم خشمگین حق دارد در صورت اثبات ادعایش خواهان تنبیه عامل شر شود. اما چیزی که کار را سخت میکند اینست که آدم خشمگین بیش از هر کس دیگری نیازمند آنست که عادل باشد تا بتواند برآوردی درست از میزان آسیبی که دیده داشته باشد. ناتوانی در نگاه عادلانه نسبت به شر، آن شر را تبدیل به شر مطلق میکند. یکی از مثالهای تاریخی مطلقشدن شر، قتلعام یهودیها در طول جنگ دوم است. صد سال پیش از شروع جنگ دوم جهانی رد خشم از یهودیها در ادبیات به کرات به چشم میخورد. نه تنها در ادبیات اروپا که در ادبیات روسیه و حتی در ادبیات ایران. یهودیها شخصیتهای مثبتی نیستند. آنها طماع، خسیس و فاقد حس همدردیاند. هدایت در داستان داشآکل جهودی را تصویر میکند که در اوج شکنندگی و استیصال داشآکلِ عاشقِ معشوقباخته فکر میکند چطور لختش کند و تیغش بزند. هایزنبرگ در خاطراتش از جامعه یهودیهای کاسب و تاجری میگوید که تا میتوانند احتکار میکنند، گران میفروشند و بر بحران جیب خالی دامن میزنند. یهودیهایی که جنگ اول را فرصتی برای فرونشاندن حرص و طمعشان دیدهاند چنان آسیبی به مردم رساندند که در آستانه جنگ دوم مورد خشم مردم قرار گرفتند. یهود میشود شر مطلق و نفرت انباشته که باید به محاکمه دهها یهود میانجامید در رادیکال شدنش به قتلعام صدها یهودی در گتوها منجر میشود. آلمانیها که کار کثیف پاک کردن اروپا از طمع یهودیها را به عهده گرفته بودند بر روی این حقیقت چشم بستند که در کنار یهودیهای فاسد، جامعه بزرگی از اندیشهسازان، هنرمندان، و صلحطلبان را هم همین یهودیان تشکیل میدادند.
جی.ای. هوکانسون روانشناسیست که در مورد اثربخشی انتقام کار کرده است. او میگوید آسیب متقابل به عامل خشم زمانی آرامکننده است که اول عامل آسیب درست شناسایی شود، دوم میزان تنبیه با آسیبی که فرد خشمگین متحمل شده متناسب باشد و سوم عمل انتقام باید توجیه اخلاقی یا اجتماعی قابل دفاع در افکار عمومی برای فرد خشمگین داشته باشد. به گمانم در میان این سه اغلب عوامل یک و دو درست برآورد نمیشود. پیش از آنکه نیروی خشم به جریان بیفتد و حرکتی بسازد لازم داریم در باب اینکه واقعا چه کسی، چه چیزی، چه آسیب مشخصی را به چه کسی وارد کرده شفافسازی کنیم. این شفافسازی اگر توسط خرد جمعی انجام شود و چند صدایی باشد اغلب نتایج شگفتانگیزی دارد. میتواند عاملین پنهان آسیب را شناسایی کند، میتواند منجر به شناسایی آسیبرسانهای متعدد شود. به عبارت دیگر ممکن است در بررسی جمعی آسیب به این نتیجه برسیم که چند عامل در آسیب سهم دارند و هر کدام در جای خود و به اندازه سهم آسیب خود باید پاسخگو شوند. بررسی جمعی میتواند ما را از تله قربانی بیرون بکشد و ابعاد واقعی آسیب را از قصهسازی و بزرگنمایی یا حتی کوچکنمایی دور کند. بررسی دقیق آسیبرسانها و میزان آسیب میتواند جلوی سواستفاده روایتهای جنگطلب یا تنفرساز را بگیرد. میتواند جلوی سفیدشویی بعضی از عوامل آسیب و بزرگنمایی بعضی عوامل دیگر و در نتیجه ساختن یک شر مطلق را بگیرد. میتواند جلوی کور شدن خشم و تبدیل آن به نفرت محض از کسی یا چیزی را بگیرد و آن خشم را به طور عادلانه میان مسببینش تقسیم کند.
به نظرم ما امروز در هر سه موردی که میتواند خشم را به نیروی پیشبرنده و سازنده تبدیل کند همچنان زمینگیریم و حتی نسبت به ده سال پیش بیشتر درمانده شدهایم. آسیبدیدگان نظامهای حکمرانی با شیوههای اعتراضیشان نتوانستند سیاست حکمرانان را تغییر دهند- حتی جزئی. تبدیل شدن دنیا به کالا و درگیر شدن در روایت خرید و فروش هر چیزی، اندیشه و تخیل را به حاشیه رانده و بیارزش کرده است. و بالاخره قرار گرفتن زیر بمباران روایتهایی که به دست صاحبان ثروت و رسانه و قدرت ساخته میشود چنان فضای مهآلودی ساخته که فرصت و قدرت عادلانه فکر کردن به خشم و آسیب را از ما گرفته.
چطور میشود از تلهای که در آن گرفتاریم بیرون بیاییم؟ این سوال امروز منست. جوابش را نمیدانم. اما میدانم در لحظه حاضر میان این سه، تخیل آینده چیزیست که هنوز ما مردم مستاصل و گرفتار میتوانیم آن را از آن خود کنیم. هیچ زندانی، هیچ بمباران روایتی، هیچ بازی روانیی، هیچ تحقیر و سرکوبی قدرت کشتن کامل تخیل را ندارد. این را انسان در طول حیات پرخشونت، پر خون و سیاه خود ثابت کرده است. شاید نقطه بازیابی خود بعد از فروپاشی یک ماه گذشته بتواند تخیل باشد. تخیلی که پایش روی زمین است و سرش در آسمان.