غایبین از نظر: تخت ثابت اتاق احیا

غایبین از نظر: تخت ثابت اتاق احیا


در روزهای پایانی سال صفر سه از پرسه‌‌زدن در سرزمین ذهن و احساس همشهری‌هایم به این نتیجه رسیده‌ بودم که بسیاری از ما در کنار رنج و سوگ‌های پیاپی‌مان، از درد دیده‌نشدن هم رنج می‌بریم. خشونتی ناگفته در ندیدن دیگری نهفته است. خشونتی که می‌تواند یکی را انباشته از تنفر به فرار وادارد، دیگری را تسلیم قرص‌های روان کند و آنکه روانی رنجورتر، روحی خسته‌تر یا دستی بسته‌تر دارد را به کام مرگ بفرستد. همین خشونت پنهان بود که سبب شد در مرثیه‌ام برای شیوا ارسطویی بگویم جهنمی که امروز در آن دست و پا می‌زنیم نه فقط محصول بی‌کفایتی صاحبان قدرت که نتیجه رفتار و انتخاب‌های ما مردم هم هست. مقصر دانستن مردم در شرایط سخت امروز برای بسیاری قابل قبول نیست. در پست بعدی می‌نویسم چرا به خودم اجازه می‌دهم مردم را هم مقصر بدانم. اما پیش از آن دوست دارم در مقدمه دومین نوشته از مجموعه غایبین از نظر بگویم، مقصر دانستن مردم فقط از آن رو نبود که مرگ یکی مثل خودم مرا ترساند، دغدغه‌نوشت‌های همشهری‌هایم هم این میان نقش مهمی بازی کرد. یکی‌شان همین نوشته خزر گرجانی. نوشته‌ای که به من می‌گفت ما مردم مسیر سخت و پرهزینه‌ای را آمده‌ایم، اما در آستانه بلوغیم. می‌توانیم ضعف‌های خودمان را ببینیم، آن را به رسمیت بشناسیم و راهی برای عبور از آن پیدا کنیم. با مردم بالغ می‌شود حرف زد و امیدوار بود برای حل مشکل به کسی جز مردم دل نبندد.



غایبین از نظر: تخت ثابت اتاق احیا*

نویسنده: خزر گرجانی


رضا کاهه، در پنجاه و دو سالگی مرد. هفت سالی می‌شد که او را می‌شناختم. مردی کوتاه‌قد با موهایی جوگندمی و کم‌پشت. با خط‌هایی عمیق روی پیشانی‌ای بلند و ریشی معمولا کوتاه و تنک. وقت‌هایی که تنگی نفس زبانش را بند نمی‌آورد، لکنت زبان داشت. دو بار از بین دفعاتی که به اورژانس آمده بود، حالش خیلی وخیم بود. یعنی حداقل من دو بارش را دیده بودم. یک بار او را اینتوبه**کردم و باربعدی ایست قلبی کرد و او را احیا کردیم. در سه سال اخیر نه اینتوبه شده و نه ایست قلبی کرده بود. غیر از مواقعی که با حمله‌ی شدید آسم می‌آمد گاهی هم سروکله‌اش در اورژانس پیدا می‌شد و فال یا بیسکویت می‌فروخت. شب‌ها در مسجد می‌خوابید و به جز دستفروشیِ گهگاهی شغلی نداشت. چند باری برای کار به عنوان نیروی خدماتی بیمارستان اقدام کرده بود اما موافقت نشده بود. تمام زندگی‌اش در کیسه‌ای سیاه جا می‌شد و معمولا مجبور بود آن چند دست لباسی که داشت را روی هم بپوشد. اغلب بی‌خانمان‌هایی که به اورژانس می‌آیند اعتیاد دارند، یا لااقل ما انتظار داریم آنها معتاد باشند؛ عاملی که زندگی‌شان را به آوارگی کشانده یا در رنج آوارگی کمی مرهم‌شان می‌شود و بعد درد می‌آفریند، اما کاهه معتاد نبود. کس و کار و همراهی نداشت. راستش نمی‌دانم چطورهیچ‌وقت از او نپرسیدم که چرا کسی را ندارد. بعد از زجر تنفسی به عنوان اولین تصویری که از او در ذهنم حک شده، پررنگ‌ترین تصویری که در خاطرم مانده، خنده و خوش‌مشربی اوست. گاهی که وضعیت تنفسش بهتر می‌شد با نگهبانان دم در چای می‌خورد و گپ می‌زد. شنیده بودم یک بار با هدیه دادن روسری به یکی از پرستاران از او خواستگاری کرده. خجالتی بود و جسارتش برای چنین پیشنهادی، من یکی را حسابی سر ذوق آورد. 

هربار که کاهه با حمله‌ی آسم به اورژانس می‌آمد به او چند اسپری می‌دادیم که با خودش ببرد. دفعه‌ی بعدی که می‌آمد در حالی که اسپری‌هایش را تکان می‌دادم، با کج‌خلقی می‌گفتم: کاهه، باز اسپری‌هاتو نزدی؟ تموم نشدن که! معمولا نفسش اینقدر تنگ بود که نمی‌توانست جوابم را بدهد. نگاهش پر از خجالت می‌شد و اگر توانسته بودم باقی‌مانده احساسات انسانی‌ام را در اورژانس حفظ کنم از لحن تحکم‌آمیزم پشیمان می‌شدم. دوستش داشتم. واقعا دوستش داشتم. با اینکه او خانواده ما نبود، ما خانواده‌اش بودیم. 

این آخری‌ها آنقدر هر دفعه که می‌آمد کورتون می‌گرفت، صورتش حسابی پف داشت و چهره‌اش تغییر کرده بود. معمولا سالی یک بار می‌رفت مشهد برای زیارت. آخرین باری که یادم هست پارسال بود. صدایم کرد: استاد! میشه بیای ریه‌مو گوش کنی ببینی وضعم چطوره؟ می‌خوام برم مشهد. گوشی را روی سینه‌اش گذاشتم و گفتم: کاهه وضعت خرابه، نرو. باید بستری شی. یکی دو ساعتی در اورژانس پلکید و آخر سر کاغذی بین همه پرسنل گرداند که اسممان را بنویسیم تا در مشهد دعایمان کند. از سفر که برگشت و دیدمش، گفت در مشهد حالش خراب شده و بستری‌اش کرده‌اند. از اینکه به حرفم گوش نداده بود عصبانی بودم و هنوز نمی‌فهمیدم که کاهه در یک تنگی‌نفس ممتد و بی‌امان زندگی می‌کند، وضعیتی که گاهی فقط از شدتش کمی کاسته می‌شود. راستش نمی‌دانم چرا با اینکه دو بار مرگ را خیلی نزدیک به کاهه دیده بودم فکرش را نمی‌کردم که به این زودی‌ها بمیرد. از حماقت خودم عصبانی هستم. همیشه فکر می‌کردم که خب داروهایش پیشش هست و به بیمارستان هم نزدیک است، خودش را می‌رساند. اما واقعیت این است که علت مرگ کاهه آسم نبود، فقر و بی‌کسی بود. 

راستش را بخواهید تمام اسپری‌های داروخانه بیمارستان هم نمی‌توانست جلوی مرگ زود‌هنگام کاهه را بگیرد. زندگی کاهه هیچ مدعی جدی‌ای نداشت و اگر در کوچه یا خیابانی قبل از رسیدن به بیمارستان می‌مرد شاید با هویتی مجهول دفن می‌شد. علت مرگ کاهه آن چیزی نیست که در برگه‌ی جواز دفن او ثبت شده، علت از دید من نامرئی و نادیدنی بودن کاهه است. کاهه دیده نمی‌شد. رسیدن به علت مرگ کاهه به کالبدشکافی سرزمینی که او در آن زندگی می‌کرد نیاز دارد نه بدن او. کاهه بارها و بارها با وضعیت جسمانی خیلی بد و نزدیک به مرگ به اورژانس آمده بود. اما این ارتباط همیشه یک‌‌طرفه بود. همیشه او بود که به ما چنگ می‌انداخت. آن هم در مواقعی که دیگر مرگ را خیلی نزدیک می‌دید. سازوکاری برای پیگیری وضعیت کاهه وجود نداشت. سازوکاری که کسی به مسجد محل زندگی کاهه برود، پیگیر وضعیت سلامتی‌اش بشود، کمکش کند تا غذایی برای خوردن داشته باشد، شغلی پیدا کند، و جای مناسبی بخوابد. سازوکاری که کاهه را از این سیکل معیوب تکراری بیرون بکشد و به یک زندگی معمولی طبیعی برگرداند. او در سال آخر زندگی‌اش در طول شش ماه، ده بار به بیمارستان آمده بود و دفعه‌ی آخر سه ماه بستری بود. کاهه علی‌رغم درمان‌های گسترده بعد از حدود یک ماه بستری در بخش مراقبت‌های ویژه مرد. عوارض بیماری‌های زمینه‌ای کنترل‌نشده‌اش شعله‌ور شده بود و یکی یکی اعضای بدنش را درگیر کرد. تا جایی که داروها و عمل‌های جراحی دیگر نمی‌توانست او را در سرازیری بیماری و مرگ متوقف کند.

 هر چه بیشتر از کارم به عنوان متخصص طب اورژانس می‌گذرد، کمتر مرگ را یک فرایند سلولی منتج از بیماری و اختلال عملکرد اعضا می‌فهمم و بیشتر آن را یک مقوله‌ی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی می‌بینم. قرار بود اورژانس از یک دخمه در زیرزمین که نمی‌تواند در لحظه، قفسه سینه انسان‌ها را بشکافد، آن‌ها را احیا کند، خونریزی‌ها را متوقف کند، و نوزادان را به دنیا بیاورد به جایی تبدیل شود که جان‌ها را از مرگ نجات می‌دهد. اما همیشه و برای همه موضوع به این سادگی نیست. فکر می‌کنم اصل داستان مرگ و زندگی در خارج از ساختمان‌های اورژانس در جریان است: در خانه‌ای که زنی که تا حد مرگ کتک‌خورده و از بیمارستان ترخیص‌شده، و دوباره به آن برمی‌گردد، در مسجدی که کاهه به آن برمی‌گردد، در جویی که روبرت بعد از ترخیص از بیمارستان با اوردوز بعدی به آن برمی‌گردد، در آلونکی که زینت پس از دفعه‌ی دوم دارآویختگی‌اش به آن برمی‌گردد تا کی دوباره جوهر نمک را سر بکشد و نمی‌فهمد چرا نمی‌میرد و پیش شوهرش نمی‌رود، در بلاتکلیفی سامان که دزد کابل برق است و از شش متری سقوط کرده و اینکه این دفعه دچار برق‌گرفتگی نشده را به فال نیک می‌گیرد و نمی‌داند که زندان بهتر است یا بیرون.

موفق بودن تلاش تیمی که در آن کار می‌کنم در نجات جان فردی که خیلی به لحظه‌ی مرگ نزدیک شده، همیشه خوشحالم کرده. با این حال یادم نمی‌آید که هیچ وقت از ترخیص شدن کاهه از بیمارستان خوشحال شده باشم. می‌دانستم او هیچ جا و هیچ وقت در وضعیت امن به سر نمی‌برد. عملکرد ناکارآمد سیستمی که کاهه به آن چنگ می‌انداخت کاملا توی ذوقم می‌زد، تا جایی که شاید حتی از نگاه کردن به آن پرهیز می‌کردم؛ مثل یک نور خیلی شدید. انگار به حضور همیشگی کاهه و بیچارگی‌اش عادت کرده بودیم. جایی در پس ذهن همه ما مبرهن بود که فرایند درمان کاهه هیچ وقت با هیچ دارویی کامل نخواهد شد، مثل یک سطل سوراخ که هر چه در آن آب می‌ریختیم پر نمی‌شد.

گروه‌های خیریه و انجمن‌های مردم‌نهادی که گروه هدف خود را در حوزه‌ی نظام سلامت تعریف کرده‌اند، اغلب حول محور یک بیماری و پیامدهای آن شکل گرفته‌اند. مثل بیماران مبتلا به سرطان، ام اس، پیوند اعضا و ..... فراهم کردن محل اسکان مناسب برای همراهان بیمارانی که به خاطر درمان به شهری دیگر سفر می‌کنند، کمک در پرداخت هزینه‌های درمان، سازماندهی جهت پیگیری مطالبات درمانی از وزارت بهداشت، و آگاهی‌بخشی عمومی قسمتی از فعالیت‌های این گروه‌ها است. دقیقا به همین دلیل کسانی مثل کاهه مورد توجه اغلب این گروه‌ها قرار نمی‌گیرند. کاهه مبتلا به یک بیماری صعب‌العلاج نبود بلکه در وضعیتی صعب‌العلاج به سر می‌برد. کمبود حداقل‌های زندگی مثل جایی برای زندگی کردن، غذایی برای خوردن، و نداشتن کسی (سازوکاری) برای پیگیری روند درمان، باعث می‌شد او دائما دچار عود بیماری شود. به گمانم، با قوت گرفتن سازوکارهایی که افراد را فارغ از علت زمینه‌ای، بر اساس موقعیت‌های پرآسیب و نیازمندِ کمک، شناسایی کند می‌توان افراد زیادی مثل کاهه که با اغلب سازوکارهای فعلی نادیدنی هستند را مرئی کرد.

حفره‌ی عمیق حمایت اجتماعی دولتی نیز غیرقابل انکار است. دولتی که وظیفه حفاظت از جان و زندگی همه شهروندان را دارد و یا بهتر بگویم قراراست حواسش باشد که کاهه‌ها هم نصیبی از خدمات اجتماعی ببرند، به نظر می‌رسد آن‌ها را نمی‌بیند. عملکرد اغلب فرمالیته‌ی مددکاری اجتماعی در بیمارستان‌های دولتی که قرار بود مجرایی برای ارائه این خدمات باشد، در بیشتر موارد به تفتیش وضعیت اقتصادی افراد به ظاهر بی‌بضاعت و در نهایت در بهترین حالت به کاهش یا رایگان کردن مخارج درمان آن‌ها ختم می‌شود. از طرف دیگر، اورژانس اجتماعی با حیطه قدرت عمل ضعیف در اکثر موارد توان جذب حمایت اجتماعی و پیگیری وضعیت افرادی مثل کاهه را ندارد. کاهه به واسطه‌ی مراجعه به یک مرکز درمانی دولتی می‌توانست در تیررس مددکاری اجتماعی، سازمان بهزیستی و ... قرار بگیرد. ولی هیچ کدام از این‌ نهادها وضعیتی که کاهه از آن آسیب می‌دید را به عنوان آسیب به رسمیت نمی‌شناختند. آن‌ها اغلب اراده‌ای موثر برای زیست بهتر کاهه نداشتند و نهایتا می‌توانستند او را به یکی از گرمخانه‌های شهرداری معرفی کنند. عملکرد ضعیف شبکه‌های حمایت اجتماعی‌ای که می‌توانستند با رصد کردن حضور مکرر کاهه در بیمارستان، او را از این چرخه‌ی تکراری خارج کنند به وضوح به چشم می‌آید.

هیچ کس مثل ما در اورژانس با چشمان باز ندیده و با دستانش لمس نکرده که مرگ یک انسان تنها ماحصل یک پدیده فیزیولوژیک نیست. کاهه با بیشترین توانش برای زندگی کردن می‌جنگید. اگر اسپری‌هایش را منظم نمی‌زد از ترس تمام شدن آن‌ها بود. سعی کرده بود جایی در مسجد برای خوابیدن پیدا کند و تلاش‌هایی هم برای کسب درآمد می‌کرد. هرگز وقتی که نفسش خیلی تنگ شده بود، خیال نکرده بود که بهتر است در گوشه‌ای از خیابان بنشیند تا بمیرد. با اینکه کاهه بارها به بیمارستان آمده بود، سازوکار مشخص و در دسترسی وجود نداشت تا بتوان با همین سرنخ به بهتر شدن کیفیت زندگی او کمک کرد. کاهه عضوی از گروه بزرگ کسانی بود که در فضای خالی کمبود حمایت‌های اجتماعی به حال خود رها شده‌اند. بله آنها کشته نمی‌شوند، ولی به حال خود رها می‌شوند تا بمیرند. مرگ کاهه، مرگی اجتماعی بود؛ مرگی ناشی از نادیده گرفته شدن و کنار گذاشته شدن از جامعه و پیوندهای اجتماعی. مرگی که از مدت‌ها پیش با حذف تدریجی او از حلقه‌های دیده شدن و حمایت آغاز شده بود؛ حذف بی‌سروصدای او از مناسبات زندگی. 

فکر می‌کنم تا به امروز حق زندگی افرادی مثل کاهه برای ما به یک مطالبه‌ی جمعی تبدیل نشده. به گمانم نبود چنین مطالبه‌ای یکی از دلایل مهم استمرار ضعف شبکه‌های حمایت اجتماعی است. آیا تعداد کسانی مثل کاهه به قدری کم است که ما حضورشان را حس نمی‌کنیم؟ یا مسئله عمیق‌تر است؟ آیا ما از اساس حق زندگی را برای کاهه، روبرت، زینت و سامان به رسمیت می‌شناسیم؟ به گمانم نه. و همین مأیوسم می‌کند. فکر می‌کنم تا زمانی که ما حق زندگی دیگری‌ای که با او کمتر توان همدلی داریم را به رسمیت نشناسیم، مطالبه جمعی شکل نمی‌گیرد. و تا وقتی مطالبه جمعی برای حق زندگی نباشد، مرگ زودهنگام آدم‌هایی مثل کاهه گریزناپذیر است.

*تختی در اتاق احیا که چرخ ندارد و برای بیماران بسیار بدحال مورد استفاده قرار می‌گیرد.

**لوله‌گذاری داخل نای جهت باز کردن راه هوایی برای اتصال به دستگاه تنفسی کمکی

 

 

 


Report Page