نمایشگاه کتاب، مرگ داستان ایرانی، وزارت تطبیق و یکی از ما کم

نمایشگاه کتاب، مرگ داستان ایرانی، وزارت تطبیق و یکی از ما کم







خبر رفتن شیوا ارسطویی را چهارشنبه شب در صفحه کاوه فولادی‌نسب می‌بینم. مرگ خودخواسته یک نویسنده چیزی نیست که این روزها بتوانم تحملش کنم. رنجش و وحشتی که به جانم می‌اندازد خارج از تحملم است. یک هفته پیش در مصاحبه‌ای در پاسخ به این سوال که بزرگ‌ترین دغدغه‌ فعلی‌ات چیست بی هیچ مکثی می‌گویم نویسنده ماندن. مرگ نویسنده سایه‌اش هر روز با من می‌آید. هر شب در تاریکی رویایم می‌خزد و من هر روز و هر شب با آن می‌جنگم، با نویسنده نماندن، با مرگ نویسنده، با مرگ خودم. می‌بینم که جانم می‌رود و من برای پر نکشیدن این جان لعنتی، این جان عزیز دست و پا می‌زنم. این جانی که خودم به خودم تفویض کردم، نگهداری‌اش کردم، رشدش دادم. جانی غیر از آن جانی که جایی به تصادف به من اعطا شد و برای بازپس‌گرفتنش هم کسی از من اجازه‌ای نمی‌گیرد مگر آنکه خودم پیش‌دستی کنم.

می‌دانم در ذهن بسیاری مرگ خودخواسته نویسنده‌ها امری معمول تلقی می‌شود. شاید از آنجا که نویسنده‌های مشهور در میدان دید عموم قرار می‌گیرند مرگ خودخواسته‌شان بیشتر به چشم می‌آید. شاید هم پررنگ کردن مرگ خودخواسته نویسندگان راهی‌ست برای فانتزی‌سازی در مورد زندگی آدم‌هایی که از هیچ، یک جهان انسانی می‌سازند. من آماری در دست ندارم که نشان دهد چند درصد کدام مشاغل مرگ خودخواسته را انتخاب می‌کنند. اما در مورد شیوا ارسطویی آنچه رخ داده به گمان من چیزی فراتر از مرگ خودخواسته است. فکر می‌کنم نویسنده‌ بودن که از دست برود، از زندگی نویسنده مرده چیزی نمی‌ماند جز زیستی نباتی و خوشا به حال آن نویسنده مرده‌ای که جسارت می‌کند و به دومی هم پایان می‌دهد. 

مصاحبه سه سال پیش آریامن احمدی با شیوا ارسطویی که در ایران‌وایر منتشر شده دلیل من بر این ادعاست که ارسطویی نیز مثل بسیاری از داستان‌نویسان امروز ایران برزخ مرگ آرام نویسنده را به نظاره ایستاده و نتوانسته نویسنده وجودش را نجات بدهد. عنوان آخرین کتابش با نام دق که در زمان مصاحبه قرار بوده به زودی چاپ شود، گویای حال نویسنده است. دق آرام آرام ناپدید شدن است. یک طرف حاکمیت ایستاده که هویت اجتماعی نویسنده را پاک می‌کند و یک طرف مردم که او را نمی‌بینند. ارسطویی می‌گوید. “آرزو دارم آن چند کتابم که در وزرات ارشاد محبوس شده‌اند، آزاد شود.. آرزو می‌کنم هیچ نویسنده‌ای آثارش در حصر حکومت‌ها نابود نشود. آرزو می‌کنم قلم در آزادی بی‌حد و حصرش به حیاتش ادامه دهد.“ ارسطویی از حبس، نابودی و حیات حرف می‌زند. من لابه‌لای خطوطش این جملات را می‌شنوم. من در حبسم. من دارم نابود می‌شوم. من می‌خواهم زنده بمانم. این جمله‌ها مرا یاد مرثیه شاملو می‌اندازد. “گفتند نمی‌خواهیم، نمی‌خواهیم که بمیریم. گفتند دشمنید، خلقان را دشمنید. چه ساده، چه به سادگی گفتند و ایشان را چه ساده، چه به سادگی کشتند!“ 

اما الان سال چهل و چهار نیست. هفتاد درصد زنان و پنجاه درصد مردان بی‌سواد نیستند. الان سال صفر چهار است. جامعه تحصیل‌کرده بزرگی داریم که اگر چه بخش بزرگی از آن دیگر نام طبقه متوسط اقتصادی را یدک نمی‌کشد اما هنوز طبقه متوسط فرهنگی‌ست. چند میلیون تحصیل‌کرده خارج از کشور داریم. چند صد ناشر داریم. هر سال چند هزار عنوان کتاب منتشر شده داریم. یک روز قبل از مرگ ارسطویی مصاحبه مدیر مستعفی اداره کتاب را در برنامه‌ای تلویزیونی می‌شنوم. هر جمله‌اش به تنم زخم می‌زند. می‌گوید چیزی به نام ممیزی نداریم بلکه تطبیق داریم. می‌گوید وظیفه همکارانش تطبیق نوشته‌ها با اصول است. می‌گوید وزرات ارشاد یکی از مهربان‌ترین وزارت‌خانه‌های کشور است. درضمن می‌گوید سالانه صد و چهل هزار عنوان کتاب اعم از چاپ اول و تجدید چاپی شامل شصت و چهار میلیون صفحه درخواست مجوز می‌دهند و تنها شانزده درصد در پروسه ممیزی قرار می‌گیرند. می‌گوید شانزده درصد عددی نیست. می‌گوید تازه نیمی از این شانزده درصد به دلایل فرمی ممیزی می‌شوند نه محتوایی و این عدد آنقدر ناچیز است که جای این همه سر و صدا ندارد. یک ضرب و تقسیم ساده عدد کوچک شانزده در مقابل صد را می‌تواند معنی کند. شانزده درصد صد و چهل هزار عنوان یعنی بیست و دو هزار و چهارصد عنوان. نصفش می‌شود یازده‌هزار و دویست عنوان. استان تهران حدود هفت سال پیش که حال و روز بهتری داشت و هنوز داستان‌نویسانش چیزکی می‌نوشتند چهارصد نویسنده دو کتابه بیشتر نداشت. فاجعه است که هر سال یازده هزار فعال حوزه اندیشه- حتی اندیشه بنجل- کتابشان در معرض خطر نادیده گرفته شدن قرار می‌گیرد. اما فاجعه بزرگ‌تری‌ست که این خسران هیچکس را نمی‌آزارد. این فقدان هیچ وزنی در جامعه ایرانی ندارد. کمبود این کتاب‌های حذف یا لت و پار شده حس نمی‌شود و هیچ‌کس از نویسنده‌ای که تمام زندگی‌اش بر باد رفته نمی‌پرسد خرت به چند.

ادبیات موجودیتی‌ست که دستمایه‌اش مردمند. ادبیات برای مردم نوشته می‌شود. ادبیات داستانی تلاشی‌ست توسط یکی از مردم، نه یکی از بدنه حاکمیت یا نهادهای صاحب قدرت، تلاشی‌ست توسط یکی از مردم برای به تصویر کشیدن و ثبت جهان مردم. ادبیات به رسمیت شناختن مکتوب مردم است؛ با همه نقایص‌شان، ضعف‌هایشان، قدرتشان. با همه پست‌فطرتی‌ها و بلندنظری‌شان. ادبیات گفتگوی مردم است با مردم و برای مردم. همین هم هست که ادبیات داستانی را در جایگاه ویژه‌ای می‌نشاند. به رسمیت شناختن ادبیات، به رسمیت مردم است. به رسمیت شناختن تفاوت‌هایشان، قدرتشان، خواسته‌هاشان، رویاهاشان، و زخم‌هاشان است. داستان است که از ما انسان‌های میرا “مردم“ی می‌سازد که می‌شود صد سال بعد، پانصد سال بعد، سی سال بعد به آنها ارجاع داد و گفت آنها نیز مردمی بودند، ما عقبه‌ای داشتیم، ما بودیم با فلان و بهمان رویا، خواسته، رنج، شادی. قدرت یعنی همین. قدرت یعنی به رسمیت شناخته شدن. قدرت یعنی ثبت شدن. یعنی قابل ارجاع شدن. قدرت یعنی وجود داشتن. 

هدایت جایی می‌گوید من برای سایه‌ام می‌نویسم. امروز اما اگر نویسنده‌ای برای سایه‌اش بنویسد، باید بگویم ما مردم به خودمان باخته‌ایم. ما مقصریم. می‌خواهم پست مرگ ارسطویی را همخوان کنم و بگویم چقدر قلبم از اینگونه رفتن یک نویسنده به درد آمده اما وجدانم می‌گوید باید عکسش را پیش از اینها می‌گذاشتی. نه فقط تو، بلکه خیلی‌ها؛ نویسنده‌ها، ناشرها، مترجم‌ها، کرم کتاب‌ها، ادبیات‌دوست‌ها، کتابفروش‌ها. باید عکسش وایرال می‌شد و زیرش می‌نوشتند این نویسنده‌ای‌ست که اجازه ندارد خوانده شود، دیده شود. باید می‌پرسیدیم چه کسی در جایگاهی نشسته که حق دارد، سهم زندگی دیگری را از او بگیرد. باید عکس کتاب‌هایش را می‌گذاشتیم و می‌گفتیم من این کتابش را خواندم و به دلایل فلان و فلان داستان افتضاح بود. باید عکس کتاب‌هایش را می‌گذاشتیم و می‌گفتیم این داستان را بخوان، به فلان و بهمان دلیل داستانش خواندنی‌ست. باید ناشر را تگ می‌کردیم و می‌پرسیدیم چرا فلان کتاب تجدید چاپ نمی‌شود. باید عکس نویسنده را می‌گذاشتیم و می‌پرسیدیم کار جدیدت کجاست، منتظریم. باید می‌دیدیمش. 

داستانی ایرانی زمستانی سخت را پشت سر می‌گذارد. داستان ایرانی در احتضار است و همه ما مردم در کنار آن قدرت پاک‌کننده حاکم در این مرگ سهم داریم. نویسنده‌ها مقصرند که کارهای ضعیف نوشتند و همان را از روی بی‌حوصلگی، تنبلی یا هر چیز دیگری به ناشرها سپردند و به جای تمرکز بر روی قدرت اثر وقت خود را صرف ورود به فضای ناسالم دوستی‌هایی کردند که آثار را خارج از نوبت در نشرهای مطرح تا پیشخوان فروش می‌برد. ناشران مقصرند که کتاب ضعیف را چاپ کردند و فکر نکردند خواننده‌ای که امروز به نشان آنها بر روی جلد و نقدی در فلان روزنامه و مجله اعتماد کرده عقل دارد و بعد از مدتی دیگر هورا کشیدن‌های الکی را باور نمی‌کند. ناشران مقصرند که در سرزمینی در بحران تجدد به جیبشان بیشتر از خلق اثر، حقوق خالق اثر و حمایت از او که زیر تیغ سانسور است فکر می‌کنند. حاکمیت مقصر است زیرا سانسور ریشه کار خلاقه را می‌زند. هر شکلش، هر میزانش، نفس کشیدن را از ذهن خالق می‌گیرد. روزنامه‌ها و مجلات مقصرند زیرا برای پر کردن صفحاتشان بی‌توجه به کیفیت آثار به جای نقد اثر بیشتر بازاریابی کردند. خوانندگان مقصرند چون درباره آنچه خواندند ننوشتند و کتاب را همانطور مصرف کردند که یک عدد پیتزا را. نظام آموزش مقصر است. کتابخانه‌های عمومی مقصرند. مردمی که نمی‌خوانند مقصرند. می‌شود این لیست را بلند کرد اما فایده‌ای ندارد. ادبیات در احتضار بیش از هر چیز نیاز دارد امروز همه به کمکش بیایند تا دوباره برخیزد. تقریبا عمده ناشران بخش ادبیات داستان‌شان را تعطیل کرده‌اند. امروز به گفته دوستان ناشر اگر نویسنده نوپایی بخواهد اثری را به چاپ برساند، بدون داشتن معرفی قوی مطلقا شانسی برای انتشار اثرش ندارد. 

ما اشتباه کردیم، با بی‌تفاوتی‌مان به عنوان خواننده، با منفعت‌طلبی‌مان به عنوان اهالی چرخه تولید کتاب، با بی‌سوادی‌مان به عنوان خواننده و منتقد و ممیز نشر، با فساد اخلاق کاری‌ما و سکوتمان در مقابل فساد به عنوان دست‌اندرکاران صنعت کتاب، و قطعا با سهل‌انگاری‌ و کم‌کاری‌مان به عنوان نویسنده. 

پذیرش اشتباه گام اول عبور از آنست. باید از این چاهی که در آن افتاده‌ایم بیرون بیایم. می‌گویم باید چون برای رسیدن به همین نقطه فشل هم بسیار زحمت کشیده‌ایم. امروز صبح که پشت میزم نشستم دیدم دارم از ابراهیم‌بیگ داستان سیاحتنامه می‌نویسم که از حال بد ایران دق کرد. در تحلیلم به آقاخان کرمانی ارجاع می‌دهم که به جرم آزاداندیشی سرش را بریدند و پر از کاه کردند و در ادله‌ام به کتاب مشروطه ناکام ارجاع می‌دهم که مهدی رهبری نویسنده خوش‌فکرش به مرگی خودخواسته جهان نویسندگان را ترک کرده. اگرچه امروز همه را در احتضار ادبیات داستانی مقصر می‌دانم اما می‌فهمم که همین مسیر پر از ایراد را هم با سختی آمده‌ایم. همه برای همین وضعیت دست و پا شکسته‌ای که از هیچ ساختیم زحمت کشیده‌ایم. ما و نسل قبل‌مان و نسل‌های قبل‌ترمان با دستان خالی همین داشته‌ها را ساخته‌ایم. برایش کشته داده‌ایم. تبعید و مرگ‌های خودخواسته و تنهایی را تجربه کرده‌ایم. باید بتوانیم بهار دیگری را برای داستان ایرانی رقم بزنیم. و می‌توانیم. کافی‌ست پشت سرمان را نگاه کنیم و ببینم حوالی همین تاریخ امروز در جنگی نابرابر چیزهایی را پس‌گرفته‌ایم، چیزهایی را ساخته‌ایم، پای چیزهایی ایستاده‌ایم. باور کنیم اگر از این رخوت و سکون دربیایم می‌توانیم آینده دیگری را رقم بزنیم. باور کنیم برای درآمدن از رخوت همیشه لازم نیست خونی جاری شود، فاجعه‌ای اتفاق بیفتد. باور کنیم می‌توانیم زندگی بهتری داشته باشیم اگر بخواهیم، اگر پای خواستنمان بایستیم، اگر جرات کنیم. 








Report Page