غایبین از نظر: جهانی پر از پله، اتاقی پر از بخار

غایبین از نظر: جهانی پر از پله، اتاقی پر از بخار


در پیام نوروزی برای یکی از دوستان مهاجرم نوشتم ”وضع به شدت خراب است اما حال من به طرز عجیبی خوب است. ما زنده‌ایم، نمی‌توانم تصور کنم زنده‌تر از این چه شکلی می‌تواند داشته باشد.“ من عمیقا به آنچه گفتم باور دارم. یک سال گذشته درگیر کار بر روی آثار ادبی ایران در فاصله زمانی شروع دوره قاجار تا انقلاب مشروطه بودم. در طول سال همزمان ادبیات داستانی بازه زمانی انقلاب مشروطه تا انقلاب پنجاه و هفت را درس داده‌ام و بر اساس آنچه خوانده‌ام به جد معتقدم ما ”مردم“ هیچ‌زمان در طول دویست سال گذشته به اندازه سال‌های اخیر زنده، پویا، قوی و خوش‌فکر نبوده‌ایم. در طول سال گذشته نوشته‌های کارگاه‌های دغدغه‌نویسی این برآوردم از وضعیت حال را تقویت کرده است. تصور می‌کردم دوستانی که در کارگاه‌هایم حضور پیدا می‌کنند با دغدغه‌هایی تماما شخصی حاضر شوند. فکر می‌کردم دغدغه‌هایی مثل عشق، بیماری، تنهایی، مهاجرت، جدایی، والدین یا چیزهایی از این دست دغدغه‌ها و در نتیجه نوشته‌ها را بسازد. اما در میان پنجاه نفری که در کارگاه‌ها شرکت کردند موضوعاتی فصل مشترک بود؛ یکی از زیباترین فصل مشترک‌ها دغدغه‌هایی بود که از نگاهی‌ برابری‌خواه می‌آمد. دغدغه‌هایی که اعتراضی بود عمیق هرچند با صدایی نه چندان مطمئن نسبت به انواع ”نادیده گرفتن“‌ها. من وجود چنین دغدغه‌هایی را پیش‌شرط شکوفایی جامعه مدنی می‌دانم. اینکه تحت فشار و تخریب بتوانیم جامعه مدنی قوی بسازیم مسئله‌ای‌ست روی میز. اما اگر فضایی برای نفس کشیدن باز شود، اگر ایرادهایی هم برطرف شود می‌‌توانیم امیدوار بمانیم ”ما“یی که دیگران را مسئله‌‌اش می‌داند و در وانفسای خودمحوری و خودبینی امروز جهان دغدغه خیرجمعی دارد بتواند جهان بهتری بسازد. نمی‌دانم فردا چه در انتظارمان است اما می‌دانم ما مردم امروز جای خوبی ایستاده‌ایم. دستمان پر است برای آنکه معیارهای اخلاقی تازه‌ای برای جامعه‌مان بسازیم. دستمان پر است تعریف کنیم می‌خواهیم چه جور جامعه‌ای داشته باشیم و در چه ایرانی زندگی کنیم. دستمان پر از است برای آنکه ”ما“یی تعریف کنیم بر اساس حق و مسئولیت به جای ”ما“یی بر اساس مذهب و قومیت و زبان و جغرافیا. و این اتفاق هم مبارک است و هم -لااقل در تاریخ دویست سال اخیر- بی‌همتا. 

با بچه‌های کارگاه‌های دغدغه‌نویسی تصمیم گرفتیم امسال دوازده نوشته از روایت‌های تامل‌برانگیز کلاس‌های دغدغه‌نویسی را با جمع خوانندگان چپ‌کوک به اشتراک بگذاریم شاید کمکی باشد تا بهتر دغدغه‌های ناگفته همدیگر را بشنویم. در درون ذهن بسیاری از ما صداهای زیبایی هست که از بی‌پژواکی می‌میرند. نوشتن و شریک‌کردن دیگران در شنیدن آنها گاهی همان پژواک است که فکری زیبا را از ناامیدی و پژمردگی نجات می‌دهد. پست‌های مرتبط را همه با عنوان غایبین از نظر روی چپ‌کوک می‌گذارم. پست اول پیش از نوروز صفر چهار روی کانال قرار گرفت. مطلب دوم از فرزانه صالحی‌ست. متنی با عنوان ”جهانی پر از پله، اتاقی پر از بخار“. 

سجاد، از دوره‌ی لیسانس همکلاسی من بود و بعدترها یکی از نزدیک‌ترین دوستانم. وقتی از ارتفاع سقوط کرد_همان ساختمانی که خودش ناظر ساختش بود_همه‌چیز برای همیشه تغییر کرد. زندگی‌اش، زندگی من و تمام چیزهایی که از قبل درباره‌ی آینده می‌دانستیم. سجاد از کمر به پایین فلج شد و همه‌ی بدیهیات، زیر و رو شدند.

از آن روز، از لحظه‌ای که روی تخت بیمارستان بود، تا زمانی که فهمیدیم به شکل جدیدی همدیگر را دوست داریم، کمتر از چند ماه طول کشید. اوایل کارم این بود که خودم را کنار او روی تخت جا بدهم که نوبتی برای هم کتاب بخوانیم، جوری از فکر خلاص شویم که هیچ‌کدام یادمان نیاید زندگی عوض شده است. انگار که غروب است و آمده‌ایم کمی استراحت کنیم، و قرار است فردا که سرحال شدیم، برگردیم به جهانی که همه‌ی آدم‌ها در آن زندگی می‌کنند اما آن روز هیچ‌وقت نرسید. 

چهار سال گذشته است و هنوز هم آن روز نرسیده است و من حالا، بیش از هر زمان دیگری، باور دارم که فلج شدن فقط در مورد ناتوان شدن نیست؛ بلکه از تو یک موجود تنها می‌سازد. تنهایی‌ای که با هیچ چیزی پر نمی‌شود، چراکه آنچه از تو گرفته شده است، فقط یک توانایی فیزیکی نیست، بلکه جهانی است که روزی در آن زندگی کرده‌ای.

آن روزها انگار ما بدون آنکه بدانیم، زندگی‌مان را با یک پتوی یک‌ونیم‌نفره در اتاقی به ابعاد تخت برقی سجاد شروع کرده بودیم. در ماه‌های اول، از زندگی جدیدی که داشتیم یاد می‌گرفتیمش، به‌ندرت وقت کرده بودم جایی جز خانه‌ی مادرم و یا پیش سجاد باشم و شاید همین باعث شده بود که از دوستانم و جمع‌هایی که قبلاً در آن‌ها بودم فاصله بگیرم. ذهنم هم در همان اطراف مانده بود. جهانم خلاصه شده بود در گشتن دنبال هر چیزی که بتواند زندگی‌اش را آسان‌تر کند. آسان‌تر که می‌گویم، منظورم این نیست که دکتری بیاید و با جراحی بتواند نخاع آسیب‌دیده را سر جایش بگذارد. نه، منظورم مثلاً گشتن دنبال شلواری است که جیب پشت نداشته باشد تا سجاد با پوشیدنش زخم بستر نگیرد. غرق این دنیا بودم و البته که به نظرم خوب توانسته بودیم دوام بیاوریم.

یک سال که از حادثه گذشته بود، به اصرار دوستانم قبول کردم به یک دورهمی بروم. فکر می‌کردم درست است که حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم، اما کمی در میان دوستان بودن کسی را نکشته است. روی مبل تکی نشسته بودم. بچه‌ها درباره‌ی محل کار جدیدشان حرف می‌زدند و من ناخودآگاه به این فکر کردم که از آخرین روزی که استخدام جایی بودم چقدر می‌گذرد. از آنجا بحث کشید به اینکه یکی‌شان پیش کدام آرایشگر موهایش را لایت درآورده است و من سریع به این فکر کردم که دو ماه قبل، به‌خاطر ریزش موی شدید، مجبور شده بودم موهایم را پسرانه کوتاه کنم. درست است که برآمدن از پس اتفاقات آن یک سال، تمام مأموریتی بود که برایم تعریف شد و از اشتغال تمام‌وقت به آن مفتخر بودم، اما آن شب هم‌زمان دوست داشتم من هم بتوانم چیزی به حرف‌های بچه‌ها اضافه کنم. یکی از آن‌ها پرسید: ”سجاد چطوره؟“ مکث کردم. چه باید می‌گفتم؟ جواب دادم: ”داره سعی می‌کنه باهاش کنار بیاد.“ و به این فکر کردم که هیچ جواب دقیقی برای این سؤال ندارم. چطور می‌شد برای کسی که روی تخت/خانه همراه ما زندگی نکرده است توضیح داد که ”کنار آمدن“ با چنین چیزی چه معنایی دارد؟

اواسط شب، همسران دوستانم یکی‌یکی از راه رسیدند. در زدند، پله‌ها را راحت بالا آمدند، وارد شدند، بدون اینکه نیاز باشد عرض در بالای نود سانتی‌متر باشد! دست‌هایشان را در دستشویی شستند، بدون اینکه لحظه‌ای به ارتفاع سینک فکر کنند، و نشستند روی مبل، درست مثل بقیه‌ی ما. برای همه این طبیعی‌ترین اتفاقی بود که می‌توانست بیفتد. اما برای من؟ برای من، همین ”طبیعی بودن“، کاری کرد که حس کنم انگار ناگهان زیر پایم خالی شده است. انگار یک لحظه سقوط کرده باشم، جایی دور از همه، جایی که صدایم به کسی نمی‌رسید.

من هم دلم می‌خواست عزیزترین آدم زندگی‌ام زنگ این خانه را بزند و بیاید بالا. چقدر نشدنی! همان لحظه بود که حس کردم این ماه‌ها، در اتاقی پر از بخار زندگی کرده‌ام و شدت تلاشم برای رهایی از خفگی اجازه نمی‌داده تمرکز کنم و مختصات دقیق اتاق را بفهمم. حالا که کمی از آن بخار بیرون رفته بود تازه متوجه شده بودم اتاقمان هیچ ارتباطی به جایی که دیگر انسانها در آن زندگی می‌کنند ندارد. واقعیت این بود که سجاد ـ‌که روزی مثل همه‌ی همسران دوستانم می‌توانست به هر مهمانی در هر خانه‌ای که دوست دارد برودـ‌ حالا روی ویلچرش درخانه‌ نشسته بود و اگر هم میخواست نمیتوانست چهار طبقه پله را بیاید بالا و یک شب جمعه را در جمع دوستان من بگذراند. این اولین لحظه‌ای بود که فهمیدم ما چقدر در جهانمان تنهاییم.

آن شب در راه برگشت به این فکر کردم که این تنهایی چقدر عمیق است و از هر طرفی که نگاهش می‌کنی بیشتر شک می‌کنی به اینکه دنیا و همه موجوداتش دست به یکی کرده‌اند برای خراب کردن چیزی که روزی برایت زندگی بود. به خاطراتمان نگاه کردم. این تنهایی از همان روز اول شروع شده بود. وقتی سجاد تازه افتاده بود، خیلی‌ها با نیت خیر تلاش می‌کردند مسئله را سبک جلوه بدهند تا از غمش کم کنند. خانواده‌اش بعد از یک هفته به او گفتند ”مهم اینه که تو ذهنتو داری، قدرت آدم توی ذهنشه“. یا ”خوب می‌شی“ حتی یکی از فامیل برایش پرچمی متبرک آورد چون باور داشت شفادهنده است. آن‌ها نمی‌فهمیدند که او به این نیاز دارد که کسی در کنارش بنشیند، غمش را ببیند، بپذیرد، بشنود. انگار آدم‌ها برای اینکه زندگی و احوال خودشان فرو نپاشد، ترجیح می‌دادند واقعیت را نبینند. حتی چند نفر از کادر بیمارستان که ازشان توقع می‌رود درد را بهتر بفهمند هم ابدا به عمق این تلخی نزدیک نشدند و باور داشتند ”خدا خیلی دوست داره. داره با چیزای سخت امتحانت می‌کنه.“

این درک نشدن گاهی از امید دادن فراتر می‌رفت و به ترحم می‌رسید. گاهی که مجبور بودیم برای آزمایشها یا چکاپ به کلینیک برویم دیگر مراجعین پزشک به ما زل می‌زدند و اگر فرصتی می‌شد که من تنها شوم از من می‌پرسیدند چه اتفاقی برایش افتاده و ”آخی... جوون مردم ... طفلک“ گفتنشان کاری می‌کرد که حس کنم در مقایسه با همه بیمارانی که به آنجا آمده‌اند ما از همه گرفتارتریم. زندگی ما می‌توانست کاری کند که آدمها هر آنچه که دارند را بیشتر قدر بدانند. اما مسئله فقط به این ختم نمی‌شد، داخل مطب که می‌رفتیم منشی و دکترها به جای مخاطب قراردادن خودش با من یا هر کسی که همراهش بود حرف می‌زدند و با آنکه سجاد چیزی نمی‌گفت می‌توانستم بفهمم چقدر با تجربه زندگی قبل از اینش تفاوت داشته. سجاد که از نوجوانی تا سی سالگی‌اش به جای پدری که در جنگ نابینا شده بود برای خانواده پدری می‌کرد، مشکلاتشان را حل می‌کرد، دکتر می‌بردشان حالا به عمد دیده نمی‌شد. می‌گویم به عمد، وگرنه چطور امکان داشت با آن قد صد و نود و پنج سانتی تو فرض کنی ندیدی‌اش و شروع کنی به حرف زدن با همراهش.

با نشستن روی صندلی چرخدار اولین چیزی که از تو گرفته می‌شود ارتباط چشمهاست. تا قبل از این نمی‌دانستم چقدر مهم است که در چه ارتفاعی از سطح زمین با آدمها حرف می‌زنیم. حالا اما همین عدد مسخره باعث شده بود که سجاد دیگر جزو بسیاری از گفتگوها حتی آنها که مستقیما راجع به خود او هستند نباشد. قطع ارتباط چشمها کاری میکند که حتی در کنار فردی که به عنوان پزشکت به او اعتماد می‌کنی هم احساس طردشدگی پیدا کنی.

آدم‌ها الزامی نمی‌بینند که با واقعیت وضعیت جدیدت مواجه ‌شوند یا زحمت برقراری تماس چشمی را به خود بدهند. با آنکه هستند، ترکت می‌کنند. درست مانند شهر،کوچه، محله و خیابان‌ها. یکی دیگر از انواع تنهایی که به ما تحمیل شد، تنهایی از شهر و محله بود. سجاد اهل خانه‌نشینی نبود، عاشق موتورش بود. همیشه یا در کوه بود یا پیش رفقا. اما بعد از این اتفاق، حتی پایین آمدن از خانه‌ی خودش در طبقه‌ی پنجم، به دلیل ابعاد غیراستاندارد آسانسور، نیاز به همراهی دیگران داشت. چه رسد به رفتن به خیابان، سوپر محله، میوه‌فروشی، باشگاه سر میدان، بانک، یا همان رستورانی که همیشه با هم می‌رفتیم. خانه‌ اکثر دوستانش یا پله داشت، یا دری با عرضی کمتر از نود سانتی‌متر. اتوبوس، مترو، تاکسی؟ خیال محض بود.

تهران شهری است که حتی انسان‌های سرپا هم به‌سختی از آن جان سالم به در می‌برند. و اگر روزی دیگر مثل بقیه‌ی آدم‌ها راه نروی، شهر و ساختمان‌هایش هم دیگر برای تو نیستند. شهر با جوی‌های عریض، درهای باریک، شیب‌های ناممکن، و جدول‌هایی که هرگز قطع نمی‌شوند، می‌خواهد تو را برای همیشه حذف کند.

محروم شدن از خیابان‌هایی که در آن‌ها بزرگ شده‌ای و مکان‌هایی که روزی بخشی از زندگی‌ات بوده‌اند، باری سنگین است که تنها خودت مجبور به حمل آن هستی. کسانی که می‌شناسی، تا همیشه امکان حضور در اتاق‌هایی را دارند که دل تو شاید برایشان لک زده باشد. آن‌ها همچنان در همان مسیرها راه می‌روند، در همان کافه‌ها می‌نشینند، در همان کوچه‌ها قدم می‌زنند و تنها تو هستی که از همه اینها حذف شده‌ای.

در اینجا، در این شهر، در این کشور، تو به‌عنوان کسی که روی دو چرخ جابه‌جا می‌شوی، انگار وجود خارجی نداری. نادیده گرفته شدنت از خانه‌ی خودت شروع می‌شود، بعد به ساختمان محل کارت می‌رسد، بعد شهر، و بعد تمام کشورت. مردم هم به این حذف‌شدن عادت می‌کنند. آن‌قدر که اگر تو را در خیابان ببینند، طوری نگاهت می‌کنند که انگار داری قانون اساسی دنیایشان را با نمایش انسانی که راه نمی‌رود پایمال میکنی.

من فکر میکنم که ضایعه نخاعی نه تنها تو را نسبت به شهر و آدمهایش تنها می‌کند بلکه کاری می‌کند که حس کنی نزدیکترین چیز به تو یعنی بدنت هم به تو خیانت کرده است و از آن هم تنها شده‌ای. آدم‌ها فکر می‌کنند ماجرای این معلولیت، ماجرای راه نرفتن است. ماجرای از این به بعد روی ویلچر بودن. اما این فقط چیزی است که از بیرون دیده می‌شود. تو دیگر نه اختیار حرکت داری، نه اختیار دفع و نه هیچ حسی از تجربه لمس یا لذت و یا درد در آن بخش از بدنت. انگار بدنت دیگر برای تو نیست؛ بدون ‌حس، نافرمان، و درعین‌حال، شکننده و آسیب‌پذیر. و تو، مثل کسی که مسئولیت بزرگ کردن یک بچه‌ی سرکش را بر عهده دارد، باید از او مراقبت کنی. بچه‌ای که نه گوش دارد که بشنود، نه اراده‌ای که تصمیم بگیرد، نه حتی میلی که لحظه‌ای همراهی کند. فقط هست و تو، مسئول زنده نگه داشتنش شده‌ای.

من، هر روز تماشاگر این جنگ بی‌پایانم؛ کشمکش سجاد با این بدن که روزی از آن خودش بود و حالا مثل یک جسم غریبه، فقط باید از آن مراقبت کند، باید حساب همه‌چیز را داشته باشد، چطور بنشیند، چطور بخوابد، هر روز سعی کند پاهای سنگینش را نرمش بدهد که عضلاتش از فرم نیفتند، که کندتر تحلیل بروند و در تمام این لحظات، با خودم فکر می‌کنم، ای‌کاش فلج شدن فقط به معنای راه نرفتن بود. چون راه نرفتن را می‌شود توضیح داد. آدم‌ها می‌توانند درک کنند که کسی دیگر روی پاهایش نمی‌ایستد، که برای جابه‌جایی به ویلچر نیاز دارد، که مسیرهایش تغییر کرده‌اند. اما چطور باید توضیح داد که این اتفاق، چیزی عمیق‌تر از ناتوانی جسمش است؟ همین‌جاست که می‌رسی به عجیب‌ترین نوع تنهایی. تنهایی در میان آدم‌ها.

اینجا دیگر خبری از راهروهای باریک، یا پله‌های بلند نیست. تو میان آدم‌هایی نشسته‌ای که دوستت دارند،که هنوز همان‌هایی هستند که قبل از حادثه بودند. اما تو انگار از پشت یک شیشه‌ی ضخیم به آنها نگاه می‌کنی. آن‌ها در جهانی زندگی می‌کنند که تو مجبور به ترک آن شده‌ای و حالا فقط تماشایشان میکنی. جهانی که در آن، زنگ در را می‌زنند، پله‌ها را بالا می‌آیند، روی مبل می‌نشینند، بی‌دغدغه دست‌هایشان را می‌شویند، وارد آشپزخانه می‌شوند و درباره‌ی برنامه‌های آخر هفته شان حرف می‌زنند و تو؟ تو اگر به فرض محال بتوانی حتی در آن جمع حضور پیدا کنی داری به چیزهایی فکر می‌کنی که حتی یک‌بار از ذهن آن‌ها عبور نکرده است. به اینکه چطور حتی در عادی‌ترین موقعیت‌ها هم، چیزی در من همیشه باید بیدار و آماده باشد، که ببیند، که حساب کند، که قبل از هر حرکتی، تمام جزییاتش را بسنجد، چون بدنم دیگر آن‌طور که باید با من نیست، چون دیگر هیچ‌چیز ساده نیست.

این تنها شدن کنار آدم‌ها، در میان دوستانت، اگر که به روابطت با آدمها ذره‌ای علاقه داشته باشی، بزرگترین دردیست که می‌کشی و عجیب اینجاست که من هم، روزی، آن سوی این مرز ایستاده بودم و همه‌ی این‌ها برایم نامرئی بود. همان‌طور که برای بقیه هست. برای من هم عبور و مرور یک نفر با ویلچر در خیابان صحنه‌ای بود که در تمام زندگی‌ام شاید کمتر از ده بار دیده بودم. اما حقیقت این است که در کشور ما سه تا چهار میلیون نفر دارای معلولیت جسمی‌اند و ششصد هزار نفرشان وابسته به ویلچر. این‌ها فقط عدد نیستند. این‌ها هزاران زندگی‌اند که هرگز در خیابان‌ها دیده نمی‌شوند. آدم‌هایی که ابتدا از جهان شخصی‌شان، و بعد، از جهانی که قرار بوده برای ”همه“ باشد، بیرون رانده شده‌اند. و وقتی این را می‌فهمی، یک سؤال در ذهنت باقی می‌ماند. آدم چطور می‌تواند دوباره راهی برای برگشتن به آن سمت شیشه پیدا کند؟ آیا برای ما اصلاً برگشتی در کار است؟ یا این تجربه یک مسیر یک‌طرفه است که تنها انتخاب، کنار آمدن با این است که از آنچه بوده‌ای، از جهانت دل بکنی؟

و شاید سوال اصلی این باشد که اگر واقعاً راه برگشتی نباشد، اگر این تنهایی، بخشی از سرنوشت قطعی کسانی باشد که جهان را از روی دو چرخ تجربه می‌کنند، چطور باید دوباره جهانی ساخت که در آن نفس کشیدن، کمی راحت‌تر باشد؟ جهانی که در آن همه می‌توانند حرکت کنند. می‌توانند باشند. جهانی که در آن، شبی، صدای زنگ خانه را می‌شنوی، در را باز می‌کنی، و او، درست مثل بقیه، آمده است.

 




Report Page