غایبین از نظر
دقیقا نمیدانم رویایش کی در دنیایم نشست. تصور میکنم جایی حوالی سیزده یا چهارده سالگی بود. من بیسن و بیچهرهام. یک مقوای لوله شده در دست دارم که ایدهمان با علاماتی که کد رمزی میان ماست بر آن ثبت شده. ما یک گروه مخفی هستیم که طرح تحولی بزرگ را در سر داریم و جلساتمان در راستای کار روی طرحمان یا بازبینی مراحل اجرای آن است. رویا هر بار به سراغم میآید محل قرارمان تغییر میکند اما اغلب در فضاهای عمومیست؛ پارکها یا در یک غذاخوری ارزان که صندلیهایی شکسته بیرون مغازه کوچکش چیده است.
یادم میآید در همان رویابافیهای نوجوانانه متوجه میشدم که محل قرار ایراد دارد. به خودم میگفتم باید در پستویی، زیرزمینی یا خانه متروکهای که جلب توجه نکند جمع شویم اما تصویری که به ذهنم میآمد کمتر به این فضاهای تنگ و تاریک میخزید. مسئله دیگری هم در تصویر رویای من مشکل داشت. ما هیچوقت از مرحله جمع شدن دور آن مقوای لولشده و فکر کردن فراتر نمیرفتیم. زندگی روزمره دهه شصت تنیده بود با مبارزه. جنگ و انقلاب و چریکیگری را میشناختم اما رویاهایم همانطور که به هیچ فضای بسته پنهانی نمیخزید سراغ هیچکدام از این کارها هم نمیرفت. میدانستم داریم اتفاق مهمی را رقم میزنیم اما نمیدیدم چه اتفاق مهمی و چطور.
شاید در زندگی رویاهایی هست که پابهپایمان زندگی میکنند، شاید هم من از آن دسته آدمهایی هستم که چیزی جز رویاهایشان را زندگی نمیکنند. هر چه هست به پشت سر که نگاه میکنم میبینم آن رویای تک صحنهای هیچوقت مرا رها نکرد. فضاهای عمومی چنان دغدغهام بود که مقالهای نوشتم با موضوع تصور نوجوانان از فضاهای عمومی. در یکی از مدارس با بچهها مقالات کولاکوفسکی میخواندیم، در مدرسهای دیگر درس مجله تعریف کردم. در یکی داستانهای کوتاه ایرانی را نمایشنامه و اجرا میکردیم. نوشتن که حرفهام شد کلاسهای ادبیات و نوشتندرمانی را راه انداختم. دور هم ادبیات ایران و روس میخواندیم یا باگ روایتهای فردی را بیرون میکشیدیم. دوست داشتم جای اینها نوعی نوشتن جمعی رقم بخورد، میدانستم آن نوشتن از نوع نوشتن خلاقه نیست اما نمیدانستم چهطور نوشتنیست و درباره چیست.
از ده سال پیش میدانم نویسندهام و قاعدتا باید هر کاری جز نوشتن را کنار بگذارم. با اینحال برگزاری کلاسها همچنان به قوت خودش مانده. فکر میکنم این دست و پا زدنها تلاشی بوده برای زیستن رویای نوجوانیام. هر بار دورهای تمام شده من گرفتار تهیشدگی و ناکامی شدهام. هر بار به خودم گفتم که این حس ناشی از آنست که میدانی باید هر کاری غیر از نوشتن را کنار بگذاری. سال چهارصد و یک اما من توضیح دیگری هم برای حس ناکامیام پیدا کردم. اینکه من نمیتوانستم رویا نوجوانیام را درست بفهمم، نمیتوانستم برای آن دو مسئله عجیبش توضیحی پیدا کنم سبب میشد آنطور که باید هم زندگیاش نکنم. رویایم انگار در هر تلاش برای جان گرفتن و حقیقی شدن به چیزی کمعمقتر فروکاسته میشد.
طوفان چهارصد و یک آن مه غلیظی را که روی رویای من نشسته بود با خود برد. در تجربه آن روزها ناگهان فهمیدم در سرزمینی که ما زنان سهم چندانی از فضای عمومی نداشتیم و همان حضور را هم باید در پارچهای می پوشاندیم تا به کسی آسیب نرساند، به معرض دید آوردن پنهانیترین و سریترین تجربههای شخصی خودِ مبارزه بود. لازم نبود ما بعد از جمع شدنمان دور آن مقوای پهن شده کاری کنیم. همین که بودیم و فضا را به اشغال ”بودگی“ خودمان درآورده بودیم اتفاق مهم رقم میخورد. آنجا بود که متوجه شدم آنچه به عرصه عمومی میآید دیگر قابل انکار نیست، وزن پیدا میکند، جایی را اشغال میکند و بنابراین سهمش را میخواهد. بعد از چهارصد و یک فهمیدم در آن تصویر ذهنی دوران نوجوانی که بازنمای چیزی بود که با تمام وجود تجربهاش کرده بودم اما عقل ناتوانم نمیتوانست تبیینش کند و توضیحش دهد واقعیت مهمی وجود دارد. فهمیدم در اجبار کردن به ”غایب شدن“ خشونت بیصدای عجیبی خوابیده است.
هر کسی حق دارد انتخاب کند از نظرها غایب باشد. اما من در سالهای نوجوانی دیده نشدن را انتخاب نکردم. من اجازه نداشتم آنطور که بودم یا دوست داشتم باشم دیده شوم. من و دختران هم سن و سال من از بروز ”بودگی ”مان محروم شده بودیم. محروم کردن از ”بودن“ فقط حذف ”بودگی“ از فضای عمومی نیست. این محروم کردن تبعات دردناک دیگری هم دارد. در تجربه بعد از چهارصد و یک متوجه شدم ”بودگی“ در تعامل با دیگران رشد میکند. فهمیدم بودن به شکلی که ”هستی“ شجاعت میخواهد، چراکه فرد باید بتواند از شکل بودگیاش دفاع کند. باید بتواند بگوید چرا آن شکل بودگی را انتخاب میکند. این روند فلسفه میسازد، به لذت معنای عمیقتری میبخشد، و هویت پیچیدهتری را رقم میزند. فهمیدم بودن به شکلی که ”هستی“ قدرت میبخشد. حذفش، نادیده گرفتنش هزینه برمیدار و این هزینهدار شدن در روند حذف چیزی نیست جز صاحب قدرت بودن. فهمیدم آمدن در عرصه عمومی آنطور که هستی به ساختن روانهایی سالمتر و جهانی اخلاقیتر کمک میکند. روانهایی که درگیر پنهانکاری نیست و آسیبهای فردی و جمعی ناشی از پنهانکاری را در پی ندارد.
این دریافتها در کنار هم به رویای نوجوانی من روح و کالبد تازهای بخشید. در طوفانی که آن روزها هر بار یکی از هزارتوهای وجودم را درمینوردید به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز مثل نوشتن ”بودگیِ خود“جسورانه، صادقانه و قدرتبخشتر نیست. نوشتن از تجربههای زیسته میتوانست تولد ”بودگی“ پنهان باشد. اما صرف این تولد و ثبت آن کافی نبود. فکر میکردم آنچه به ”غایبین از نظر“ قدرت میبخشد، به عرصه عمومی آوردن بودگیشان است. نشاندادنش به دیگران است. عیان کردنش است. باید فکر میکردم چه جور نوشتنی در جامعهای سرکوب شده، سانسور زده، ترسیده، بزدل و اغلب ریاکار و بیاخلاق میتواند به کار میآید. چه جور نوشتنی، نویسنده را در چاه خودسانسوری، نقشبازیکردن و در پرده حرف زدن نمیبرد. چه جور نوشتنی و با چه موضوعاتی بدون اتلاف وقت مستقیم آدمها را مقابل این میل قرار میدهد که ”بودگی“ات را به عرصه عمومی بیاور. باید راهی پیدا میکردم که آدمها سدهای خودسانسوریشان را در کوتاهترین زمان ممکن بردارند و سراغ ”بودگی“های پنهان شدهشان بروند. باید راهی پیدا میکردم که آدمها ”خودشان“ را عیان کنند نه تصویری که دوست دارند دیگران از آنها داشته باشند. باید راهی پیدا میکردم که این عیان کردن بودگی نویسنده را در موقعیت قربانی قرار ندهد و قصه سوگواری برای قربانی بیگناه تکرار نشود. باید راهی پیدا میکردم آنهایی که به میدان این مبارزه میآیند با کمترین تلفات بمانند، بنویسند، عیان کنند و قدرت بسازند.
آنچه گفتم قصه تولد کلاسهای دغدغهنویسی بود. جایی که فکر میکنم بالاخره رویای نوجوانی من به تمامی به منصه ظهور رسید. روحم آرام گرفت و میل و وسوسهام برای دست و پا زدن خارج از دنیای نوشتن فرونشست. نمیدانم کلاسهای دغدغهنویسی را باز هم برگزار کنم یا نه. هر کارگاه به میدان جنگ میماند، باید لباس رزم بپوشی و با گردانی که نمیشناسی به خط مقدم بزنی. با گردانی که نمیدانی چه کسی در آن چقدر توان ماندن و پیشروی دارد. من که پیش از شروع دورهها ”غایبین از نظر“ محدودی را میشناختم در طول دوره متوجه شدم لایههای حذف دیگری چقدر در میانمان زیاد و متنوع است. فهمیدم چه بخشهای زیادی از وجود ما و چه گروههای اجتماعی زیادی به شکلی و به دلایلی از حضور در عرصه عمومی محروم شدهاند. هر چه دوستانم بیشتر نوشتند، من بیشتر دیدم و فهمیدم چه خشونتی با ”ندیدن دیگری“ها در جامعه ایرانی جاریست. فهمیدم چه میزان ”زندگی نزیسته“ نفس میکشد و فرصت زندگیکردن را از دست میدهد. فهمیدم چقدر روح و روان زخمی در اطراف ما هست که جراحتشان حتی به رسمیت شناخته نمیشود. آنچه فهمیدم و یاد گرفتم آنقدر سیرابم کرده که دلم خواسته لذتم را با آدمهای بیشتری به اشتراک بگذارم. از دوستانم در کارگاهها خواستهام داوطلب شوند و نوشتههایشان را به عرصه عمومی بزرگتر بیاورند. میدانم این کار برای کسی که حرفهاش نوشتن نیست سخت است. میدانم جسارت زیادی میخواهد. من خرسندم به لبیکهایی که گفته شده و امیدوارم در درازمدت آدمهای بیشتری بنویسند و سهم بودنشان را در این جامعه تعریف و مطالبه کنند. این کمخشونتترین راهیست که من برای همزیستی میشناسم. در سال جدید قصد دارم نوشتههایی از کلاسهای دغدغهنویسی را به اشتراک بگذارم. هر نوشته یک دغدغه شخصیست که ریشه در تجربه شخصی دارد. تجربهها صادقانهاند، داستانپردازی نیستند و واقعیتی زیسته را برایمان به تصویر میکشند. با این حال نوشتهها محدود به روایت تجربه نیستند، از روایت تجربه فراتر میروند، ادراک آن تجربه را بیان میکنند، اندیشه و احساس و نگرانیی که ایجاد کرده را بیان میکنند و مخاطب را دعوت میکنند از همدردی با نویسنده عبور کنند و در فهم او از دغدغهای انسانی شریک شود.
شاید در خشونتی که جهان امروز ما گرفتارش است و در چشمانداز خشونتی بیشتری هم پیش رو است، نوشتن و به عرصه عمومی آوردن دغدغههای شخصی راهی بر توازن قدرت، به رسمیت شناختن دیگری و کاهش خشم ناشی از نادیده گرفتن باز کند.