هایزنبرگ و روزهای سخت آلمان میان دو جنگ
روزهای سختی را میگذرانیم اما وضعیتی که امروز گرفتارش هستیم را پیش از این آدمهایی در نقاط دیگری از دنیا تجربه کردهاند. ورنر هایزنبرگ فیزیکدان بزرگ آلمانی یکی از کسانیست که دورانی پرچالش را تجربه کرده و از تجربهاش هم نوشته. او نوجوانیاش را در جنگ اول گذراند و سالهای طلایی زندگی حرفهایاش همزمان شد با جنگ جهانی دوم. کتاب جز و کل ( نه جز از کل) مجموعه اندیشهها و یادداشتهای هایزنبرگ از تجربه زندگی آمیخته با جنگ و سیاست است. کتاب را از زمان دانشجویی چند باری خواندهام این روزها هم دوباره سراغش رفتم. در بازخوانی کتاب بخشهایی به نظرم مهم آمد که مایلم در این پست دو موردش را با شما به اشتراک بگذارم.
اول: هر شر بزرگی جایی نطفهاش بسته میشود. مسئله اینجاست که گاهی آنقدر شری که میتواند بزرگ شود و ویرانی به بار آورد در ابتدا ناتوان و غیرعقلانی به نظر میآید که ذهن منطقی آن را دست کم میگیرد. هایزنبرگ تعریف میکند که در تابستان سال ۱۹۲۲ برای اولین بار شانس دیدار نزدیک انیشتین را پیدا میکند. انیشتین قرار است در کنگره فیزیکدانان آلمان در لایپزیک صحبت کند و هایزنبرگ ذوق این را دارد که او را از نزدیک ببیند. هایزنبرگ مینویسد: ”وقتی پا به سالن میگذاشتم جوانی .. اعلامیهای توی مشتم فشرد که مرا از انیشتین و نظریه نسبیت بر حذر میداشت و میگفت سراپای این نظریه جز مشتی تخیلات لجام گسیخته نیست که مطبوعات یهودی بزرگش کردهاند و به کلی با روح آلمانی بیگانه است.. گمان کردم اعلامیه از اصل کار آدم خلیست چون دیوانهها معمولا در گردهماییهای بزرگ پیدایشان میشود.“ هایزنبرگ وقتی میفهمد نویسنده اعلامیه اتفاقا یکی مثل خودش از بدنه دانشمندان صاحب نام است آنقدر برآشفته میشود که کنگره را ترک میکند. او مینویسد: ”نیازی به گفتن نیست که اولین اثر آن اعلامیه بر من این بود که همه تردیدهایم را درباره نظریه انیشتین کنار بگذارم. زیرا مهمترین درسی که از تجارب خود در دوران جنگ داخلی گرفته بودم این بود که هرگز درباره یک جنبش سیاسی بر پایه هدفهایی که آشکارا اعلام میکند یا حتی واقعا در راه رسیدن به آن میکوشد داوری نکنم بلکه داوریام فقط بر اساس وسایلی باشد که برای رسیدن به آن هدفها به کار میبرد.“ با این حال هایزنبرگ تهدید شر بزرگی که دارد رشد میکند را جدی نمیگیرد. دو سال بعد در انیسیتوی نیلز بور گفتگوی صمیمانهای بین او و بور درمیگیرد. بور نسبت به رشد احساسات ضدیهودی در آلمان نگران است و محتاطانه مسئله را با هایزنبرگ مطرح میکند: ”در روزنامههای ما راجع به گرایشهای شوم ضد یهودی در آلمان هم چیزهایی مینویسند. ظاهرا عوامفریبیها به گرایشها دامن میزنند. تو خودت تاکنون با چنین چیزی برخورد کردهای؟“ هایزنبرگ در جواب میگوید ”بله در مونیخ این نوع گروهها دارند سر و صدای زیادی میکنند. بعضی افسران قدیمی هم که نتوانستند شکست آلمان را بپذیرند از آنها حمایت میکنند اما ما این گروهها را زیاد جدی نمیگیریم. زیرا بالاخره نمیتوان سیاستی داشت که فقط بر پایه تنفر بنا شده باشد.“ هایزنبرگ روزهایی این حرف را میزند که هنوز پانزده سال تا جنگ دوم مانده. جنگی که نه تنها چهره آلمان را برای همیشه عوض کرد که جغرافیای سیاسی را هم تغییر داد؛ نه تنها در اروپا که در خاورمیانه خودمان. حرفش از نگاه یک ذهن منطقی درست است اما جامعه یک بدن واحد با یک ذهن منطقی نیست و هیچکس نمیداند یک شر کوچک ظاهرا بیخطر یا قابل مقاومت یا حتی موثر در از بین بردن شری دیگر میتواند چه ویرانی بزرگی را به بار آورد.
در تجربه زیسته من از دهه شصت به بعد ما یک بار چنین شر بزرگی را نادیده گرفتیم. در انتخابات سال ۸۴ میدان را در مقابل رفسنجانی به احمدینژاد واگذار کردیم. نخبگان سیاسی چون موسوی زمانی هشدار شر بزرگ دادند که کار از کار گذشته بود. تحریمها آمد، فساد و دزدی و تقلب گسترده شد و ما تا امروز درگیر همان تحریمها و پیامد گسترده شدن همان فساد و تقلبیم.
دوم: ما تصمیمات امروزمان را بر اساس تحلیل تجربههای گذشته میگیریم. اگر یک بار انقلاب کردهایم چرا نتوانیم دوباره انقلاب کنیم. اگر سه بار حقمان را نگرفتهایم چه دلیلی دارد اینبار بتوانیم حقمان را بگیریم. نیلز بود در همان دیدار سال ۱۹۲۴، پانزده سال مانده به شروع جنگ دوم و ده سال گذشته از جنگ اول، با نگرانی وضعیت آلمان را رصد میکند و در این رصدش در کنار معادلات قدرت از چیزی حرف میزند به نام تب جنگ. برای او بسیج شدن نیروی عمومی آلمانیها در جنگ اول نشانه یک روحیه جمعیست که بوی خطر میدهد. کنجکاو است هایزنبرگ بیشتر فضای سال ۱۹۱۴ (شروع جنگ اول) را توضیح دهد و او بهتر بفهمدش. میگوید: ”برخی از دوستان ما، که در اوایل ماه اوت ۱۹۱۴ به آلمان سفر کردهاند صحبت از یک موج عظیم شور و جذبه میکنند که در آن روزها گذشته از همه ملت آلمان حتی بیگانگان را هم در چنگال خود اسیر میکرد.. آیا عجیب نیست که همه افراد ملتی با روحیهای تبآلود به جنگی دست بزنند در حالی که حتما میدانستهاند که این جنگ چه تعداد از دوست و دشمن را به کام مرگ خواهد کشید؟“ هایزنبرگ بر این واقعیت صحه میگذارد که میدانستیم روزهای خوبی در پیش نیست اما دفاع در مقابل جنایت را درست میدانستیم. میگوید آلمان و اتریش مثل یک کشور بودند. حمله به اتریش را همه جنایت میدانستیم. این بود که تصمیم گرفتیم دفاع کنیم. اما فضای دفاع را برخلاف بور یک فضای به شدت انسانی میبیند. میگوید: ”همه ایستگاههای راهآهن پر از مردمان هیجانزدهای بود که فریاد میکشیدند. انسان با هر بیگانهای که میخواست سر صحبت را باز میکرد .. هر کس به هر کس کمک میکرد. سرنوشت میان ما پیمان برادری بسته بود .. چیزی نبود که بتوان اسمش را تب جنگ گذاشت.“ بور در جوابش حرفی میزند که امروز برای من خیلی معنادار است. ”باید بدانید که ما در این کشور کوچک (دانمارک) .. قضیه را تاریخی نگاه میکنیم. شاید در قرن گذشته پیروزی بسیار آسان به چنگ آلمان آمد. ابتدا در ۱۸۶۴ با کشور ما جنگیدند .. سپس در ۱۸۶۶ بر اتریش و در ۱۸۷۰ بر فرانسه پیروز شدید. ظاهرا آلمانیها گمان بردند که امپراتوری عظیم اروپای مرکزی را میتوان یک شبه ساخت. اما کار به این آسانیها نیست. کسی که بخواهد امپراتوریی بنا کند اول باید دل مردمان را به دست آورد.“ هنوز تا جنگ دوم پانزده سال مانده اما بور جنگ دوم را بو میکشید. دلیلش را به گمان من دو چیز میدانست. جنگ اول و جنگهای داخلی آلمان سبک زندگیای ساخته که با جنگ عجین بود و بخشی از هویتش را از مبارزه میگرفت و دوم برداشتش این بود که آلمانیها تصور نادرست (اما مبتنی بر منطق) از پتانسیل و توانایی ایجاد تغییر دارند.
امروز من در هر دو جبهه جلیلی و معترضین داخلی تحریمکننده انتخابات شرایطی مشابه آن روزهای آلمان را میبینم. هر دو طرف میدانند در صورت پیروزی، جنگ -در داخل و در خارج- شکل خواهد گرفت. هر دو طرف هم به توان مقاومتشان در گذشته ارجاع میدهند. گروه اول مخاطب من نیستند اما نگران هستم برآورد معترضین از توان ایجاد تغییر بزرگ یا مقاومت در چهار سال یا هشت سال آینده درست نباشد. من با رویکرد بور میتوانم به دو مورد نگران کننده اشاره کنم. اول انقلاب پنجاه هفت فارغ از نتیجهاش آسان به دست آمد. اما اعتراضات کشورهای عربی که به ظاهر شبیه انقلاب پنجاه و هفت ما بود (به غیر از تونس) در هیچکجا به سرانجامی سازنده نینجامید. اعتراضات دو سال اخیر ایران هم به مقصود نرسید، اگرچه این اعتراضات دستاوردهای بزرگی داشته اما هدف مورد نظر معترضین محقق نشد. دوم بعضی در قیاس وضعیت امروز با دهه شصت بر این باورند که وضعیت سیاهتر از آن دوران نیست و اگر یک بار مقاومت کردیم و دوام آوردیم چرا این بار نتوانیم. این قیاس به دلایلی درست نیست. مهمترینش اینکه دهه شصت اگرچه ایران جامعه مدنی باسوادی نداشت اما سرمایه اجتماعی قویی داشت. ارجاع میدهم به پژوهش محسن گودرزی در کتاب چه شد و سقوط سرمایه اجتماعی در دهههای گذشته. برآورد نادرست از توان جنگیدن و یکسره کردن جنگ به نفع یکی از طرفین درگیر به چیزی جز مستهلک شدن دو طرف درگیر نمیانجامد. چیزی که از خود جنگ ویرانکنندهتر است باز بودن زمان است. مهم نیست این جنگ داخلی باشد، مدنی باشد یا با دشمن بیرونی باشد.
دو سال پیش در موزه تنتن در بلژیک توجهم به جملهای از هرژه جلب شد. هرژه نوشته بود جنگ یک روز تمام شد. شاه سخنرانی کوتاهی کرد. گفت جنگ تمام شد برگردیم سر کار. آن روز نفهمیدم چرا این جمله ساده توجهم را جلب کرده. امروز میفهمم. برای ساختن، جایی باید جنگ تمام شود. سبک زندگی جنگی باید کنار گذاشته شود. ممکن است انتخاب امروز ما صلح نباشد اما آنهایی که پا به میدان جنگ میگذارند به نظرم باید بتوانند برآورد نسبتا درستی از توانشان برای یکسره کردن جنگ داشته باشند.