بیعنوان
در تجربه چند سال گذشتهام مواجهههای دردناکی با لحظههای استیصال آدمها داشتهام. خانوادهای از جامعه معلمان که خانه و اندوخته طلایش را فروخته تا هزینه شیمیدرمانی عضوی از خانواده را بپردازد که همه میدانند چندان زنده نخواهد ماند. خانوادهای از جامعه اساتید دانشگاه که دیگر نمیتواند هزینه تحصیل تنها فرزندش را در یک مدرسه غیرانتفاعی متوسط تامین کند، باید بین کلاسهای آموزشی فرزندش فقط یکی را انتخاب کند و نمیداند این تغییرات را چطور به فرزندش توضیح بدهد. سالمند تنهایی که دیگر جانی ندارد هر ماه برای دریافت دارویش در سیستم معیوب دیوانه برود و بیاید و مزخرف بشنود که امروز سیستم قطع است، فردا نسخه تایید نمیشود، پسفردا .. و گاهی فکر میکند به این تلاش مسخره برای کمی بیشتر زنده ماندن دور از فرزندان مهاجرش پایان دهد. دختری که برای کندن از شهرستان و آمدن به محیط بازتر جنگیده، درس خوانده، کار کرده، خانهای گرفته، مستقل شده و حالا با قیمتهای نجومی خانه و بنبست بازار کار باید به زیر سایه پدر برگردد و چشمانش پر از غم است، پر از غم. اینهایی که میگویم طبقه متوسط شهرنشین تهرانند. برای آدمهایی از این دست کوچکترین تغییری در مملکتداری کشور باز شدن امیدی برای دوام آوردن و زنده ماندن است. هیچکدام از ما جای دیگری نیستیم و نمیدانیم چنگ زدن به کورسویی از امید در شرایطی که آلترناتیو دیگری وجود ندارد چقدر میتواند معنیدار باشد. حرفهای آقای نیکفر را شنیدم و متاسف شدم که ایشان به خودشان اجازه میدهند شرکت در انتخابات را با عنوان سلیقه پایین برچسب بزنند. من میدانم که رای دادن به کاندیداهای فعلی درمان فقر نیست - چه کسی نمیداند- آقایان حساب پس دادهاند. فقر اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی امروز به میزان زیادی ناشی از بیدرایتی آنهاست اما حتی در همین نظام معیوب هم ما درجات متفاوتی از نابخردی را تجربه کردهایم. نگاهی به نرخ تورم، سهم بیمه در تامین هزینههای درمانی، تعدد و تنوع مطبوعات در دولتهای مختلف نشان میدهد که دولتها یکی نبوده و نیستند. میزان نابخردی نسبت مستقیم دارد با سرعت تخریب زندگی مردم و سرعت به قهقرا رفتنمان. آیا دست و پا زدن در فقر بیشتر، مهاجرت بیشتر آنهایی که نیروی کار این مملکتند، گستردهتر شدن دامنه بیسوادی و محروم شدن تعداد بیشتری از کودکان این سرزمین به نفع مردم است؟ آیا پناه بردن مردم به عطاریها در نبود امکان تامین هزینههای درمان آنها را قویتر خواهد ساخت؟ درایتشان را افزایش میدهد؟ آیا حذف روزنامه و سینما و کتابی که از دل همین جامعه برآمده باشد مردم را در برابر نظام حاکم قویتر میکند؟
قصه قشنگی وجود دارد که میگوید ویرانی که از حد بگذرد آبادانی آغاز میشود. این قصه زمانی، جاهایی مصداقهایی درست داشته. مردم جانشان که به لبشان میرسید میشوریدند و شاه را به زیر میکشیدند. اما دنیای امروز دنیای قصههای کهن نیست. دنیای امروز دنیاییست که اعتراضات گسترده مردمیاش میتواند به هیچکجا نرسد. دنیاییست که در یک نظام الیگارشی جماعت بزرگی از فقرا میتوانند در خارج دیوار شهرهای محصور ثروتمندنشین در فقر و نکبت و بدبختیشان دست و پا بزنند و آب از آب تکان نخورد. مردمی میتوانند روی نفت بنشینند و برق نداشته باشند. حد فقری که برخی در ذهنشان تصور میکنند تا گردش به سوی آبادانی انجام شود کجاست؟ ما تا تبدیل شدن به کشوری مثل سوریه و نیجریه هنوز راه داریم. یمن کنار گوشمان است. اوکراین بالای سرمان. افغانستان همسایهمان. اگر تا به امروز ویران نشدیم، بخشی بابت اینست که گروهی از مردم با چنگ و دندان از همین اندک داراییهایمان محافظت کردهاند. ضعیفتر شدن مردم، حذفشان از رده مدیران میانی و کارشناسان و مشاوران همین اندک سنگرهای مقاومت را هم درهم میشکند.
هشت سال آینده، هشت سال ترسناکیست. جهان درگیر بحران اقتصادیست. مسئله اوکراین حل نشده. اروپا خودش را برای جنگ با روسیه آماده میکند. اسرائیل در برابر چشمان ناظر دنیا زمین را با سی و هشت هزار جنازه فرش کرد بیآنکه جامعه جهانی بتواند (و تا مدتها بخواهد) کاری بکند. با آمدن ترامپ اسرائیل قدرت بیشتری خواهد گرفت. جنگ ممکن است در خاورمیانه بالا بگیرد. دنیای چهار سال آینده در دست رادیکالترین و افراطیترین رهبران جهان است. جهان آبستن جنگ است. روزهای خوبی در پیش نخواهیم داشت اگر میان همین رجل کوتاهقد نابخردترینشان روی کار بیاید.
به گمان من انتخابات مجلس وضعیت طرفداران حاکمیت و منتقدین را مشخص کرده. چه خوشمان بیاید و چه نیاید بخش عمدهای از جامعه ایران ناراضیست اما اشتباه است اگر فکر کنیم بخش عمده ناراضی یک بدنه یک پارچه با خواستههایی همسو هستند. گروههای ناراضی خواستههای متفاوتی دارند. خواستههایی که میتواند در تضاد با منافع گروه معترض دیگری قرار بگیرد. طرفداران بازار آزاد و دولت رفاه در حوزههایی تضاد منافع جدی دارند، معترضین ایراننشین و ساکنین خارج از ایران در جاهایی تضاد منافع دارند، طرفداران برابری جنسیتی، قومی، مذهبی با برخورداران از رانتهای جنسیتی، قومی و مذهبی تضاد منافع دارند. گروهی خواهان اصلاح قانونند، گروهی خواهان عبور از قانون اساسی فعلی. پیش از هر قصهسازی در مورد پتانسیل جامعه معترض نیاز داریم برآورد درستی از چیستی و تنوعش داشته باشیم و این امکانپذیر نیست مگر آنکه بتوانیم در شرایطی کمی غیرجنگی همدیگر را ببینیم، صدای همدیگر را بشنویم و ببینیم کجا و چقدر فصل مشترک داریم و اگر فصل مشترکی هست با آن چه میتوانیم بکنیم. تا زمانی که به چنین نقطهای نرسیدیم به گمان من کاری که میتوانیم بکنیم کندکردن روند تضعیف جامعه مدنیست. زمان خریدن است و در باز شدن احتمالی پنجرههایی برای کار مشترک استفاده بهینه از آن.
این روزها نقد حاکمیت زیاد است و البته برحق. اما مسئولیت وضعیتی که در آن گرفتاریم فقط بر دوش حاکمیت نیست. ما مردم هم سهم داریم. از هفتاد و شش تا الان در دو دوره دولت خاتمی فرصتی به وجود آمد تا جامعه مدنی قوت بگیرد. تلاشها هم کم نبود. سمنهای زیادی ثبت شد. شرکتهای خصوصی کوچک پا گرفت. ناشرین و نهادهای فرهنگی حمایت شدند. همان هم گروهی را ترساند. که ترس به جایی هم بود. جامعه مدنی قدرتمند بازی را در زمین سیاست تغییر میدهد. هشت سال زمان کمی بود و دیگر هم فرصتش تکرار نشد اما در همان هشت سال بر ما مردم هم نقدهای جدی وارد است. سمنهای زیادی تشکیل شد که اختلافات داخلی و عدم توانایی کار گروهی زمینشان زد. شرکتهای خصوصی فرصت پیدا کردند پا بگیرند. مشاورین رشد کردند اما کمتر مشاوری حاضر شد نیروهای جوان کارآمدش را شریک منافع خودش و سهامدار شرکتش کند. ناشرین از فرصت رانت مثبت کاغذ استفاده دیگری کردند و خامفروشی کاغذ شد تجارتی پر سود. شرکتهایی برای فرارهای مالیاتی خود را تحت عنوان ناشر و بنگاه فرهنگی ثبت کردند و مالیاتی که باید صرف ساختن کشور میشد رفت به جیبهای گشاد. محصول تلاش این شرکتها بین گروه تقسیم نشد، نیروی جدید جذب نشد و وارثین این نهادهای کوچک اغلب فرزندانشان شدند که در تجربه من به اندازه آقازادههای معروف ناکارآمد، کارنابلد و گاهی حتی فاقد تعلق خاطر به ساخته پدر و مادرانشانند. پیمانکارانی رشد کردند. صاحبین برخی صنایع بزرگ شدند و ثروت اندوختند اما کمتر پیش آمد توانمندشدگان جامعه زیر بال و پر مجلهای، روزنامهای، دانشگاهی را بگیرند و بفهمد که بقای او در گرو رشد همه جانبه جامعه مدنی و بینیاز شدنش از رانت دولتیست. در اصناف هم وضع همینطور است. از دو حوزهای میگویم که سر و کارم با آنها بوده. نویسندههای بیشتری پا به عرصه گذاشتند اما به جای تعهد به نوشتن برای دوست و رفیقشان نوشابه باز کردند و همان شد که جامعه مخاطب اعتمادش را به نقد از دست داد. فضایی برای شکلگیری مدارسی به وجود آمد که قرار بود غیرانتفاعی باشد و تنفسگاهی شود برای نظام آموزش که تا خرخره گرفتار تنقیه ایدئولوژی بود اما همان مدارس به سرعت تبدیل شدند به بنگاههای اقتصادی صرف. منفعت حاصل از باز شدن میدان برای جامعه مدنی در حلقههای کوچک بین بستگان و رفقا تقسیم شد و نگاهی درازمدت به منافع نشد. این همان نقدی نیست که ما به حاکمیت هم داریم؟ آیا ناتوانی هر دوی ما در بعضی عرصهها به محدودیتِ پتانسیلهایِ تغییرپذیری ما برنمیگردد؟
اگرچه انتخابات عرصه حساب پس دادن حاکمیت است اما اگر هر کدام ما در خلوت خودمان یا در محفلهای کوچکمان ببینیم سهممان در این نکبتی که گریبانگیرمان شده چه بوده و هست و پتانسیلمان برای عبور از وضع موجود چیست واقعبینانهتر بتوانیم ببینم ”ما“ی مردم و ”آنها“ی حاکمیت چه در توان دارند و چه انتظاراتی از هر دو سو ممکن است خواب و خیال نباشد.
حرف آخرم اینکه از میان معترضین جز آنهایی که برای بقا به میدان رای میآیند باقی چه رای بدهند و چه ندهند در مقابل تبعات انتخابشان مسئولند. اگر من به عنوان معترض رای دادم و همانی آمد که گمان میکردم وضع را کمی بهتر میکند تا من فرصت فکر کردن و ساختن آلترناتیو داشته باشم و وضع را بهتر کرد و من فکر نکردم و رفتم دنبال پر کردن جیبم مسئول نکبتی خواهم شد که قطعا تکرار میشود. اگر انتخاب کردم و او وضع را بهتر نکرد موظفم پیش از دیگران اعتراض کنم و هزینهاش را هم به جان بخرم. اگر هم به عنوان معترض رای ندادم و با سرعت بیشتری به سمت جنگ و فقر رفتیم موظفم پیش از دیگران زندگی شخصیام را کنار بگذارم و آلترناتیوی برای برونرفت از وضعیتی که با رای ندادنم به وجود آوردهام بسازم و هزینهاش را هم پیش از دیگران بپردازم.
پ.ن: کامنتها را به دلایلی بستهام. اما گوشم برای شنیدن نظر شما باز است پیامهای خصوصیتان را میخوانم.