روزی که به قصد عزیمت به سوی حکومت قانون بادبان‌ها را کشیدیم و دل به دریا زدیم

روزی که به قصد عزیمت به سوی حکومت قانون بادبان‌ها را کشیدیم و دل به دریا زدیم



خاطرات تاج‌السلطنه دختر ناصرالدین‌شاه را می‌خواندم. تصویری که تاج‌السطلنه از دوره سلطنت برادرش، مظفرالدین‌شاه می‌دهد مثل همان قهوه قجری‌ست. 

”صدراعظمی و وزارت در دوره سلطنت برادر عزیز من خیلی شبیه تغزیه شده بود: که دقیقه به دقیقه، تعزیه‌خوان رفته، لباس عوض کرده، برمی‌گردد. هیچ مطمئن نبود کسی از صدارت یا وزارت یا حکومت. این برادر عزیز من، به حرف یک بچه دو ساله، یک صدراعظمی را فوری معزول ؛ و به حرف مقلدی، یک وزیری را سرنگون می‌کرد.  

هر کس مسخره بود، بیشتر طرف توجه بود؛ هر کس رذل‌تر بود بیشتر مورد التفات بود. تمام امور مملکتی در دست یک مشت اراذل اوباش هرزه رذل. مال مردم، جان مردم، ناموس مردم تمام در معرض خطر و تلف. تمام اشخاص بزرگ عالی عاقل خانه‌نشین؛ تمام مردم مفسد بی‌سواد نانجیب مصدر کارهای عمده بزرگ. 

از آنجایی که جز‌ء همیشه تابع کل است، این اثرات شوم در مردم هم اثر کرده، تمام ساعت شبانروز به فسق و فجور، قمار، حرکات ناشایست عمر می‌گذراندند؛ کلاه‌برداری، دزدی، مال مردم‌خوری رواج داشت. تمام مردان با حس وطن‌دوست مآل‌بین در خانه‌های خود نشسته، شبانروزی را به حسرت می‌گذرانیدند. تمام پسرهای خود را حاکم ولایات نموده، خون مال مردم را به دست مستبدین خونخوار داده بود.

ما در اینجا یک خانواده کوچکی را قیاس گرفته از این‌رو به مملکتی می‌رسیم. اگر ريیس یک خانه هر چه دارد تلف کند و به اولاد و اتباع خود هم اجازه اخذ بدهد و تمام ساعات عمر خودش را صرف لهو و لعب کند، کم‌کم این بی‌قیدی به گوش همسایه رسیده، او هم فرصت کرده، به این لاابالی به طور خصوصیت قرض می‌دهد و کم‌کم سم مهلک استقراضی را به حلق او می‌چکاند. بالاخره خانه او را گرو می‌گیرد. پس از آن دخالت به داخله خانه می‌کند. پس از آن چنان مسلط می‌شود که این لاابالی هیچ حرکتی بدون میل و رضای همسایه نمی‌تواند بکند. بالاخره خودش معدوم و خانواده‌اش دچار مسکنت و بدبختی ابدی می‌شود. همین قسم این برادر عزیز من چون تهیه برای ایران و ایرانیان دید و به یک سرعت فوق تصوری خرابی ایران را کمربست، هر روز با تیشه ریشه این ملت را درآورده و به انواع اقسام بدبختی را از مجرای غلط به داخل نفوذ می‌داد.“ 

در تمام مدتی که خاطرات را می‌خواندم این مسئله را گوشه ذهنم نگه داشتم که تاج‌السلطنه هر چقدر پدرش را دوست داشت از شاه مشروطه بدش می‌آمد و این احساس نمی توانست در روایتش منعکس نباشد. اما به بخش سفرنامه مظفرالدین شاه که رسید دیگر نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. بخشی که تاج‌السلطنه از سفرنامه مظفرالدین شاه روایت می‌کند تلخ‌ترین طنز ادبی‌ست که تا به حال خوانده‌ام. تاج‌السلطنه می‌نویسد 

”از این سفر (سفر دوم مظفرالدین شاه به فرنگ) فقط چیزی که مفید بود چند قسم اسلحه بود که به پیشنهاد ممتازالسلطنه سفیر مقیم در پاریس ابتیاع شد و یک سفرنامه که از قلم معظم خود این برادر عزیز بود. یکی از جمله‌های او این است: ’امروز که روز پنج‌شنبه بود صبح رفتیم آب خوردیم. پس از آن آمده قدری گردش کردیم. چون یک قدری از آب ما باقی بود دوباره رفتیم خوردیم. پس رازان آمده؛ در یک قهوه‌خانه نشسته چای خوردیم. بعد از آن پیاده به منزل آمدیم. فخرالملک و وزیر دربار آنجا بودند. قدری گوش فخرالملک را کشیده، سر به سر وزیر دربار گذاشتیم. پس از آن وزیر دربار تلگرافی به ما داد که درو، تفصیل عمل کردن بواسیر آقای صدیق‌الدوله بود. خیلی خوشحال شدیم. ناهار کرده، استراحت کردیم. چون شب جمعه بود، آسیدحسین روضه خواند؛ گریه کردیم. نماز اذازلزله خوانده، خوابیدم.“ 

عظیمت ما به سوی قانون و نظام مشروطه و جداسازی معنادار قوای سه‌گانه از چنین نقطه‌ای آغاز می‌شود.


Report Page