23- Deliverance

23- Deliverance

lυĸa

  با اینکه از درون به هیچ وجه نمی‌خواستم دوباره اون رو وارد زندگیم کنم، ولی وضعیت اون لحظه‌م مجبورم می‌کرد. 


  بعد از فرستادن لوکیشن، چیز دقیقی یادم نمیاد. فقط اینو یادمه که از روی زمین بلندم کردن. و چشمهای خالی از حس هیونگ.. که برای چندمین بار قلبم رو می‌شکوند.


***** 

  چشمهام رو به زور باز کردم و خودم رو وسط تخت زهوار در رفته پیدا کردم. توجهم به اطراف اتاق جلب شد؛ تقریبا هیچی جز تخت و یه میز و صندلی وجود نداشت.

 

  در با صدای آرومی کوبیده شد و مینهو با یه سینی توی دستش وارد اتاق شد و در رو پشت سرش با پاش بست.

  سینی رو روی میز گذاشت و به حرف اومد:

-"بیا غذاتو بخور.. بعدش باهم حرف می‌زنیم."

  

  وقتی آخرین قاشق از غذا رو توی دهنم گذاشتم، مینهو شروع به حرف زدن کرد:

-"می‌دونی که برگشتنت به اینجا، معنیش فقط یه چیز می‌تونه باشه و تو تقریبا هیچ پولی همراهت نداری."

  با استرس غذای توی دهنم رو قورت دادم و منتظر ادامه حرفش موندم.

-"قراردادی که برات میارم رو امضا می‌کنی و اگه قبول نکنی، شرایط برای خودت سخت‌تر می‌شه."


  لحنش خالی از هر حسی بود. هیونگی که هفت سال از عمرم رو باهاش گذرونده بودم و تنها دوستم بود، حالا روبه‌روم نشسته و جوری باهام حرف می‌زد که انگار من براش یک شئ بی‌جونم که ارزشش رو از دست داده.

  از جاش بلند شد و اتاق رو ترک کرد. بعد چند دقیقه با یه کاغذ و خودکار تو دستش اومد و دوباره سرجاش نشست.

-"بیا بخون و امضا کن."

  با لحن خشک و نسبتا رسمی گفت و باعث شد خنده مسخره‌ای از این حالتش که تا حالا ندیده بودم بهم دست بده.

  قرارداد رو خوندم. توش شرایط کار رو نوشته بود و اینکه در صورت فسخش مبلغ 50 میلیون وون باید به طرف قرارداد یعنی هانگ می‌دادم.

-"من از هانگ خواستم هفته‌ای 4 روز کار کنی و مشتری سن بالا هم پیشت نفرسته.. در ضمن می‌تونی تو همین اتاق بمونی؛ ولی اجاره‌ش از درآمدت کم می‌شه."


  به پشت صندلی تکیه داد و ادامه داد:

-"اگه سوالی داری بپرس وگرنه زودتر امضا کن وقتمو نگیر.."

  آهی از سر بیچارگی کشیدم؛ فقط یه چیز بود که می‌خواستم بدونم تا بتونم بعد از این سعی کنم حداقل قلب شکستمو درمان کنم.

  درحالی که بغض توی گلوم رو به زور قورت می‌دادم تا صدام نلرزه بهش گفتم:

-"فقط یه چیز... هرچی که تا امروز بوده... همش دروغ بود؟"

  دوباره تکیشو از صندلی گرفت و ساعدش رو روی میز گذاشت؛ دقیقا مثل روز کافه..

  لبخندی زد و گفت:

-"همش نه.. ما روزای خوبی رو باهم داشتیم.."


  سری تکون دادم و با دید تار از اشک، کاغذ رو امضا کردم و درحالی که سرم پایین بود، سمتش گرفتم. اونم بدون اینکه چیزی بگه کاغذ رو گرفت و به سمت در رفت و قبل از اینکه خارج شه گفت:

-"می‌تونی بری وسایلتو بیاری.. شاید این اول کار یکم برات ترسناک و سخت باشه؛ برای همین برات روفیز میارم و اینکه یادت نره، هیچوقت بدون کاندوم با کسی سکس نکن چون طرفتو نمی‌شناسی و اینجور جاها هرچیزی ممکنه."

  حرفاش مثل جوک می‌موند. کسی که خودش منو تو این لجن و کثافت انداخته بود حالا داشت جوری حرف می‌زد انگار نگرانه. دیگه نمی‌تونستم حضورشو تحمل کنم؛ برا همین سرمو تکون دادم و گفتم:

-"باشه.."


  اونروز به همون خونه برگشتم و وسیله‌هام رو که بیشتر از یه کوله نمی‌شد، جمع کردم و به بار منتقلشون کردم.

  به محل کارم یعنی سوپرمارکت رفتم و ساعت‌های شیفتم رو تنظیم کردم. 

  به گفته‌ی مینهو اون‌شب اولین روز کاریم بود. یه حبه از قرص‌هایی که بهم داده بود رو همراه یه لیوان آب خوردم.

  به لباسهایی که برام آماده کرده بودن نگاهی انداختم. اولش نمی‌خواستم عوضشون کنم؛ ولی از طرفی هم نمی‌خواستم لباسهایی که تنم بود رو به کثافت بکشم.


  شب اول مثل یه کابوس گذشت؛ با اینکه قرص مصرف کرده بودم، نمی‌تونستم حواسم رو به طور کامل پرت کنم. تقریبا از بدو ورود پسر تا چند ساعت بعد رو گریه کردم. 


  هر روز همینطوری می‌گذشت. صبحا برای کار پاره‌وقتم به مغازه می‌رفتم تا حداقل چند ساعت از اون فضای مشمئز کننده و جهنمی که توش گیر کرده بودم دور شم.

  و شب به زور مواد و الکل و روفیز سعی می‌کردم کاری که ازم می‌خوان رو انجام بدم. 


  تقریبا دو ماه از این شرایط متذلل گذشته بود و تو این مدت، حداکثر با پنج یا شش نفر رابطه داشتم؛ چون مشتری‌های بار آدمهای ثابت و خاص هانگ بودن که فقط سراغ من رو می‌گرفتن.

  باورم نمی‌شد چطوری به اینجا رسیدم؛ من تو دوران مدرسه سطح درسم خوب بود و خانواده‌م تمام تلاششون رو می‌کردن تا نیازهام رو برطرف کنن. پس چرا من الان اینجا بودم..؟ به دست خودم، آرامشم، آینده‌م و زندگیم رو به باد دادم.

   الان چیزی جز یه عروسک خیمه شب‌بازی نبودم که برای زنده موندن حاضر بود هرکاری انجام بده؛ و هیچ امیدی برای خلاص شدن ازش نداشتم؛ حتی اگه ده سال توی شغل پاره‌وقتم کار می‌کردم، نمی‌تونستم با درآمد ناچیزی که از سوپرمارکت و بار بدست میاوردم، هزینه‌ی فسخ قرارداد رو بهشون بدم. 


  همینطور پشت صندوق تو افکارم غرق شده بودم و هر لحظه بیشتر احساس خفگی بهم دست می‌داد که صدای آشنایی به گوشم رسید.

-"سوبین..؟"

  صدای زن باعث شد سرم رو ناگهانی بلند کنم و چون اشک جلوی دیدم رو می‌گرفت، با پشت آسیتنم تند تند چشمهام رو پاک کردم تا ببینم اشتباه نمی‌کنم.

  صاحب صدا، مادرم بود. درحالی که چشمهاش پر از اشک بود، دستش رو جلوی دهنش گذاشته و در همون حالت بهم نگاه می‌کرد. می‌تونستم نگرانی و دلهره رو توی چشمهاش حس کنم.

  به زور بغضم رو قورت دادم و از سرازیر شدن اشکهام جلوگیری کردم. لبهام رو از هم جدا کردم و گفتم:

-"مـ..مامان.."

  مادرم دستش رو پایین انداخت و یه قدم بهم نزدیک‌تر شد و به حرف اومد:

-"سـ..وبینا.."

  نمی‌تونستم این حجم از ناراحتی و غمی که توی چشمهای مادرم بود رو تحمل کنم. 

  از پشت صندوق سریع بیرون اومدم و سمتش رفتم و توی بغلم فشردم. مثل یه بچه کوچیک هق‌هق می‌کردم؛ برام مهم نبود چند نفر دارن نگاهمون می‌کنن. حس یه بچه‌ی بی‌پناه رو داشتم که بالاخره برای خودش یه جای امن پیدا کرده.

  بعد از چند لحظه، از بغل همدیگه جدا شدیم و روبه‌روی هم وایستادیم. 

  درحالی که اشکهای مادرم از گونه‌هاش سرازیر می‌شد، دستش رو روی گونه‌م گذاشت و سر تا پا براندازم کرد و اشکهام رو پاک کرد و گفت:

-"چـ..چقدر لاغر شدی پسرم.. این مدت کجا بودی؟ من و بابات همه جا رو دنبالت گشتیم سوبینا.."

  هق‌هق اجازه نداد حرف بزنم و از طرفی هم توی مغازه مشتری‌هایی وجود داشتن که منتظر حساب کردن وسیله‌هاشون بودن.

-"مامان.. لطفا بیا اینجا بشین.. شیفتم چند دقیقه بیشتر نمونده؛ بعدش می‌تونیم باهم حرف بزنیم."


  بعد تموم شدن کارم همراه مادرم به سمت ماشینش رفتیم. مامانم همچنان مثل کسی که بعد از سال‌ها گمشده‌ش رو پیدا کرده، گریه می‌کرد. 

  سوار ماشین که شدیم، دستم رو توی دستهاش گرفت و محکم فشرد و درحالی که سعی می‌کرد گریه‌ش رو بند بیاره، به حرف اومد:

-"پسرم.. تعریف کن. چرا به این حال و روز افتادی..؟ وقتی که از خونه می‌رفتی به من و بابات قول دادی که می‌تونی زندگیت رو تنهایی بسازی. ولی چرا.. بعدش خودت رو از ما مخفی کردی..؟"

  چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا بهش بگم؛ ولی جرئت انجامش رو نداشتم. و فقط هق‌هق‌های ریز بود که از حنجره‌م بیرون میومد.

  مادرم بار دیگه من رو توی آغوشش فشرد و گفت:

-"مشکلی نیست سوبین.. مشکلی نیست.. پسرم؛ هر چی هم که باشه می‌تونیم با هم حلش کنیم. ولی باید با من به خونه برگردی."


  با این حرفش وحشت کردم. نمی‌دونستم واکنش پدرم به دیدنم چی می‌تونست باشه. مخصوصا اگه این منجلابی که توش گیر کردم رو می‌فهمید.

  خودم رو عقب کشیدم و با چپ و راست کردن سرم بهش گفتم:

-"مامان.. من نمی‌تونم باهات بیام. من شما رو ناامید کردم و حالا جرئت روبه‌رو شدن با بابا رو ندارم."

  در جوابم سرش رو تکون داد و بار دیگه دستم رو با دست خودش فشرد:

-"نه سوبین.. قبول کن.. تو باید باهام بیای.."

-"ولیـ.."


  خواستم بار دیگه برای نرفتن به خونه پافشاری کنم که ماشین رو روشن کرد. 

  شاید بهتر بود به حرفش گوش بدم. بدون اینکه حرف دیگه‌ای بزنم، سرم رو به پنجره ماشین تکیه دادم و چشمهام رو بستم و اجازه دادم تا اشکهام آروم ازشون سرازیر شه.


  بعد از حدود نیم ساعت رانندگی بود که به خونه رسیدیم.

  در ماشین رو باز کردم و با تردید ازش پیاده شدم. نگاهی به ساختمون جلو روم انداختم و سر جام مکث کردم.

  نفس عمیقی از روی درد روحی سر دادم. یه روزی، بهترین خاطراتم تو این خونه بود. بهترین روزهایی که داشتم؛ فکر می‌کردم با خارج شدن از این خونه، چیزهای بهتری نصیبم بشه. 


  در ماشین رو پشت سرم بستم و قدمی برداشتم تا با مادرم به سمت در خونه برم. 

  بدون هیچ حرفی فقط نگاهش می‌کردم. از توی کیفش دسته‌ی کلیدها رو در آورد و یکیش رو داخل قفل در انداخت و بازش کرد.

  اول خودش وارد شد و بعد هم در رو باز گذاشت تا من بیام داخل. 


  نگاهم روی اطراف خونه می‌چرخید. خونه تقریبا هیچ تغییری نکرده بود. با هر چیزی که از نظرم می‌گذشت، خاطراتی توی ذهنم پدیدار می‌شد. روزهای شادی که کنار خانوادم داشتم. لحظه‌هایی که باهم خوش می‌گذروندیم. جشن‌هایی که سه نفره با هم می‌گرفتیم. احمق بودم که قدر هیچکدومشون رو نمی‌دونستم.

  چشمم به اتاقم افتاد که همونطور مثل سابقش بود؛ انگار که همین صبح ازش خارج شدم.

لحظه‌ای طول نکشید که سیل اشک جلو دیدم رو گرفت و اجازه نداد تا ثانیه‌ی بیشتری به اطراف نگاه کنم.

‌  سرم رو پایین انداختم و با آستینم اشک روی پلکهام رو پاک کردم.

  تنها چیزی که الان می‌خواستم، این بود که برگردم به چند وقت پیش. موقعی که تصمیم داشتم از این خونه خارج بشم. 

  دقیقه‌ای نگذشته بود که دست مادرم رو روی شونه‌م حس کردم.


  سمتش برگشتم و در لحظه‌ی بعد خودم رو به بغلش راه دادم. تنها چیزی که الان می‌تونست آرومم کنه حس کردن بغل‌های اون بود. می‌دونستم که می‌تونه حدس بزنه دچار اشتباهایی توی زندگیم شدم. ولی جرئت به زبون آوردنشون رو نداشتم. 

  تا چند لحظه، فقط صدای هق‌هق‌های من بود که به گوش می‌رسید. بعد از سکوتی که بینمون بود، مامانم به حرف اومد:

-"پسرم.. بهتره بری اتاقت استراحت کنی؛ بعدا با هم حرف می‌زنیم."

  سرم رو تکون دادم و راهی اتاقم شدم.


  بعد از باز کردن در اتاق، نگاهی به اطرافش انداختم. 

  آب دهنم رو قورت دادم و واردش شدم. در رو پشت سرم بستم و سمت تختم رفتم و روش نشستم. 

  تا چند دقیقه همونطور به یه نقطه‌ی نامعلوم روی زمین زل زده و سر جام ثابت مونده بودم.


  حدود نیم ساعت بعد بود که صدای باز شدن در رو شنیدم. سرم رو بالا آوردم تا به در نگاه کنم. پدرم بود که در رو باز کرد.

  به سمتم اومد و روی تخت نشست. بهم نزدیک‌تر شد و بغلم کرد. بار دیگه موج احساسات و پشیمونی سراغم اومد. حس خوبی نداشتم از اینکه بابام تو این حالت ببینتم. 

  گذاشتم اشک از چشمهام پایین بریزه.

-"سوبین.. کجا بودی اینهمه وقت..؟ می‌خوای باهم حرف بزنیم؟"

  آروم از آغوشش بیرون اومدم و بدون اینکه نگاهش کنم، با هق‌هق گفتم:

-"بابا.. من.."

  نمی‌دونستم چی باید بگم. چطور باید همه اینا رو به پدر و مادرم می‌گفتم..


-"من واقعا متاسفم.." 

  دستش رو روی شونه‌م قرار داد و گفت:

-"عیب نداره سوبین.. مهم اینه که الان اینجایی."

  هجوم احساسات و پشیمونی راه نفسم رو می‌بست. از طرفی جرئت گفتن حقیقت رو نداشتم؛ چطور می‌تونستم با بیان کردن حقیقت، قلبشون رو دوباره بشکنم؟ ولی مطمئن بودم که خیلی نمی‌تونم مخفیش کنم؛ چون همین حالا هم دو روز از وقتی که مواد مصرف کردم گذشته؛ و غیبت طولانی مدتم تو بار، باعث می‌شد دنبالم بگردن. 


  حدسم درست بود. دو روز دیگه، بعد از شام زنگ در خونه زده شد؛ و باعث شد بند دلم پاره شه. یه حسی بهم می‌گفت لینو یا دار و دسته‌ش پشت در وایستادن. 

  خوشبختانه یا متاسفانه، اون روز برا شام پدرم خونه نبود. با ترس دست مادرم رو گرفتم و با اضطراب بهش گفتم:

-"مامان.. فکر کنم مینهو دنبالم اومده باشه؛ خواهش می‌کنم اجازه نده متوجه بشه من اینجام؛ بعدا همه چی رو بهت توضیح می‌دم."

  اولش قیافه مادرم تو هم رفت و به حالت سوالی نگام کرد؛ ولی بعد با جدیّت از جا بلند شد و گفت:

-"برو حموم و تا وقتی من صدات نکردم، جیکت هم در نیاد."

  دستش رو گرفتم و با نگرانی نگاهش کردم.

  این‌بار، با لحن دلگرم‌کننده‌ای گفت:

-"نترس پسرم.. یه بچه‌ی نیم وجبی نمی‌تونه بلایی سر مامانت بیاره."

  

  اول صدای مامانم رو نمی‌شنیدم؛ ولی بعد از چند لحظه صدای جیغ و دادش به گوشم رسید که می‌گفت:

-"پسرمو تو ازم گرفتی.. حالا می‌خوای بگی نمی‌دونی کجاست؟! پسرمو بهم برگردون عوضی!"


  بعد هم صدای گریه‌ش و به هم کوبیده شدن در اومد. واقعا ترسیده بودم و می‌خواستم برم پیشش؛ که در باز شد و مامانم با یه لبخند پهن و بزرگ اومد داخل و گفت:

-"بیا بیرون؛ تونستم دکشون کنم. خوشبختانه وقتی میومدیم، هیچکس تو رو ندید؛ وگرنه برامون دردسر می‌شد."

  به سمت مبل رفت و بعد از اینکه نشست گفت:

-"بیا.. باید همه چیز رو بهم تعریف کنی."


  این‌بار لحنش لرز به تنم انداخت؛ نمی‌دونستم از کجا باید شروع کنم و چطوری باید همه چیز رو بهش بگم.

  بعد چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم، بالاخره تونستم دهن باز کنم و همه چیز رو البته نه با جزئیات، بهش گفتم.


  باز هم گریه باعث شده بود به هق‌هق بیفتم و نتونم درست حرف بزنم. تند تند با پشت دستم اشکهام رو پاک می‌کردم و نمی‌تونستم سرم رو بلند کنم و مامانم رو ببینم.

  لحظه‌ی بعد، در کمال ناباوری خودم رو تو آغوش مادرم پیدا کردم. سرم رو به سینه‌ش فشرد و در حالی که اون هم به هق‌هق افتاده بود، با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفت:

-"مهم اینه که حالا جات امنه؛ می‌تونیم باهم براش یه راه حلی پیدا کنیم."


*****

  فردای اون روز، همراه پدرم به بیمارستان رفتیم و به خاطر درد و تب و لرزی که بهم دست داده بود، من رو به اورژانس منتقل کردن. 

  بعد از چند ساعت که با درد خفیف‌تر به هوش اومدم، متوجه شدم که برای آروم‌تر شدنم بهم مسکن تزریق کردن.


  برای ثبت شکایت، دو نفر مامور بالا سرم بودن و می‌خواستن من رو بازجویی کنن. با وحشت به صورت اشک‌آلود مادرم نگاه می‌کردم که صدای پدرم رو شنیدم:

-"نگران نباش سوبین؛ درسته زیر سن قانونی هستی ولی پلیس قول داده در صورت همکاری، فقط حکم رفتن به کمپ ترک اعتیاد رو برات بنویسن."


  بعد بازجویی‌ها و تشکیل پرونده، بالاخره بعد از سه ماه بار هانگ پلمپ شد؛ و خودش و عوامل اصلی تاسیس و اداره بار، که مینهو هم یکی از اونها بود، به چند سال حبس و پرداخت غرامت محکوم شدن. ولی از اون به بعد، هیچکس نتونست سراغ لینو رو بگیره.. تا به امروز.


پایان فلش بک


*****

  یونجون که تا این لحظه توی سکوت به حرفهای پسر کناریش گوش می‌داد و بی‌صدا اشک می‌ریخت، دهن بازکرد و با صدای زمزمه‌وار گفت:

-"تو این مدت حال خودت.. چطور بود؟ چطوری ترک کردی؟"

  پسر نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه سکوت، بار دیگه زبون باز کرد و گفت:

-"با وجود افسردگی شدیدی که داشتم، سعی کردم طبق گفته‌ی روانپزشک عمل کنم و به کمپ رفتم. جلسات هم‌صحبتی برای افرادی که تجربه مشابه با من داشتن رو می‌رفتم و خودم رو با درس و ورزش مشغول کردم."

  یونجون نمی‌تونست چیزهایی که شنیده رو هضم کنه. باورش نمی‌شد پسری به خونگرمی و پرانرژی سوبین، همچین گذشته‌ی سخت و تلخی رو داشته باشه و بدتر از اون، رفتار خودش با سوبین اوایل دوستیشون...


  به شدت احساس پشیمونی می‌کرد که امشب رو تصمیم گرفته بود با سوبین به کلاب بره. اگه راجع به گذشته‌ی اون پسر و چیزایی درباره لینو می‌دونست، هیچوقت حاضر نبود همچین تصمیمی بگیره.

  اشک روی چشمهاش رو پاک کرد و خودش رو روی زمین جابه‌جا کرد و به سوبین نزدیک‌تر شد. دستش رو روی شونه‌ی پسر گذاشت:

-"ولی.. مهم نیست مگه نه..؟ چون قول دادیم که با کنار هم بودن همه‌ش رو فراموش کنیم."

  

  با حرف پسر، سرش رو سمتش برگردوند و به چشمهای براقش نگاه کرد. با دیدن چشمهای قرمز و اشک‌آلود پسر، لحظه‌ای از تعریف خاطراتش پشیمون شد. ولی با فکر اینکه حالا می‌تونست حس خلاص شدن از اون بار سنگین روی دوشش رو بچشه، خودش رو آروم کرد. 

  لبخندی به پسر تحویل داد و دستش رو پشتش گذاشت و به خودش نزدیک‌ترش کرد.


  بار دیگه صورت‌هاشون فاصله چند سانتی رو باهم داشتن.

-"تو هم قول دادی که از دستم فرار نکنی."

  با صدای آرومی گفت و باعث شد لبخندی روی لب یونجون پدیدار شه.

  دستش رو پشت پسر فشرد و به آغوشش کشید و سرش رو توی گودی گردنش مخفی کرد. 

  سوبین هم دستش رو روی سر یونجون گذاشت و آروم نوازشش کرد. 

  چشمهاش رو بست و بی‌اعتنا نسبت به لرزی که توی دست و پاش بود و اشکهایی که بهش هجوم میاورد، به حرف اومد:

-"میای پای قولمون بمونیم؟ خواهش می‌کنم.. زیر قولمون نزنیم."

  با حرف پسر و لحن شکسته و ضعیفی که داشت، لبخند محوی زد. دستش رو بین موهای پسر برد و نوازششون کرد.

-"قول می‌دم.. نترس.."

  

  تا چند لحظه تو اون حالت موندن. یونجون عقب کشید و بار دیگه نگاهش رو به چشمهای کشیده پسر داد.

  سوبین سرش رو برگردوند سمت زمین و قوطی آبجو رو برداشت و جرعه‌ای ازش نوشید.

-"بیا پیاده روی کنیم."

  از جاش بلند شد و روبه‌روی یونجون وایستاد و دستش رو سمتش دراز کرد.

  پسر به تبع ازش دستش رو گرفت و بلند شد.

-"می‌شه یه سوال بپرسم؟"

  با صدای یونجون، سرش رو سمتش برگردوند و همونطور که آروم قدم برمی‌داشت، منتظر به پسر خیره شد.

-"الان که.."


  چند بار دهنش رو باز و بسته کرد و بعد از تر کردن لبش، ادامه داد:

-"سیگار می‌کشی.. تو رو به سمت مواد نمی‌کشونه؟؟"

  سوبین قدم برداشتن رو متوقف کرد و بعد از چند لحظه نگاه کردن به پسر با گیجی، خنده‌ای سر داد و سرش رو پایین انداخت.

  با چپ و راست کردن سرش، جواب داد:

-"نه یونجون."

  یونجون در حالی که دستش هنوز بین انگشتهای استخونی پسر بود، کمی عقب رفت و با نگرانی و گیجی به حرفش ادامه داد:

-"ولی تو.. خیلی سیگار می‌کشی... اگه یه وقتـ..."

  حرفش با صدای خنده سوبین قطع شد و مبهوت به پسر چشم دوخت.

-"یونجون.. این ربطی به مواد نداره.."

  پسر چند بار پشت سر هم پلک زد و با سردرگمی نگاهش رو به نقطه نامعلومی دوخت.


  سوبین لبخندی زد و دست پسر رو محکم تر فشار داد و به راهش ادامه داد.

  در حالی که یه دستش دست یونجون رو به خودش قفل کرده بود، با دست دیگه‌ش قوطی آبجو رو گرفته و هر از گاهی جرعه‌ای ازش رو می‌نوشید.

-"هی.. چرا آبجوت رو نمی‌خوری؟"  

  بعد از نگاهی که به سوبین انداخت، چشمش رو به قوطی آبجوی خودش داد که هنوز درش رو باز نکرده بود.

-"نمی‌دونم.. فکر کنم نخوام مست شم فعلا."

  خنده‌ی کوتاهی سر داد و در جواب پسر گفت:

-"در این حد از خودت مطمئن نیستی؟"

  سرش رو پایین انداخت و ریز خندید. بعد از چند لحظه جواب داد:

-"شاید.. نکنه می‌خوای مست شم؟"


  ابروهاش رو بالا داد و با پوزخندی که روی لبش بود به سوبین نگاه کرد.

  بعد از حرف یونجون، خنده‌ای سر داد و سر جاش وایستاد و سمتش خم شد و از فاصله نزدیک بهش گفت:

-"هوم.. شاید بخوام..؟"

  باز هم همون لبخند رو مخش -از نظر یونجون- روی لبهاش نقش بست.


  یاد شبی که برای اولین بار کنار سوبین مست کرد افتاد. اون‌شب، حس عجیبی رو بهش منتقل می‌کرد؛ در عین خجالت‌آور بودن، براش جالب بود. 

  در حالی که به چشمهای پسر روبه‌روش که حالا فاصله چندانی باهاش نداشت زل زده بود، چینی به ابروهاش داد و با نگاهی مشمئز و دهن نیمه‌باز بهش توپید:

-"اگه فکر کردی بازم همچین غلطی پیش توی بی‌جنبه می‌کنم، کور خوندی!"

  دستهاش رو روی سینه‌ی سوبین قرار داد و آروم به عقب هلش داد.

  سعی کرد نگاهش رو بدزده ولی بار دیگه سوبین تکنیک همیشگیش رو انجام داد؛ دستش رو زیر چونه‌ی یونجون قرار داد و صورتش رو سمت خودش برگردوند و نگاهش رو روی نگاه خودش قفل کرد.

  چینی به ابروهاش داد و با لبخند حرص درآری که رو لبش بود، گفت:

-"یادمه که می‌گفتی دفعه بعد بازم باهم امتحانش کنیم..؟"

  با این حرف سوبین، چشمهاش از تعجب و خجالت زدگی درشت شد و دهنش رو نیمه باز گذاشت. 

  با اخم لب پایینش رو جلو داد و سعی کرد از نگاه کردن به سوبین طفره بره.

-"نمی‌دونم داری راجع به چی حرف می‌زنی..."

  

  پوزخندی زد و سرش رو کج کرد و آروم سمت پسر بزرگتر خم شد تا بوسه‌ای رو شروع کنه. ولی فقط چند سانت نزدیک شده بود که دردی رو کف سرش حس کرد که همراه با عقب کشیده شدنش بود. 

  از دردی که ناشی از کشیده شدن موهاش بود، چشمهاش رو روی هم فشرد. دستش رو طرف پس سرش برد و لحظه‌ای طول نکشید که دست یونجون رو لای موهاش حس کرد.

  چشمهاش رو باز کرد و یونجون رو دید که به عقب خم شده.


  با قیافه‌ای غضب‌آلود به سوبین زل زده بود. از لای دندونهاش غرید:

-"اگه فکر می‌کنی وسط خیابون بهت اجازه اینو می‌دم که منو ببوسی باید بگم غلط نکن چوی سوبین..!"

  فشار انگشتهاش رو لای موهای سوبین بیشتر کرد و باعث شد آخ پسر در بیاد.


-"آآخ.. لـعنـت بـهـتـ.. بـ..باشه حالا فقط ولم کن.."

  دستش رو از لای موهای پسر بیرون آورد و با قیافه‌ای جدی بهش نگاه کرد.

  سوبین در حالی که با دستش کف سرش رو می‌مالید، با قیافه‌ای تو هم رفته به پسر روبه‌روش نگاه کرد و بهش توپید:

-"وحشی سگ مگه گربه‌ای چنگ می‌ندازی؟"


  تازه روش رو برگردونده بود تا راهش رو ادامه بده که با این حرف سوبین بار دیگه بهش حمله کرد و کل موهای پسر رو به هم ریخت:

-"تا به جاهای دیگه‌ت چنگ ننداختم خفه شو لطفا."

  دستش رو برای مانع شدن بالا گرفت و سرش رو کمی خم کرد و با چشمهای بسته و به هم فشرده، گفت:

-"دِ خیلی خب باشه دیگه!.."


  بعد از چند ثانیه سکوت، چشمهاش رو باز کرد و بار دیگه به یونجون که هر لحظه کم مونده بود دوباره وحشی بشه، نگاه کرد.

  اطراف رو برانداز کرد و کمی خم شد سمت پسر و آروم گفت:

-"پس بیا بریم یه جای خلـ.."

-"تا پرتت نکردم تو رودخونه حرفتو پس بگیر!"

  با لبخند، لب پایینش رو به دندون گرفت و سرش رو بالا پایین کرد و به قدم برداشتن کنار پسر ادامه داد.


  چند قدمی بدون رد و بدل شدن حرف و نگاهی به همدیگه، برداشته بودن که انگشتهای پسر رو لای انگشتهای خودش حس کرد.

  آروم سرش رو برگردوند سمت دستش و دید که یونجون دستش رو محکم گرفته و بدون هیچ حرفی به راهش ادامه می‌ده.

  لبخندی از بامزگی پسر زد و حواسش رو به روبه‌روش داد و چیز دیگه‌ای نگفت.


Report Page