22-6
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━
میران شکاکانه به در اتاق پسرش چشم دوخته بود؛ هیچوقت سابقه نداشت که انقدر دیر از خواب بیدار بشه.
« تیانگ، این دوتا یه چیزیشون هست.»
« دیشب هم همین رو میگفتی عزیزم.»
تیانگ در حالی که چاییش رو مینوشید، جواب داد.
زن مو مشکی کلافه روی صندلی نشست و دستی به زیر چونه اش زد.
« فقط نمیفهمم اگر خبری بینشونه، پس چرا به ما نمیگن؟!»
« شاید جونگهیون هنوز آماده نیست.»
« جونگهان.»
میران تصحیحش کرد.
« آره، همون. شاید جونگهان هنوز آماده نیست. بالاخره پسر جوونیه، ممکنه که استرس داشته باشه.»
مرد مسن دوباره تکرارش کرد.
سپس فنجونش رو پایین گذاشت و ادامه داد:
« یا اینکه رابطشون اونقدر ها هم جدی نیست.»
میران سری به طرفین تکون داد.
« فکر نکنم... .»
نزدیک همسرش شد و جدی گفت:
« اصلا تا حالا دیدی سونگچول چطور بهش نگاه میکنه؟»
تیانگ ابرویی بالا انداخت.
« چطور؟»
زن مکثی کرد و جواب داد:
« طوری که انگار... انگار تنها آدمیه که توی این جهان وجود داره.»
« این رو فقط از نگاهش فهمیدی عزیزم؟»
با خنده پرسید و ابرویی بالا انداخت.
« تیانگ!»
با چشم هایی تهدید آمیز غرید.
مرد مسن دست هاش رو به نشانهی تسلیم بالا برد.
« باشه هرچی تو بگی عزیز دلم؛ تو بیشتر از من به این چیز ها دقت میکنی، پس حتما حق با توئه.»
سپس دستش رو جلو برد و لپ همسرش رو کشید.
« خانم باهوشِ منی دیگه.»
میران چشمی چرخوند و ضربه ای به دست مرد زد.
« خیلی خب حالا، نمیخواد زبون بریزی پیرمرد.»
تیانگ خندهی آرومی کرد.
بعد از گذشت چند لحظه، سر هردو با باز شدن در اتاق، به سمت سونگچولی برگشت که صورتش تقریبا پف کرده بود.
« صبح به خیر استاد سحرخیز!»
پدرش با شوخ طبعی، اذیتش کرد.
مرد مو مشکی به آرومی خندید و به سمت کتری رفت و روشنش کرد.
« صبح شما هم به خیر.»
با ریختن پودر چای درون قوری توسط مرد، میران ابرویی بالا انداخت.
« داری چایی درست میکنی؟!»
سر مرد جوان بالا اومد.
« آره.»
« تو که عادت داشتی صبح ها قهوه بخوری!»
زن با تعجب گفت.
سونگچول لب هاش رو روی هم فشرد و سرش رو بالا و پایین کرد.
« آره، هنوزم همینطوره. این برای جونگهانه، چای رو ترجیح میده.»
میران با مکثی آهانی گفت و نگاهش رو به همسرش داد. تیانگ به آرومی خندید.
« سونگچولا، جونگهان بیدار نشده؟»
مرد مسن پرسید.
چول بعد از اینکه قوری رو روی کتری قرار داد، جواب داد:
« نه، هنوز خوابه.»
« آره خب، حتما خستهست به خاطر دیشب.»
تیانگ نیشخندی زد.
سونگچول ابرویی بالا انداخت و سردرگم به پدرش خیره شد.
« به خاطر دیشب خسته ست؟»
میران نیشگونی از پای مرد گرفت و خندهی مضطربی کرد.
« منظور پدرت اینه که سخت داشته درس میخونده، برای همین خستهست. به نظرم بهتره بیدارش کنی تا بیاد صبحانه بخوره.»
مرد جوان با چهرهای گیج سری تکون داد و به طرف اتاق رفت تا دوست پسرش رو بیدار کنه.
در همین حین زن مسن ضربه ای به بازوی همسرش زد.
« این دیگه چی بود گفتی؟! از سنت خجالت بکش!»
تیانگ از پشت میز لبخند زنان بلند شد.
« چی گفتم مگه عزیزم؟ به هر حال ما هم یه زمانی جوون بودیم. یادت رفته؟»
میران با خجالت گونه های قرمز شدش رو بین دست هاش پنهان کرد.
« خیلی خب! حرف دیگه بسه. تو امروز یه چیزیت میشه.»
و با شرمی که درون خونش موج میزد، به سمت آشپزخونه رفت.
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━
بعد از اینکه پسر کوچکتر رو بیدار کرد، روی تخت نشست و با لذت حرکت کردنش رو تماشا کرد.
جونگهان، داخل اون تیشرت سفید رنگ، بدون شلوار، منظرهای بود که میخواست تا ابد تماشاش کنه.
« اونطوری نگاهم نکن.»
جونگهان بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، زمزمه کرد.
مرد بزرگتر ابرویی بالا انداخت و نیشخندی زد.
« چرا؟ مگه چجوری نگاهت میکنم؟»
بعد از مکث کوتاهی، زیر لب جواب داد:
« اونجوری که انگار... هرچی اصلا. داری حواسم رو پرت میکنی.»
مرد جوان سری به نشانهی تفهیم تکون داد.
« خب تو هم داری بدون شلوار اینور و اونور میری و حواس من رو پرت میکنی. پس بی حسابیم.»
هان ابرو هاش رو بالا انداخت و دست به کمر ایستاد.
« محض اطلاع، خود جنابعالی گفتید اینطوری بدون شلوار باشم!»
« من اون رو فقط برای خوابیدن گفتم. الان به خواست خودت بدون شلواری.»
با شیطنت پسر کوچکتر رو اذیت کرد.
جونگهان با حرص نگاهش کرد و خندهی متعجبی کرد.
« هاه! باشه پس.»
به سمت تخت رفت تا شلوارش رو از روی زمین برداره اما پیش از اینکه بتونه کاری بکنه، مچش اسیر دست سونگچول شد.
مرد بزرگتر، اون رو در یک حرکت روی پاهاش نشوند و در حالی که سرش پایین تر از جونگهان قرار داشت، بهش خیره شد.
« عمرا اگر بذارم بپوشیش.»
پسر مو بلند ابرویی بالا انداخت و نیشخندی روی لب هاش نقش بست.
« تو که الان حرفت چیز دیگهای بود!»
« دروغ گفتم.»
به بامزه ترین شکل ممکن اعتراف کرد.
جونگهان به شیرین بودن حرفش خندید و گونه و موهای لطیفش رو با عشق نوازش کرد.
دقایقی طولانی توی همون حالت موندن و به همدیگه نگاه کردن.
و پسر کوچکتر، دوست نداشت که اون لحظه تموم بشه.
میخواست تا ابد، توی اون اتاق، بین بازو های مرد مورد علاقش اسیر بشه، و هیچوقت به پایان این لحظات نرسن.
« و اگر لحظه ای به چشم های عسلی رنگ و روشنت، زیر نور خورشیدی که از بین پرده های حریر اتاقم وارد میشه، خیره بشم، نمیخوام که پلکی بزنم.
نمیتونم که بزنم.
من بار ها به تو فکر کردم، به گونه هات، لب هات و به چشم هات؛ چشم هات!
گمونم زودتر از هرچیز دیگهایِ از وجودِ تو، اولین بار، عاشق چشم هات شدم، جونگهان.»
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━
وقتی پشت میز نشست، متوجه نگاه های خیره و لبخند کوچیک میران به روی خودش شد.
آب دهانش رو قورت داد و خجالت زده، پاهاش رو جمع تر کرد. خدا رو شکر میکرد که پدر مرد بزرگتر برای پیاده روی به بیرون رفته بود.
سونگچول، فنجون چای رو جلوش قرار داد؛ به خاطر استرس دهانش خشک شده بود، برای همین بدون تفکر فنجونش رو سر کشید.
اما به خاطر داغ بودن مایع درونش، شوکه فنجون رو به روی میز برگردوند.
« جونگهانا!»
مرد بزرگتر نگران بهش نگاه کرد و به سرعت به آشپزخونه رفت تا آب خنکی بیاره.
میران دستی به پشت کمر پسر کشید.
« پسرم نباید چای رو انقد سریع بخوری که، میسوزی.»
پسر کوچکتر لبخندی زد و سری تکون داد.
« ح-حواسم نبود.»
زن لبخندی زد، همون لحظه پسر بزرگترش برگشت.
« زود باش اینو بخور عزی-»
هان با وجود اینکه تقریبا داشت از گرمای چای میسوخت، حرفش رو قطع کرد.
« ممنون. ممنونم آقای چوی.»
مرد مو مشکی که تازه متوجه سوتی ای که داده بود شد، لبخند مضطربی زد.
بعد از نوشیدن آب خنک، تلاش کرد تست شکلاتیش رو بخوره، اما اون روز شانس باهاش همراه نبود.
با سوالی که میران پرسید تقریبا احساس کرد که دیگه نمیتونه نفس بکشه.
« پسرم، جونگهان با این همه زیبایی ای که داره، قطعا کلی خاطرخواه هم داره توی دانشگاه، نه؟»
سونگچول لحظهای خشکش زد، اخم کمرنگی بین ابرو هاش شکل گرفت.
« نمیدونم. باید از خودش بپرسین.»
زن مسن لبخند مرموزی زد.
با محبت موهای بلند هان رو نوازش کرد.
« مطمئنم اگر بپرسم میخواد شکسته نفسی کنه. ولی من که میگم قطعا کلی عاشق دلشکسته داره.»
در حالی که تلاش میکرد تستش رو قورت بده لبخند کج و ماوجی زد.
« شما لطف دارین... .»
اما اذیت های میران تموم شدنی نبودن.
« راستش من یکی رو میشناسم که مطمئنم خیلی ازش خوشت بی-»
« جونگهان برو آماده شو، دیگه وقت رفتنه.»
مرد بزرگتر ناگهان با جدیت گفت.
پسر متعجب به دوست پسرش خیره شد، نگاه سونگچول بالا اومد و حالا اخمی روی صورتش نشسته بود.
« چرا نشستی به من نگاه میکنی، برو دیگه.»
هان مضطربانه از جاش برخاست و تعظیمی به زن کرد.
میران نیشخندی زد و به پسرش نگاه کرد که با خشم، قفسه سینه اش بالا و پایین میرفت.
« دیگه چنین پیشنهادی بهش نده، مامان.»
زیر لب، غرید.
زن مو مشکی از جاش برخاست.
« چرا؟ به خودش مربوطه چه جوابی بده.»
« نیست!»
با صدایی که تلاش میکرد آروم باشه، دستش رو روی میز کوبید.
« نیست؟»
ابرویی بالا انداخت و دست به سینه، لبخند زنان پرسید.
استاد جوان نفس زنان از پشت میز بلند شد.
« نمیخوام این بحث رو الان بکنم. حداقل نه امروز. پس دیگه چنین چیزی نگو، مامان.»
و بدون اینکه منتظر جوابی از سوی مادرش باشه، به سمت اتاق رفت.
میران نیشخندی زد و شال گردن و کتش رو از روی مبل برداشت تا به همسرش برای پیاده روی بپیونده.
با صدای بسته شدن در، و وارد شدن سونگچول به اتاق، جونگهان، نگران به سمتش رفت.
« سونگچولا، یهویی چیشد؟ چرا داشتی با مادرت دعوا میکردی؟»
مرد بزرگتر سری به طرفین تکون داد.
« چیزی نیست، لازم نیست نگران باشی؛ یکم بحثمون شد. حالا بیا بریم.»
کیف سیاه رنگش رو برداشت و وقتی مطمئن شد دانشجوش به دنبالش میاد، از اتاق خارج شد.
هردو در سکوت از خونه خارج شدن و جلوی آسانسور ایستادن.
زیر چشمی به مرد مورد علاقش نگاه کرد؛ یعنی چه چیزی انقدر اون رو عصبانی کرده بود؟
وقتی در های آسانسور باز شدن، پشت سر سونگچول وارد شد و مضطربانه پایین لباس خودش رو چنگ زد.
دوباره چشم هاش به صورت جدی مرد کشیده شد و و در حالی که لب پایینش رو میگزید، ناخودآگاه بهش خیره شد.
« لعنت بهش.»
صدای بم استادش توی گوشش پیچید و لحظه ای بعد به دیوار آسانسور کوبیده شد.
سونگچول با یک دست، مچ هاش رو بالای سرش، روی دیوار قفل کرد و لب هاشون رو به هم رسوند.
تا به حال هیچوقت نشده بود که مرد بزرگتر با این میزان از خشونت و مالکیت ببوستش.
دست های بیپرواش در همون حین که چنگی به کمرش میزدن، وارد شلوار لیِ جذبش شدن.
جونگهان هول شده، گفت:
« سونگچول داری چیکار-»
«ششش.»
انگشت اشاره اش رو روی لب های پسر مو بلند گذاشت و بعد از سکوت دوبارهاش که با نفس های منقطعش عجین شده بود، دوباره دستش رو وارد شلوارش کرد.
لب هاش رو به لب های سرخش کوبید و بعد از مدتی دست دیگرش رو پایین آورد و موهای لطیف و بلندش رو بدون ملایمت کشید.
« آه...»
نالهی پسر کوچکتر به خاطر کشیده شدن موهاش، به گوش رسید.
نیشخندی روی لب های خیسش زد و مجال نفس کشیدن بهش نداد.
انگشت های کشیده اش حالا کامل وارد شلوار پسر شده بودن و ناحیه ای حساس از بدنش رو لمس میکردن.
جونگهان چنگی به یقهی مرد زد.
« س- سونگچول ا-اینجا ن-نه.»
اما مرد بیاعتنا به حرفش، دو انگشتش رو بیمهابا واردش کرد.
هان شوکه نالهی نسبتا بلندی کرد و محکم تر از قبل لباس استادش رو چنگی زد.
سونگچول محکم تر، عمیق تر و خیس تر از قبل بوسیدش؛ طوری که لب های سرخش به کبودی بزنه و تمام تنش بلرزه. طوری که از خواستنش به لرزش بیفته.
چند طبقهی دیگه به همکف مونده بود و حالا انگشت های داغ و کشیدهی مرد بزرگتر با قدرت، پشت سر هم عقب و جلو میشدن.
موهای بلند و سیاه رنگ پسر کوچکتر، حالا شلخته و پریشون شده بودن و گردن و لبش کبود شده بودن.
لب پایینِ هان رو محکم گاز گرفت و تا جایی حرکت دستش رو ادامه داد که متوجه لرزش پاهای پسر شد.
چشم های جونگهان به عقب رفتن و میتونست تجمع گرما رو توی پایین تنه اش احساس کنه.
سرعت انگشت های مرد به قدری بالا بودن که حتی نمیتونست دیگه عقب و جلو شدنشون رو احساس کنه.
« سونگ- سونگچول... .»
صداش به سختی شنیده میشد و نمیتونست با سری که گیج میرفت، درست حرف بزنه.
مرد بزرگتر روی لب هاش غرید:
« یادت باشه، جز من به هیچکس نگاه نمیکنی جونگهان. فهمیدی؟»
با جواب نگرفتن از پسرِ لرزون، دستش رو محکم تر به نقطهی حساسش کوبید.
« فهمیدی جونگهان؟!»
« آ-آره.»
بی نفس جواب داد.
« پسرِ خوب.»
نیشخندی زد و به آرومی زمزمه کرد.
یک طبقه به ایستادن آسانسور مونده بود که حرکت دست هاش رو بیشتر کرد، تا جایی که تونست صدای نالهی بلند پسر و به اوج رسیدنش رو بشنوه.
حالا کمی تنش و لرزش جونگهان کمتر شده بود.
هان نفس زنان سرش رو به سینهی استادش تکیه داد و تلاش کرد روی پاهاش بایسته.
لحظاتی بعد، آسانسور طبقهی همکف رو اعلام کرد.
پسر کوچکتر سراسیمه به دیوار تکیه داد و از دوست پسرش فاصله گرفت.
اما اون روز، بد شانسی خودش رو به شکل های مختلف نشون میداد.
چون که میران و تیانگ دم آسانسور ایستاده بودن و متعجب به اون دو که به طرز عجیبی با فاصله از هم ایستاده بودن، نگاه میکردن.
جونگهان با موهایی که توی هوا سیخ شده بود و لب هایی کبود، به دیوار تکیه داده بود و سونگچول، نفس های منقطعی میکشید.
زن مسن لحظاتی بهشون نگاه کرد، تا اینکه تیانگ گفت:
« شما بچه ها نمیخواید بیاید بیرون؟»
حرف مرد، هردو رو به خودشون آورد.
مرد مو مشکی دستش رو به دور شونهی تن بی جون پسر کوچکتر حلقه کرد و زیر لب خداحافظی مختصری کرد.
نگاه کوتاهی به مادرش که شوکه ایستاده بود کرد و نیشخندی زد.
حالا میران میدونست که جونگهان، متعلق به چه کسیه.