22-5
در همین حین، جونگهان پشت میز سیاه رنگ پذیرایی نشسته بود و به همراه چان در حال نوشتن پایان مقالشون بود.
سونگچول، به اپن تکیه داده بود و بدون اینکه حواسش به مادرش باشه، نگاهش رو به نیمرخ پسر مو بلند دوخته بود و لبخند کمرنگی روی لبهاش بود.
میران نگاهی به پسرش کرد و با دیدن چهرهی مسخ شدهاش، تعجب کرد.
نگاه سونگچول رو دنبال کرد و به پسری رسید که روی برگهی زیر دستش متمرکز شده بود.
مرد، با لبخندی به سمت کابینت رفت و با حوصله اسنک های مختلف رو داخل ظرف ریخت.
ابرویی بالا انداخت، از کی تا حالا پسر بزرگترش انقد مهمان نواز شده بود؟!
هان بدون اینکه متوجه باشه استادش بهش خیره شده، با شنیدن صدای پای کسی، سرش رو بالا آورد.
مرد بزرگتر با آرامش خوراکی ها و نوشیدنی هاشون رو روی میز قرار داد و دستش رو به موهای برادرش کشید.
چان بهش نگاهی کرد و لبخندی زد، لحظاتی بعد دوباره به تایپ کردنش ادامه داد.
مردمک های عسلی پسر مو بلند روی دست های کشیدهی دوست پسرش کشیده شد، با دلخوری دوباره به نوشتنش ادامه داد.
اصلا هم اهمیتی نداشت که سونگچول اون رو هم نوازش نکرده بود، در حال حاضر هیچ کاری به اون مرد نداشت.
مرد بزرگتر زیر چشمی به مادرش نگاه کرد که به نظر میرسید حواسش به اونجا نبود؛ اما میران حواس جمع تر از این حرفها بود و خودش رو مشغول تمیز کردن آشپزخونه نشون داد تا معلوم نباشه اون دو نفر رو زیر نظر داره.
پس سونگچول به آرومی در حالی که تک به تک افراد توی خونه رو چک میکرد، دستش رو به گونهی لطیف و نرم دوست پسرش کشید و نوازشش کرد.
اما جونگهان با لب هایی آویزون و اخم هایی در هم، به آرومی خودش رو دور کرد.
استادش پرسشگرانه نگاهش کرد و بعد از چند ثانیه فکر کردن، متوجه دلیل دلخوری پسر کوچکتر شد.
جولیا.
کلافه نفسی کشید و به سمت آشپزخونه رفت؛ تقریبا پنج دفعه به اون دو سر زده بود و چیز های مختلف براشون برده بود.
خوراکی هایی که جونگهان حتی بهشون لب هم نزده بود.
میران با لبخند مرموزی، کنار پسرش ایستاد و آروم گفت:« اون پسرْ کیه؟»
سونگچول سردرگم ابرو هاش رو بالا برد.
« کدوم پسر رو میگی؟»
زن مسن لبخند پررنگی تری زد.
« همونی که چند ساعته داری مثل پروانه ها به دورش میچرخی.»
مرد مو مشکی مضطرب خندید و دستی به پشت گردنش کشید.
« نمیدونم داری راجع به چی حرف میزنی.»
میران چشمی چرخوند و دست به سینه، ایستاد.
لبخند زنان جواب داد:
« دارم راجع به اون پسر مو بلندی که توی پذیرایی نشسته حرف میزنم، همون که پنج دفعه براش خوراکی بردی.»
مرد جوان سریع گفت:
« من که نمیفهمم منظورت از این حرفها چیه! اونجا چان هم نشسته، من برای هردوشون خوراکی بردم. در ضمن اون مهمونمونه.»
زن مو مشکی نفس عمیقی کشید.
« تو برای همهی مهمون هات گوشت سرخ شده و سبزیجات میبری؟ تازه ساعت هفت عصره و از همین الان داری برای این پسر پیش غذا هم میبری.»
نمیتونست از دست کار های پسر ۳۲ سالهاش نخنده. سونگچول واقعا بامزه شده بود؛ هیچوقت تا حالا انقدر پسرش رو مضطرب ندیده بود.
با قیافهی دستپاچه ای که مرد به خودش گرفت به آرومی خندید.
دستی به گونهاش کشید.
« استرس نگیر پسرم. فعلا برو اون اشتباهی که کردی رو از دلش در بیار، انقدر ناراحته که جز یه لیوان آب هیچی نخورده.»
بعد با لبخندی از آشپزخونه خارج شد و پسر سردرگمش رو تنها گذاشت.
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━
بعد از اینکه تیانگ از پیاده روی شبانهاش به خونه برگشت، میران تصمیم گرفت شام رو به سر میز بیاره.
در این بین جولیا که ترجیح میداد توی جمع خانوادگیشون حضور نداشته باشه، خونهی سونگچول رو ترک کرده بود و با اصرار های بسیار اجازه داد که ورنون اونجا بمونه.
آخر شب، میران، تیانگ رو به گوشه ای برد و مجابش کرد که یک خبرهایی بین پسر بزرگترشون و دانشجوی خجالتی و ساکتشه. - در حقیقت جونگهان فقط جلوی اون ها آروم و خجالتی بود. قطعا از نظر سونگچول، دوست پسر شیطونش ذره ای به تعریف مادرش، نزدیک هم نبود. -
« هیونگ گمونم دیگه برای امشب کافی باشه.»
چان گفت.
جونگهان سرش رو بالا آورد و با خستگی چشم هاش رو خاروند.
« آره، موافقم.»
چان لبخندی زد و وسایلش رو جمع کرد.
« شب بخیر، خوب بخوابی هیونگ.»
هان لبخند متقابلی زد و شب بخیر مختصری گفت.
اما بعد از چند دقیقه به یاد آورد که الآن با وجود ورنون، نمیتونست پیش چان و سونگکوان بمونه، همینطور اینکه حالا پدر و مادر سونگچول اتاق مهمان رو اشغال کرده بودن.
پس یعنی باید... .
سرش رو به طرفین تکون داد؛ نه. حاضر بود روی کاناپه بخوابه اما با سونگچول روی یک تخت نخوابه.
به هیچ عنوان حاضر نبود دلخوریش رو پنهان کنه.
میران در حالی که یک لیوان آب مینوشید به جونگهانی نگاه کرد که با کلافگی موهاش رو چنگ میزد.
نفس عمیقی کشید، دیگه کم کم داشت مطمئن میشد یک چیزی بین اون پسر جوان و سونگچوله.
مرد بزرگتر به قصد حرف زدن با هان از اتاقش خارج شد و با دیدن مادرش، سرِ جاش ایستاد.
نمیتونست جلوی اون با دوست پسرش حرف بزنه، هان هنوز آماده نبود و نمیخواست تحت فشار بذارتش.
برای همین بی هدف با وسایل آشپزخونه بازی کرد.
« من میرم بخوابم پسرم، شب بخیر.»
زن مو مشکی لبخند زنان در حالی که متوجه موقعیت شده بود، گفت و به سمت اتاقش رفت.
« خوب بخوابی مامان.»
به محض اینکه مطمئن شد میران وارد اتاقش شده، به سمت پسر کوچکتر قدم برداشت.
« جونگهانا.»
پسر مو بلند بدون اینکه جوابش رو بده، سرش رو بالا برد و بهش خیره شد.
سونگچول با مکثی ادامه داد:
« آم، گمونم بهتر باشه بیای بخوابی.»
جونگهان نگاهش رو به میز داد.
« من همینجا روی کاناپه میخوابم، خیلی ممنون.»
« روی کاناپه میخوابی؟!»
متعجب ابرویی بالا انداخت.
و بعد از مکثی ادامه داد:« برای چی روی کاناپه بخوابی؟»
هان چشمی چرخوند و چهرهی عبوسش رو نشون مرد بزرگتر داد.
« مشکلی داری راجبش؟»
« آره، دارم!»
پسر کوچکتر از جا برخاست و دست به سینه، جواب داد:« این دیگه مشکل من نیست.»
و پشت چشمی نازک کرد.
ولی پیش از اینکه بتونه از کنار دوست پسرش بگذره، سونگچول دستش رو گرفت و با ملایمت به سمت اتاق کشوندش.
« یا!»
معترضانه گفت، اما میترسید اگر اعتراض کردن رو ادامه بده، بقیه رو هم بیدار کنه.
برای همین بی سر و صدا، وارد اتاق مرد مو مشکی شد.
استادش در سکوت، درِ سفید رنگ رو بست و جلوی پسر کلافه ایستاد.
« خب، حالا بهم بگو چی ناراحتت کرده.»
هان پوزخندی زد و دست به سینه نگاهش رو به دیوار داد.
« چیزی وجود نداره که بخوام بگم.»
سونگچول صورتش رو جلو برد و در فاصله نزدیک تری، جواب داد:
« به خاطر جولیاست؟»
ابرو های جونگهان بالا رفتن، تمسخر آمیز جواب داد:
« خوبه، پس خودت هم میدونی!»
سپس ادامه داد:
« نه تنها بهم نگفتی جولیا اینجاست، بلکه حتی بهم خبر ندادی پدر مادرت هم هستن! بعد از یک هفته دیدمت و این وضعیه باید باهاش مواجه بشم؟!»
مرد بزرگتر کاملا وضعیت پسر رو درک میکرد و میدونست که حق با اونه.
انقدر همه چیز پشت سر هم اتفاق افتاده بود که پاک فراموش کرده اصلا جونگهان قراره به خونه اش بیاد.
دستش رو بالا برد و گونهی لطیفش رو نوازش کرد؛ با لبخندی جواب داد:
« درسته حق با توئه؛ من فراموش کرده بودم امروز میای اینجا. مامان بابا قرار نبود بمونن، اما به خاطر ترافیک تصمیم گرفتن شب رو اینجا بخوابن.»
لب پایینش رو گزید و ناراحت ادامه داد:
« و راجع به جولیا واقعا متأسفم، میدونم که ازش حس بدی میگیری. برای همینه که مثل قبل نمیاد پیشمون، اون هم متوجهه که من توی رابطه ام و ممکنه که تو از حضورش خوشت نیاد. فقط اومده بود ورنون رو برسونه ولی مامان اصرار کرد که بمونه؛ منم نتونستم دیگه چیزی بگم.»
پسر کوچکتر با دلخوری نفس عمیقی کشید و دست به سینه به زمین خیره شد، اما ناگهان با دوباره فکر کردن به حرف های استادش، شوکه سرش رو بالا آورد.
« چی؟! گفتی جولیا درک میکنه که توی رابطه ای و باید ازت فاصله بگیره؟! منظورت از این حرف چی بود! مگه اون راجع به من و تو میدونه؟»
سونگچول به آرومی خندید و دستی به پشت گردنش کشید.
« آم، آره. اما اونی که بهش راجع به ما گفته، من نبودم، خودش از طریق سونگکوان متوجه شده. مثل اینکه چند بار گفته که معتقده بین من و تو یه چیزی هست. و البته که سونگکوان به هیچ وجه این ها رو اتفاقی جلوی جولی نگفته.»
با جملهی آخرش خندید و باعث شد جونگهان هم شوکه بخنده.
« پس... اون میدونه که من و تو...؟»
هان با تعجب پرسید.
مرد بزرگتر لب هاش رو روی هم قرار داد و سری تکون داد.
« آره. خبر داره؛»
بعد از لحظاتی، جدی ادامه داد:
« جونگهان، جولیا دوست چندین و چند سالهی منه و من اگر مطمئن نبودم که به من علاقه ای نداره، باور کن این رو بهت نمیگفتم، ولی من خبر دارم که اون درگیر کسِ دیگه ایه و من رو برادر خودش میدونه. پس لطفاً خودت رو با چنین افکاری آزار نده.»
پسر مو بلند دستی به چتری هاش کشید و با ملایمت جواب داد:« باید... باید بهش فکر کنم. الان نیاز دارم که... استراحت کنم.»
استادش لبخندی زد و سرش رو کج کرد.
« پس این یعنی دیگه قرار نیست روی کاناپه بخوابی؟»
هان با گونه هایی قرمز شده، سری به طرفین تکون داد، اما به سرعت انگشتش رو بالا آورد تهدید آمیز ادامه داد:« ولی تا وقتی که فکرامو نکردم فاصلمون رو حفظ میکنیم.»
مرد مو مشکی نیشخندی زد و در حالی که دستش رو پشت کمرش قفل کرده بود، به جلو قدم برداشت.
« عه؟»
هربار که سونگچول بهش نزدیکتر میشد، پسر کوچکتر یک قدم به سمت تخت برمیداشت.
« آ-آره.»
تلاش کرد با آرامش جواب بده، اما واضحاً موفق نبود.
« ولی من نمیتونم قول بدم که بتونم دستام رو پیش خودم نگه دارم.»
جونگهان تا وقتی که پاهاش به تخت برخورد نکرده بود، نایستاد.
با قلبی که تند تر از همیشه میتپید، زمزمه کرد:
« اون دیگه... مشکل من نیست.»
جملهی پسر ساده به نظر میرسید، شاید حتی میتونست سردرگم کننده باشه، اما نه برای سونگچول.
اون میدونست که دوست پسرش مغرور تر از این حرف هاست که اعتراف کنه، خودش هم دلتنگ لمس های استادشه.
در حالی که صورت هاشون یک نفس با هم فاصله داشت، روی لب های پسر زمزمه کرد:
« گمونم پس خودم تنهایی باید مشکلم رو حل کنم.»
ولی فرصت و مجال پاسخ به پسر مو بلندی که تقریبا نفس کشیدنش رو فراموش کرده بود، نداد.
دستش رو به روی قفسه سینهاش فشرد و تن لاغر و زیبای هان رو، روی تخت انداخت.
به روی تنش خیمه زد و صورت هاشون رو درست رو به روی هم، نگه داشت.
دست های کشیده و تنومند سونگچول بالا اومدن و با ملایمت و لطافت، گونه های پسر کوچکتر رو نوازش کردن.
« پسر خوشگل من.»
تار تار موهای تیره رنگ و براق جونگهان رو به پشت گوشش هدایت کرد و ناخودآگاه لبخندی مسخ شده زد.
چشم های عسلی پسر، خمار شده بودن و ریتم نفس هاش از همیشه تند تر شده بودن.
« میدونی چقدر دلتنگت بودم؟»
مرد مو مشکی عاشقانه زمزمه کرد.
« چقدر...؟»
بی حواس از سونگچولی پرسید که از این زاویه، جذاب تر از هر وقت دیگه ای دیده میشد.
مرد بزرگتر نیشخندی زد، لب پایین پسر کوچکتر رو نوازش کرد و روشون لب زد:
« اون قدری که هرشب بهت فکر میکردم.»
دست های گر گرفتهی هان به دور گردن سونگچول حلقه شد و لب پایین خودش رو گزید.
« چه فکرایی میکردی؟»
استاد جوان بیشتر روش خم شد و سرش رو وارد گردن خوش عطر دوست پسرش کرد.
« نمیتونم بگم که.»
لبخندی مستانه زد و بازیگوشانه پرسید:
« پس چرا نشونم نمیدی؟»
مرد بزرگتر با نیشخندی، گاز محکمی از گردن سفید و رنگ پریدهی پسر گرفت و صداش رو در آورد.
« آخ! سونگچولا! چیکار میکنی؟»
سونگچول با لبخند دندون نمایی، سرش رو بالا آورد و دو طرف لپ های پسر لب برچیده رو به هم فشرد.
« آخه نمیگی که اینطوری زبون میریزی یهو یه بلایی سرت میارم؟»
هردو برای لحظات طولانی به چشم های هم خیره شدن، جونگهان حتی نمیتونست درست بگه چند دقیقه ست که حال بررسی کردن جز به جز صورت مرد مورد علاقه اشه.
دلتنگی درون مردمک هاش موج میزد.
« پس بالاخره افتخار میدید که کنار من بخوابید آقای یون؟»
با بازیگوشی پرسید.
پسر کوچکتر به آرومی خندید و با یقهی لباس مرد بازی کرد؛ سونگچول حالا یک تیشرت سیاه رنگِ ساده به تن داشت و خدا میدونست که چقدر این رنگ بهش میومد.
با لبخندی سری به نشانهی تایید تکون داد.
« عالیه.»
مرد بزرگتر خوشحال از روی تنش برخاست و دستش رو دراز کرد.
هان با گونه هایی سرخ شده، دستش رو گرفت و از روی تخت بلند شد تا لباس سفید تنش رو با تیشرت راحتیش عوض کنه.
وقتی به سمت کوله اش که از پذیرایی به اتاق مرد آورده بود رفت، نگاه سنگینی رو روی خودش حس کرد.
سرش رو به عقب برگردوند و نگاهش با مردمک های تیره ای ملاقات کردن که برق خواستن درونشون دیده میشد.
ابرویی بالا انداخت.
« چیزی شده؟»
سونگچول در سکوت و در همون حال که به دست هاش تکیه داده بود، از روی تخت بلند شد.
کنترل پکیج رو برداشت و دمای بخاری رو بالاتر برد.
کمی بعد رو به روش ایستاد و لحظاتی در سکوت بهش خیره شد. پسر کوچکتر که زیر نگاه مرد تنش گرم شده بود، آب دهانش رو قورت داد.
« سونگچولا همین الانش هم گرمه، چرا-»
فرصت حرف زدن ازش گرفته شد وقتی که لب های مرد بزرگتر رو با خشونت روی لب های خودش احساس کرد.
انگشت های داغ و کشیدهی سونگچول به گردنش چنگ زدن و موهای بلند و سیاه رنگش رو با ملایمت کشیدن.
چند قدم جلوتر رفت و تن گر گرفتهی پسر مو بلند رو به دیوار چسبوند.
حالا دوباره بین استادش و دیوار، اسیر شده بود.
و نمیدونست که چرا از این لذت میبرد.
مرد مو مشکی مچ های ظریف و زیبای جونگهان رو بالا تر برد و بالای سرش، روی دیوار، قفل کرد.
دست دیگرش رو به داخل لباس سفیدش برد و کمر رنگ پریدهاش رو محکم چنگ زد.
صدای نالهی دانشجوی هیجان زدهاش بین بوسه اشون، خفه شد.
« هومم.»
وقتی لب هاشون از هم فاصله گرفت، هردو نفس زنان به هم خیره شدن.
« الان این برای چی بود؟»
مبهوت پرسید.
سونگچول تیشرت سفید رنگی رو از پشت کمرش بالا آورد.
« برای این بود.»
سپس ادامه داد:
« میخواستم بگم اینو جای تیشرت خودت بپوش.»
هان شوکه خندید.
« حتماً باید اینطوری میگفتی؟»
استاد جوان متقابلاً به آرومی خندید و سری تکون داد.
دست خودش نبود، دوست پسرش یک کم زیادی از حد زیبا بود.
« وقتی جلوت ایستادم نظرم عوض شد.»
دست های پسر کوچکتر به دور گردنش حلقه شدن و با خنده های ریز ریز، جواب داد:
« چه روش خوبی رو برای حرف زدن انتخاب کردید آقای چوی.»
نیشخند کمرنگی روی لب های سونگچول نقش بست و بدون اینکه جوابی به پسر مو بلند بده، پایین لباس سفید رنگش رو گرفت و به آرومی به بالا کشید.
حالا هان، برهنه جلوش ایستاده بود و تلاش میکرد جلوی سرخ شدن گونه هاش رو بگیره. - که موفق نبود. -
مرد جوان با ملایمت کمر برهنهاش رو نوازش کرد و تیشرت سفید رنگش رو بالا برد.
وقتی که بالاخره لباسش رو توی تن پسر مورد علاقش دید، لب پایینش رو گزید.
« میدونی این الان چی کم داره؟»
با شیطنت پرسید.
هان سری به طرفین تکون داد، اما با ناگهان بلند شدنش و افتادنش روی شونه های مرد بزرگتر، جیغ خفیفی زد.
« یا!»
سونگچول با نیشخندی جونگهان رو به روی تخت انداخت و دوباره روی تنش خیمه زد.
صورت هاشون درست رو به روی هم قرار داشتن.
چشم های خمار شده اش رو به لب های پسر شوکه کشوند.
« الان باید...»
دست هاش رو پایین تر برد و کمر شلوارش رو بین انگشت هاش گرفت.
« از شر این یکی...»
با طمانینه شلوار پسری رو که لب پایینش رو گزیده بود و نفس هاش منقطع شده بود، تا جایی که روی زانو هاش قرار گرفتن، پایین کشید.
« خَلاص بشیم.»
نگاهی حریص به پاهای رنگ پریدهی پسر کرد و با دیدن صورتیِ کمرنگ زانو هاش، گرمایی رو توی بدنش احساس کرد.
چطور ممکن بود که حتی ریز و جزئیات یک نفر انقدر زیبا باشن؟
از نظر سونگچول، اگر خدایی وجود داشت، قطعا سر خلق اون پسر، زمان زیادی گذاشته بود.
وقتی به طور کامل شلوار لیِ هان رو از تنش در آورد، کنارش دراز کشید و دستش رو به دور کمرش انداخت.
« حالا فهمیدی چرا دمای بخاری رو بیشتر کردم؟»
نزدیک صورت دوست پسرش زمزمه کرد.
جونگهان در حالی که توی آغوش مرد مورد علاقش بود، سری تکون داد و لب پایینش رو گزید.
« از آقای چوی، چیزی جز این هم انتظار نمیرفت.»
سونگچول به آرومی خندید و گردن پسر رو بعد از نفس عمیقی که از عطرش گرفت، بوسید.
« حالا دیگه بخواب.»
توی گردن پسر زمزمه کرد.
« اما مسواک نزدم.»
« خب نزن.»
« نمیشه که، خودت زدی خیالت راحته.»
در حین نوازش کردن موهای پر پشت استادش، گفت.
بعد از گذشت چند دقیقه که در حال نوازش موهای لطیف و سیاه رنگش بود، خواست از آغوش مرد بیرون بیاد، اما ناگهان دست های سونگچول محکم تر کمرش رو گرفتن.
صدای خواب آلودش بلند شد:
« نهه نرو. همینجا بمون.»
هان با تعجب، شوکه خندید.
« به همین زودی خوابت گرفت؟!»
مرد مو مشکی اخمی کرد و با پلک هایی بسته، توی گردنش زمزمه کرد:
« چون که گرمی.»
دوباره خندید و گوش مرد رو لمس آرومی کرد.
« فقط چون گرمم خوابت گرفته آقای چوی؟!»
سونگچول سرش رو بلند کرد و رو به روی صورت پسر کوچکتر، زمزمه کرد:
« صدای قلبت هم آرومم میکنه.»
جملهی مرد بزرگتر مثل یک قطعهی موسیقی، درون ذهنش، پیچید.
پیچید و گره خورد به سلول به سلول تنش؛ سونگچول داشت با اون چه میکرد؟!
با چهره ای بُهت زده، بی حرکت، به چشم های قهوه ای رنگی که توی تاریکی میدرخشیدن، خیره شد.
« الان من چطوری با این حرفت بلند شم؟»
به سختی زمزمه کرد.
مرد بزرگتر که به طرز عجیبی با موهای شلخته اش بامزه شده بود، غرغر کرد:
« خب اینو گفتم که نری!»
دوباره خندهی شیرینی کرد؛ چقدر این روی ساده و کودکانهی استادش رو دوست داشت.
چقدر لذت میبرد که اینطور شیرین زبونی میکرد و مثل یک پسر بچهی پنج ساله، در آغوش میگرفتش.
لبخند زنان چشمی چرخوند و بالاخره از روی تخت بلند شد.
سونگچول با لب هایی برچیده، به شوخی ناله کرد:
« نهه!»
و بعد از چند ثانیه از شدت بامزه بودن وضعیتشون، خندیدن.
هردو آدم های بالغی بودن که کنار همدیگه تبدیل به دو پسر بچهی شیطون و بازیگوش میشدن.
بعد از گذشت چند دقیقه، هردو در آغوش همدیگه روی تخت دراز کشیده بودن و بی توجه به اینکه فردا چه چیزی در انتظارشونه، به ضربان قلبِ در آرامشِ همدیگه، گوش میدادن.