22-4
جلوی آیینه ایستاد و لب پایینش رو گزید. بار پنجم بود که داشت موهاش رو شونه میزد و مطمئن بود دیگه از این مرتب تر نمیشه.
عطر چَنِلش رو دوباره به گردن و مچش زد و لباسش رو توی تنش درست کرد.
یک یقه اسکیِ طوسی به همراه پلیور سفید رنگی که روش قرار گرفته بود، پوشیده بود.
کولهی سیاه رنگش رو به روی دوشش انداخت و با بیشترین سرعت ممکن، به سمت در اتاقش دوید.
بعد از یک هفته قرار بود دوست پسرش رو ببینه و از این هیجان زده تر نمیتونست باشه.
سونگچول برگشته بود، به همراه خانواده اش.
اما اونطور که مرد بزرگتر بهش گفته بود قرار بود خونهی خودشون توی جورجیا بمونن.
انقدر هیجان زده بود که بیخیال رفتن با اتوبوس شد و تصمیم گرفت تمام پولْ تو جیبیش رو صرفِ گرفتنِ اوبر ( اسنپ ) کنه.
یک فورد کراونِ زرد رنگ رو به روش ایستاد؛ با همون چهرهی سرخ و روشن، سوار شد و برای کنترل خوشحالیش، به پاهای لرزونش چنگی زد.
خودش هم نمیدونست که میتونه برای دیدن صرفا « صورت » کسی، تا این حد مضطرب بشه.
نفس عمیقی کشید؛ سونگچول هرروز بهش پیام داده بود - با وجود این که رابطهی خوبی با تلفن همراهش نداشت - و حرفهای عجیب و دوست داشتنی ای میزد که پسر رو، ساعت دو صبح هم هیجان زده میکرد.
به شبی فکر کرد که خوابش نمیبرد و بعد با شنیدن صدای پیام مرد بزرگتر، تقریبا روی گوشیش شیرجه زده بود.
زیر لب با مرور اون شب خندید و لب پایینش رو گزید.
فلش بک، دو روز پیش:
پیغام مرد مو مشکی، یه جملهی ساده بود.
« گمونم الان خواب باشی، اما خواستم بهت بگم که دلم برات تنگ شده.»
تقریبا چشم هاش از شادی به عقب رفتن و دوباره جونهیِ بینوا رو با سر و صدا هاش بیدار کرده بود.
« این وقت شب هم داری به من فکر میکنی آقای چوی؟»
بعد از فرستادن مسیجش، لب پایینش رو درون دهانش برد.
این چه حرفی بود که زده بود؟ حالا چطوری باید جلوی سرخ شدن گونه هاش رو میگرفت!
سونگچول که با تیشرت آبی رنگش روی تختش دراز کشیده بود، با خوندن پیام پسر کوچکتر، صاف نشست.
کم کم نیشخندی روی لب هاش نقش بست، نفس عمیقی کشید.
« همیشه.»
هان دوباره زیر لب با خودش خندید، استاد جوانش ادامه داد:
« بهت زنگ بزنم؟»
پسر مو بلند صرفا موافقتش رو اعلام کرد. با هیجان انگشتهای پاهای یخ زدهاش رو روی ملافه آبی رنگ تختش، جمع کرد.
وقتی تماس مرد رو جواب داد، صدای بمش توی گوشش پیچید.
« سلام عزیزم.»
خدای بزرگ هیچوقت فکرش رو نمیکرد که نیازمند شنیدن کلمهی " عزیزم" از زبون سونگچولی باشه که به خاطر خستگی صداش دو رگه و بم تر از همیشه شده.
« سلام... .»
با لبخند کوچیک و خجالت زده ای، در حالی که با پایین لباسش بازی میکرد، گفت.
« تمام روز داشتم بهت فکر میکردم.»
به آرومی زمزمه کرد و اجازه داد آوای دیوانه کنندهاش لالهی گوش پسر کوچکتر رو نوازش کنه.
« به چیِ من فکر میکردی؟»
با شرم و گونه هایی گرم شده، پرسید.
« به چشم هات.»
نفس توی سینهاش حبس شد، اون شب شجاعت عجیبی درونش موج میزد.
« فقط به چشم هام؟»
« و به گونه های سرخت.»
مسخ شدنش رو حتی از پشت گوشی هم میتونست احساس کنه؛ یون جونگهان یک ساحره بود. وگرنه چطور ممکن بود بدون دیدن صورتش هم اون رو به این حال بندازه؟!
« فقط به چشم ها و گونه هام فکر میکردی؟»
با شیطنت پرسید.
« شاید هم به لب هات.»
لبخند زنان زمزمه کرد.
« چرا به لب هام فکر میکردی؟»
هیجان زده، سریع پرسید.
قلبش حالا در حال شکافتن سینه اش بود.
نمیدونست برای شنیدن جواب مرد بزرگتر آماده باشه یا نه، اما نمیتونست خودش رو کنترل کنه. دیگه نه.
« به نظرت چرا؟»
ابرویی بالا انداخت.
جونگهان با شیطنت، ریز ریز خندید.
« نمیدونم. اما من وقتی به لب هات فکر میکنم که بخوام ببوسمت.»
مرد مو مشکی نیشخندی زد و جواب داد:
« عه؟ دوست داری منو ببوسی؟»
با صدای پایینی، توی اسپیکر گوشیش زمزمه کرد:
« شاید هم بیشتر بخوام.»
سونگچول نفس عمیقی کشید و کلافه چنگی به موهاش زد.
« جونگهان... .»
پسر کوچکتر واضحا میتونست بیتابیِ جریان یافته درون صدای مرد مورد علاقش رو تشخیص بده.
« چیه آجوشی؟»
« باز که تو گفتی آجوشی.»
با لبخندی زمزمه کرد.
« و تو هم میدونی چرا بهت میگم آجوشی.»
ابرو هاش رو بالا انداخت.
« نکنه خجالت میکشی چیز دیگه ای صدام کنی؟»
با لبخند کجی، جواب داد.
« شاید هم برای یه موقع خوب نگهش داشتم.»
بازیگوشانه گفت و موهاش رو پشت گوشش گذاشت.
« جونگهانا...»
با صدای بمی تقریباً غرید.
ابرو هاش بالا رفتن و دستی به چشم هاش کشید، کلافه ادامه داد.
« بهت قول نمیدم با این حرفات، وقتی دیدمت یه لحظه هم رهات کنم.»
« کی اصلا ازت خواست ولم کنی؟»
مرد بزرگتر به آرومی خندید.
« یه روز این زبون ریختن هات کار دستت میده بچه.»
پسر مو بلند ابرویی بالا انداخت.
« یا! دیگه داری واقعا مثل آجوشی ها باهام حرف میزنیا! از کی تا حالا من بچه شدم؟»
« بچه بودی.»
در حالی که نیشخندی میزد، جواب داد.
« نبودم!»
حالا نوبت هان بود که با حرص، حرف بزنه.
« بهت میگم من بچه نیستم چوی سونگچول!»
با شنیدن خندهی مرد، تهدید آمیز جواب داد.
« چرا هستی...»
« پسرِ منی دیگه.»
با ملایمت گفت و لبخند عمیقی زد.
لحظه ای سکوت بینشون حاکم شد؛ سونگچول غیر منتظره ترین حرف ممکن رو زده بود و جونگهان نمیدونست اصلا ممکنه که بیشتر از این هم عاشق مرد بزرگتر بشه؟
آیا امکان داره که خیلی بیشتر از روز قبل، دلش برای استادش بلرزه؟!
این سوال رو همیشه از خودش میپرسید و جوابش یک کلمه بود، بله.
« حالا نوبت توئه که زبون بریزی؟»
با شرم، گلایه کرد.
« بالاخره باید نوبت منم میرسید دیگه.»
دوباره سکوتی بینشون ایجاد شد؛ اما جنس این سکوت، فرق داشت.
ساکت نشده بودن چون که حرفی برای گفتن نداشتن، سکوت نکرده بودن چون که با هم راحت نبودن.
این سکوت، معنای خالص آرامش بود.
این تمام چیزی بود که میخواست؛ شنیدن نفس های مرد بزرگتر کنار گوشش وقتی که ساعت از نیمه شب گذشته و نورِ ماه، اتاقش رو روشن میکنه.
« دلم نمیخواد قطع کنم.»
با صدای آرومی گفت.
« پس نکن.»
سونگچول با آرامش جواب داد و دوباره روی تختش دراز کشید.
ادامه داد:
« بذار تا صبح صدای نفس کشیدنت رو بشنوم.»
هان سرش رو روی بالشتش گذاشت و لب پایینش رو گزید. با حرفی که مرد بزرگتر بهش زده بود، پیچشی درون شکمش احساس کرد.
« باشه.»
مرد مو مشکی بعد از مکثی، گفت:« حالا بخواب عسلم.»
پسر مو بلند با آرامش عجیبی، چشم هاش رو بست و اجازه داد خواب، قدم به قدم تمام تنش رو فتح کنه.
پایان فلش بک.
با ایستادن ماشین، رشتهی افکارش پاره شد.
حالا جلوی مجتمعی ایستاده بودن که برای اولین بار، سونگچول بوسیده بودش.
به سمت ورودی رفت، اما نگهبان با دیدنش، گفت:« مهمان کدوم واحدین؟»
لعنت بهش؛ فراموش کرده بود که خونه سونگچول کدوم واحد بود.
دستپاچه گفت:« راستش یادم نمیاد، یک لحظه صبر کنید.»
بین مخاطبینش به دنبال اسم چان گشت و بعد از چند لحظه تماس رو برقرار کرد.
« جانم هیونگ؟»
« او چان-آ، میشه به نگهبانی اعلام کنی من مهمونتونم تا بذارن بیام بالا؟»
« آره آره الان بهشون اطلاع میدم.»
پسر کوچکتر سراسیمه گفت و تماس رو قطع کرد.
بعد از گذشت چند ثانیه و تماس چان با نگهبانی، پسر چشم عسلی حالا توی آسانسور ایستاده بود.
با متوقف شدنش و زنی که طبقه ۱۴ رو اعلام میکرد، لبخندی زد و به سمت انتهای راهرو رفت.
پیش از اینکه زنگ در رو بزنه، متوجه یک جفت کفش قرمز زنانه شد.
ابرویی بالا انداخت، امروز مهمون داشتن؟!
به آرومی زنگ رو فشرد و بعد از گذشت لحظات کوتاهی، سونگکوان در رو، به روش باز کرد.
« هیونگ!»
هیجان زده تقریبا داد زد و به سمت پسر بزرگتر قدم برداشت.
پسر مو نارنجی محکم تر از هر وقت دیگهای، هیونگش رو در آغوش گرفت و با دلتنگی گونه هاش رو بوسید.
« سونگکوان-آ~.»
با لبخندی به آرومی گفت و موهای لطیف پسر رو نوازش کرد.
« یا! میدونی چقدر دلتنگت بودم هیونگ؟! چرا یهویی بیخبر پاشدی رفتی؟»
با لب هایی برچیده، گلایه کرد.
« ببخشید کوان-آ، قول میدم دیگه بیخبر جایی نرم.»
با لحنی دلجویانه جواب داد.
« اصلا جایی نرو.»
سونگکوان دلخور گفت.
پسر مو بلند خندهی شیرینی کرد و از آغوشش در اومد و صورت لطیف دوست عزیزش رو با دست هاش قاب گرفت.
« باشه، هرچی سونگکوانی بگه.»
هردو لبخندی زدن و بعد پسر کوچکتر با هول گفت:« ای وای راستی بیا داخل همینطوری تو سرما ایستادی.»
جونگهان دوباره خندید و با در آوردن کفش هاش، وارد خونهی مردی شد که بیشتر از هروقتی دلتنگش بود.
اما چیزی، متوقفش کرد.
صدای خندهی یک زن.
جولیا؟!
به آرومی به داخل قدم برداشت و زن مو زنجبیلی ای رو دید که کنار ورنون ایستاده بود و براش چیزی رو توضیح میداد.
سپس نگاهش به خانم مسنی افتاد که برای اون دو نوشیدنی میبرد.
آب دهانش رو قورت داد؛ تقریبا توانایی حرکت کردن رو از دست داده بود.
سونگکوان که متوجه وضعیت پسر بزرگتر شده بود، زیر گوشش گفت:
« هیونگ، جولیا همین الان اومد، میخواست ورنون رو برسونه اما مادرِ سونگچول هیونگ اصرار کرد که بیاد داخل.»
حتی توضیحات پسر کوچکتر هم باعث نمیشدن که ذره ای از خشم و حس منفیِ هان، کم بشه.
ابرویی بالا انداخت و پوزخندی زد، آروم جواب داد:
« پس که اینطور.»
و صبر کن ببینم، مادر سونگچول؟!
مضطربانه به زن مسن خیره شد؛ اما مرد بزرگتر بهش گفته بود که اون ها خونهی خودشون میمونن!
در همون حین سونگچولی رو دید که با تیشرت سفیدی که نوشته های سیاه رنگی داشت، از اتاقش خارج میشد.
مرد بزرگتر نگاهش به پسر مو بلند افتاد و واضحاً از حضورش متعجب شده بود.
پسر کوچکتر دوباره پوزخندی زد و چشمش رو از استادش گرفت.
پیش از اینکه مرد حرکتی بکنه، صدای کسی نظرش رو جلب کرد.
« اوه؟ سونگکوان-آ مهمون داریم؟»
میران با لبخندی به پسر مو بلندی نگاه کرد که به طرز عجیبی زیبا بود.
پسر کوچکتر سری تکون داد و دستش رو روی شونه های هان گذاشت.
« بله میران شی. جونگهان، دوست من و چان و...»
نگاهش به روی مرد بزرگتر افتاد و ادامه داد:
« دانشجوی سونگچول هیونگه. برای پروژه ی درسیش با چان میاد پیشمون.»
میران با چشم هایی گرد شده و لبخند بزرگی، جواب داد:
« اوه! پسرم تو دانشجوی سونگچولی؟!»
جونگهان که با سقلمهی سونگکوان به پهلوش، به خودش اومده بود، هول شده جواب داد:
« ب-بله. خوشبختم.»
و به سرعت کمرش رو خم کرد.
زن مسن به آرومی خندید، چه پسر مودب و خجالتی ای.
به سمتش قدم برداشت و دستش رو روی شونه هاش گذاشت.
« بسه عزیزم، لازم نیست انقدر هم خم بشی؛ راحت باش.»
جونگهان با شرم لبخندی زد و موهاش رو پشت گوشش گذاشت.
با این حرکتش میران به سونگچول نگاهی کرد.
« او، سونگچولا! الان که جونگهان شی رو میبینم دلم میخواد منم بیام دانشگاهتون درس بخونم!»
با لبخند دندون نمایی شوخی کرد.
پسر کوچکتر به خاطر حرف زن، لب پایینش رو گزید.
لبخندی آروم آروم روی صورت مرد مو مشکی نقش بست و به سمتشون قدم برداشت.
« جونگهان شی قطعا یکی از بهترین دانشجو های منه.»
درسته که از دست استادش عصبانی بود، درسته که میخواست یه مشت مهمون صورت خوش ترکیبش کنه و داد بزنه که چرا جولیا دوباره اونجاست؛ اما این جلوی لبخند خجالت زدش رو نمیگرفت.
« خیلی خب دیگه پسرمون رو بیشتر از این خجالت ندیم، تازه از راه رسیده، سر پا نگهش داشتیم. سونگکوانا برید اتاق چان، حتما سرتون شلوغه.»
زن مو مشکی گفت.
هان دوباره تعظیمی کرد و نگاهی کوتاه، به صورت مردی که در هر لحظه و هرجایی میل به بوسیدنش داشت، کرد.
با دلخوری و قهر، چشمش رو گرفت و به همراه پسر مو نارنجی به طرف اتاق چانی رفت که مثل همیشه تازه از حموم در اومده بود.
تمام این مدت، جولیا، یک گوشه ایستاده بود تا مکالمهی اون سه نفر تموم بشه؛ سری به نشانهی سلام تکون داد و پسر مو بلند هم لبخندی زد و متقابلاً سلام داد.
وقتی وارد اتاق شدن، چان با حوله جلوی آیینه ایستاده بود.
« جونگهان هیونگ!»
و به سرعت پسر بزرگتر رو بغل کرد.
« هیونگ دلمون برات تنگ شده بود!»
هان لبخندی زد.
« منم دلم براتون تنگ شده بود.»
چان از آغوشش در اومد و دستش رو روی شونه های جونگهان گذاشت.
« بذار من لباس بپوشم، بعدش بریم سر کارمون.»
پسر مو بلند سری تکون داد؛ بعد از اینکه تیشرت و شلوارش رو تن کرد، به پذیرایی رفتن.
اما هان متوجه چیزی شد؛ سونگکوان به طرز عجیبی به دوست پسرش محل نمیداد و همین باعث شد که زیر گوش چان بپرسه:« این دوتا چشونه؟ قهرن؟»
و در جواب، پسر کوچکتر سری تکون داد.
سونگکوان وقتی که دوروز پیش توی دانشگاه ورنون رو دیده بود، بهش گفته بود که قراره با همکلاسی هاش بازی کنن و دوست داره اون هم باهاشون بازی کنه.
اما نمیدونست که قراره از این تصمیم پشیمون بشه؛ چون پسر بزرگتر به معنای واقعی کلمه کاری کرده بود دوست پسرش ببازه!
و بدتر از همه، وقتی که شب قبلش سر قرار بودن، ازش پرسیده بود که چه چیزی امسال بهش انگیزه داده تا بهتر درس بخونه و اون گفته بود که خودش!
در حالی که سونگکوان شش ماهِ تمام، تقریبا هرروز ورنون رو به کتابخونه میبرد تا جای گشتن با دختر های رنگ و وارنگ، درس بخونه!
ورنون با مظلومیت، به پسر مو نارنجی چشم دوخته بود و منتظر بود که اون هم نگاهش کنه.
کوان لحظه ای توجهش رو بهش داد و پوزخندی زد، چشمی چرخوند و دوباره به رو به روش خیره شد.
جولیا که نگاه رد و بدل شدهی اون دو رو دیده بود، زیر گوش خواهر زادهاش زمزمه کرد:« این نگاه یعنی هنوز شانس داری از دلش در بیاری. پس بهتره بری و دل دوست پسرت رو به دست بیاری!»
پسر چشم عسلی، نفس عمیقی کشید و دوباره به دوست پسر دلخورش نگاه کرد.
از جا برخاست و دستش رو جلوی صورت عبوسش گرفت.
« سونگکوان-آ، میشه ازت بخوام یه لحظه باهام بیای؟»
سونگکوان مکثی کرد و بدون اینکه دست پسر بزرگتر رو بگیره از جا برخاست و جلوتر ازش، به اتاق مهمان رفت.
در همین حین که جونگهان رفتنشون رو تماشا میکرد، ابرویی بالا انداخت.
" چرا وقتی که تازه اومده بودم اینجا متوجه این همه اتاق نشده بودم؟!"
با خودش فکر کرد.
در حالی که ورنون وارد اتاق میشد، در رو برای کوان باز نگه داشت.
پسر مو نارنجی چشمی چرخوند و با چهره ای در هم، وسط اتاق ایستاد.
حالا در بسته شده بود و پسر بزرگتر هیچ ایده ای نداشت که چطور باید از دوست پسرش دلجویی کنه.
« پنبه-»
« جرئت نکن به اون اسم صدام کنی!»
تهدید آمیز انگشتش رو جلوی صورتش گرفت.
ورنون نفس عمیقی کشید.
« عزیزم میشه فقط بهم بگی چی ناراحتت کرده؟»
پسر مو نارنجی پوزخندی زد و دست به سینه ایستاد.
« هاه! پس تو حتی نمیدونی اشتباهت چی بوده؟!»
ورنون جلوتر رفت و با چشم هایی ناراحت، خالصانه خواهش کرد.
« لطفا کوان-آ، بهم بگو اشتباهم چی بوده تا بتونم برات جبرانش کنم.»
سونگکوان مکثی کرد و نفس عمیقی کشید، سپس جواب داد:
« شاید به خاطر اینه که توی بازی، ضایعم کردی و سر قرار بهم گفتی که انگیزت برای درس خوندن خودت بودی؟!»
جملاتش رو پشت سر هم بیان کرد.
پسر چشم عسلی لحظاتی متعجب نگاهش کرد و بعد لبخندی زد.
« برای این ناراحت بودی پنبه؟»
سونگکوان چشم های گرد شده از تهدیدش رو بالا آورد و باعث شد ورنون دستش رو به نشانه تسلیم بالا ببره.
« باشه باشه من تسلیمم ببخشید.»
سپس ادامه داد:
« سونگکوان-آ ببخشید که اونطوری جلوی بقیه کاری کردم ببازی. قول میدم هوات رو داشته باشم. باور کن فکر نمیکردم ناراحت بشی و تصور کردم که این برات صرفاً یه بازیه.»
دستش رو روی گونه های پسر دلخور گذاشت.
« و اینکه منظور من از اون حرفم این بود که درسته انگیزه ام خودم بودم، اما هدفم تو بودی. فکر من این بود که اگر من آدم بهتری بشم، لایق تو هم میشم.»
کوان لب پایینش رو گزید و همچنان دست به سینه موند؛ حقیقتا یکم از تصمیمش سست شده بود.
« نمیتونستی این رو اون موقع بگی؟ باید حتما دلخور بش-»
اما با قرار گرفتن لب های دوست پسرش روی لب هاش، ساکت شد.
ورنون لحظاتی عمیق بوسیدش و نزدیک صورتش زمزمه کرد:« ببخشید پنبه، دیگه تکرار نمیشه. منم حرفام رو کامل تر میگم تا تو دلخور نشی. خوبه؟ فقط دیگه با من قهر نکن، طاقتش رو ندارم.»
سونگکوان لبخندش رو پنهان کرد و با گونه هایی سرخ شده، به تیشرت طوسی ورنون نگاه کرد و با پایین لباس پسر بازی کرد.
« نمیدونم، باید بهش فکر کنم.»
پسر بزرگتر نزدیکتر ایستاد و زمزمه کرد:
« حالا اجازه میدی تا وقتی که فکرات رو میکنی، ببوسمت؟»
چشمی چرخوند و دوباره لبخندش رو به سختی پنهان کرد.
« معلومه که نه.»
ورنون دوباره خندید و این بار کمرش رو محکم تر از قبل گرفت.
« متأسفانه برام مهم نیست که اجازه نمیدی.»
به آرومی لب هاشون رو به هم رسوند. بعد از مدت کوتاهی، سرش رو روی شونه های پسر مو نارنجی گذاشت.
« دلم برات تنگ شده بود پنبه.»
روی شونهاش زمزمه کرد.
کوان لبخندی زد و موهای طلایی پسر رو که دیگه رنگ سیاهش تقریبا از بین رفته بود، نوازش کرد.
« منم.»