22-3
چمدونش رو روی زمین کشید، به اطراف نگاهی کرد و با دیدن چهرهای آشنا، لبخند عمیقی زد.
جونهی، با عینک آفتابی مشکی ای به همراه کتی سیاه رنگ، کنار ماشینش ایستاده بود و از پشت اون لنز های تیره رنگ، نگاهش میکرد.
دست هاش رو از هم فاصله داد و به آغوشش اشاره کرد.
جونگهان، لبخند دندون نمایی زد و چمدونش رو روی آسفالت مرطوب رها کرد؛ هرچه در توان داشت درون پاهاش ریخت، و دوید.
با هیجان دوید، به سمت کسی که مکان امنش بود؛ برادر عزیزش بود، "جونهی" بود.
وقتی بین بازو های گرم جون قرار گرفت، محکم چنگی به کت چرم پسر زد، صداش زیر گوشش پیچید.
« ببین کی برگشته! هانای من!»
پسر مو بلند به آرومی خندید و با چشم هایی که حالا از اشک شوق برق میزدن، سرش رو برگردوند.
بعد از اینکه دوباره به صورت دوست عزیزش نگاه کرد، یک بار دیگه خندید و بی توجه به اشک هایی که حالا روی گونه هاش سرازیر شده بودن، دوباره به آغوشش پناه برد.
جونهی با لبخندی، دستی به موهای لطیف هان کشید و تنش رو به خودش چسبوند.
« این بچهی لوس چرا داره گریه میکنه؟»
با شنیدن جملهی پسر بزرگتر بغضش ترکید و لرزون جواب داد:« چون دلش برات تنگ شده بود.»
جون بوسه ای به روی شونهی جونگهان زد و بعد از گذشت چند دقیقه که در همون حال مونده بودن، ازش فاصله گرفت.
« خب دیگه سوار ماشین شو، کلی حرف دارم که باهات بزنم.»
پسر کوچکتر با خنده چشمی چرخوند و بعد از اینکه چمدونش رو داخل صندوق عقب گذاشت، روی صندلی شاگرد جای گرفت.
جونهی ماشین رو روشن کرد و بعد از گذشت چند دقیقه، حالا وارد خیابون اصلی شده بودن.
« خب جناب یون، وقت اینه که بگی بالاخره پروژهی مهمِ داد-»
« یا جونهی-آ تو هنوز توی اون موضوع گیر کردی؟»
با ته خندهای گفت و به شونهی پسر مو قهوهای-قرمز ضربه ای زد.
« فکرش هم نکن که بیخیالش شم! حالا بگو بهم ببینم، خوب بو-»
« جون!»
با دادش جملهاش رو قطع کرد، اما گونه های سرخ شده اش باعث شد نیشخندی روی لب های پسر چینی تبار بشینه.
« پس خوب بوده که اینجوری واسهی من داری سرخ و سفید میشی.»
جونگهان دستش روی چشم هاش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
« خیلی خب، باشه! اعتراف میکنم! خوب بود. حالا دیگه بیخیالش شو.»
کلافه، اما خندان جواب داد.
« فقط خوب؟»
از گوشهی چشم نگاهش کرد.
سر هان پایین رفت و خجالت زده، با انگشت هاش بازی کرد.
به آرومی زیر لب گفت:« خیلی خوب.»
« میدونستم!»
پسر بزرگتر بلند فریاد زد و جونگهان از ترس تقریباً از روی صندلیش به سقف ماشین برخورد کرد.
« یا! چرا یهو داد میزنی؟! سکته کردم!»
دستش رو روی قلبش گذاشت و با اخم هایی در هم، گلایه کرد.
جونهی با خندهی بلندی مشتش را به هوا برد.
« من با سونیونگ شرط بسته بودم که کار پیرمردت خوبه! اما اون باور نمیکرد. اصلا از اون دست ها و بازو ها معلومه که دم و دستگاهش هم خوب کار می-»
« یا! شما راجع به اینکه سونگچول چطوره هم حرف میزنید؟! خجالت هم خوب چیزیه!»
با شوک، اخمی کرد و تقریبا داد زد.
« پس سونگچول، آره؟ از این به بعد جای استاد و پیرمرد قراره سونگچول صداش بزنی؟»
با شیطنت، دوباره دوستش رو اذیت کرد.
زبون جونگهان بند اومده بود و نمیدونست چرا مدام خجالت میکشه و گونه هاش سرخ میشن.
جون ادامه داد:« البته من دارم چی میگم؟ معلومه که باید سونگچول صداش کنی وقتی بهش دا-»
« به خدا قسم اگر جملت رو کامل کنی از ماشین پرتت میکنم بیرون!»
با حرص از بین دندون هاش غرید.
پسر بزرگتر سرخوشانه خندید و سری به نشانهی تفهیم تکون داد.
بعد از مدتی که هردو در سکوت نشسته بودن، صدای جونهی به گوش رسید.
« جونگهانا.»
«هوم؟»
در حالی که سرش رو به پنجره تکیه داده بود و از پشت شیشه، باریدن بارون رو تماشا میکرد جواب داد.
« جاشوا... برگشته. خبر داری؟»
"جاشوا."
اسم پسر، درون ذهنش پرواز کرد.
پیچید و پرواز کرد به جای جای تنش.
با گذشتن از کنار محوطهی دانشگاه، خاطرات گذشتهاشون مثل یک آوای موسیقی، درون گوشش پیچید.
صدای خندههای بیمهابای خودش، کنار پسری که در گذشته فقط « جاشوا » بود و حالا، « خانواده».
« نه، خبر نداشتم.»
با لبخند کمرنگی زمزمه کرد.
بعد از گذشت روز های زیادی، حالا میدونست که میتونه با پسر بزرگتر رو به رو شه.
حالا که دلتنگی به گریبان قلبش چنگ زده بود، زمان دیداری دوباره بود.
" دلم برات تنگ شده شوا-یا."
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━
با خستگیای که به خاطر کارمند های دانشگاه بود، از ساختمون آجری خارج شد و نفس کلافهای کشید.
به خیابونی که به خاطر بارون صبحگاهی خیس شده بود، چشم دوخت.
عطر خاکِ پس از بارون، بعد از عطر سوکمین، رایحهی مورد علاقش بود.
لحظاتی بعد آل استار های قرمز رنگی رو به روش قرار گرفت.
کنجکاو سرش رو بالا آورد و با دیدن چهرهی آرامش بخش سوکمین، ناخودآگاه لبخندی زد و فرصت نکرد که خوشحالیش رو پنهان کنه.
« اینجایی.»
سوال نکرد، اما شگفت زده گفت.
چقدر حضور این پسرِ خندان، التیام بخش بود.
« اینجام.»
سوکمین با لبخندی زمزمه وار جواب داد.
چند ثانیه، شاید هم چند دقیقه، به مردمک های روشن پسر کوچکتر خیره شد.
تماشا کرد، جز به جزءاش رو؛ غرق شد، عمیق درون موج قهوهای رنگ چشم هاش غرق شد.
اجازه داد جای جای صورتش رو نگاه کنه، خیره بشه و دست برنداره از چشم دوختن به چنین منظرهای.
سوکمین همیشه انقدر زیبا بود؟
« پس بریم؟ داره دیر میشه.»
جاشوا صرفاً سری تکون داد، اما با لمس شدن کمرش توسط دست های گرم سوکمین، تقریبا خشکش زد.
نفس عمیقی کشید و بی اعتنا به گرمشدن صورتش، به سمت ماشین پسر کوچکتر رفت.
« با اون چیز هایی که من توی وبسایتش دیدم، قراره موزهی تماشایی ای باشه.»
اما جاشوا مطمئن نبود که داشت راجع به موزه حرف میزد یا نه.
پسر مو قهوه ای تاییدش کرد.
« آره منم وقتی خواستم بلیط ها رو بخرم، دیدم که خیلی نظرات مثبتی راجع بهش هست.»
بعد از گذشت دقایقی که مسیر دانشگاه تا موزه رو در سکوت طی کردن، حالا جلوی تابلوی روی دیوار ایستاده بودن و پسر بزرگتر با هیجان جای جایِ موزه رو نگاه میکرد.
« واو، سوکمین-آ این تابلو رو نگاه کن! چقدر قشنگه! گمونم برای قرن بیستم باشه!»
با لبخند دندون نمایی، به یک تابلوی بزرگ از چشم اندازی سرسبز، اشاره کرد.
چشم های سوکمین روی پسر بزرگتر نشستن.
لبخند، مثل یک نسیم بهاری، قدم به قدم روی لب هاش نشست.
« آره، خیلی زیبا و تماشاییه.»
شوا سری تکون داد و با دقت بیشتری بوم نقاشی رو زیر نظر گرفت.
« واقعا هم تماشاییه.»
بدون اینکه متوجه نگاه پسر کوچکتر بشه، زمزمه کرد.
" امکان نداشت دیدن چنین منظرهای رو به خاطر جاناتان از دست بدم، جاشوا."
و سوکمین هم مطمئن نبود که داشت از چه منظرهای حرف میزد.
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━
کیسه های خرید رو روی میز قرار داد و نگاهی به چان ای کرد که تلاش میکرد لپ هاش رو از دست مادرشون نجات بده.
« قربون پسر خوشگل درسخونم برم، ببین چقدر لپاش هم بیشتر شده. داداشت خیلی خوب بهت میرسه، نه؟»
مادرش با لبخندی، هیجان زده قربون صدقهی پسر کوچکترش رفت.
چان خندهی آرومی کرد.
« آ-آره مامان، هیونگ خیلی خوب بهم میرسه، حالا میشه لطفا لپامو ول کنی؟»
میران با لذت خندید و گونه های پسر بینواش رو رها کرد.
سپس به سمت همسرش که در حال مرتب کردن رو میزی تا خوردهی روی میز صبحانه بود، گفت:« تِیانگ؟ نمیخوای اون رو میزی رو ول کنی؟»
مرد مسن سرش رو بالا آورد و دستی به پشت گردنش کشید.
« چرا چرا، آخه یکم کج شده بود.»
با خنده به طرف چان رفت و دستی به شونهاش کشید.
« پسر کوچیک من چطوره؟ کارا خوب پیش میره؟»
پسر کوچکتر لبخندی زد و جواب داد:
« آره همه چیز خوب پیش میره پدر.»
سپس ادامه داد:
« راستی هیونگ بهتر نیست شام رو بیارم؟ حتما گرسنه اید.»
سونگچول سری تکون داد.
« اوهوم، فکر خوبیه.»
میران دوباره با ذوق خندید.
« چان-آیِ من خیلی با فکر و عاقله. مگه نه؟»
چان با لبخند دندون نمایی دستی به پشت گردنش کشید و به آشپزخونه رفت.
زن مسن در حالی که کمر پسر بزرگترش رو نوازش میکرد، آروم گفت:« پسرم کار دیگه بسه، بیا بشین، از صبحه سر پایی.»
سونگچول سری تکون داد و بعد از چند دقیقه همگی پشت میز نشستن؛ میران از جا برخاست تا برای هردو پسرش غذا بکشه اما پیش از اینکه بتونه کارش رو انجام بده، سونگچول با لبخندی قاشق رو از دستش گرفت.
« بذار من براتون بکشم مامان.»
زن مسن لحظه ای مکث کرد و بعد در سکوت، اجازه داد پسر بزرگترش کارش رو بکنه.
سونگچول واقعا بزرگ شده بود، نه ؟
انگار همین دیروز بود که پسر کوچولوش رو برای اولین بار توی آغوشش گرفته بود.
تِیانگ در حالی که مرغی که سونگچول داخل ظرفش ریخته بود رو خرد میکرد، گفت:
« خب چان-آ بگو ببینم، این چند وقته که تنها بودی واسه خودت دوست دختری دست و پا نکردی؟»
چان به آرومی خندید و سری به طرفین تکون داد.
« راستش فعلا تنها چیزی که برای خودم دست و پا کردم یه گیتار جدیده. سونگکوان از من پیشرفت بیشتری داشته.»
مرد مسن در جواب پسرش خندید، اما میران نگران پرسید:« راستی سونگکوان کجاست؟ چرا اینجا نیست؟»
« گفت دوست نداره وقتی شما اینجایید مزاحم استراحت کردنتون بشه.»
سونگچول در همون حین که تکه ای از غذاش رو میخورد، تقریباً زمزمه کرد.
زن مو مشکی شوکه به پسر بزرگترش نگاه کرد.
« چه مزاحمتی! من خودم اون بچه رو بزرگ کردم! اونم مثل پسر خودم. چانا، زود باش. زود باش زنگ بزن بهش بگو سریع همین الان بیاد اینجا.»
« آخه دارم غذا می-»
پسر کوچکتر با دهانی پر گفت اما جملهاش توسط مادرش قطع شد.
« خب بعد از اینکه این لقمت رو خوردی برو!»
چان آهی کشید و سری به نشانهی تفهیم تکون داد.
مرد مسن، بیاعتنا به مکالمهی اون دو، ادامهی حرف قبلش رو گرفت و حالا رو به پسر بزرگترش، گفت:« تو چی مرد بزرگ؟ هنوز توی پیلهی تنهایی خودت به سر میبری؟»
سونگچول در جواب صرفاً لبخند کمرنگی زد، اما با سوال بعدی ای که مادرش پرسید خشکش زد.
« پسرم این دیگه چیه رو گردنت؟ وایسا ببینم... این... کبودیه؟!»
نوشابه به گلوی چان پرید و با تلاش زیادی، جلوی خنده اش رو گرفت.
مرد بزرگتر دستپاچه، جواب داد:« آم، چی؟ گردنم کبوده؟ هاها، چه عجیب. حتما اتو مو بهش خورده.»
و پیش از اینکه اجازه بده مادرش حرفی بزنه، از پشت میز برخاست و به طرف آشپزخونه رفت.
میران، با چشم هایی ریز شده، شکاکانه اول به پسر بزرگترش و بعد به چانی نگاه کرد که به زور خندش رو پنهان میکرد.
« ببینم، تو چرا میخندی؟»
پسر مو قهوه ای، دست هاش رو به نشانهی تسلیم بالا آورد.
« هیچی میران شی، من رو ببخشید!»
زن مسن ابرویی بالا انداخت و دست به سینه به تیانگی نگاه کرد که تقریبا هیچی از مکالمشون نفهمیده بود.
« جناب، فکر کنم وقتشه خودمون رو برای دیدن عروس آیندمون آماده کنیم.»
چان با نیشخندی ظرفش رو برداشت و زیر لب گفت:« شاید هم داماد.»
میران چشم های گرد شدهاش رو بالا آورد و شوکه به پسری نگاه کرد که به سمت آشپزخونه میرفت.
« داماد...؟»
زیر لب زمزمه کرد.
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━
تمام هفته رو به دور از سونگچول گذرونده بود، حالا روی چمن های سبز رنگ محوطه نشسته بود و با لبخندی ذوق زده آسمون رو تماشا میکرد.
« امروز میری خونهی چوی؟»
بدون اینکه نگاهی به دوستش بکنه، پرسید.
« اوهوم.»
بی حواس جواب داد و بعد از گذشت چند ثانیه، گفت:
« جون-آ.»
جونهی به آرومی زمزمه کرد:« هوم؟»
« میدونستی من خیلی رنگ قهوه ای رو دوست دارم؟»
با لبخندی، لب پایینش رو گزید.
« قهوه ای؟»
متعجب پرسید.
« اوهوم.»
« چرا؟»
پلک هاش رو روی هم قرار داد و با تصویری که جلوی چشم هاش نقش بست، ادامه داد:
«چون که من رو یاد خاک میندازه، یک عنصر حیاتی توی طبیعت؛ گاهی هم شکلات، شیرین یا حتی تلخه!، ممکنه به خاطر شاخه های درختهای بهاره باشه. یا... یا وقتی که عطر هیزم های درون آتیش توی هوا میپیچه.
شاید هم... به خاطر قهوهایِ اون چشم هاست که...»
پلک هاش رو از هم فاصله داد و مردمک های پر عاطفهاش رو به نمایش گذاشت.
« همه چیز زیبا تر به نظر میرسه.»
جونهی، مکث طولانی ای کرد و فقط به چهرهی خوشحال دوستش خیره شد، سپس لبخند ملایمی روی لب هاش شکل گرفت. به آرومی گفت:
« پسر! واقعا عاشق شدی ها!»
جونگهان با گونه هایی سرخ شده، خجالت زده لبش رو گزید و به دست هاش خیره شد.
« فکر کنم باهات موافق باشم جون-آ.»
جون در سکوت با آرنجش ضربه ای نه چندان محکم، به بازوی دوست پسرش زد که در حال کتاب خوندن بود.
هائو سرش رو بالا آورد و پرسشگرانه نگاهش کرد.
« چیزی شده؟»
پسر بزرگتر نیشخندی زد و به هان ای اشاره کرد که دوباره توی افکارش غرق شده بود.
« شنیدی داشت چی میگفت؟»
« نه حواسم نبود، چی میگفت؟»
کنجکاوانه پرسید.
جونهی نیشخندی زد.
« اینکه عاشق رنگ قهوه ایه چون که چشم های دوست پسریش هم قهوه ایه!»
مینگهائو چشمی چرخوند و لبخند زنان، نیشگونی از بازوی عضلانی دوست پسرش گرفت.
« آخ! دردم گرفت هائو!»
ناخودآگاه به چینی گفت.
پسر مو خاکستری متقابلاً، به زبان مادری جوابش رو داد:
« انقدر این بچه رو اذیت نکن. سر خودت هم همین بلا میاد ها!»
جونهی لبخند کجی زد و صورتش نزدیک صورت پسر برد.
« اگر اون بلا قراره تو باشی که از خدامه سرم بیاد.»
هائو لبخندی زد و از شونه ی پسر بزرگتر گرفت و از خودش دور کرد.
« انقد زبون نریز.»
جون با لذت و چشم هایی خمار خندید و گونهی دوست پسرش رو بوسید.
« چشم، هرچی اعلیحضرت بگه.»
« باز که داری زبون میریزی!»
با خنده گلایه کرد.
پسر مو قهوهای-قرمز سرش رو به شونهی مینگهائو تکیه داد و با بازیگوشی زمزمه کرد:
« نکنم؟»
هائو چشمی چرخوند و لبخند زنان جواب داد:
« بکن دیگه، چیکارت کنم؟ بگم نکن هم که باز انجامش میدی ون جونهی.»
پیش از اینکه بتونه جوابی به پسر مورد علاقش بده، جونگهانی رو دید که سراسیمه از جاش بلند میشد. برای همین متعجب پرسید:
« کجا با این عجله؟»
« باید برم خونهی سونگچول برای کارای آخر پروژه. دیگه به اندازهی کافی عقب انداختیمش. بعدا میبینمتون، فعلا.»
با عجله توضیح داد و کوله اش رو روی دوشش انداخت.
بعد از اینکه جون سری به نشانه ی تفهیم تکون داد، خداحافظی مختصری از هردو کرد و به سمت خوابگاه دوید.
« چقدر برای پروژه اش عجله داشت!»
هائو زمزمه کرد.
پسر درون آغوشش پوزخندی زد.
« اگر چوی سونگچول رو " پروژه" حساب کنیم، آره. برای پروژه اش خیلی عجله داشت.»
━━━━━━━༺ - ༻━━━━━━━