به بهانه هشتم مارس

به بهانه هشتم مارس

آتوسا افشین نوید


به گمان من این روزها هر مناسبتی که بهانه‌ای به دست ‌دهد تا به آرمان عدالت‌خواهی و برابری فکر کنیم را باید یادآوری کرد، باید جشن گرفت، و باید بازخوانی کرد، چرا که از آرمان برابری‌خواهی امروز جز پوسته‌ای باقی‌نمانده. این روزها از میان مجموعه تلاش‌های انسان مدرن برای برابری‌ اغلب آنهایی یادآوری می‌شوند که به فاشیسم یا استبدادی کور ختم شدند. یادآوری‌‌ای که اغلب توسط آنهایی مطرح می‌شود که برابری خواهی را سدی در مقابل آزادی می‌دانند. چه نوع آزادیی؟ آزادیی که بهانه‌ای‌ست برای پاسخ دادن به نیاز بیمارگونه ثروت‌اندوزی. خوردن، خوردن و باز هم خوردن. زالو‌وار مکیدن خون دیگران تا ترکیدن. نقطه پایانی که خیلی زود به فراموشی سپرده می‌شود. پایان غم‌انگیز بعضی از جریان‌های برابری‌خواه جهان اگرچه نباید فراموش شود و اگرچه باید واکاوی شود و دقیق فهمیده شود که کدام پتانسیل نهفته زمینه‌ساز تبدیل شدن آرمانی به ضد آرمان می‌شود، اما نباید فراموش هم کرد که عدالتخواهی بشر و تلاشش برای رسیدن به آرمان برابری همیشه در مقابل آزادی نایستاده، همیشه پایانی تراژیک نداشته و موارد افتخارآمیزش بیشتر از موارد سرافکنانه‌اش بوده است. اگرچه ما ایرانی‌‌ها سهمی در شکل‌گیری مناسبت هشتم مارس نداشتیم اما هشتم مارس نمادی‌ست برای یادآوری مبارزه زنان در نقطه نقطه جهان در بازپس‌گیری حق خود از دنیای مردان. به گمانم یکی از افتخارآمیزترین تلاش‌های ما ایرانی‌ها طی صد سال گذشته همین مبارزه برای رسیدن به موقعیت برابر و حق برابر با مردان است. اگرچه مثل دیگر نقاط جهان هنوز راه درازی تا برابری داریم و مبارزه روز به روز سخت‌تر و حساس‌تر شده است اما در تجربه زیستی من پیش‌روی همچنان ادامه دارد. ما پیش می‌رویم و باید زمان بگذاریم و چشم‌انداز آینده را هم تعریف کنیم. امروز بهانه‌ایست برای من تا زندگی چهل ساله‌ام را به عنوان یک زن مرور کنم و از نابرابری‌های آزاردهنده‌ و از مبارزات شیرینش بگویم. 


یک. دهه شصت: مدیر راهنمایی ما زن ترسناکی بود. درشت و نخراشیده و در مانتوی اپل‌دار و چادری که رویش کشیده می‌شد خوفناک‌تر هم می‌شد. صدای گرفته مردانه‌ای داشت. سبیل‌هایش او را بیشتر شبیه زنان دوره قاجار می‌کرد. دست بزن داشت. یکی می‌زد اما همان تک سیلی چنان محکم بود که اگر خودت را سفت نمی‌گرفتی حتما تلوتلو می‌خوردی. در مقابلش زن سخنوری بود. نطق‌های جذابی می‌کرد و در نطق‌هایش ما دخترهای امروز همیشه « مادران» فردا بودیم که باید دوش به دوش مردان در تمامی سنگرهای جهاد و سازندگی می‌جنگیدیم. درست مثل اوشین که بچه‌اش را به دوشش می‌بست و برنج می‌کاشت. ظرف می‌شست. تجارت می‌کرد و از پا نمی‌نشست. در طول همان سالها من سه معلم باردار را تجربه کردم که البته هیچ شباهتی به اوشین نداشتند. ماههای آخر بارداری سخت راه می‌رفتند، سخت نفس می‌کشیدند و شلوغی کلاس زود از کوره به درشان می‌برد. این قضیه همیشه خشمگینم می‌کرد. بعدها به این نتیجه رسیدم که خشمم ناشی از ناتوانی تصویر کردن زنی بود مثل معلم‌هایم، به همان سنگینی و واماندگی اما در حال جاده کشیدن، اسلحه به دست در خط مقدم جبهه یا بیل به دست حال ساختن مدرسه. 

دو. دهه شصت: با پدرم کوه می‌رفتیم. نمی‌دانم دقیقا چه سالی کوه رفتن زن‌ها بدون سرپرست ممنوع شد. یادم می‌آید خواهرم روی دوش پدرم بود و من کنارش که دو دختر جوان با احتیاط به پدرم نزدیک شدند و با گردن‌های کج از پدرم خواستند قبول کند ورودی کوه که با خط کنترلی برادران بسته می‌شد آنها را به عنوان بستگانش معرفی کند. قول دادند که هیچ دردسری برایمان درست نکنند. هنوز بغض آن روز بیخ گلویم است. ما کنترل می‌شدیم. همه جا کنترل می‌شدیم. خانه، مدرسه، خیابان، کوه، مغازه. رفت و آمدمان کنترل می‌شد. در خانه حرف زدنمان پای تلفن کنترل می‌شد. در مدرسه محتویات کیف‌هایمان کنترل می‌شد. قد دامن مقنعه‌هامان کنترل می‌شد. چشم‌های تمام شهر از پدر و مادر و مدیر و معلم گرفته تا همسایه و کاسب محل دوربین‌هایی بود برای کنترلمان. و این همه نفر ساعت چرا هزینه می‌شد؟ چون باید از یک تکه گوشت در دلتای بدنمان حفاظت می‌کردیم. که چه بشود؟ که سهم آن دلتا به کسی برسد که قرار است بعد از صاحب شدن آن دلتا بقیه روند کنترل را پیش ببرد. تا آخر عمر. خنده‌دار بود. گریه‌دار بود. تلخ بود. زندانی بودیم و همه وجود زندان را لازم می‌دانستند چون ما مادران آینده که قرار بود پابه‌پای مردان در صحنه جهاد و نبرد علیه دشمن حضور داشته باشیم موجودات ضعیفی بودیم. 

سه. ده شصت: کنترل اما اگر بیرون باشد به محض ناپدید شدن کنترلگر از بین می‌رود. کنترلی پایدار است که از درون باشد و فرهنگ، فرهنگ کنترل از درون بود. نهادینه کردن اینکه اگر آن تکه گوشت کذایی از دست برود موجود بی‌مصرف بی‌ارزشی هستی که بهتر است خودت به زندگی خودت پایان دهی. و اگر می‌خواستی زودتر به آزادی عمل برسی باید چه می‌کردی؟ باید آن مرد سوار بر اسب سفید را در اولین فرصت ممکن پیدا می‌کردی. آزادی آن طرف میله‌های سلولت تعریف می‌شد. اما واقعیت این بود که آن طرف میله‌های سلول هنوز زندان بود، راهروی زندان بود، حیاط زندان بود اما زندان بود و اگر این حقیقت را مطرح می‌کردی جوابی جز سکوت نمی‌گرفتی. گام اول این بود که همان زنی شوی که می‌توانی زودتر از آن محدودیت گوشتی احمقانه خلاص شوی. از اینجا بود که تربیت شدن گیشا‌وار شروع می‌شد. آشپزی یادگرفتن، گلدوزی و بافتنی یادگرفتن، و آداب‌ رفتار. بعضی‌ها را مدرسه یاد می‌داد. بعضی‌ها را خانه. دختر خوب از دید ناظم مدرسه ما دختری بود که وقت خندیدن فقط لب‌هایش کمی باز شود اما اثری از دندان‌ها نمایان نشود و تصور کنید برای من دندان خرگوشی چه مصیبتی بود پنهان کردن دندان‌هایی که بر لب‌هایم شوریده بود و می‌خواست دیده شود. همانطور بزرگ، سفید و براق.

دهه هفتاد. سالهای آخر دبیرستان بودم. پای معلم‌های مرد به مدارس غیرانتفاعی دخترانه باز شده بود. من ابوریحان درس می‌خواندم و آن سالها اغلب معلم‌های مردمان با مدارس خوب پسرانه یکی بودند. امروز که آن روزها را مرور می‌کنم به نظرم فضای دبیرستان‌هایی مثل ما رقت‌آور و در عین‌حال ترغیب‌کننده بود. دخترها عاشق پیرمردهای زهوار در رفته می‌شدند. و پیرمردهای زهوار دررفته برای ترغیب کردنمان به درس خواندن دائم با پسرها مقایسه‌مان می‌کردند، بی‌آنکه ما و پسرهای همسن‌مان در شرایط برابر آموزش دیده باشیم یا پرورش یافته باشیم. روزی نبود که جمله آنها بهترند، همون بهتر که شما برید بچه پس بندازید، با این تست زدنت شوهرت بدن بهتره در کلاس طنین‌انداز نشود. و همین جمله‌ها خوب کار می‌کرد. خوب ترغیب می‌کرد. درس می‌خواندیم. بی‌آنکه متوجه خشونت کلامی‌ای شویم که ما را به پیش می‌برد. خشونتی که زخم می‌زد اما به پیش می‌برد. آن سال از کلاس بیست و چهار نفره‌مان پنج نفر راهی شریف شدیم و اغلب بچه‌های کلاس صندلی‌های دانشگاههای دولتی تهران را به دست آوردند.

دهه هفتاد. خیلی از خانواده‌ها آزادی را به دانشگاه رفتن حواله داده بودند. خیلی از دخترها آمده بودند دانشگاه چون پای یک معامله درمیان بود. تقدیم کردن افتخار به دست آوردن صندلی یکی از دانشگاه‌های درجه یک به خانواده در مقابل دریافت آزادی. آزادی اینکه با دوستانت سینما بروی. آزادی اینکه با دوستانت کوه بروی. آزادی اینکه لباست را خودت انتخاب کنی. آزادی اینکه با پسرها گاهی حرف بزنی. آزادی زدن یک رژلب یا پوشیدن دامنی که کمی تنگ یا کوتاه است. فقط کمی. به گمانم جنگ در نسل ما جنگ سختی بود. جنگ دخترها در یک طرف جبهه و پدر و مادر و برادر و خواهر بزرگتری که زود شوهرش داده بودند و هفت جد و آباد فامیل که همه خودشان را صاحب همان ناموس گوشتی می‌دانستند. و الحق که در تجربه زیستی من مادران متولد دهه سی علیرغم خشونت این جنگ‌ها خوب آمدند. اگرچه خیلی‌هاشان هرگز آشکارا جبهه مخالف را ترک نکردند اما گاهی ستون پنجمی‌ای می‌شدند و به کمک دخترها می‌آمدند. ما برای هر کدام از آزادی‌هامان جنگیدیم. برای دانه‌دانه‌شان. برای گرفتن حق سینما و کوه رفتن، حق پرسه زدن در شهر، حق خندیدن در ملا عام، حق شرکت در جمع‌هایی که مردها هم بودند، حق بحث‌کردن با آنها، حق انتخاب چیزی که تنمان بود، یا بهتر بگویم به تنمان زار می‌زد. حتی حق انتخاب رنگش، رنگی به غیر از رنگ‌هایی که رنگ نبود. 

دهه هفتاد: برای من و گروه دوستانی که مثل بودند به دست آوردن این حق‌ها بها داشت. یک دختر خوب حالا دختری بود که از تمام آزادی‌هایش با دست‌نخورده نگه داشتن آن دلتا استفاده کند و تنها راه برای اینکار انکار تمام و کمال هویت زنانه بود. آن روزها پدرهامان که می‌خواستند با افتخار از دخترهاشان بگویند می‌گفتند: «من بهش اطمینان کامل دارم، دخترم واسه خودش یه پا مرده.» این حرف به نظر نسل‌های بعد از من شاید عجیب بیاید ولی زندگی در پوسته یک مرد در اوج جوانی روان را پاک به هم می‌ریزد. باید احساساتت را سرکوب کنی. باید خواسته‌های تنت را سرکوب کنی. باید به میل به زیبابودنت -از ترس سو برداشت- میدان ندهی. باید خشن و بریده بریده حرف بزنی. باید مرد باشی. مثل او راه بروی، مثل او فکر کنی، حتی زن‌های دیگر را مثل او ببینی. انگار مغزت را با مغز مذکری جابه‌جا کرده‌ باشند. یک دختر خوب زمانی می‌توانست آزاد باشد که یک پسر خواجه باشد. 

دهه هشتاد: وارد بازار کار شدیم. آنها که رفتند زندگی دیگری پیش گرفتند اما ما که مانده بودیم با مشکل جدیدی مواجه شدیم ما اگرچه مثل مردها بودیم اما مرد نبودیم. بازار کار ما را به عنوان مرد به رسمیت نمی‌شناخت. موجوداتی بودیم که تصور می‌شد کار می‌کنیم تا خرج بزک دوزکمان را درآوریم. قرار نبود رشد کنیم. نیروی کار ارزان و بی‌ادعا بودیم. مردها ما را به بازی نمی‌گرفتند و ما زن‌ها که در بازار کار تازه پرشمار وارد شده بودیم مناسبات اجتماعی کار را نمی‌شناختیم. ما که تمام زندگی از مردها دور نگه داشته شده بودیم حالا باید سر قراردادمان چانه می‌زدیم، از طرحمان دفاع می‌کردیم، وارد زد و بندها می‌شدیم بی‌آنکه به جمع‌های غیر رسمی که زد و بندها آنجا شکل می‌گرفت راه داشته باشیم. و متاسفانه کلید عبور از بسیاری از سقف‌های شیشه‌ای همان دلتای لعنتی بود. بعضی‌هامان از کلیدمان استفاده کردیم و بعضی استفاده نکردیم اما هیچ‌وقت این موضوع را به بحث نگذاشتیم که در این جنگ برای مطالبه فرصت برابر چقدر استفاده از همان ابزارهایی که عامل سرکوبمان بوده اخلاقی‌ست یا اصلا چقدر منافع جمعی‌مان را به عنوان یک گروه استثمار شده در درازمدت تامین می‌کند. 

دهه هشتاد: حق‌هایی که فقط دو دهه قبل آرزو بود چنان امری عادی و ازلی-ابدی شد که دیگر حافظه جمعی از جنگ بی‌صدای پشتش حرفی نمی‌زد. خشم آن سالها شد نیروی پیش‌برنده زن‌هایی که حالا خود در مقام مادر و معلم و مدیر در جایگاه اعمال قدرت نشسته بودند. مردها هم کم‌کم به زن‌ها پیوستند. مردهایی که حافظه‌شان هنوز زندان زن‌ها را به یاد داشت و تلاش برای فرار از آلکاتراس‌ها رو دیده بود و گاهی حتی همدست بود. آزادی‌ها بیشتر شد اما سوالاتی بی‌پاسخ رها شد. آیا سالها استثمار زنان به زنان این حق را می‌دهد که امروز سهم بیشتری از مردان مطالبه کنند؟ آیا استثمار شونده‌ها همیشه زجر کشیده‌اند یا بقای استثمار تا حدی به دلیل منتفع شدن استثمار‌شونده است؟ آیا گاهی زنان امروز منافع دوره استثمار را همزمان با منافع دوره بعد از استثمار طلب نمی‌کنند. مثلا مهریه را در کنار حق تنصیف یا آزادی‌های حضور در بازار کار را به همراه خرج نکردن درآمد حاصل از کارشان در خانه مشترک. و آیا اخلاقی‌ست که از ابزار جنسی برای پیشبرد خواسته‌های فردی و اجتماعی استفاده کرد یا نه؟ نه فقط استفاده زنان از توان دلبری‌شان برای پرش‌های کاری که میدان دادن به دلبری‌های مردانه برای دریافت سهم و حق بیشتر از یک مدیر زن.

دهه نود: من مسیری که آمده‌ام را دوست دارم. بهتر بگویم علیرغم دردناک بودنش به آن افتخار می‌کنم. رد زخم این چهل سال بر صورت من خط اخم عمیقی‌ست که می‌توانم به مدد دکترهای آمپول به دست برش دارم اما دوست دارم بر چهره‌ام بماند. خط اخمی که به من می‌گوید آن سالهایی که می‌خواستم دختر خوبی باشم چطور زور می‌زدم اخم کنم تا دندان‌های خرگوشی پنهان شود و سالها بعد چقدر بر چهره‌ام خشونت تحمیل کردم تا بتوانم مرد باشم. زمانی که دیگر به این نتیجه رسیدم که یک دختر خوب، دختری نیست که در تعریف مردان خوبست، بلکه دختری‌ست که برای خودش، روانش و آرزوهایش خوب است و به خواسته‌های ذهنش، تنش و احساسش پاسخ می‌دهد دیگر رد اخم بر پیشانی‌ام مانده بود. این رد، رد جنگ من برای برابری‌ست. برابری در سهم آزادی فردی و اجتماعی. 


Report Page