21:21
Ray"اه..."
دوباره و دوباره.
مثل همیشه داشت گند میزد. چرا هیچوقت نمیتونست فقط یک کار رو درست انجام بده؟
جیک کوزه ی سفالی بیچاره رو به گوشه ای پرت کرد. صدای فجیع شکستنش توی خونه ی خالی و سردش اکو شد.
پسر نفسش رو بیرون داد و برای این که سریع تر آروم بشه، لیوان آب کنارش رو سر کشید.
لیوان رو کنار گذاشت و به تیکه های شکسته ی کوزه و خرده های دورش زل زد.
"اگه تا اخر زندگیم قرار باشه تو همه چیز بد باشم، لی هیسونگ هم تا اخر زندگیش من رو رد میکنه"
پالت رنگ تو دستش رو روی میز پرت کرد و از روی صندلی بلند شد.
قدم های بی هدفی بر میداشت. نمیدونست چرا انقدر بهم ریخته.
"به هر حال هر ادمی یک نقصی داره، مگه نه؟"
بار چندمی بود که این جمله رو به خودش میگفت؟ و باز هم نمیتونست قبولش کنه.
خودش رو به گوشه ای از خونه پرت کرد. سرامیک های سرد خونه فقط باعث می شدن بیشتر سردش بشه و محکم تر زانو هاش رو بغل کنه.
نفس عمیقی کشید و لب پایینش رو جلو داد. قطره های اشک آروم از چشماش سرازیر شدن.
اینجوری هیچوقت نمیتونه دل هیسونگ رو به دست بیاره و این باعث میشه قلبش آتیش بگیره.
صدای قدم های کسی توی خونه اکو شد و جیک با تعجب سرش رو بالا اورد.
در اتاقش باز شد و هیسونگ با صورتی متعجب به اطراف نگاه کرد. آروم وارد اتاق شد و در رو بست، نگاهش روی کوزه ی شکسته موند.
"این همون کوزه ای نیست که دیروز بهم نشون دادی؟ چرا شکسته؟"
جیک اروم از روی زمین بلند شد. انگشت هاش بی قرار با هم بازی می کردن.
"اوه خب... خیلی زشت و بد در اومده بود...خواستم با نقاشی ایراد هاش رو بپوشونم، ولی بیشتر گند زدم"
هیسونگ کنار کوزه، روی زانو هاش نشست و تیکه های شکسته اش رو از روی زمین برداشت.
"نه جیک...من اون کوزه رو خیلی دوست داشتم. خیلی بامزه و ناز بود"
این حرف هیسونگ کمکی به حالش نکرد، و حتی بدتر باعث شد گریه اش شدت بگیره. هیسونگ اروم از روی زمین بلند شد، سرش رو کج کرد و منتظر بود تا جیک بگه چرا داره گریه میکنه. جیک سرش رو پایین انداخت و در حالی که هق هق میکرد، دلیل گریه اش رو توضیح داد.
"بعضی وقتا بیاختیار دنبال صدات میگردم، انگار یه بخش از وجودم قبول نکرده که مال من نیستی... هرچقدر هم زمان بگذره، نمیتونم با این کنار بیام که به خاطر کامل نبودنم ازم خوشت نمیاد... هی تلاش میکنم خودم رو درست کنم... ولی... نمیدونم چرا نمیشه هیسونگ..."
هیسونگ ابرو هاش رو بالا داد. سرش رو بالا اورد و نفس عمیقی کشید، باورش نمی شد این چرت و پرت ها رو داره از زبون جیک میشنوه.
جیک همیشه به چشم هیسونگ خیلی قوی به نظر می رسید، و هیسونگ از اینکه میدید جیک راحت با اشتباهات و کامل نبودنش کنار میاد، خوشش میومد.
ولی الان فهمید که اون اصلا نمیتونه با این مشکل کنار بیاد و حتی فکر میکنه هیسونگ ازش خوشش نمیاد.
"جیک... من همینجوری تو رو دوست دارم... به نظرم تو خیلی دوست داشتنی و نازی... و عاشق قوی بودنتم... نباید به خاطر من خودت رو تغییر بدی عزیزم..."
هق هق های جیک بلند تر و بلند تر می شدن. پسر نمیخواست گریه کنه، اونم جلوی هیسونگ. نمیخواست ضعیف به چشم بیاد و باری روی دوش هیسونگ باشه. نمیخواست هیسونگ رو اذیت کنه، اما دست خودش نبود. هر چقدر سعی میکرد جلوی اشک هاش رو بگیره، بدتر شکست میخورد و فقط باعث می شد هق هق هاش بیشتر شدت بگیره.
با دیدن گریه ی جیک، هیسونگ هم داشت دیدش از اشک تار می شد. اروم به پسر گریان نزدیک شد، اون رو توی بغلش کشید و مو های نرم و براق پسر رو نوازش کرد.
"هر بار... هر بار این فکر که به خاطر کامل نبودنم من رو دوست نداری من رو دیوونه میکنه هیسونگ..."
هیسونگ لحظه ای مکث کرد و اخم خفیفی روی صورت زیباش شکل گرفت. شونه های جیک رو گرفت و کمی از خودش فاصله داد تا بتونه به چشم هاش نگاه کنه.
"من به خاطر اون ردت نمیکردم! چون به زمان احتیاج داشتم تا با مادر و پدرم حرف بزنم و بعدش خودم میخواستم بهت درخواست بدم، ردت میکردم!"
جیک ابرو هاش رو بالا داد، لب هاش کمی از هم فاصله گرفتن، با تعجب به هیسونگ خیره و کمی از خجالت سرخ شد.
چه تفکر بچگانه ای. چه رفتار بچگانه ای. کاملا اماده بود تا خودش رو از خجالت از پنجره پرت کنه پایین.
"امم... ببخشید..."
هیسونگ کمی خندید و با نوازش اشک های جیک رو پاک کرد.
"برای چی عذرخواهی میکنی؟ تو هیچ کار اشتباهی انجام ندادی عزیزم. امروز اومدم اینجا تا ازت بخوام دوست پسرم بشی، تا صبح با هم خوش بگذرونیم، بریم تو خیابون بدوییم و دیوونه بازی در بیاریم. پس دیگه گریه نکن"
چشم های جیک از شوک گشاد شدن و دست هاش رو روی دهنش گذاشت. هیسونگ به ریکشن جیک خندید که باعث شد ضربان قلب جیک بالا بره و نمادین روی دست هیسونگ غش کرد که فقط بیشتر خنده های هیسونگ رو تشدید کرد.
"خب، حالا که دوست پسرم شدی، اول ببوسمت یا ببرمت سر قرار یا با هم بخوا-"
جمله ش با دست جیک رو دهنش نصفه موند و سوالی بهش نگاه کرد.
جیک خنده ی نمادینی کرد و پشت گوشش رو خاروند.
"خب... فکر کنم بوسه... "
هیسونگ با خنده دست جیک رو از روی دهنش کنار زد، اروم بهش نزدیک شد و لب هاش رو روی لب های جیک گذاشت.
بعد از چند بار گاز گرفتن و لیسیدن لب های پسر، ازش دل کند و کمی عقب رفت و چشمش به ساعت روی دیوار افتاد.
هیسونگ: ساعت رو نگاه کن، 21:21