21- Secret

21- Secret

lυĸa

بومگیو..

بازم این پسر. با دقت چهره‌ش رو برانداز کرد. موهاش بلند شده بود. تیکه‌هایی از هایلایتای سفید از بین موهای مشکیش خوب معلوم می‌شد. صورتش.. لاغر‌تر شده بود. گودی زیر چشمهاش و لبهای ترک خورده‌ش. چهره‌ش کاملا بی‌روح بنظر می‌رسید؛ ولی هنوز زیبایی خودش رو داشت. 

زیبایی‌ای که یونجون نمی‌تونست انکار کنه.


  نفس عمیقی کشید و بعد چند ثانیه بی‌تفاوت به حرف اومد: 

-"هوم..؟" 

  پسر یه قدم نزدیک‌تر شد و با لحنی آروم شروع به حرف زدن کرد:

-"می‌تونیم.. حرف بزنیم..؟"

  قدم دیگه‌ای برداشت ولی همین باعث شد که یونجون هم یه قدم به عقب بره:

-"شرمنده.. کلاس دارم."

  برگشت که به طرف کلاس بره که در لحظه، مچ دستش به دست پسر قفل شد.

  بی‌حرکت سر جاش وایستاد؛ آب دهنش رو قورت داد و چیزی نگفت. لعنت بهش.. اون لمس...


  بومگیو وقتی صدایی ازش نشنید، خودش شروع به حرف زدن کرد:

-"کاری باهات ندارم.. فقط.. چند دقیقه باهم حرف بزنیم."


  با حرف پسر، سرش رو پایین انداخت و تا چند لحظه همونطور موند.

  بعد از چند ثانیه، نگاهش رو برگردوند سمتش:

-"بگو.."

  بومگیو آروم دستش رو ول کرد و به اطراف نگاهی انداخت:

-"بیا بریم حیاط."

  فقط دلش می‌خواست تو این صحنه سوبین پیدا بشه و دستش رو بگیره تا از اونجا برن. ولی بدون هیچ مخالفتی، قبول کرد و با بیشترین فاصله ازش، راه افتاد سمت حیاط.


  روی یکی از نیمکتا نشستن. تا چند لحظه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نمی‌شد.

  بالاخره بعد از سکوت سنگینی که بینشون بود، بومگیو به حرف اومد:

-"می‌خواستم حالتو بپرسم.. بعد از اون روز.."


  آب دهنش رو قورت داد و بار دیگه حرف زد:

-"دیگه نتونستم خبری ازت بگیرم که بفهمم حالت خوبه یا نه؛ تا اونروزی که اتفاقی توی دانشگاه دیدمت."

  پوزخندی رو لبش به وجود اومد. بار دیگه بی‌تفاوت با تکون دادن سرش جواب پسر رو داد:

-"خوبم.."

  نگاهی به پسر انداخت و از جاش بلند شد و در حالی که دستهاش رو برای مهار لرزششون تو جیبش می‌برد، با لحن سردش گفت:

-"اگه کاری نداری من برم کلاسم."

  

  بدون اینکه نگاهی بهش بکنه، سمت در سالن قدم برداشت.

  بومگیو چند بار دهنش رو باز و بسته کرد تا حرفی بزنه ولی سرآخر به سکوت اکتفا کرد و چیز دیگه‌ای نگفت.


  لبهاش رو روی هم فشرد و دستهاش رو مشت کرد. بار دیگه حالش بد شده بود و همون حس خفگی همیشه بهش دست داد.

  از جاش بلند شد و در حالی که چشمهاش می‌لرزید، نگاهش رو از در سالن گرفت و به طرف ورودی دانشگاه رفت. نمی‌تونست فعلا این محیط رو تحمل کنه. دوست داشت تنها باشه. 


  درحالی که بند کیفش رو روی شونه‌ش انداخته بود، آروم قدم برمی‌داشت و درحال سعی در کنترل احساسات و خشمش بود. 

  به این فکر کرد که یونجون الان حالش بهتره. حداقل سعی داشت این باور رو داشته باشه. با فکر کردن به اون روزا، همیشه دردی به قلبش هجوم میاورد که از هر چیزی مزخرف‌تر بود. 


  سمت پارک رفت و روی یکی از نیمکت‌هاش نشست.

  زانوهاش رو بغلش گرفت و سرش رو بینشون مخفی کرد. می‌دونست بار دیگه حرف زدن با یونجون علاوه بر اینکه حالش رو خوب نمی‌کنه، بلکه باعث می‌شه هم خودش و هم پسر موردعلاقه‌ش دوباره درگیر فکر و خیال بشن.

  تو این دو سال، سعی کرده بود همه چیز رو فراموش کنه. ولی با هر تلاشی که از خودش به جا می‌ذاشت، بیشتر از قبل تحملش رو از دست می‌داد.

  چشمهاش رو بست و اجازه داد افکارش به دو سال پیش پرواز کنه.


*****

فلش بک

  شنبه 28 دسامبر 2019


  وسط پذیرایی زانوهاش رو بغل کرده و در حالی که چونه‌ش روی زانوهاش قرار داشت و با پاش به زمین ضرب می‌زد، به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود. 


  هیچوقت تو عمرش در این حد احساس تنهایی و رها شدن نداشت. حتی وقتی که مادرش بدون هیچ حرفی به تایلند رفت و فقط توی یه پیام صوتی ازش خداحافظی کرد، انقدر آشفته نبود. 

  چند ساعت پیش در عالم خواب و بیداری فکر می‌کرد وقتی بیدار می‌شه اوضاع فرق کرده. ولی یونجون با محو شدنش تمام امید و حس زندگی بومگیو رو با خودش برد. 


  وقتی بیدار شد، اول که یونجون رو پیش خودش ندید، کمی ناامید شد ولی به خیال اینکه یونجون بیرون از اتاق مشغول یه کاریه، از تخت بیرون اومد و با دیدن کمد خالی از وسیله‌های پسر، خون تو رگهاش منجمد شد. پس هر چی دستش اومد رو تنش کرد و از اتاق بیرون رفت و کل خونه رو دیوانه‌وار گشت تا اثر کوچیکی از اون پسر پیدا کنه؛ خونه خالی از هر چیزی از جانب یونجون بود. حتی ملحفه روی وسیله‌ها هم دوباره کشیده شده بود؛ انگار که این پسر، هیچوقت توی اون خونه حضور نداشت. تنها یک پاکت نامه روی کانتر وجود داشت که نشون می‌داد، کسی جز بومگیو توی خونه حضور داشته. ناامیدانه شیون سر داد و در حالی که پاکت رو به قلبش می‌فشرد، پشت کانتر نشست و به هق‌هق افتاد.

  و حالا بعد از چند ساعت، کاغذ رو جلوی پاهاش گذاشته بود و هر چقدر تلاش می‌کرد، جسارت کافی برای خوندش رو به دست نمیاورد. دلش می‌خواست به یه خواب عمیق فرو بره و وقتی که بیدار می‌شه، ببینه صدای بهم خوردن وسیله‌ها ناشی از فعالیت یونجون بیرون از اتاق به گوش می‌رسه و همه چی فقط یه کابوس بوده. اما نه.. واقعیت مثل یه مشت هر ثانیه تو صورت بومگیو کوبیده می‌شد؛ و با اینکه خیلی عصبی و ناراحت بود، نمی‌تونست کسی جز خودش رو مقصر رفتن یونجون بدونه.

  حتی درد زخم‌های باز شده‌ی روی پاش، که حالا ازشون رد خون خشک‌شده روش مونده بود هم نمی‌تونست درد و فشاری که توی وجودش حس می‌کرد رو کم کنه. 

  از همون اول هم حس می‌کرد اون پسر یه روز ولش می‌کنه و می‌ره؛ تمام مدت سعی داشت خودش رو گول بزنه؛ ولی بالاخره این اتفاق افتاد.


  با تمام تلاش‌هایی که بومگیو برای مبارزه با خودش و نگه داشتن یونجون کرده بود، سرآخر این خودش بود که مثل یه پوسته توخالی وسط پذیرایی افتاده و داشت برای نفس کشیدن بین اونهمه درد و تکه شیشه‌های شکسته دور و برش، تقلا می‌کرد.


پایان فلش بک


*****

  تنها یادگاری یونجون -یه کاغذ کهنه و پاره- رو از جیبش درآورد و برای چندمین بار تو این دو سال که حسابش از دستش در رفته بود، دست‌خط شکسته پسر رو خوند:


«این بهترین انتخاب برای هردومونه. معذرت می‌خوام.»


-"تو چی می‌دونی چی برا من بهترینه..؟"

  نفس عمیقی کشید و هدفونش رو زد به گوشش و به انتهای پارک نگاه کرد. انگار که دنیا برای اون خالی از هر حس و رنگی بود.


«بعد از رفتنت.. سعی می‌کردم هر جا می‌رم، هر چیزی می‌بینم و هر چیزی می‌شنوم، اثری از تو پیدا کنم؛ ولی توی نامرد جوری خودتو از زندگیم حذف کردی که بعضی وقتا به خودم شک می‌کردم که از همون اول آیا یونجونی وجود داشت یا نه.

  آدما بعد یه مدت شروع می‌کنن به فراموش کردن. اول جزئیات از یاد می‌ره و بعد یه مدت به خودت میای و می‌بینی حتی چهره کسی که یه روز مرکز زندگیت بود رو فراموش کردی؛ ولی من نه... من حتی جای لکه‌های روی صورتت، عطر موهات یا طول مژه‌هات رو هم یادمه. فکر می‌کردم اگه یه روز ببینمت می‌تونم بغلت کنم و تا ابد همونطوری بمونم. دقیقا مثل قبلنا.. دور از همه‌ی حسای بد دنیا؛ ولی وقتی که اتفاقی تو دانشگاه دیدمت شکل یه خواب بودی که هر چقدر تلاش می‌کردم بهت نزدیک شم، به سرعت نور ازت دور می‌شدم.»

   

*****

  روی یکی از صندلی‌ها نشست و آرنجش رو روی میزش گذاشت و سرش رو با دستش گرفت. سوبین هنوز نیومده بود کلاس. گوشیش رو درآورد تا خبری ازش بگیره.

-"یونجون.."

  با صدای دختر سرش رو بالا گرفت و بهش نگاهی انداخت. هه‌رین بود. 

  پوفی کرد و با قیافه‌ای بی‌حوصله به دختر روبه‌روش چشم دوخت.

  دختر بعد از چند لحظه مکث، به حرف اومد:

-"ام.. راستش.. می‌خواستم راجع به سوبینـ.. باهات حرف بزنم..."

  با شنیدن این حرف از دختر، ابروهاش رو بالا داد و کنجکاوی بیشتری رو از خودش برای شنیدن ادامه حرف دختر نشون داد.


  هه‌رین کنارش روی صندلی خالی نشست و ادامه داد:

-"چند وقتیه که.. حالش زیاد خوب نیست.. یونجون.."

-"منم نمی‌دونم چش شده."

  نگاهش رو از دختر گرفت و به نقطه‌ای روی زمین خیره شد. 

-"یونجون.. می‌دونم من قبلا یه حسایی به سوبین داشتم.. و می‌دونم که کارم اشتباه بود؛ ولی به عنوان یه دوست.."

  دختر بازدمش رو بیرون داد و ادامه حرفش رو گفت:

-"می‌دونم بین شما یه چیزایی هست.."

  با این حرفش، یونجون سرش رو بالا گرفت و بار دیگه به چشمهای درشت دختر زل زد.

-"اگه دوست داشته باشی.. می‌تونیم درباره‌ش حرف بزنیم."

  چشمهاش از حرف هه‌رین درشت شده بود. واقعا نمی‌دونست این دختر چرا می‌خواد باهاش درباره این موضوع حرف بزنه.


  هه‌رین وقتی جوابی از پسر نگرفت، ادامه داد:

-"چند دقیقه پیش تو حیاط دیدمش.. برام یکم عجیب اومد که تو پیشش نبودی. من.. رفتم باهاش حرف بزنم.."

  چشمهاش روی دختر ثابت مونده بود و منتظر بود که حرفش تموم بشه.


-"هه‌ریــن!"

  با صدای پسر هر دو نگاهشون رو بهش دادن. پسری روبه‌روی هه‌رین وایستاده بود و سعی داشت یه چیزی بهش بگه.

-"فقط یه این‌بار رو..!"

  هه‌رین با عصبانیت پاش رو به زمین کوبید و با حرص به پسر توپید:

-"یاااا!! فکر نکن می‌تونی منو خر کنی.. این صدمین باره که ازم جزوه می‌خوای..!"


  یونجون چشمهاش رو ریز کرد تا به پسر با دقت بیشتری نگاه کنه. چند لحظه‌ای همونطور به قیافه آشنای پسر خیره شد بود که یک دفعه‌ای به یاد آورد که کجا باهاش حرف زده. 

-"یاا هه‌رین نونا.. قول می‌دم بازم برات شیر توت‌فرنگی بخرم."

  پسر با قیافه‌ای احمقانه لب و لوچه‌ش رو جمع کرد و کنار هه‌رین روی صندلی نشست.

-"هونگجونگ.. گفتم که خر نمی‌شم."

  کیم هونگجونگ.. همون پسری که همیشه از همه جزوه می‌خواد و حتی یه بار هم تلاش برای نوشتن جزوه سر کلاس نداشته.

  یونجون لبخندی زد و سمت پسر خم شد:

-"سری پیش من بهت جزوه ندادم.. ولی این‌سری می‌تونم."

  پسر با دهنی باز و چشمهای درشت شده به یونجون خیره شد و از جاش بلند شد:

-"جدی..؟"

  یونجون درحالی که دست به سینه نشسته بود، فقط سرش رو تکون داد و چیز اضافی‌ای نگفت.


-"ممنونم ازت یونجون هیونگ‌نیم..!"

  دفترش رو درآورد و به پسر داد:

-"بیا.. همشون هستن.."

  پسر بار دیگه از تعجب چشمهاش درشت شد و با صدای تقریبا بلندی گفت:

-"جزوه همشون؟!"

  یونجون هومی گفت و تکیه‌ش رو به صندلی بیشتر کرد.

-"زود بنویس بیارش برام."


  پسر سرش رو تکون داد و بعد از تعظیم کوتاهی، به ردیف جلوی کلاس رفت و روی صندلیش نشست.


  به ساعت گوشیش نگاهی انداخت. فقط دو سه دقیقه تا شروع کلاس مونده بود. نگاهش رو از گوشی به هه‌رین داد که روی صندلی کناریش نشسته بود.

  قبل اینکه چیزی بگه، دختر به حرف اومد:

-"شرمنده.. هونگجونگ یکم شبیه احمقا رفتار می‌کنه.. وقت حرف زدنمونو گرفت.."

  از جاش بلند شد و روبه‌روی یونجون وایستاد:

-"بعدا با هم حرف می‌زنیم یونجون شی."

  تعظیم کوتاهی کرد و سمت هونگجونگ رفت تا کنارش روی صندلی خودش بشینه.


  می‌دونست حرفهایی بین هه‌رین و سوبین زده شده. هه‌رین نتونست چیزی بگه؛ پس بهتر بود با خود سوبین حرف بزنه.

  بار دیگه نگاهش سمت در رفت. نمی‌دونست سوبین چرا تا الان نیومده.

  نفس عمیقی کشید و گوشیش رو باز کرد تا بهش پیام بده.


«کلاس داره شروع می‌شه

  نمی‌خوای بیای..؟!»

  

  موهای مشکیش رو از جلوی صورتش کنار زد و به روبه‌روش خیره شد. منتظر دریافت پیام بود که در کلاس زده شد و استاد وارد شد.


*****

 7 عصر


  کوله مشکی رنگش رو، رو دوشش انداخت و از کلاس خارج شد. از صبح تا الان هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشده بود. یونجون توی حیاط قدم برمی‌داشت و سمت در ورودی دانشگاه می‌رفت؛ در حالی که از اینهمه بی‌اعتنایی و سکوت بینشون خسته شده بود، به حرف اومد:

-"سوبین.."

  سوبین با قیافه‌ای جدی و خالی از حس نگاهش رو برگردوند.


-"نظرت چیه امروز بریم بیرون..؟"

  با لبخندی که روی لبش داشت گفت. 

-"نمی‌دونم."

  جواب کوتاهی بود. بازدمش رو بیرون داد و به پسر نزدیک‌تر شد و حرفش رو ادامه داد:

-"هی.. یه فکری دارم."

  سوبین بار دیگه سرش رو سمت پسر برگردوند.

-"هر دومون راجع به یه چیزایی حالمون خوب نیست.. نظرت چیه بریم.. آبجو بنوشیم."

  سوبین پوفی کرد و حرفش رو رد کرد:

-"بیخیال یونجون.."

  پسر بزرگتر که پای حرفش بود، بار دیگه گفت:

-"بیا بریم کلاب."

  با این حرف، سوبین سر جاش وایستاد و با قیافه‌ای مشمئز و با لرزشی تو صداش جواب پسر رو داد:

-"حتی فکرشم نکن."


  یونجون لبخند شیطنت‌آمیزی زد و دست سوبین رو گرفت و کشید:

-"همین الان می‌ریم. مطمئن باش خوش می‌گذره."

  دستش رو کشید و با سرعت بیشتری سمت ورودی دانشگاه رفت.

-"یاا یونجون!"

  می‌دونست هر چقدر هم پافشاری کنه، یونجون پای حرفش می‌مونه. 

  پس بهتر بود باهاش موافقت کنه. خاطرات خیلی خوبی از کلاب نداشت. الانم هر سری پاش رو اونجاها می‌ذاشت، حس منزجر کننده‌ای بهش دست می‌داد.


  توی اتوبوس نشسته و تو راه رفتن به یکی از کلاب‌های شهر بودن.

  باز هم هیچ حرفی از زبون سوبین خارج نمی‌شد. خیلی بد بود که این سکوت سوبین رو ببینه. اون یه پسر پرانرژی و مهربون بود که همیشه لبخند رو لباش داشت. ولی این چند روز اخیر که همدیگرو دیده بودن، خیلی کم پیش میومد که لبخند و چال گونه‌هاش رو ببینه. نمی‌دونست خودش کاری کرده که سوبین الان از دستش ناراحته یا اتفاق دیگه‌ای براش افتاده. هر چی که بود، باید امروز راجع بهش حرف می‌زدن.


  از اتوبوس پیاده شدن و به سمت باری که چند متر اون طرف‌تر بود، قدم برداشتن. 

-"هی.. امشبو قراره مست کنم. برام مهم نیست چه اتفاقایی میفته."

  یونجون با لبخندی که رو لبش داشت به سوبین گفت ولی تنها چیزی که از پسر مقابلش تحویل گرفت یه لبخند کوتاه بود.


  نمی‌دونست امروز رو می‌تونه راجع به همچی با یونجون حرف بزنه یا نه. تو این چند مدت ذهنش بدجوری درگیر شده و نسبت به اتفاقایی که برا یونجون میفتاد بی‌اعتنا بود.

  همین باعث می‌شد حس گناه بیشتری بهش دست بده. مزخرف بود به خاطر فکر و خیالی که تو سرش بود، بخواد روز یونجون رو خراب کنه.


  پوفی کرد و خودش رو به یونجون نزدیک‌تر کرد و دستش رو روی پهلوش قرار داد تا باهم به داخل کلاب برن.

  وقتی واردش شدن، خوف عجیبی به دلش وارد شد. دستش رو محکم‌تر به پهلوی یونجون فشرد.

  یونجون نگاهش رو از صحنه‌ای که پر بود از دختر و پسر و مردمی که به هم چسبیده بودن و می‌رقصیدن و می‌نوشیدن، گرفت و به سوبین داد. قیافه‌ش نشان دهنده چیزای مبهمی بود که یونجون تابه‌حال ندیده بودش.

  سوبین سر جاش خشکش زده بود. طوری بود که انگار می‌خواست از اونجا خارج شه و بره.

  دستش رو گرفت و سمت یکی از میز صندلی‌های خالی کنار دیوار کشید.

  روی صندلی‌ها کنار هم نشستن. ترجیح می‌داد که کنار هم بشینن تا اینکه روبه‌روی هم قرار بگیرن.


  بار دیگه نگاهش رو به مردم داد. یونجون از اون دسته آدم‌ها بود که معمولا از جاهای شلوغ و پر سر و صدا بی‌زاره و به خاطر خودش هم که شده از مکان‌های پر از آدم دوری می‌کنه. 

  ولی این‌بار رو دلش خواست که بیاد. دوست داشت فضای اینجا رو با سوبین، پسر مورد علاقه‌ش تجربه کنه.


-"چرا گفتی بیایم اینجا.."

  با حرف سوبین که دم گوشش گفته شد، به سمتش برگشت. حالا صورت‌هاشون به هم نزدیک بود. ولی فرق داشت.. چشمهاش پر از حرف بود؛ اما چیزی از دهنش خارج نمی‌شد.

-"چون می‌خواستم.. اینجا باهم تنها باشیم؛ و حرف بزنیم."

  سوبین نگاهش رو از یونجون دزدید و فقط سرش رو تکون داد.

  وقتی که دیگه از این رفتار سوبین کفری شده، با یه حرکت بهش نزدیک‌تر شد و صورت پسر رو جلوی صورت خودش قرار داد.


-"چوی سوبین! دهن باز کن و حرفتو بزن!"

  نفس عمیقی کشید و دستش رو روی دست یونجون که رو صورتش قرار داشت، گذاشت. تصمیمش رو گرفته بود. باید حرفشو می‌زد.


چند ثانیه فقط به هم خیره شدن. تا اینکه سوبین به حرف اومد:

-"یونجون.. وقتی اون موقع باهم حرف زدیم و تو همه چیز رو راجع به گذشته‌ت با صداقت گفتی، این برام خیلی ارزشمند بود و قلبمو گرم می‌کرد؛ چون تو بهم اعتماد کردی و اجازه دادی وارد دیوار دفاعیت در مقابل غریبه‌ها بشم..."

  شروع حرفش خبر از یه موضوع مهم رو می‌داد و این یونجون رو دچار سردرگمی کرده بود؛ چون نمی‌دونست آمادگی شنیدن حرفهاش رو داره یا نه.

  با دهن نیمه‌باز با نگاهی که بین دهن و چشمهای سوبین رد و بدل می‌شد، منتظر ادامه حرفش موند.


  سوبین دستهای یونجون رو از رو صورتش برداشت و تو دستش گرفت؛ سمت میز برگشت و نوشیدنیش رو برداشت و جرعه‌ای ازش نوشید و ادامه داد:

-"همون‌روز یا حتی بعدشم، منم می‌خواستم راجع به گذشته‌م بهت بگم ولی هر دفعه یه چیزی مانعش شد؛ منم فکر کردم که موضوع مهمی نیست."

  با این حرفش خیال یونجون یکم آسوده شد ولی، با فکری که از سرش گذشت، دلش بیشتر از قبل به آشوب افتاد.


«مشکلی نیست.. نگران نباش. با خوردن دارو کنترل می‌شه»


  آب دهنش رو قورت داد و در حالی که چشمهاش می‌لرزید، به حرف اومد:

-"سوبین.. برو سر اصل مطلب.."

  سوبین چند لحظه لبهاش رو روی هم فشرد؛ انگار که از ریکشنی که پسر مقابلش قرار بود نشون بده، می‌ترسید.

  دهنش رو باز کرد که چیزی بگه که صدای آشنایی به گوشش خورد.

-"سوبــین؟!"

  نگاهش رو سمت صدا برگردوند و با دیدن چهره آشنای پسر، حالتش به کل تغییر کرد.

  یونجون تا به حال سوبین رو تو اون حالت ندیده بود. اون پسر گرم و پر انرژی که مثل بچه‌ها رفتار می‌کرد، الان بیشتر شبیه کوه یخ بود تا یه آدم. نگاه سوبین رو دنبال کرد و به پسر نسبتا قد کوتاه با موهای بنفش و لباس پر زرق و برقش رسید. اون کی بود؟ چرا سوبین با دیدنش انقدر متحول شد؟ سوبین می‌خواست درباره چی باهاش حرف بزنه؟ یونجون تبدیل به یک علامت سوال گنده شده بود؛ ولی در سکوت منتظر موند تا ببینه چه اتفاقی میفته.


-"تو..؟ تو اینجا چیکار می‌کنی؟"

  سوبین با لحن بی‌تفاوتی گفت و چشمهاش رو ریز کرد. پسر در حالی که آدامس داخل دهنش رو می‌جوید و بادکنک درست می‌کرد، گفت: 

-"پارسال دوست امسال آشنا چوی سوبین.. بعد از اون سورپرایزی که برام آماده کرده بودی دیگه خبری ازت نشد. نمی‌خواستی یه حالی از هیونگت بپرسی؟"

  پوزخندی زد و با انگشت شستش به پشت سرش اشاره کرد:

-"سوال داره..؟ من اینجا کار می‌کنم. خودت اینجا چیکار می‌کنی؟"

  سرش رو خم کرد و با چشمهاش به یونجونی که سردرگم نگاهش می‌کرد، اشاره کرد و گفت:

-"این دیگه کیه..؟ مشتری جدیدته!؟"


Report Page