شما را به خواندن ادبیات داستانی ایران دعوت می‌کنم- صفر

شما را به خواندن ادبیات داستانی ایران دعوت می‌کنم- صفر

آتوسا افشین نوید


سال‌هایی که من در دبیرستان درس می‌خواندم مهم‌ترین دلیلی که برای خواندن تاریخ ارائه می‌شد این بود که تاریخ آیینه عبرت است. باید تاریخ خواند تا اشتباه گذشتگان را تکرار نکرد. خواندن تاریخ بیشتر عاملی برای حرکت کردن در مسیرهایی محافظه‌کارانه‌تر بود -یا لااقل من تعبیر «تاریخ آیینه عبرت است» را اینگونه می‌فهمم- که به نظرم بعد از پشت سر گذاشتن یک حرکت رادیکالی مثل انقلاب بازگشت به سطحی از محافظه‌کاری عجیب نیست. اما سال‌های اولیه دهه هفتاد به گمانم چیزی در این گفتمان آرام آرام تغییر کرد. خواندن تاریخ بیشتر پیشنهاد می‌شد و دلیلی که برای الزام به خواندن تاریخ مطرح می‌شد این بود که نمی‌توانیم بدون دانستن تاریخ‌مان تغییر موثر ایجاد کنیم. به عبارت دیگر تاریخ به عنوان منبع شناخت معرفی می‌شد و جایی برای مکاشفه بود نه عبرت‌گیری. سال‌های ابتدایی دهه هفتاد که من دانشجو بودم این جمله از زبان استادان در اشکال مختلف شنیده می‌شد که برای آنکه بفهمیم چرا جایی ایستاده‌ایم که راضی‌مان نمی‌کند باید بفهمیم چه مسیری را طی کرده‌ایم که از این نقطه نامطلوب سردرآورده‌ایم. دو دهه از آن زمان می‌گذرد و به حق در طول این دو دهه در حوزه تاریخ نویسندگان و مترجمان و ناشران کم کتاب خوب به بازار کتاب نفرستاده‌اند. اگرچه هنوز حتی از تاریخ دویست سیصد سال گذشته‌مان کم می‌دانیم، اما من فکر می‌کنم امروز بعد از گذشت دو دهه از آن روزها باید سوال دیگری هم بپرسیم. ما برای آنکه بدانیم چرا امروز در جایی ایستاده‌ایم که مطلوبمان نیست نه تنها باید بدانیم چه مسیری را رفته‌ایم که به این نقطه رسیده‌ایم، لازم داریم بدانیم «ما»یی که این مسیر را آمدیم چگونه آدم‌هایی بوده‌ایم. تاریخ می‌گوید ملت‌های مختلف گاهی شرایط مشابهی را با واکنش‌های مشابهی پاسخ داده‌اند اما آن واکنش‌های مشابه در بستر شرایط مشابه به نتایج مشابه ختم نشده. چرا؟ جواب من اینست که چون داستان‌ ملت‌های مختلف در شرایط یکسانی قصه، بازیگران متفاوتی داشته‌ است. به گمانم در طول این صد و چند سالی که برای «تغییر بزرگ» دست و پا زده‌ایم هنوز به این نقطه نرسیده‌ایم که اتفاق‌ها را بخوانیم و کناری بگذاریم و بعد جدای از ماجراهای داستانِ‌ ملتمان، شخصیت‌های درگیر قصه را تجزیه و تحلیل کنیم. ببینیم آدم‌هایی که تاریخ را ساخته‌اند- از شاه و وزیرش گرفته تا آدم‌های کوچه و بازار- چه آرزوهایی داشته‌اند، چه نگرشی به جهان هستی داشته‌اند، ضعف‌هایشان چه بوده، از چه حماقت‌هایی رنج برده‌اند و بالاخره با چه حقارت‌ها و حسرت‌هایی دست به گریبان بوده‌اند. شناخت شخصیت‌های قصه ملی‌مان به ما می‌گوید چرا آن واکنشی که امروز ما انتظار داشتیم در فلان ماجرا از شخصیت‌های ماجرا سر بزند، سر نزده. من برای پرداختن به شخصیت‌های قصه ملی دلیل دیگری هم دارم. به گمان من ایجاد تغییر در پایان‌بندی یک داستان زمانی محتمل‌تر است که شخصیت داستانی تغییر کند تا حوادث پیش روی آن شخصیت‌ها. آنکه معتقد است همه چیز از پیش مقدر شده به احتمال زیاد در میدان جنگ همان واکنشی را نشان می‌دهد که در به تاخیر افتادن سفر تفریحی چند روزه‌اش. 

اما آدم‌ها را چطور باید شناخت. به گمانم یکی از بهترین منابع پاسخگویی به این سوال که ما، بازیگران چند صد ساله زندگی مدرن ایران کیستیم، ادبیات ماست. ادبیات داستانی مدرن ایران به لحاظ چیستی‌اش تفاوتی با نمونه‌های اروپایی‌اش دارد. بسیاری از نویسندگان داستان مدرن ایرانی نه برای تولید یک اثر هنری که در اعتراض به وضع موجود- اعم از سیاسی و اجتماعی و فرهنگی- دست به قلم برده‌اند. بعضی‌هاشان در دوره‌هایی مثل سالهای ابتدایی دهه بیست به قصد افشاسازی آنچه در دوره استبداد رضاخانی بر مملکت رفته بود دست به قلم شدند- چیزی که امروز آن را بیشتر وظیفه روزنامه‌نگاران می‌دانیم- بعضی‌هاشان در سالهای دهه چهل که انقلاب سفید محمدرضا شاه بخش بزرگی از جامعه روستایی را با خطر نابودی مواجه کرده بود - که از بین هم رفت- به قصد ثبت تاریخی آنچه داشت به سرعت از زندگی و تاریخ ایرانی محو می‌شد شروع به نوشتن کردند -چیزی که امروز بیشتر در حوزه وظایف انسان‌شناسی و فرهنگ‌شناسی طبقه‌بندی می‌شود-. ادبیات داستانی مدرن ایران، دغدغه‌اش در طول صد و پنجاه سالی که از عمرش می‌گذرد کمتر سرگرم کردن و به هیجان آوردن خواننده بوده است. این مسئله بی‌ربط هم نیست. در شرایط انقلاب مشروطه که زودهنگام و غافلگیرکننده بود و هرج و مرج بعدش و دیکتاتوری به قدرت رسیده به ضرب کودتایی که به دنبالش آمد و تهاجم بیگانه‌اش و بعد استبداد شاهی که از کمبود اعتماد به نفس و بدگمانی رنج می‌برد برای نوشتن از عشق‌های داغ یا هیجان کشف راز یک قتل یا پرداختن به فانتزی‌های ذهنی جایی باقی نمی‌ماند. 

این روزها آدم‌های اطرافم زیاد از سرخوردگی‌هایشان می‌گویند، از رویاهای برباد رفته‌شان، از اینکه چه باید می‌بودیم و چه شدیم. حتی کار به جایی رسیده که نوجوان‌ها هم حسرت‌زده از آنچه سهمشان بوده و به آن نرسیده‌اند می‌گویند. راستش من که کارم ادبیات است دنیایمان رو جور دیگری می‌بینم. من که از آدم‌های صد سال پیش خوانده‌ام و به ناتوانی‌ها و ضعف‌ها و حقارت‌های متاثرکنندشان فکر کرده‌ام گمان می‌کنم مسیری که سینه‌خیز و به ضرب و زور چوب زیر بغل و چماق بالای سر و شماتت خودی و تحقیر بیگانه آمده‌ایم نه تنها بد نیست که قابل ستایش هم هست و مهم‌تر از آن به گمانم بسیاری از آنچه امروز از آن با عنوان «چیزی که باید می‌شدیم» حرف زده می‌شود اساسا در توان به منصه ظهور رساندن آدم‌هایی که من قصه‌شان را خوانده‌ام نبوده یا اصلا برای آن رویا حرکتی نشده بوده. اینها را گفتم تا باب نوشتن از ادبیات ایران را باز کنم و در ضمن به عنوان یک نویسنده ایرانی بخواهم ادبیات ایران را با دید تازه‌ای بخوانید. نه برای سرگرم شدن، نه برای به هیجان آمدن، نه به دنبال طرح و پاسخگویی به یک پرسش فلسفی، یا همزاد پنداری، کنده شدن از دنیای واقعی یا همراه شدن با یک قهرمان متفاوت، که برای شناخت مردمی که ایران را در این صد و چند سال گذشته ساخته‌اند. برای پاسخ‌دادن به این سوال که اجداد دو سه نسل قبل از ما واقعا چه در چنته داشتند، از علم و فرهنگ و اندیشه گرفته تا قوه اراده و دلیل کافی برای حرکت. و آنچه ما امروز بعد از سه یا چهارنسل انتظار داریم داشته باشیم بر اساس پتانسیل و بستر شخصیت‌های قصه‌مان چقدر انتظار و خواسته موجه و معقولی‌ست و یک سوال مهم‌تر که باید به آن جواب بدهیم و ادعا می‌کنم ادبیات ایران می‌تواند در پاسخ‌دادن به آن کمک زیادی کند اینست که آن ایده‌آلی که امروز حسرتش را می‌خوریم برای منصه ظهور رسیدن به چه بازیگرانی با چه توانایی نیاز دارد؟ و آیا ما امروز آن توانایی‌ها و مهارت‌ها را داریم. اگر به این سوال پاسخ دادیم آنوقت می‌توانیم بگوییم شخصیت‌های قصه ایران فردا برای ساختن رویایشان آماده‌اند و حق داریم و می‌توانیم یک گام به جلو برداریم و بپرسیم حالا کدام ماجرا این شخصیت‌ها را به آن خواسته پایان قصه خواهد رساند.


Report Page