20- Past

20- Past

lυĸa

-"مال من باش.."


  بدون اینکه حرفی بزنه، چشمهاش روی پسر ثابت مونده بود. نمی‌دونست درست شنیده یا نه. 

  سوبین وقتی دید که پسر زیریش بی‌صدا بهش چشم دوخته بود، خودش به حرف اومد و بار دیگه با صدای بلندتری گفت:

-"مال من باش یونجون..!"

  حالا دیگه می‌تونست بهش اطمینان بده که گوشاش درست این حرف رو شنیده.

  یونجون هنوز هم ساکت و بی‌حرکت مونده بود.  

 

  چند لحظه‌ای همونطور ثابت موندن. بعد، یونجون سوبین رو پس زد و دستش رو ستون بدنش کرد تا از رو زمین بلند شه.

  

  هر دو در حالت نشسته، هنوز کف واگن بودن. یونجون چشمش رو به روبه‌روش داده بود. سعی داشت از نگاه کردن به پسر کناریش طفره بره. 

  نگاهش رو پایین‌تر آورد و به دستهای خودش خیره شد که به هم دیگه چفت شده بودن. 

  سوبین چیزی ازش خواست و الان منتظر جواب بود. باید بهش جواب می‌داد. همین الان؛ می‌دونست خواسته خودش هم همینه. ولی نمی‌تونست قبول کنه. سوبین به عنوان یه دوست.. یا بیشتر..؟ قطعا اون بهتر از یه دوست بود. ولی اگه حتی یک درصد از انتخابش پشیمون می‌شد..


  نفس عمیقی کشید و آروم سرش رو سمت پسر کناریش که صاف تو چشمهای یونجون خیره شده بود، برگردوند.

  تا چند لحظه فقط به اون چشمها خیره شد. ولی فقط تا چند لحظه.


  لبخندی روی لبش به وجود اومد. چطور می‌تونست دربرابر اون چشمها مقاومت کنه؟ چشمهایی که با هر حرکتشون یونجون رو غرق خودشون می‌کردن. لبهایی که بهش آرامش می‌داد. حرفهایی که بهش کمک می‌کرد همه چیزای بدش رو فراموش کنه و لبخند رو روی لبهاش بیاره. همه چیز اون پسر رو می‌خواست. پس مقاومت کردنش بی‌جا بود.

  دستش رو روی زمین سرد زیرش کشید و با این کار، باعث شد خودش رو به اون پسر نزدیک تر کنه. بین پاهای سوبین خزید و دستش رو روی پهلو و‌ کتف سوبین کشید و پسر رو محکم تو بغلش فشرد. 

  تو کل این چند دقیقه، تعداد انگشت‌شمار دفعه‌ای بود که حرفی از بین لبهاش خارج شده بشه. جوری با احتیاط رفتار می‌کرد که حس می‌کرد این لحظه خوابه و با زدن یه حرف اضافه از طرف خودش، از خواب می‌پره و همه اینا یادش می‌ره.


  سوبین هم باهاش همراه شد و بار دیگه بغلش کرد و چیز دیگه‌ای نگفت. می‌تونست اینو یه جواب از طرف یونجون حساب کنه. می‌دونست اون پسر الان نمی‌تونه چیز زیادی به زبون بیاره؛ پس مجبورش نکرد.


  چند لحظه‌ای تو همون حالت مونده بودن که سوبین سکوت رو شکست:

-"هی.."

  چند ثانیه مکث کرد و بار دیگه به حرف اومد:

-"فکر کنم داریم می‌رسیم پایین.."

  آروم زمزمه کرد و همین کافی بود برای اینکه یونجون متوجهش بشه و سریع خودش رو از بین دستهای سوبین آزاد کنه.


  تا چند ثانیه به چشمهای همدیگه زل زده بودن. بعد از چند لحظه یونجون از جاش بلند شد و روی صندلی نشست. سوبین هم به تبعش.


  تا وقتی که برسن پایین، هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد. 

  بعد از پیاده شدن از واگن هم یونجون سعی می‌کرد از نگاه‌های سوبین طفره بره. هنوز هم به حرف پسر فکر می‌کرد. 

  و باز هم، فکرش رفت پیش حرف چند مدت پیشش.

  چند مدت پیش گفته بود که می‌خواد عاشق سوبین بشه. پس قبول کردنش کار سختی نبود. 

  ولی اگه اشتباه می‌کرد. بازهم تنهاتر از قبل می‌شد و شکست می‌خورد. 


*****

  چند لحظه گذشته بود و اون دو نفر در حال قدم زدن بودن. ولی بازهم هیچی نمی‌‌گفتن. 

  می‌تونست اعتراف کنه چیزی مزخرف‌تر از سکوتی که بینشون بود، نیست.

  نفسش رو بریده بریده بیرون داد و سرش رو سمت پسر برگردوند. ولی نگاهش نمی‌کرد.

-"باید راجع بهش حرف بزنیم."

  با لحنی بی‌تفاوت گفت و توجه سوبین رو به خودش جلب کرد.

  سر جاشون مکث کردن. یونجون سمت پسر برگشت و نگاهش کرد. دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی حرفش رو سوبین قطع کرد:

-"بیا بریم بشینیم."

  دست یونجون رو گرفت و باهم سمت یکی از نیمکت‌ها رفتن.


  بعد از نشستن روی نیمکت، شروع کرد به حرف زدن:

-"می‌تونیم باهم باشیم. ولی لطفا.."

  سرش رو پایین انداخت و لبهاش رو روی هم فشرد. نفسش حبس شده بود. حس می‌کرد هیچ راه تنفسی وجود نداره. بازهم حس‌های چند مدت پیش بهش هجوم آوردن. کلی فکر راجع به اون پسر. راجع به اون خاطرات. 

-"یونجون... می‌دونی که.. منـ.."

-"تو با اون فرق داری."

  با این حرف، حرف سوبین رو قطع کرد. دیگه باید همه چیز رو می‌گفت. مخفی کردن این حرفها تو دلش یه انتخاب مزخرف بود. پس باید همه‌ش رو به زبون میاورد:

-"ولی سوبین.. من می‌ترسم. می‌ترسم که.."


  نفسش رو بار دیگه حبس کرد و به پسر چشم دوخت. مزخرف بود که حتی تو این وضعیت هم فکرش تو گذشته سفر می‌کرد. تصمیم گرفت نگاهش رو ازش بدزده. سرش رو پایین آورد و سکوت کرد. 

  ولی فقط چند ثانیه طول کشید. دست سوبین رو زیر چونه‌ش حس کرد. پسر صورت یونجون رو سمت خودش برگردوند و بهش زل زد. 

-"آره.. من مثل اون نیستم. اینو هم خودت می‌دونی. یونجون.. دیگه باید ترست رو کنار بذاری. تا کی می‌خوای به اون روزات فکر کنی..؟ فکر کردن بهش به جز دردسر و ناراحتی چیز دیگه‌ای داره؟ می‌دونی که می‌تونم اینو حس کنم که تو هر لحظه داری بهش فکر می‌کنی. از وقتی ترکش کردی.؛ نه از روزی که بار دیگه دیدیش. می‌دونم از دوباره نزدیک شدنش می‌ترسی. ولی.. این کار فقط ضعیفت می‌کنه. باید به ترست غلبه کنی. تو نمی‌تونی تا ابد تو گذشته و ترسهات زندگی کنی."

 

  حرفاش راست بود. اون هر لحظه داشت به بومگیو فکر می‌کرد. به اتفاقایی که بینشون افتاده. باید با احساساتش روراست می‌بود. اما پس زدن سوبین مسخره‌ترین کاری بود که می‌تونست انجام بده. پس باید قبولش می‌‌کرد. 

   

  چونه‌ش همچنان اسیر دست سوبین بود. بدون اینکه حرکتی کنه، نگاهش رو به نقطه‌ی نامعلومی داده بود.

  چند لحظه طول کشید که بار دیگه به سوبین خیره شد. دستش رو کنار کشید و روی صندلی بهش نزدیک‌تر شد. دست دیگه‌ش رو پشت پسر کشید و بغلش کرد. براش مهم نبود چند بار قرار بود این‌کار رو انجام بده. تنها چیزی که می‌تونست از فکر درش بیاره لمسهای سوبین بود. 

-"سوبین.."


  درحالی که صورتش رو تو گودی گردن سوبین مخفی کرده بود، با صدای خفیفی زمزمه کرد.

  سوبین با لبخندی که روی لبش بود، دستش رو بالا آورد و چند بار آروم روی سر پسر ضربه زد و نوازشش کرد.

-"می‌خوام.. برا تو باشم."

  لبخند روی لبش عمیق‌تر شد و باعث شد ردیف جلوی دندون‌هاش مشخص بشه. 


*****

  ساعت 2 شب شد که تازه برگشته بود خوابگاه. می‌دونست جیهون الان خوابه؛ در رو آروم باز کرد و وارد اتاق مشترکش با جیهون شد. نگاهی به صورت غرق در خواب پسر انداخت. از اینکه حتی در این حالت هم شبیه احمق‌هاست، لبخندی زد و سمت کمد لباسا رفت. پیرهنش رو درآورد و بدون پوشیدن تیشرت، شلوار جین مشکی رنگش رو با یه شلوارک عوض کرد. 

   

  ذهنش در حدی درگیر بود که نمی‌تونست بخوابه.

  بدون اینکه سمت تخت بره، پاکت سیگار و فندکش رو برداشت و به بالکن رفت.

  می‌دونست تنها چیزی که الان می‌تونست افکارش رو آزاد کنه، کشیدن سیگار بود. 

  روی یکی از صندلی‌های توی بالکن نشست و به آسمون خیره شد.


  یه نخ سیگار از پاکتش بیرون آورد و بین لبهاش قرارش داد. سیگار رو روشن کرد و کام عمیقی ازش گرفت. بعد برداشتن نخ سیگار با دو انگشتش از لای دهنش، دود رو همراه با نفس عمیقی بیرون داد و چشمهاش رو بست.


  اگه یونجون حاضر بود همه‌ی گذشته و ترسهاش رو با صداقت به سوبین بگه، حقش بود که اون هم راجع به گذشته سوبین بدونه. 

  همون روزی که یونجون درباره گذشته خودش گفت، سوبین هم می‌خواست بهش تعریف کنه؛ ولی با عوض شدن بحث، فرصت به زبون آوردن اون حرفها رو از دست داد. و الان اینکه بی‌مقدمه بهش بگه، حس خوبی بهش نمی‌داد. از طرفی هم می‌ترسید که یونجون اعتمادش بهش از بین بره.

  سوبین اون پسر رو دوست داشت. نمی‌تونست کاری کنه که ناراحت بشه. حس می‌کرد با گفتن یا نگفتن اون حقیقت، در هر صورت یونجون ناراحت می‌شه. شاید یه روزی برسه که جرئت به زبون آوردنش رو داشته باشه..


.....

  شمارش نخ سیگارایی که تا الان کشیده بود، از دستش در رفت. در حدی تو افکارش غرق می‌شد که متوجه روشن‌تر شدن هوا نشده بود. 

  گوشیش رو از رو میز کناریش برداشت و روشنش کرد تا به ساعت نگاهی بندازه.

  حدود دو ساعت می‌شد که همینطور توی بالکن نشسته بود و به نقطه‌ای نامعلوم زل می‌زد. افکارش پر بود از اتفاقایی که افتاده بود و میفتاد. نمی‌دونست سردرگمیش تا کی ادامه داشت. می‌دونست یونجون هم همین حس رو داره. هر دو با افکار توی ذهنشون درگیر بودن؛ ولی جرئت به رو آوردن هیچکدومشونو نداشتن. 

  نفس عمیقی کشید و سیگاری که الان دیگه به فیلترش رسیده بود رو توی جا سیگاری انداخت و از جاش بلند شد.

  فقط باید کمی استراحت می‌کرد. باید ذهنش رو از این چیزا آزاد می‌کرد.


*****

دوشنبه 26 آپریل 2021 – ساعت 10 صبح


  حدود دو هفته از روزی که باهم به شهربازی رفته بودن می‌گذشت. تو این دو هفته، حرف زیادی بینشون رد و بدل نمی‌شد. تو دانشگاه همدیگرو می‌دیدن و به علاوه پیامای کوتاهی که توش حال همو می‌پرسیدن.

  تا الان روزی نبود که باهم تنها باشن. چون جیهون و یونجون با هم صمیمی‌تر شده بودن و یونجون بیشتر از سوبین با جیهون حرف می‌زد.. و سوبین..


  نفس عمیقی کشید و از روی صندلی بلند شد:

-"خب پسرا.. کلاس من پنج دقیقه دیگه شروع می‌شه.. باید برم."

  سوبین ابروشو بالا داد و به قیافه احمقانه جیهون نگاهی انداخت:

-"چـه عجـب.."

  با لحنی کشیده و تمسخرآمیز گفت و باعث شد جیهون قیافه خالی از حس و جدیش رو سمتش برگردونه:

-"ها چیه..؟"

  سوبین چشم غره‌ای رفت و نگاهش رو ازش گرفت. آرنجش رو روی میز گذاشت و پیشونیش رو با دستش گرفت و چشمهاش رو بست. 

-"چوی سوبین.."

  جیهون سمتش خم شد و دستش رو روی شونه‌ش گذاشت:

-"می‌دونی که تو خوابگاه همدیگرو ملاقات می‌کنیم. پس بهتره به بزرگترت احترام بذاری پسر."

  با لحن حرص درآری گفت. سوبین نفسش رو با حرص بیرون داد و خیلی آروم و خشک زمزمه کرد:

-"ها.. باشه هیونگ"

  هیونگ رو با لحن محکمی گفت که باعث شد جیهون بار دیگه اون خنده‌های احمقانه‌ش رو سر بده.

  

  بعد دور شدن پسر بود که یونجون به حرف اومد:

-"هی.."

  با حرص چشمهاش رو باز کرد و به یونجون چشم دوخت. 

-"چته باز؟ الان داری حسودی می‌کنی؟"

  به آرومی گفت و باعث شد سوبین دستش رو از رو سرش برداره و با دقت به چشمهاش خیره بشه:

-"سر به سرم نذار."

  یونجون خنده‌ای سر داد و دستش رو روی سر پسر قرار داد. سمت سوبین خم شد و با ابروهای بالا رفته گفت:

-"اوکی.."


  موهاش رو بهم ریخت و با خنده‌ای که رو لبش داشت، ادامه داد:

-"چیزی می‌خوری..؟"

  پسر سرش رو به علامت منفی تکون داد و گوشیش رو باز کرد تا باهاش ور بره.


  با لبخندی که روی لبش بود، از جاش بلند شد و سمت کافه‌تریا رفت.

  دهنش رو باز کرد که چیزی سفارش بده که پسر پشت پیشخوان آمریکانو رو جلوش گذاشت.

  نگاهش رو بین آمریکانو و باریستا که پسری مو بلوند با قد بلند بود، چرخوند.

  لبخندی زد و به حرف اومد:

-"ممنونم.. می‌شه.. دوتا ازش بدین..؟"

  پسر مو بلوند لبخند زد و سرش رو برای تایید تکون داد و یه آیس آمریکانوی دیگه رو دست یونجون داد. 


کارت رو به پسر داد تا پول بکشه.

-"ممنون.. راستی.."

  توجه پسر به یونجون جلب شد و با دقت به چشمهای روباهی روبه‌روش خیره شد:

-"بله؟"

-"تو اینجا دانشجویی..؟"

  سرش رو به علامت منفی تکون داد و جواب داد:

-"نه راستش.. برای کار پاره‌وقت میام اینجا."

  از حرفاش معلوم بود که سنش از یونجون کمتره.

  این پسر رو زیاد اینجا می‌دید. تقریبا هر روز. معلوم بود که پسر مهربونیه. 

  سرش رو به علامت فهمیدن تکون داد و بعد چند لحظه مکث، بار دیگه لبخند زد:

-"ممنون.."


  روش رو خواست برگردونه بره ولی چند لحظه مکث کرد و روبه پسر گفت:

-"راستی اسمت..؟"

-"می‌تونی کای صدام بزنی."

  با لبخندی که رو لبش بود، جواب پسر بزرگتر رو داد.

  یونجون بار دیگه لبخند بهش تحویل داد و در جواب گفت:

-"خوشبختم.. منم یونجونم؛ دانشجوی ترم اول."

-"خوشبختم هیونگ نیم."

  با خنده اونجا رو ترک کرد و سمت میزی که سوبین نشسته بود رفت.

  پسر درحالی که سرش رو روی میز گذاشته بود، نگاهش رو بالا گرفت و با بی‌حوصلگی به دست یونجون نگاه کرد.


  آمریکانو رو جلو هل داد و روی یکی از صندلی‌ها نشست.

-"بخور یکم جون بگیر."

  به پسر توپید و در حالی که چشم‌غره می‌رفت، نی نوشیدنی رو توی دهنش گذاشت.


  نفس عمیقی از روی خستگی کشید و آمریکانو رو سمت خودش کشید.

-"بهت گفتم چیزی نمی‌خوام."

  یونجون که به صندلی تکیه داده و مچ پاش رو روی رون پای دیگه‌ش انداخته بود، به حرف اومد و با لحنی محکم توپید:

-"چند روزه همینی. نمی‌دونم چی باعث این رفتارت شده؛ ولی دیگه قرار نیست از خوردن غذا و خوراکی طفره بری. دیروز دیدم هیچی نخوردی تو دانشگاه."


  بازدمش رو با خستگی بیرون داد و نی آمریکانو رو تو دهنش گذاشت و جرعه‌ای ازش نوشید.

-"حداقل یه چیزی می‌خریدی که بهم جون می‌داد.."

  با حرف سوبین، پوزخندی زد و جواب داد:

-"اینو بخور.. بعدش یه چیز خوشمزه‌تر می‌خرم."

  با حالتی بی‌حوصله، آمریکانو رو به خودش نزدیک‌تر کرد و بعد از چند لحظه نگاه کردن بهش، نی رو توی دهنش گذاشت.

  خودش هم نمی‌دونست چرا اینطوریه. ولی می‌تونست حدس بزنه که از اونشب اینطوری شده.

  بعد از خوردن کمی از نوشیدنی، از جاش بلند شد و کیفش رو روی دوشش انداخت.

-"کجا..؟"


  بدون اینکه نگاهی به پسر بندازه، کوتاه جواب داد:

-"می‌رم سیگار بکشم.."

  بدون هیچ حرفی چشمش رو پسر قفل شده بود تا اینکه از سالن خارج شد. حس می‌کرد ذهن پسر کلافه شده. ولی نمی‌تونست حدس بزنه که چی شده. 


  بازدمش رو بیرون داد و درحالی که با دستش به میز ضرب می‌زد، گوشیش رو برداشت تا باهاش ور بره. حالا که سوبین خواسته بود تنها باشه، پس بهتر بود پافشاری نکنه. می‌د‌ونست که این کار فقط حالش رو بدتر می‌کنه.

  ولی این قضیه نباید بیشتر از این ادامه پیدا می‌کرد. بهتر بود که حال سوبین رو خوب کنه. پس تصمیم گرفت امشبو با هم برن بیرون. نمی‌دونست قبول می‌کنه یا نه.


  ساعتو نگاه کرد که 10:40 صبح رو نشون می‌داد. از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت و سمت کلاس قدم برداشت.

-"یونجون هیونگ.."

  صدای آشنایی رو پشت سرش شنید. مطمئنا می‌دونست که صدای کیه. این صدا، حتی اگه از صد متری هم بشنوه بازم مشخص بود. 


  نفسش رو بریده بریده بیرون داد و درحالی که گوشیش رو توی دستش فشار می‌داد، آروم سرش رو سمت صدا برگردوند.

  بدون اینکه چیزی بگه، با قیافه‌ای که سعی داشت جدی و خونسرد بنظر برسه، به صاحب صدا خیره شد.

  بومگیو..


Report Page