2. this might be crazier

2. this might be crazier

@teeezu

روزهای بعد از فارغ‌التحصیلی به طرز عجیبی آروم می‌گذشتن و خبری از شکایت جئون هاجون یا خودش نبود. مینگی معتقد بود همه‌ی این‌ها به لطف خاک کردن طلسم توی زمین، اطراف چندتا گیاه مسخره‌است و سان برای بحث کردن باهاش زیادی خسته بود. روزهاش توی کتابخونه‌ی خصوصی مین‌هوا با درس خوندن و نشستن جای کتابدار کنار مینگی می‌گذشت، آزمون ورودی دانشگاه نزدیک بود و سان می‌تونست همسن و سال‌های خودش رو پشت میزهای کتابخونه ببینه.

همه چیز عادی بود، مینگی حرفش رو راجع‌به مسخره بودن طلسمش کاملا فراموش کرده بود و دوباره داشت یک سری کار عجیب انجام می‌داد که سان حتی اگر می‌تونست هم نمی‌خواست ازشون سر دربیاره. عمه مین‌هوا هنوز از دندونی که مینگی شکسته بود خبر نداشت و سان به ارواح هفت نسلش قسم خورده بود که چیزی بهش نمیگه، چهره‌ی مینگی موقع نوشتن قسمش روی یک تیکه کاغذ و امضا کردنش با آب و عسل قرمز به قدری جدی بود که سان برای یک لحظه ازش ترسیده بود.

_سان! زودباش باهام جرئت حقیقت بازی کن!

سان پشت میز کتابدار نشسته و چشم‌هاش کلمات کتاب جلوش رو تار می‌دیدن. ساعت نه شب بود و این، معمولی‌ترین خواسته‌ی مینگی توی این چند وقت به حساب میومد.

_من جرئت رو انتخاب میکنم بعد تو بهم بگو برم از پسری که طبقه بالا نشسته با انگشترم خواستگاری کنم، زودباش!

سان آه کشید، حتی نمی‌خواست دلیل کار مینگی رو بپرسه و فقط حرف‌هایی که پسر ازش خواسته بود رو تکرار کرد و مینگی به سرعت به طرف پله‌ها دوید تا خودش رو به پسری که پشت میز کنار نرده‌های طبقه‌ی دوم نشسته بود برسونه.

پسر معمولا ساعت هشت شب می‌رسید و تا ساعت ده که کتابخونه رو می‌بستن همونجا می‌نشست، سان هم به اندازه‌ی کافی توی کتابخونه نشسته بود تا متوجه‌ی توجه عجیب مینگی به پسر بشه. هر دفعه بدون استثنا با یک چهره‌ی بی‌حالت به پسر زل می‌زد، گاهی وقت‌ها حتی اخم هم می‌کرد و بعد از رفتن پسر کتاب‌هایی که خونده بود رو با یک اخم غلیظ‌تر بررسی می‌کرد. پسر بیچاره، فقط خدا می‌دونست که بابت کدوم کارش مورد تنفر بی‌دلیل مینگی قرار گرفته.

یکبار دیگه آه کشید و نگاهش رو از پسری که حالا معذب به مینگی و حلقه‌ی نقره‌ی مینگی نگاه می‌کرد گرفت، شرط می‌بست که حتی خدا هم نمی‌دونه چی توی سر پسر می‌گذره. چند دقیقه بعد مینگی از پله‌ها پایین اومد، خوشحالی توی چهره‌اش موج می‌زد و انگشتر توی دستش رو محکم توی مشتش گرفته بود.

_پسره قبول کرد؟

خوشحالی مینگی باعث شد تا سان همچین سوالی بپرسه و ابروهای مینگی بالا رفتن: «دیوونه شدی؟»

شنیدن همچین جمله‌ای از دیوونه‌ترین آدم زندگیش قطعا یک تجربه‌ی عجیب بود.

_معلومه که قبول نکرد. اگر قبول می‌کرد که الان توی تختم داشتم زار می‌زدم.

مینگی با لحنی که داد می‌زد ″تو دیگه کدوم احمقی هستی؟″ گفت و بعد، دوباره بین قفسه‌‌ی کتاب‌های فانتزی محو شد. سان فقط می‌تونست سرش رو با تأسف تکون بده و تلاش کنه حواسش رو دوباره معطوف کتاب جلوش کنه اما ظاهراً دنیا امروز سر شوخی رو باز کرده بود. فقط چند ثانیه از رفتن مینگی گذشته بود که در کتابخونه باز شد و خدا لعنتش کنه، پسری که این مدت توی خواب‌هاش لنگر انداخته بود اینجا بود. با اینکه بارون نمیومد یک بارونی بلند سیاه پوشیده و کلاهش بارونی هم روی سرش گذاشته بود، همون‌طور که به سان نگاه می‌کرد جلو اومد و بعد دستش رو توی جیبش فرو برد تا یکمشت اسکناس مچاله شده رو روی میز بذاره.

_می‌خوام ثبت نام کنم.

صداش توی سر سان می‌پیچید، تک تک جزئیات صورتش، از مژه‌هاش گرفته تا خال‌های بامزه و موهای نرمش، همگی به قدری آشنا بودن که سان احساس می‌کرد مغزش منفجر میشه. تصاویر پسر توی خواب‌هاش جلوی دیدش رو گرفته بودن و اگر پسر دستش رو جلوی چشم‌هاش تکون نمی‌داد احتمالا تا ابد همین شکلی خشکش می‌زد.

_حالت خوبه؟

پسر پرسید و سان، سکسکه کرد.

_اسم- اسمتون؟

دستش رو به سرعت جلوی دهنش گرفت و تلاش کرد و به لبخند کوچیک پسر توجهی نکنه.

_جونگ وویونگ.

برخلاف ظاهر و صداش، اسمش به هیچ‌وجه آشنا نبود. همونطور که شونه‌هاش بابت سکسکه هر چند ثانیه بالا می‌پریدن اسم جدید رو انتهای لیست دفتر نوشت و بعد، اسکناس‌های روی میز رو شمرد، روی یک کارت خالی اسم پسر رو نوشت و قبل از اینکه کارت رو به طرفش هل بده یک نفر محکم به پشتش کوبید. سان بی‌اختیار جیغ زد و وقتی که برگشت مینگی پشت سرش ایستاده بود.

_قابلت رو نداشت.

مینگی با نیشخند گفت و سان متوجه شد که سکسکه‌اش قطع شده. یک خنده‌ی آروم باعث شد نگاهش رو از مینگی‌ای که دوباره پشت قفسه‌ها محو می‌شد بگیره و با جونگ وویونگی که چشم‌هاش به خاطر خندیدن جمع شده بودن مواجه بشه.

_معذرت می‌خوام.

با صورتی که قرمز شده بود گفت و حتی نمی‌تونست با پسر چشم تو چشم بشه. خدایا، سان جای کتابدار نشسته و همین چند ثانیه پیش بلندترین جیغ ممکن رو زده بود، باید خدا رو شکر می‌کرد که به غیر از پسر طبقه‌ی بالا، مینگی و جونگ وویونگ کسی توی کتابخونه نیست.

_کارتم رو بهم نمیدی؟

وویونگ با لبخندی که هنوز روی صورتش باقی مونده بود پرسید و سان، حتی قرمزتر شد. پس حواسش کجا بود؟ محض رضای خدا، چرا فقط نمی‌تونست بدون خجالت زده کردن خودش یک کاری رو درست انجام بده؟

_واقعا معذرت می‌خوام...بفرمایید.

بدون نگاه کردن به چشم‌هاش کارت رو روبه پسر گرفت، اگر مینگی می‌تونست یک طلسم فراموشی بسازه سان تا ابد وفادارترین شاگردش می‌شد.

پسر بعد از گرفتن کارتش پشت یک میز، نزدیک میز سان نشست و کتاب‌هاش رو از توی کوله پشتیش بیرون آورد. نیم ساعت دیگه کتابخونه بسته می‌شد و ظاهراً قرار بود سان تمام اون نیم ساعت رو به جونگ وویونگ زل بزنه و امیدوار باشه پسر نگاهش رو روی خودش احساس نکنه.

مینگی و سان راس ساعت ده، بعد از رفتن پسر طبقه‌ی دوم، در کتابخونه رو قفل کردن. برخلاف همیشه جلوی در خونه، مینگی کمی مکث کرد و بعد به جای فشردن زنگ در دسته کلید شلوغش رو بیرون آورد؛ سان دهنش رو با وجود سوال‌هایی که داشت بسته نگه داشت، همه چیز وقتی عجیب‌تر شد که مینگی به جای اتاقش اول پاش رو توی آشپزخونه گذاشت و به سان گفت شام تا یک ربع دیگه حاضر میشه.

_تو قراره آشپزی کنی؟

قصد نداشت صداش اونقدری که بود وحشت زده به نظر برسه، انتظار داشت که مینگی سر همین هم باهاش قهر کنه اما پسر فقط سرش رو آروم بالا پایین کرد.

_پس عمه کجاست؟

وقتی پرسید، بی‌اختیار به سمت کمدی که عمه مین‌هوا گنج‌یابش رو توش نگه می‌داشت چرخید و با دیدن جای خالی گنج‌یاب احساس می‌کرد یک سردرد بزرگ توی راهه.

_امروز سالگرد ازدواجشونه.

مینگی همون‌طور که قارچ‌ها رو خرد می‌کرد گفت، شونه‌های خمیده‌اش تا حدودی ناراحت به نظر می‌رسیدن و سان به خودش قول داد تا برگشتن مین‌هوا به جای خالی گنج‌یاب نگاه نکنه. مین‌هوا هیچوقت ازدواج نکرده بود، همچین چیزی یکبار پشت تلفن از دهن عمه یون‌هوا در رفته بود. سان یک نفس عمیق کشید، اگر مین‌هوا قصد نداشت حقیقت رو به پسر بگه سان هم دهنش رو بسته نگه می‌داشت. توی این یازده ماه این اولین باری بود که سان ساکت بودن مینگی رو می‌دید، هیچوقت فکرش رو نمی‌کرد همچین چیزی از ذهنش بگذره اما سکوت بینشون آزاردهنده بود.

پسر کاسه‌های سوپ رو روی میز گذاشت و به سان یک لبخند کوچیک زد. سان واقعا از این سکوت متنفر بود.

_میگم..

گلوش رو صاف کرد و سر مینگی بالا اومد.

_کسی که اسمش جونگ وویونگ باشه می‌شناسی؟

اخم کوچیکی که موقع فکر کردن روی صورت پسر نقش می‌بست ظاهر شد و بعد از چند ثانیه سرش رو تکون داد: «نه. واسه‌ی چی؟»

_چیز خاصی نیست...اسم پسری که امروز ثبت نام کرد بود.

در حالت عادی مینگی با این جواب راضی نمی‌شد اما برای الان فقط سرش رو تکون داد و دوباره نگاهش رو به کاسه‌ی جلوش داد. سان فقط می‌تونست توی سرش آه بکشه، راجع‌به خواب‌های عجیبش نمی‌تونست با کسی غیر از مینگی حرف بزنه و این مینگی برای الان هیچ تمایلی به شنیدن حرف‌های سان نداشت. از طرف دیگه مسخره بود، ظاهر شدن پسر توی خواب‌هاش هیچ دلیلی نداشت. سان یکبار چهره‌اش رو دیده بود پس دیدن چهره‌اش توی خواب‌هاش دلیل عجیبی نداشت.

_تاحالا به این فکر کردی که اگر خلاف تمام چیزهایی که بهشون باور داری ثابت بشه باید چیکار کنی؟

صدای مینگی ضعیف بود و هنوز داشت به ظرف سوپ جلوش نگاه می‌کرد.

_نه.

فقط یک کلمه بود اما سان احساس می‌کرد خیلی زود قراره ازش پشیمون بشه.

″نارا!″

سان به لبه‌های قایق چنگ زده بود، آب دریا، بارون و اشک صورتش رو خیس کرده بودن و پدرش بلندتر از صدای رعد و برق اسم مادرش رو صدا می‌زد.

″بابا من می‌ترسم...بیا برگردیم. بابا مامان رفته، نمی‌تونی- ″

قایق روی موج بالا رفت، سان برای یک لحظه چهره‌ی پدرش رو توی دریا دید و وقتی سرش رو چرخوند پدرش هنوز توی قایق بود.

″بابا..″

خیال می‌کرد که توهم زده ولی بعد به پدرش رو به دریا خم شد، ناسزاهاش توی امواج گم شدن و چوی جونگچولی که توی آب بود دست‌هاش رو دور گردن چوی جونگچول توی قایق حلقه کرد. سان جیغ کشید، یک موج دیگه قایق رو بالا برد و قایق درهم شکست. فقط می‌تونست به تخته‌ها چنگ بزنه و پدرش طوری غیب شده بود که انگار هیچوقت وجود نداشته. هربار که می‌خواست اسمش رو داد بزنه آب دریا توی دهنش می‌رفت و دست‌های سردش نمی‌تونستن بیشتر از این به تخته چنگ بزنن. با موج بعدی دست‌هاش از تخته جدا شدن، خیال می‌کرد الان زیر آب کشیده می‌شه اما در عوض یک جفت دست محکم دور کمرش حلقه شدن. دست‌هایی که اگر بهشون دقت می‌کرد پره‌های بین انگشت‌ها و پولک‌های پراکنده‌ی آبی روشن روشون رو می‌دید. سان بلندترین جیغ عمرش رو کشید و وقتی برگشت، جونگ وویونگ پشت سرش بود. دوباره داشت خواب می‌دید.

وقتی که از جا پرید گلوش تماما خشک شده بود، هنوز صدای بارون رو توی گوش‌هاش می‌شنید و قفسه‌ی سینه‌اش به سرعت بالا و پایین می‌شد. تلاش کرد یک نفس عمیق بکشه و لیوان آب روی پاتختی رو برداشت، لیوان خالی بود. صدای بارون هنوز قطع نشده بود و وقتی به طرف پنجره برگشت متوجه شد که واقعا بارون می‌باره. یک نفس عمیق دیگه کشید و لیوان خالی رو سرجاش گذاشت، فقط یک خواب بود. قرار نبود معنای خاصی داشته باشه، سان که مینگی نبود. قرار نبود به چیزی به جز انسان‌ها باور داشته باشه. همون‌طور که این جمله رو با خودش تکرار می‌کرد پتو رو روی خودش کشید و آرزو کرد این‌بار خبری از خواب دیدن نباشه.

عمه مین‌هوا برگشته بود و طوری رفتار می‌کرد که انگار نه انگار یک روز کامل غیبش زده. روزهاشون اینطوری شروع می‌شد که صبح‌ها تا ساعت دوازده عمه پشت میز کتابدار می‌نشست و بعد برای نهار به خونه برمی‌گشت، همراه سان سریال مورد علاقه‌اش رو نگاه می‌کرد، به حرف‌های بی‌سر و ته مینگی راجع‌به کتاب جدیدی که خونده بود گوش می‌داد و ساعت چهار بعداز ظهر پسرها رو راهی کتابخونه می‌کرد.

این بار هم مثل همیشه قبل از خداحافظی گونه‌هاشون رو بوسید و بهشون یادآوری کرد موقع برگشتن در کتابخونه رو قفل کنن. عمه مین‌هوا برگشته بود و اون مینگی غمگینی که سان دیشب موقع شام دیده بود هم ناپدید شده بود. این‌بار یک ظرف غذای پلاستیکی با طرح هلو کیتی توی دستش داشت که سان نمی‌خواست محتویات داخلش رو بدونه، تا وقتی که سر و صدا نمی‌کرد سان نمی‌خواست توی کارهاش دخالت کنه.

تعداد آدم‌های توی کتابخونه امروز بیشتر بودن، سان متوجه شده بود که هرچقدر به آزمون‌های ورودی نزدیک‌تر می‌شن جمعیت توی کتابخونه هم بیشتر میشه و این یک تلنگر بود که به جای زل زدن به آدم‌ها روی کتاب جلوش تمرکز کنه.

همه چیز به طرز عجیبی آروم می‌گذشت، مینگی حتی یکبار هم حواسش رو پرت نکرده بود و این به جای اینکه خوشحالش کنه فقط نگرانش می‌کرد. هیچوقت فکر نمی‌کرد که سونگ مینگی و ظرف غذای هلو کیتیش بزرگترین ترسش باشن اما زندگی کردن باهاش به سان یاد داده بود که وقت‌هایی که ساکته باید انتظار بدترین اتفاقات ممکن رو داشته باشه. الان هم این سونگ مینگی کنارش نشسته بود، برخلاف کتاب‌های درسی سان یک کتاب عاشقانه‌ی بزرگ توی دستش داشت و ظرف غذاش توی بغلش بود. هر پنج دقیقه ساعت روی دیوار رو چک می‌کرد و سان کم‌کم داشت کلافه می‌شد.

_بالاخره!

وقتی که عقربه‌‌های ساعت روی هشت نشست، هیجان زده در گوش سان گفت و از جاش پرید. سان فقط می‌تونست آه بکشه و برای پسر قد بلندی که همیشه طبقه‌ی دوم می‌نشست و احتمالا چند دقیقه‌ی دیگه پیداش می‌شد آرزوی صبر کنه.

وقتی که در کتابخونه باز شد سان سرش رو برای دیدن پسر قد بلند بالا نیاورد، یک نفس عمیق کشید و زیرلب از خدا خواست تا مینگی سر و صدا نکنه. پنج دقیقه‌ی تمام تلاش کرد حواسش رو فقط به کتابش بده و وقتی که صدای در دوباره بلند شد سرش رو بالا آورد. کسی که جلوی در بود پسر قد بلند بود، یک لبخند کوچیک به چهره‌ی گیج سان زد و به طرف پله‌های مارپیچ حرکت کرد. اگر پسر الان رسیده بود پس نفر قبلی کی بود؟ چشم‌های سان دنبال یک چهره‌ی جدید می‌گشتن و همین که پیداش کرد نفسش بی‌اختیار توی سینه حبس شد. دوباره جونگ وویونگ بود، بازهم روی نزدیکترین میز به میز سان نشسته بود، بارونی سیاهش رو روی پشتی صندلی انداخته و متقابلاً به سان نگاه می‌کرد. نفس سان توی سینه‌اش حبس شد، حالت تهوع ناشی از هجوم خاطرات به گلوش چنگ می‌زد و نمی‌تونست ارتباط چشمیش با وویونگ رو قطع کنه. فقط وقتی که لبخند پسر جاش رو به یک چهره‌‌ی نگران داد و به طرف سان دوید متوجه شد که خون دماغ شده. وویونگ یک دستمال تمیز رو به طرفش گرفت و وقتی که سان اقدامی برای گرفتن دستمال نکرد خودش دستمال رو روی بینی پسر فشرد.

_آخ-

زیرلب گفت و بالاخره دستمال رو جلوی بینیش نگه داشت.

_حالت خوبه؟

صدای وویونگ آروم بود، صورتش از چیزی که باید نزدیک‌تر بود و سان احساس می‌کرد الانه که آتیش بگیره.

-من-

یک سکسکه ناگهانی حرفش رو نصفه گذاشت، وویونگ آروم خندید و بدون هیچ حرف دیگه‌ای به طرف میزش برگشت. خدایا، سان واقعا به اون طلسم فراموشی نیاز داشت.

_سالاد می‌خوری؟

سوال مینگی باعث شد که بالاخره سرش رو بالا بیاره، سان بعد از مکالمه‌ی کوتاهش با وویونگ یکبار هم سرش رو بالا نیاورده بود و حالا مینگی کنارش بالاخره در ظرف غذاش رو باز کرده بود، خوشحال به نظر می‌رسید و با اینکه محتوای داخل ظرف شبیه یک سالاد فصل عادی بود سان حاضر نبود بهش لب بزنه.

_نمی‌خوری؟ باورکن توش چیزی نریختم.

_پس چرا خودت نمی‌خوریش؟

با اخم کوچیکی پرسید و مینگی شونه بالا انداخت: «چون سیر داره.»

_خب؟

مینگی متقابلاً اخم کرد: «خب که خب! من نمی‌تونم سیر بخورم، اگر دوست پسر خون‌آشامم یهویی پیداش بشه و بخواد بوسم کنه چی؟»

اگر می‌تونست از جاش بلند می‌شد و سرش رو محکم به یکی از ستون‌ها می‌کوبید. نمی‌خواست بیشتر از این چیزی بدونه پس فقط ظرف غذا رو از دست مینگی گرفت و با چشم‌غره درش رو بست. چطور می‌تونست همچین چیزی رو بخوره؟ سان به غریبه‌ی توی خیابون هم بیشتر از مینگی اعتماد داشت.

_اصلا نخورش، بی‌لیاقت.

مینگی ظرف غذا رو از دست سان کشید و دوباره روی صندلی کنار سان نشست، صندلی‌ای که درواقع مال یکی از میزهای مطالعه بود و به زور کنار صندلی کتابدار جا شده بود.

_جونگ وویونگی که دیشب میگفتی اونه؟

صدای مینگی به قدری آروم بود که فقط به گوش سان برسه، با این حال سان به سرعت ″هیس!″ رو زمزمه کرد؛ مینگی داشت به وویونگی که روی کتاب‌هاش خوابش برده بود اشاره می‌کرد.

_خودشه؟

_اره یواش، فکر کردم گفتی نمی‌شناسیش!

_نمی‌شناختمش، فقط چون زیاد بهت زل می‌زد حدس زدم.

مینگی همون‌طور که دوباره ظرف غذاش رو بغل کرده بود گفت و سان احساس می‌کرد اعضای داخلی بدنش توی هم پیچ می‌خورن.

_مینگی‌آ...اگر یک چیزی بهت بگم قول میدی فکر نکنی دیوونه شدم؟

استرس زیر پوستش خزیده بود و چهره‌ی بی‌حالت مینگی کمکی نمی‌کرد.

_من از قبل فهمیده بودم که دیوونه‌ای. نمی‌تونم همچین قولی بدم.

_تو واقعا- ولش کن. فقط گوش کن.

آب دهنش رو به زور قورت داد، حتی نمی‌دونست از کجا باید شروع کنه.

_یادته...یادته که دکترم توی نامهه گفت زنده موندنم مثل معجزه بوده و هیچکس نمی‌دونه کی نجاتم داده؟

مینگی سرش رو بالا پایین کرد و سان یک نفس عمیق کشید.

_فکر کنم کار این جونگ وویونگ بوده.

اخم کوچیک مینگی روی صورتش نشست و ظرف غذاش رو محکم‌تر بغل کرد: «چه ربطی به اون داره؟»

_از وقتی که دیدمش دارم خواب اون شب رو می‌بینم و هر دفعه- هر دفعه اون نجاتم میده.

به محض تموم شدن جمله‌اش مینگی از جا پرید، ظرف غذاش با صدای بدی روی زمین افتاد و دست‌های سان جلوی دهن پسر رو گرفتن تا فریادش کل کتابخونه رو پر نکنه. با خجالت زیرلب از آدم‌های معدودی که توی کتابخونه مونده بودن معذرت خواهی کرد و بعد به زور مینگی رو روی صندلی نشوند.

_محض رضای خدا مینگی‌آ!

با حرص پچ‌پچ کرد و چشم‌های مینگی درشت‌تر از هروقت دیگه‌ای بودن.

_چوی سان احمق! پسره که نجاتت نداده! پسره یک سایرنه که تا اینجا دنبالت اومده چون همون موقع نتونسته بکشتت!

برای اولین بار چرندیات مینگی ترس رو به وجود سان انداختن، بی‌اختیار نگاهش رو به میز وویونگ داد و با پسر که حالا از خواب بیدار شده بود و لبخند می‌زد چشم تو چشم شد.

_این که میگی...این چرت و پرت محضه..

ناخواسته صداش لرزیده بود و نمی‌تونست نگاهش رو از وویونگ بگیره.

_اصلا نگرانش نباش سانی.

مینگی گفت و دستش رو دور شونه‌ی سان انداخت.

_تو من رو داری.

و این به مراتب از سایرن بودن جونگ وویونگ هم ترسناک‌تر بود.

Report Page