2- Friend
lυĸaبه ته کلاس رفت و کیفش رو روی یکی از صندلیها گذاشت. همیشه عادت داشت که ته کلاس بشینه.
میدونست سوبین هم امروز کلاس داشت. چشمش به در مونده بود و منتظر اومدن پسر بود.
چند دقیقه طول نکشید که سوبین رو دم در کلاس دید. لحظه بعد، پسر هم چشمش به یونجون افتاد. ولی فقط چند لحظه بود.
یونجون میخواست دستش رو برای اشاره و سلام کردن بالا بیاره؛ تا اینکه سوبین نگاهش رو برگردوند. با خندهای به سمت دختری که جلو نشسته بود رفت و باهاش سلام احوال پرسی کرد. وسایلش رو روی صندلی کنار دختر گذاشت و نشست.
پاش رو روی پای دیگهش انداخت و دست به سینه نشست و پوفی کرد و با بیحوصلگی زیر لب گفت:
-"حالا که چی."
پشت چشمی به سوبین نازک کرد و سر جاش صاف نشست.
سعی داشت سر کلاس تمرکز کنه ولی نگاهش هر لحظه میرفت پیش اون دو نفر که با هم حرف میزدن.
سرش رو خم کرد و به سوبین با دقت خیره شد:
-"دوست دخترشه؟"
خودشم نمیدونست چرا باید به همچین چیزای مسخرهای فکر کنه. آرنج دست راستشو روی میزش گذاشت و سرش رو با دست دیگهش گرفت و سعی کرد رو حرفای استاد تمرکز کنه. ولی از همون اولشم هیچی از درس سر در نیاورده بود.
*****
-"تو درسِت خوبه آره؟"
-"تقریبا میشه گفت.."
-"خب خوبه اینطوری؛ امیدوارم تو کارای گروهی همگروهی بشیم."
درحالی که داشت وسایلش رو جمع میکرد، رو مکالمه اون دو نفر تمرکز کرده بود.
بعد از شنیدن حرف ههرین، ابروشو داد بالا و سرش رو کج کرد و بار دیگه یاد فکری که چند دقیقه پیش کرده بود افتاد.
نفس عمیقی کشید و با حرص کولهپشتیش رو، رو شونهش انداخت و از کلاس خارج شد.
نمیدونست چرا انقد اعصابش خورد میشه. اینکه سوبین هم جوری باهاش رفتار کرد که انگار نمیشناستش بیشتر رفت رو مخش.
-"یه آیس آمریکانو لطفا."
بعد گرفتن آمریکانو از کافهتریا، به سمت یکی از میز صندلیها رفت و نشست.
مچ پاش رو روی زانوی پای دیگهش گذاشت و به پشتی صندلی تکیه داد. در حالی که داشت آیس آمریکانوش رو میخورد، به اطرافش نگاه میکرد.
تا اینکه سوبین رو دید که وارد سلف شد و به سمت بوفه رفت.
چشماش رو ریز کرد و با دقت به پسر مو مشکی زل زد. اون هنوز حواسش نبود یونجون داره نگاهش میکنه.
-"پس دختره کجاست؟"
دور و بر رو نگاه کرد ولی دختر رو ندید.
پوفی کرد و چشماش رو تو حدقه چرخوند و گوشی رو از جیبش درآورد.
لحظه بعد دوباره نگاهش رو به سمت بوفه برگردوند. همون لحظه بود که سوبین هم چشمش مستقیم به یونجون افتاد.
ولی بدون تغییر کوچیکی توی صورتش سرش رو برگردوند و روی یکی از صندلیها نشست.
یونجون هم اینو فهمید و سرش رو پایین انداخت و با گوشیش مشغول شد.
میدونست که یونجون توجهش بهش جلب شده، ولی اعتنایی نمیکرد.
نیشخندی زد و جرعهای از آبمیوهش رو نوشید.
-"ببخشید.. چوی سوبین..؟"
با شنیدن صدای پسر، سرش رو بالا گرفت و نگاهش کرد. یکی از دانشجو ها بود. چند دقیقه پیش تو کلاس دیده بودش.
-"بله؟ کاری داشتین؟"
پسر لبخندی زد و گفت:
-"شنیدم که درستون خوبه.. درسته؟"
سوبین با بیحوصلگی نگاهی به سر تا پای پسر انداخت.
-"درسته."
-"من کیم هونگجونگ هستم. میخواستم بپرسم جزوه امروز تو کلاس رو کامل نوشتین.. میتونین به من قرض بدین؟"
پسر به طرز عجیبی خجالت میکشید.
سوبین بیحوصله جواب داد:
-"خودت توی کلاس نبودی؟"
-"چرا.. بودم. فقط.. میشه لطفا قرض بدین؟"
-"باید مینوشتی."
پسر که احساس خجالت بهش دست داد، سرش رو کمی پایین هم کرد و گفت:
-"فقط همین اینباره."
پشت چشمی به پسر رفت:
-"منم جزوه نمینویسم."
دروغ بود. سوبین همیشه تا ماتحت قضیه از حرفای استاد نت برداری میکرد و همشو مینوشت.
-"ولی اون مینویسه."
دستش رو برای اشاره به سمت یونجون برد.
-"مطمئنم اون مینویسه. برو ازش بپرس. بهش اصرار کن اگه حرفتو رد کرد."
بازم دروغ بود. فقط میخواست با این کار یونجون رو اذیت کنه. مطمئن بود از اینکه یونجون از حرف زدن با آدمایی که نمیشناستشون متنفره.
پسر تعظیم کوتاهی کرد و به سمت یونجون رفت.
سوبین نیشخندی زد و پاش رو رو پای دیگهش انداخت و به منظره روبهروش خیره شد؛ طوری که انگار به فیلم سینمایی جلو روشه و از دیدنش لذت میبره.
پسری که یکم پیش داشت با سوبین حرف میزد داشت بهش نزدیک میشد. نمیدونست بین اونا چه حرفایی رد و بدل شده که این پسر الان داره به سمتش میاد.
نفس عمیقی کشید و گوشی رو توی دستش فشار داد.
-"ببخشید.."
با تردید سرش رو بلند کرد. ناخواسته اول چشمش به سوبین افتاد. اون هم داشت نگاهش میکرد. سریع سرش رو چرخوند سمت پسر و چشم غرهای به سوبین رفت.
-"بله؟"
لبخند تصنعی رو صورتش نقش بست و به چشمای پسر خیره شد.
-"میتونم جزوهتونو قرض بگیرم؟"
-"جزوه؟ جزوه چی؟"
پسر لبخندی زد و ادامه داد:
-"اسمم هونگجونگه. جزوه آمار رو لازم دارم. اگه امکان داره.."
-"منم ندارم."
درحالی که به ابروهاش چین داده بود و هیچ لبخندی روی لبش نبود، به پسر گفت.
پسر ناامیدانه به یونجون نگاه کرد.
-"ولی.. اون گفت که داری."
یونجون با قیافه متعجب نگاهش کرد:
-"کی؟"
-"چوی سوبین."
با دستش به سوبین اشاره کرد.
یونجون بعد از شنیدن اسمش، چین ابروهاش باز شد و با قیافه خنثی به چشمای پسر زل زد.
-"الان میخوای بگی حرف اونو باور کردی؟"
-"بله؟"
پشت چشمی به سوبین که چند میز اون طرفتر نشسته بود رفت و دوباره نگاهش رو به پسر داد:
-"چرت گفته. من جزوه ندارم."
پسر ناامیدانه تشکر کرد و از اونجا رفت.
نگاهش رو به سوبین داد و با حرص زل زد بهش.
نیشخندی از طرف پسر دریافت کرد که از همه چی رو مخ تر بود. با حرص از جاش بلند شد و وسایلش رو جمع کرد. به سمت بوفه رفت تا یه آیس آمریکانوی دیگه هم بخره.
-"میشه لطفا یه آمریکانو بدید."
-"بی زحمت دوتا ازش بدید."
با شنیدن صدای سوبین پشت سرش، برگشت و نگاهش کرد.
دوباره سرش رو برگردوند سمت فروشنده و گفت:
-"پولش رو جدا حساب کنید."
کارتش رو سمت فروشنده گرفت.
-"ببخشید آقا.. لطفا یکی حسابش کنید."
یونجون که از حرفش تعجب کرده بود، سرش رو برگردوند و به پسر قدبلندتر خیره شد.
لحظه بعد دست سوبین رو روی دستش حس کرد و نگاهش رو به دستش داد.
سوبین دست یونجون رو کنار کشید و کارت خودش رو به فروشنده داد.
حوصلهش از کارای سوبین سر رفت و خودش کنار کشید و پشت وایستاد.
-"شبیه مردایی که تازه ازدواج کردن رفتار میکنی."
با صدای آروم و بیحوصله گفت.
سوبین که از حرف یونجون خندهش گرفته بود، سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.
بعد از گرفتن آیس آمریکانوها، میخواست به سمت میز و صندلی بره ولی یونجون سر جاش وایستاد:
-"من میرم."
به سمتش برگشت و نگاهش کرد.
-"اول بشین اینا رو بخوریم بعد."
-"تو راه هم میتونم بخورم."
-"هی! لوس بازی درنیار خب!"
از حرف سوبین چشماش درشت شد. ابروهاشو بالا داد و مستقیم به چشمای پسر زل زد:
-"چی گفتی؟"
-"ادا دخترهی قهرو رو درمیاری چرا.."
تاحالا کسی رو ندیده بود که انقدر رک بتونه باهاش حرف بزنه.
نخواست بحث رو بیشتر ادامه بده به خاطر همین حرف سوبین رو قبول کرد و به سمت میز و صندلی رفت و نشست.
سوبین آمریکانو رو جلوی یونجون گذاشت و برا خودش رو برداشت و شروع به نوشیدنش کرد.
درحالی که دست به سینه نشسته بود، به نوشیدنی خیره شد و بعد هم به صورت سوبین. چارهای نداشت جز اینکه برش داره و بخوره. چون نوشیدنی موردعلاقهش بود و نمیتونست ازش بگذره.
بعد اینکه نی نوشیدنیش رو دهنش گذاشت؛
-"هی!"
دو ثانیه چشماش رو روی هم فشار داد و پوفی کرد و سرش رو سمت سوبین برگردوند:
-"چیه؟"
-"چرا یه جوری رفتار میکنی که انگار در حقت یه بدی کردم؟"
نفسش رو بیرون داد و اضافه کرد:
-"کلا تو این مدت."
-"وقتی میبینی اینطوریم چرا سعی داری باهام حرف بزنی؟"
حرفش باعث شد پسر جا بخوره. چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
-"فقط به خاطر اون پسره اینطوری میکنی؟ اون فقط خواست ازت جزوه بگیره."
-"میدونی که اون چیز خاصی نیست که بخوام به خاطرش اینطوری رفتار کنم. ولی کلا رفتارم همینه."
نگاهی به سر تا پای سوبین انداخت و گفت:
-"مجبورت نکردن باهام حرف بزنی."
لبخندی زد و نوشیدنیش رو گذاشت روی میز و به پسر خیره شد:
-"اشکالی نداره. درکت میکنم.. میدونم چه حسی داری."
نیشخندی زد و نگاهش رو از سوبین برداشت و به زمین خیره شد:
-"چی رو درک میکنی؟"
-"زیاد اجتماعی نیستی. دوست نداری با کسی صمیمی شی و حرف بزنی. تنهایی رو به هرچیزی ترجیح میدی. به کسی محبت نمیکنی چون میترسی که با این کار بهت ضربه بزنن."
چشماش از حرفای سوبین درشت شده بود. با تردید به سمتش برگشت و به چشمای خنثی ولی خونگرم پسر خیره شد. اون که چیزی نمیدونست.. چطور میتونست انقدر قاطع درموردش حرف بزنه؟
-"درست گفتم نه؟"
یونجون پشت چشمی نازک کرد و چیزی نگفت.
-"بهتره اینطوری نباشی. باید قوی باشی."
یونجون که حالا حس حرارت و حرص رو تو وجودش بیشتر حس میکرد، درحالی که با نی نوشیدنیش ور میرفت، با صدای آرومی بهش توپید:
-"بس کن."
نفس عمیقی کشید و تکیهای به صندلیش داد و حرفش رو کامل کرد:
-"اهمیتی به همچین حرفایی نمیدم. با تنهایی راحتم."
سوبین به سمتش خم شد و گفت:
-"تو که نمیتونی برا تنها بودنت همه آدمای دنیا رو از بین ببری. وقتی هم که یکی میخواد باهات حرف بزنه هم راحت و عادیه برات؟"
حرفای سوبین راست بود. ولی هیچوقت نمیتونست با این موضوع کنار بیاد. و اینکه شنیدن همچین چیزایی از یه غریبه به جز خورد کردن اعصابش تاثیر دیگهای نداشت.
-"من میتونم تنها دوست خوبت باشم. قول میدم بهت."
با هر کلمهای که از دهن سوبین در میاومد، تعجب میکرد.
-"منظورت چیه.."
-"حرفم واضحه. میتونیم دوست باشیم."
حرفش مزخرف بود. حداقل برا یونجون. حتی یه بار هم که باشه دلش نمیخواست رابطهش رو با کسی صمیمیتر کنه.
چه برسه به فرد رو مخی مثل سوبین.
-"سوبین شی.. با هر کس دیگهای میتونی ولی با من نه. به خاطر خودت میگم."
کیفش رو برداشت و از سلف خارج شد.
نمیدونست چرا ولی دوست داشت با این پسر سر و کله بزنه. نمیدوست در گذشته چه اتفاقایی براش افتاده ولی مطمئن بود که ضربه بزرگی خورده. حتی اگه یونجون حرفش رو قبول نمیکرد هم میتونست تو حرف زدن و ارتباط برقرار کردن باهاش پافشاری کنه.
چند دقیقه بعد از رفتن یونجون، گوشیش رو درآورد و به جیهون زنگ زد.
-"الو؟"
بعد از شنیدن صدای پسر پشت تلفن، لبخندی زد و جواب داد:
-"هیونگ.. امروز ندیدمت."
-"سوبینا.. خوبی؟ تو دانشگاهی؟"
در حالی که داشت با تلفن حرف میزد، با ظرف نوشیدنیای که دستش بود ور میرفت.
-"آره.. چرا نیومده بودی؟"
-"اومده بودم.. ولی یه کاری داشتم مجبور شدم زود بگردم خوابگاه."
سوبین هومی گفت و بعد کمی مکث دوباره ادامه داد:
-"هیونگ.."
-"هوم؟"
نفس عمیقی کشید و گفت:
-"من امروز یه خورده دیرتر میام خوابگاه. بعد از کلاسم میخوام یکم برم بیرون. کاری که نداری؟"
-"نه راحت باش.."
بعد از خداحافظی، گوشی رو قطع کرد و از جاش بلند شد. چند دقیقه مونده بود که کلاس شروع بشه. مطمئن نبود یونجون میاد به کلاس؛ تصمیم گرفت که دنبال ههرین بگرده. میدونست اون قراره تو این کلاس باشه.
وقتی وارد کلاس شد، نگاهش سمت ته کلاس رفت. یونجون نیومده بود.
-"شاید یکم بعد بیاد."
زیر لبش زمزمه کرد و نگاهش رو اطراف کلاس چرخوند.
دختر رو دید که دستش رو برا تکون دادن و اشاره به سوبین بالا آورده.
مثل همیشه براش جا گرفته بود. ههرین مثل دختربچههایی بود که دوست داشت با کوچیکترین چیزا دوستش رو خوشحال کنه.
لبخندی به دختر زد و به سمتش رفت.
-"سوبین شی.. خوبی؟"
سرش رو بالا پایین کرد و گفت:
-"اوهوم. تو چطور؟"
دختر لبخند دندوننمایی زد و با لحن بانمکی گفت:
-"ههرینی همیشه خوبه."
هر دو دستش رو زیر چونهاش گذاشت و به روبهروش خیره شد.
در همین حین، سوبین گوشیش رو از جیبش درآورد.
«چوی یونجون»
به صفحه چتش با یونجون خیره شد. خالی بود.
دو دل بود که بهش پیام بده یا نه. اون پسر ازش خوشش نمیومد و هر لحظه سعی داشت از حرف زدن باهاش طفره بره.
بدون اینکه پیامی به یونجون بده، گوشیش رو خاموش کرد و داخل جیبش گذاشت.
-"هی سوبین..چیزی شده؟"
ههرین رو دید که سرش رو کج کرده بود و با قیافه سوالی به سوبین نگاه میکرد.
-"عا.. نه.. چیزی نشده."
دختر چینی به ابروهاش داد و با دقت به سوبین زل زد.
-"نگرانی.."
به صندلی تکیه داد چشماش رو ریز کرد:
-"نکنه با دوستدخترت قهر کردی؟"
سوبین که یک لحظه چشماش از حرف دختر درشت شده بود، لحظه بعدی از خجالت خندهش گرفت و سریع حرفش رو تکذیب کرد:
-"نه نه! من دوستدختر ندارم.."
دستش رو پشت گردنش برد و سرش رو پایین انداخت. میتونست حرارت رو داخل بدنش رو حس کنه.
حرف دختر به طرز عجیبی معذب کننده بود. چطور میتونست انقد رک باشه؟ سوبین به این وضعیت عادت نداشت.
-"هی سوبین.. گوشات قرمز شده. بهم بگو دختره کیه؟ به کسی نمیگم."
نمیدونست چطوری باید بهش بفهمونه که دوستدختر نداره. اینکه با این حرفا معذب میشد هم سوءتفاهم به وجود میاورد.
-"دختر نیست.."
ههرین از حرفی که سوبین زد، از تعجب چشمهاش درشت شد و ابروهاش رو بالا داد. آروم سرش رو تکون داد و نگاهش رو از پسر گرفت و طوری که انگار قانع شده باشه به صندلیش تکیه داد و سکوت کرد.
سوبین که تازه متوجه حرفی که زده بود شد، سریع سرش رو به چپ و راست تکون داد و تلاش میکرد ههرین رو متقاعد کنه که دچار سوتفاهم شده.
-"هی! داری اشتباه میکنی..فقط یکی از همکلاسیامونه که هنوز نیومده کلاس.."
با سکوتی که بینشون به وجود اومد و به صورت همدیگه زل زدن و ثانیه بعد این صدای خندههاشون بود که تو فضا پخش شد. ههرین که دیگه نفسش بند اومده بود، گفت:
-"تو این یه دقیقه چرا همچین اتفاقایی افتاد.."
بعد از اومدن استاد به کلاس، دیگه هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد. نگاهش رو به در داد. یونجون نیومد.