1986

1986

nick

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ׁ   ׅ  ⏜︶︶ ﹙d-17﹚ ︶︶ׅ⏜ ׅ ׁ

"۱۴ مارس ۱۹۸۶. من کارت شناسایی گرفتم. اسم جدیدم چوی سِیتا شده. یوکی برام این اسم رو انتخاب کرد؛ گفت همون طور که سوبین معنی ظرافت داره به نظرش سِیتا هم به من میاد چون به معنی آرام‌ـه. جدیدا زیاد با هم حرف نمی‌زنیم. اون منتظر آپریل‌ـه و زیاد فرصت برای ثابت کردن خودم بهم نمیده. دوباره ۵ صبحه و من دارم وقتی یوکی خوابه می‌نویسم. فکر کنم متوجه غمی که داره، شده باشم. اون عزاداره و من واقعا وقت خوبی رو برای به هم ریختن زندگیش انتخاب نکردم. البته من هیچ انتخابی نکردم، من فقط توی موقعیت قرار گرفتم. قبل از بیدار شدنش باید برم."

‌اول هر هفته دفتر خاطراتش رو در می‌آورد و اتفاقات رو می‌نوشت. فقط برای این که زبان خودش رو یادش نره. دفتر رو دوباره زیر تخت قایم کرد و خودش برای مدتی تا قبل از بیدار شدن یونجون دراز کشید. اون فقط یک جمله در مورد رِن می‌دونست، "اون دو ماه پیش مُرده." .

‌فکر کردن به این که چه طور سفر کرده توی این دو هفته و سه روز خسته‌اش کرده بود برای همین دیگه بیخیالش شده بود. نمی‌خواست تا ابد اون جا بمونه اما اگر مجبور بود، باید زنده می‌موند.

داشت به اتفاقات قبل از اومدن فکر می‌کرد. با بومگیو و تهیون سر بازی شرط بسته بودن و سوبین باخت. برنده‌ی اول، بومگیو، تنبیه رو در نظر می‌گرفت. تنبیه سوبین وارد شدن به خونه‌ی خالی‌ای بود که کسی علاقه‌ای به نزدیک شدنش بهش نداشت.

‌نفس سنگینی کشید و به پهلو چرخید و با چشم های باز یونجون مواجه شد. سعی کرد آروم باشه و فکر کنه که شاید فقط بین خواب و بیداری‌ـه.

-"چه قدر زود بیدار شدی."

‌‌پس یونجون بیدار بود و شاید تمام مدت داشت نگاهش می‌کرد؟ این فکر کمی آزاردهنده و ترسناک بود، اما با آرامش جواب داد.

-"خوابیدن سخته."

-"فکر و خیال؟"

‌سوبین سرش رو به معنی آره تکون داد و یونجون دستش رو زیر سرش گذاشت تا اون رو بهتر ببینه. بیرون تازه داشت روشن می‌شد و از صورت هم چیز زیادی نمی‌دیدند.

-"من هم خیلی فکر می‌کنم. مثلا اگر رِن سفر نمی‌رفت، تو هیچ وقت به این جا می‌اومدی؟"

-"رِن سفر رفت؟"

-"برای تابستون، بعد از مدرسه و فارغ‌التحصیلی. رفتن روستا و دو ماه پیش موقع برگشت تصادف کردن. ماشین پشت سرشون کنترل فرمون رو از دست داده بود و محکم از پشت بهشون زده بود. گردن رِن شکست و در جا تمام کرد."

‌شنیدن صدای آروم یونجون که این ها رو تعریف می‌کرد قلبش رو به درد می‌آورد. چشم هاش به خوبی نمی‌دید اما می‌تونست غم سنگینی که روی قلبش بود رو حس کنه.

-"بعدش چی شد؟"

-"خانواده‌اش برگشتن روستا و از این جا رفتن. تمام وسایل رِن هم بخشیدن اما هیچی به من ندادن."

‌سوبین هم حالا دستش رو زیر سرش برده بود تا بتونه بهتر یونجون رو ببینه و با کنجکاوی به ادامه‌ی حرف هاش گوش بکنه.

-"چرا؟"

-"بهم گفتن نباید از دوست مرده‌ات چیزی پیشت باشه، وگرنه غمش رو فراموش نمی‌کنی و حالت بد میشه."

-"اوه... که این طور..."

‌یونجون چرخید و روی کمر خوابید و سقف زل زد. دست خودش نبود، اما هر وقت بحث رِن می‌شد تمام خاطرات براش مثل فیلم پخش می‌شد.

-"سِیتا... تو واقعا... واقعا از آینده اومدی؟"

"آره."

‌-"میخوام باورت کنم."

‌سوبین کاملا تعجب کرده بود و سر جاش نشست. به تخت نزدیک تر شد و یونجون چرخید و صورت هاشون رو‌به‌روی هم قرار گرفت.

-"خیلی چیز ها در مورد تو توضیحی نداره و شاید واقعا باور کرده باشم که مال این زمان نیستی. اما اگر این واقعی باشه نمی‌تونم بذارم توی این زمان و کشور تنها بمونی. می‌خوام مراقبت باشم و حواسم بهت باشه."

-"مطمئنی؟"

‌یونجون روی تخت نیم خیز شد و حالا صورتش بالاتر از سوبین بود. دستش بین موهای پسر رفت و پسر کوچیکتر چشم هاش برای لحظه‌ای بسته شد.

-"آره. تو ظریفی، آرومی و نیاز به مراقبت داری. درست شبیه رِن."

‌چشم های سوبین غم به خودشون گرفت و نمی‌دونست دقیقا باید چه احساسی داشته باشه. اون جایگزین شده بود یا انتخاب شده بود... به خاطر شباهتش؟ در هر دو صورت این احساس رو دوست نداشت.

‌سوبین عقب کشید و دست یونجون توی هوا موند. نور خورشید کم کم داشت به خوبی خودش رو نشون می‌داد و این یعنی هر دو به زودی باید به سر کار می‌رفتن.

-"من میرم دوش بگیرم."

‌پسر بزرگتر از جاش بلند شد و سوبین رو توی اتاق تنها گذاشت. ذهنش حالا قفل شده بود و نمی‌تونست احساساتش رو تشخیص بده یا درست فکر کنه. برای پرت کردن حواسش بلند شد تا آماده بشه.

‌صبحانه رو درست مثل هر روز با هم خوردن و تا جایی که راهشون از هم جدا بشه، باهم هم مسیر شدن. سوبین حرفی نمی‌زد و یونجون هم سکوت کرده بود. انگار هر دو متوجه سنگینی چیزی بینشون شده بودن.

‌سوبین زودتر خداحافظی کرد و راهش رو به سمت مغازه ادامه داد. کل روز تصویر کمرنگ صورت یونجون و احساس سبک دست هاش بین موهاش، توی سرش تکرار می‌شد. باید اعتراف می‌کرد از این که می‌خواست مراقبش باشه خیلی هم حس بدی نداشت و شاید حتی بیشتر به اون لمس کوچیک احتیاج داشت.

ذهنش به قدری درگیر بود که چند باری توی مغازه خراب کاری کرد. سریع لباس ها رو جمع می‌کرد و با حواس پرتی کار مشتری ها رو انجام می‌داد.

‌یونجون توی آرکید کار می‌کرد. مسئول راه اندازی بازی ها و تمیز کاری بود. یک جورایی کل آرکید رو خودش مدیریت می‌کرد و از این بابت اصلا ناراضی نبود. حواسش به راحتی پرت می‌شد و ذهنش شلوغش تنهاش می‌ذاشت.

‌تمام چیزی که درگیرش کرده بود فکر سوبین بود. از کجا اومده،‌ چرا اومده، چرا نمی‌تونست بذاره بره. اولش فکر می‌کرد شاید چون زیادی شبیه رِن بود. صورت سفیدش و موهاش. اما لب هاش از رِن رنگ پریده تر بود یا شاید نرم تر؟

‌هیچ نظری در مورد این که چرا سوبین براش جالب بود و می‌خواست نگهش داره نداشت. دیگه حتی به این خاطر نبود که فکر می‌کرد اون برای دزدی به اون خونه رفته بود. سوبین سخت کوش بود، سر به زیر و آروم.

‌به دیدار اولشون که فکر می‌کرد خیلی چیز ها عجیب بود. مربعی که روی دستش بود و بهش گفته بود ساعت، و یک چیز دیگه که تلفن صداش کرده بود. ته دلش نمی‌تونست باور کنه که سوبین دروغ بگه.

‌روز هر دو خسته کننده گذشت و وقتی شب به هم رسیدن توان حرف زدن نداشتن. هر کدوم درگیری خودش رو داشت اما تنشی که وجود یونجون رو گرفته بود خیلی زیاد بود. سوبین انگار توی دنیای خودش بود و اما یونجون دائم دنبال جواب می‌گشت.

‌به زودی قرار نبود جواب هیچ کدوم از سوال هاش رو بگیره اما امیدوار بود سوبین بهش کمک کنه تا متوجه احساسات و افکارش بشه و همون طور که یک دفعه‌ای پیداش شده بود، ناپدید نشه.

to be continued...

Report Page