1986
nick ׁ ׅ ⏜︶︶ ﹙?-?﹚ ︶︶ׅ⏜ ׅ ׁ
در خونه رو باز کردن و مستقیم به سمت اتاق پسر دویدن. هر دو برای فیلم جدیدی که گرفته بودن حسابی ذوق زده بودن. با رسیدن به اتاق پسر روبهروی تلویزیون کوچیک نشستن و سیدی رو توی دستگاه پخش گذاشتن.
-"چی؟ سیدی کار نمیکنه؟؟!"
با دیدن برفک های روی تلویزیون هر دو پکر شدن. یونجون آه کلافهای کشید و موهاش رو با دستش عقب داد.
-"من که گفتم باید اول همون جا امتحانش کنیم. حالا دیگه پولمون رو پس نمیده!"
-"این قدر غر نزن، شاید فقط باید تمیزش کنیم."
یونجون چشم هاش رو چرخوند و به رِن نگاه کرد که چه طوری دور اتاق میدوید تا سیدی رو تمیز کنه و دوباره توی دستگاه بذاره. مسخره بود که حتی این کار های کوچیکاش بامزه بود.
همون طور که پسر مشغول به این ور و اون ور رفتن بود، یونجون چونهاش رو به زانو هاش تکیه داد و تماشاش کرد. موهای رِن قهوهای بود، کمی روشن. پوستش به سفیدی میزد و چشم های تیرهای داشت. از دید یونجون، اون خیلی خاص بود.
-"خب دوباره امتحانش میکنیم."
رِن کنارش نشست و دوباره سیدی رو توی دستگاه پخش گذاشت اما باز هم تلویزیون چیزی جز تصویر برفک های سیاه و سفید نشون نداد.
رِن به عقب تکیه داد و نفس سنگینی بیرون داد. از این که روزش این طوری خراب شده بود متنفر بود. دست یونجون بین موهای پسر رفت و توجهاش رو جلب کرد.
-"بیا فقط آهنگ بذاریم. مامان و بابات نیستن، پس میتونیم زیادش کنیم."
-"ایدهی بدی نیست."
سریع از جاش بلند شد و سمت ضبط موسیقی رفت. یونجون همراهش بلند شد و پشت سرش ایستاد و همهی حرکاتش رو زیر نظر گرفت. قد رِن فقط کمی ازش کوتاه تر بود و این یک جورایی بانمک بود.
با بلند شدن صدای آهنگ، رِن سمت یونجون چرخید و صورت هاشون به نزدیکی هم رسید. نگاهشون برای چند ثانیه به هم گره خورد. فقط چند سانت و شاید یونجون میتونست طعم بهشت تابستونی رو بچشه.
دستش به گونههای پسر رسید و اون ها رو نوازش کرد. صورت رِن به خوبی بین دست هاش جا میشد و هر لحظه قلبش رو بیشتر عاشق اون میکرد. شاید اگر جلو میرفت هیچ راه برگشتی براش نمیموند.
خوشحال بود که صدای تپش های قلبش بین صدای آهنگ گم شده بود. آخرین نگاه و سرش رو کج کرد و لب هاشون رو به هم متصل کرد. دست های پسر کوتاه تر به پایین بلوز یونجون رسید و اون رو بین مشت هاش فشار داد.
هوا تابستونی بود ولی بوسهی دو پسر حتی گرم تر از خورشیدی بود که اشعه هاش رو مستقیم به داخل اتاق پرتاب میکرد. انگار قلب هاشون به تندی میزد و بوسهاشون به شیرینی موچی بود.
هر لحظه اَتَش هر دو بیشتر میشد و به سمتی میرفتن. چیزی هر دو رو به سمت یکدیگه میکشوند که خودشون هم ازش مطمئن نبودن. قدم های سریع رِن یونجون رو به لبهی طاقچهی پنجره رسوند.
این قدر غرق بوسه بودن که حواسشون نبود پنجره قفل نیست و وقتی کمر یونجون به پنجره فشار آورد درش باز شد و رِن سریع کمرش رو گرفت و به خودش چسبوندش.
برای لحظهای هر دو با ترس و تعجب به هم نگاه کردن و بعد شروع به خندیدن کردن. قفسه سینهی هر دو با سرعت بالا و پایین میشد و برای کمی هوا التماس میکردن.
-"فکر نمیکردم خوب ببوسی."
-"پس چی فکر کرده بودی، یوکی؟"
یونجون شونه هاش رو بالا انداخت و یقهی پسر رو گرفت و دوباره جلو کشیدش. بدنش جوری داغ بود که به برف بودن خودش شک کرده بود.
-"بیا امیدوار باشیم فقط برای من کارت خوبه."
دوباره خندیدن و لب هاشون هم دیگه رو ملاقات کرد. بدن یونجون کنار پنجره به دیوار تکیه داده بود و در حالی که بوسه رو رِن کنترل میکرد، دست های یونجون راه خودشون رو روی بدن داغ پسر، زیر بلوزش میرسوند.
دوباره راهشون تغییر کرد و به سمت تخت رفتن. توی راه پای رِن به کتاب هایی که روی هم چیده بود گیر کرد و روی زمین افتادن. یونجون خودش رو روی دست هاش نگه داشت و حالا روی رِن دراز کشیده بود.
-"فکر کنم اگر ادامه بدیم، یکی میمیره!"
با حرف رِن، یونجون بلند خندید و دستش رو دراز کرد تا آهنگ رو خاموش کنه. هنوز آروم میخندید و قفسه سینهاش سخت بالا و پایین میشد. صحنهی روبهروش تکرار نشدنی ترین صحنهی دنیا بود.
رِن کنارش بود، بدن هاشون هم دیگه رو لمس میکرد. دلیل گرمای واقعی اتاق خودشون بودن، نه تابستون. نفس عمیقی کشید و سرش رو جلو برد.
-"بیا همیشه همین جوری بمونیم. من و تو و عشق پنهانـمون."
یونجون گفت و دوباره اون رو بوسید، اما به آرومی. میخواست برای همیشه این لحظه رو برای خودشون ثبت کنه. به قدری آروم هم دیگه رو میبوسیدن که متوجه نبود چه طور زمان میگذره. دست هاش با آرامش بین موهای پسرکش سُر میخورد و هر از گاهی اون ها رو محکم میگرفت تا ازش دور نشه.
نفس های پسر ها کم کم منظم شد. انگار حالا توی بوسهاشون آرامش رو پیدا کرده بودن. بر خلاف آتشی که یکم پیش احساس میکردن، حالا همه چیز ساکت بود. صدای آهنگی نمیاومد و فقط تماس لب هاشون بود که صدا ایجاد میکرد.
یونجون با هر بوسه رِن رو بیشتر مزه میکرد و اون رو به خودش نزدیکتر. حالا روی زمین نشسته بود، به دیوار تکیه داده بود و پسرش رو روی پاهاش داشت. دست های رِن دور گردنش بود و دست های خودش روی پهلو های پسر.
اون لحظات بیپایان بودند و این تمام چیزی بود که یونجون بهش نیاز داشت. ابدیت کنار اون موجود براش خود زندگی بود. گهگاهی دست هاش به سمت پای رِن میرفت و برای اذیت کردنش اون ها رو فشار میداد و دوباره به پهلوهاش برمیگشت.
غرق شدن توی بوسه با رِن، عمیق تر از غرق شدن توی دریا بود. انگار پایانی نبود و فقط همه چیز بیشتر محو میشد و رِن اون نوری بود که چشم هاش هیچ وقت از دیدنش نا امید نمیشد.
-"فکر کنم کافیه..."
صدای نرم پسر چشم هاش رو باز کرد. نمیخواست تمامش کنه اما حق با اون بود. با این که احساس میکرد شاید اعتیاد کوچیکی به بوسیدن اون لب ها پیدا کرده اما به تصمیمش احترام گذاشت و دست هاش رو عقب کشید.
شاید برای دقایق طولانی روبهروی هم دیگه نشسته بودن و هر چند ثانیه لبخند های کوچیک و پر حرفی رو به هم هدیه میدادن. یونجون از نگاه کردن دست برنمیداشت و بیشتر از همه گونههای سرخ رِن رو به خاطر میسپارد.
-"غروب شده..."
با این حرف سر یونجون به سمت پنجرهای که حالا باز بود چرخید. درست میگفت و این نشونهای بود که باید به خونه برمیگشت.
طولی نکشید که وسایلش رو جمع کنه و جلوی در اتاق ایستاده باشه. رِن هم نا امید کنارش ایستاده بود و با انگشت هاش بازی میکرد. چند ثانیه مکث کرد و نامطمئن بهش خیره شد و بعد تصمیم گرفت تا آخرین بوسه رو هم ازش بگیره.
کوتاه و آروم اون ها رو مک زد و قبل از فراموش کردن کار هاش عقب کشید. میدونست پسر به زودی قراره مسافرت کنه و برای چند وقت هم دیگه رو نمیدیدن.
-"مراقب خودت باش و نامه هم یادت نره."
-"تو هم همین طور."
یونجون سرش رو تکون داد و بعد از خونه بیرون رفت. به پنجره نگاه کرد که پسرک کنارش ایستاده بود و با لبخند براش دست تکون داد.
شاید اگر میدونست که اون روز آخرین روزی بود که میتونستن هم دیگه رو ببینن، هیچ وقت اون خونه رو ترک نمیکرد. خونهای که بعد ها عادت کرد هر روز از جلوش رد بشه و یک شب، سوبینی رو دید که دیوانه وار به در خونه میکوبید و کلی علامت سوال توی سرش جا کرد.
to be continued...