1986
nick ׁ ׅ ⏜︶︶ ﹙d-10﹚ ︶︶ׅ⏜ ׅ ׁ
"امروز، ۷ مارس ۱۹۸۶، کیوتوی ژاپن. من هنوز همین جام. حقوق هفتهی اول رو که گرفتم نسبت به چیزی که فکر میکردم بهتر بود، پس یک دفتر گرفتم و خود صاحب مغازه چند تا لباس نو بهم داد. یوکی کار پیدا کرده و کمتر میبینمش. اما دائم بهم سر میزنه و گفته هر آخر هفته باید با هم بریم بیرون. الان ساعت ۵ صبحه و دارم به یوکی نگاه میکنم. خیلی برام عجیبه که اون کنار من این قدر راحت میخوابه، در صورتی که من هنوز بعضی وقت ها توی این خونه استرس میگیرم. باید کم کم به فکر جا باشم، اما امشب میخوام دوباره به خونهی رِن سر بزنم. هیچ چیزی با عقل جور در نمیاد و بیشتر از همه یوکی گیجم میکنه. بهم میگه صداش کنم یونجون، چون هیچکس این جا یونجون صداش نمیکنه. اما خیلی وقت ها بهش جوابی نمیده چون به یوکی عادت کرده. این اولین خاطرهایه که توی دفترم مینویسم. نمیدونم دفتر رو کجا باید قایم کنم، اما تا قبل از بیدار شدن یوکی باید انجامش بدم."
دفتر رو کنار گذاشت و به اطراف اتاق نگاه کرد. کمترین جایی که ممکن بود یوکی بگرده زیر تخت خودش بود. با استرس سمت تخت رفت و دفتر رو بی سر و صدا به زیرش هل داد. بعدا حتما جاش رو درست میکرد.
به زودی ۶ صبح شده بود و یونجون هم بیدار شده بود. طبق روال همیشگی با هم صبحونه خوردن و بعد به سمت محل کارشون راه افتادن. سوبین کلی حرف داشت بزنه ولی یونجون انگار امروز ساکت تر بود.
-"برای خونه... جایی رو پیدا کردی که بتونم اجاره کنم یا اتاق؟"
یونجون سرش رو تکون داد و سوبین منتظر جوابش موند. چند ثانیه طول کشید تا یونجون جوابش رو بده و انگار هنوز داشت بهش فکر میکرد.
-"اتاق مهمان ما. با مادر و پدرم صحبت کردم، گفتن چون تازه اومدی زیاد بهت سخت نمیگیرن پس ماه اول نمیخواد پولی بدی. وقتی حقوق کامل گرفتی صحبت میکنید."
این حتی عجیب تر از قبل بود. چرا یونجون نمیخواست سوبین از کنارش بره و همیشه اون رو نزدیک خودش نگه میداشت.
-"یوکی- یونجون من واقعا ممنونم به خاطر این پیشنهاد ولی من نمیتونم همیشه پیش شما بمونم، یکم... یکم عجیبه."
یونجون سر جاش ایستاد و به سوبین زل زد. پس متوجه شده بود که یونجون اون رو میخواد نگه داره اما دلیلش رو فهمیده بود؟
-"عجیب نیست. تو مسافری و ما هم یک اتاق اضافه داریم. این جا اجارهی اتاق توی تابستون خیلی عادیه."
هر لحظه سوبین بیشتر احساس کلافگی میکرد. اما نباید با تنها شانسش برای زنده موندن توی این شهر بحث میکرد. نه تا وقتی که هنوز نتونسته بود سر پای خودش بایسته.
-"باشه. من دیگه میرم مغازه. شب میبینمت."
راهش رو از یونجون جدا کرد و سریعتر خودش رو به مغازه رسوند. ذهنش هر جایی میرفت و دلیل رفتار یونجون رو درک نمیکرد.
بعد از یک هفته مشتری ها رو به راحتی راه میانداخت و ژاپنیش خیلی پیشرفت کرده بود. برای فراموش نکردن کرهای، تنها راهی که به ذهنش رسیده بود، همون نوشتن خاطراتش بود.
وقت ناهار که رسید و سوبین که حالا چند نفری رو توی اون بازارچهی کوچیک میشناخت، به رستوران کوچیکی که کل اون هفته رو ازش غذا گرفته بود رفت. شاید نودل رامن اون رستوران، تنها خوشحالی کوچیکاش توی کیوتو بود.
وقتی به مغازه برگشت روی میز برگهی کوچیکی رو دید که به خط خیلی بدی کرهای نوشته بود. حدس زدنش سخت نبود که کار یونجون بوده باشه، اما محل کارش از سوبین خیلی دور بود یا حداقل برای سریع رفتن و اومدن باید میدوید.
-"اومدم بهت سر بزنم اما نبودی. امیدوارم درست غذا بخوری و کار هم نپیچونی. فردا میریم برای کارت شناسایی. یادت نره حتما به رئیست بگی."
خوندن اون کاغذ یکم خوشحالش میکرد. حداقل بدون هویت نمیموند و این خودش یک مشکل بزرگ رو حل میکرد. حالا یکم خوشحال تر بود و روی خوش تری به بقیه نشون میداد.
شب زودتر از چیزی که فکرش رو بکنه رسید. به یونجون گفته بود اون شب دنبالش نیاد چون بیشتر توی مغازه میمونه. وقتی در مغازه رو بست، کلیدش رو توی کیف کوچیکی که رئیسش بهش داده بود گذاشت و راهی خونهی رِن شد.
اگر درست حرف های یونجون رو متوجه شده بود، رِن الان برای دو ماه بود که سفر کرده بود، و تا الان طبق گفتههای خودش باید برمیگشت. توی تاریکی شب برای سخت بود که اون راه رو پیدا کنه، اما موفق شد تا در خونه رو تشخیص بده.
روی پلههای ورودی در رفت و از پنجره به داخل خونهی تاریک نگاه کرد. چرا هنوز هیچکس برنگشته بود، یا شاید خوابیده بودن؟ سوبین سعی کرد داخل رو بهتر ببینه اما هیچ چیزی مشخص نبود.
-"هنوز دنبال رِن میگردی؟"
صدای یونجون، باعث شد سر جاش خشکش بزنه. اون برای چی دنبالش میکرد. آروم چرخید و به سمتش برگشت.
-"آره..."
-"پس واقعا هیچی در موردش نمیدونی."
این حتی بیشتر گیجش میکرد. یونجون خیلی آروم بود، نگاهش ترسناک و غیر مطمعن بود و انرژیای که ازش میگرفت حالش رو بد میکرد.
قدم های یونجون هم به سمت سوبین کشیده شد و روبهروی هم ایستادن. دست های پسر بزرگتر هنوز توی جیبش بود اما سوبین آمادهی هر چیزی بود.
-"تا کی میخواستی دروغ بگی؟"
-"در مورد چی؟"
-"در مورد رِن. این که دوستشی و همه چیز."
انگار مغزش نمیتونست تکه های پازل رو کنار هم بچینه و این آزارش میداد، اما نگاه یونجون بیشتر آزارش میداد.
-"چوی سوبین، نمیخوای واقعیت این که از کجا اومدی و چرا از خونهی رِن بیرون اومدی رو بهم بگی؟ یا نکنه داشتی از اون جا دزدی میکردی که بعد با وحشت دویدی بیرون؟"
-"نمیفهمم داری چی میگی، واضح حرفت رو بزن."
یونجون آرنجش رو به زیر گلوی سوبین رسوند و اون رو به پر پشت سرش چسبوند. انتظار خشونت یا این همه قدرت رو از یونجون نداشت و حتی نتونست جلوش رو بگیره.
-"دفعهی آخره که ازت میپرسم. از کجا اومدی و چرا توی خونهی رِن بودی؟"
-"من بهت گفتم... از کره... آینده اومدم... نفسم..."
نفس کشیدن با وجود آرنجی که روی گلوش فشار میآورد واقعا سخت بود. یونجون کمی آرنجش رو عقب کشید اما هنوز سر جاش ایستاده بود.
-"انتظار نداری که باورت کنم؟"
-"میتونم... میتونم چند تا اتفاق که بعدا میافته بهت بگم... خواهش میکنم... نفسم داره... بند میاد..."
یونجون عقب کشید و گذاشت سوبین فرصتی برای حرف زدن داشته باشه. سوبین به سختی داشت فکر میکرد و توی ذهنش تمام تاریخچههایی که از ژاپن ۱۹۸۶ خونده بود رو داشت مرور میکرد.
-"ماه دیگه، آپریل، قانون فرصت های برابر مردان و زنان اجرا میشه."
-"یک چیزی بگو که کسی ندونه؟"
سوبین بیشتر فکر کرد، باید یک چیزی میگفت که زیاد به ذهن کسی نمیرسید و تنها چیزی که توی سرش بود انیمه بود.
-"قلعهای در آسمان، یعنی توی آگوست، استودیوی گیبلی اولین انیمهاش رو به نمایش میذاره. اسمش قلعهای در آسمانه. آگوست پنج ماه دیگهاس و اون انیمه قراره خیلی معروف بشه."
یونجون کمی فکر کرد و دقیق نمیدونست سوبین از چی حرف میزنه چون همچین چیزی تا حالا وجود نداشت ولی انگار برای خودش پنج ماه فرصت خریده بود.
-"دیگه سمت خونهی رِن نیا. بی دردسر زندگی کن و اگر آگوست چیزی به اسم قلعهای در آسمان به نمایش گذاشته نشه، اون موقع خودم به پلیس تحویلت میدم."
پسر حالا میتونست به راحتی نفس بکشه اما دلیل محافظت یونجون از اون خونه رو متوجه نمیشد. یونجون از پله ها پایین رفت و سوبین هنوز اون جا مونده بود.
-"چرا نباید بیام این جا؟"
سوبین هم پشت سرش راه افتاد. دیر وقت شده بود و دیگه باید به خونه برمیگشتن. یونجون برای چند دقیقه حرفی نزد و سوبین دوباره سوالش رو تکرار کرد.
-"چرا نباید بیام خونهی رِن؟"
-"اون دو ماه پیش مُرده."