1986
nick ׁ ׅ ⏜︶︶ ﹙d-3﹚ ︶︶ׅ⏜ ׅ ׁ
روز سوم، و باز هم کیوتوی ژاپن. با بیحوصگلی از خواب بیدار شد و سر جاش نشست. یونجون هنوز خواب بود و سوبین از لباس های تکراریش داشت خسته میشد. شونهی پسر رو آروم تکون داد و سعی کرد بیدارش کنه.
-"یونجون... یوکی. یوکی بیدار شو."
یونجون چرخی خورد و با چشم های نیمه باز نگاهش کرد. چند ثانیه به هم زل زدن تا یونجون بلند شد و سر جاش نشست.
-"چیشده؟"
-"باید برم سر کار... نمیتونم با این لباس ها برم."
یونجون چشم هاش رو مالید و چند ثانیهی بیشتر به سوبین نگاه کرد. حق با اون بود و یونجون کاملا این موضوع رو فراموش کرده بود.
-"آه بیا ببرمت حمام. وقتی برگشتی روی تختم برات لباس میذارم."
پسر کوچیکتر از مسئولیت پذیری یونجون خیلی خوشحال بود. تصور گم شدن توی شهری که به جز اسمش چیزی ازش نمیدونست و نداشتن هیچ پناهی داخلش وحشتناک بود؛ اما یونجون هیچ وقت نمیذاشت سوبین احساس ناراحتی بکنه. از مسئولیت پذیری یونجون خیلی خوشحال بود. تصور گم شدن توی شهری که به جز اسمش چیزی ازش نمیدونست و نداشتن هیچ پناهی داخلش وحشتناک بود؛ اما یونجون هیچ وقت نمیذاشت سوبین احساس ناراحتی بکنه.
بعد از حمام سریع لباس های جدیدش رو پوشید و با یونجون به سمت محل کار جدیدش رفت. کار سختی نداشت، فقط قرار بود توی یک لباس فروشی کوچیک کار کنه. وقتی رسیدن یونجون اون رو به دست صاحب مغازه سپرد و خودش برای پیدا کردن کار راهی شد.
تا ساعت ۶ عصر یک بند مشغول حفظ کردن قیمت ها، جای جعبه ها، وسایل مغازه و مشتری مداری بود. کار کردن توی مغازه ها از چیزی که فکرش رو میکرد سخت تر و پر مسئولیت تر بود.
زمان استراحت پشت میز نشسته بود و داشت قیمت لباس ها رو تمرین میکرد. تعداد لباس ها تقریبا (برای سوبین) زیاد بود و این گیجش میکرد، اما زمانی که یونجون با یک پلاستیک وارد مغازه شد دست از کارش کشید.
-"روز اول کاری چطوره؟ خوش میگذره؟"
سوبین لبخندی به یونجون زد و سرش رو تکون داد. احساس نمیکرد وقت غر زدن باشه چون فقط روز اولش بود و قطعا روز اول همیشه سختی داشت.
-"آره. بهتر از چیزیه که فکرش رو میکردم."
یونجون خوشحال شد و پلاستیک رو جلوی سوبین گذاشت.
-"عصرونه و ناهار و شام. هر کدوم که خودت بخوای البته. یک سری هم خوراکی توش گذاشتم بینش اگر گشنهات شد بخوری. زیاد به خودت تو روز اول فشار نیار، باشه؟"
پسر هیچ حرفی برای گفتن نداشت. این محبت، زیادی بود. سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد و نگاهی به داخل پلاستیک کرد.
-"اوه و راستی، چون زیاد نمیدونم غذای خام و سرد میخوری یا گرم و پخته، و چون گفتی از کره اومدی، بیشتر برات غذای گرم و پخته گرفتم. یکم هم سوشی هست اگر دوست داشتی امتحان کنی."
-"ممنون... این زیادیه..."
-"نه. فقط کمک کردن رو دوست دارم."
سوبین میخواست براش کاری کنه اما نمیدونست اصلا توان و یا قدرتی داره که بتونه براش جبران بکنه یا نه. در عوض فقط دستش رو جلو برد و منتظر شد یونجون بگیرش. یونجون اول جا خورد، اما سریع دست سوبین رو گرفت. سوبین کمی خم شد تا بهش تعظیم کنه و ازش تشکر کنه. این کمترین کاری بود که میتونست انجام بده.
-"خیلی خانوادهی سنتی و سخت گیری داری؟"
سوبین بلند شد و یکم گیج نگاهش کرد.
-"اوه... نه... خودم- خودم میخواستم این طوری ازت تشکر کنم."
-"دیگه نکن. ما هم سن هستیم، این طوری احساس پیر بودن بهم دست میده."
سوبین لبخند زد و یونجون متوجه شد پسر با لبخند خوشگل تره. توی این سه روز شاید اولین باری بود که سوبین واقعا لبخند میزد و اون ناراحتی توی چشم هاش کمتر دیده میشد.
-"اوه ببین! چال داری! از این به بعد همیشه باید بخندی، چون من روانی چال هستم."
یونجون سعی کرد سر به سرش بذاره و لبخند سوبین خجالتی تر شد. باید اعتراف میکرد پسر کرهای واقعا لب های خوشگلی داشت و وقتی با چال های عمیقش لبخند میزد، زیباتر هم میشد.
-"به هر حال، من دیگه برم. نمیخوام صاحب مغازه دوتامون رو بیرون کنه. برای برگشتن میام دنبالت، باشه؟"
-"باشه..."
-"فعلا."
چند دقیقه به در زل زده بود و رفتن یونجون رو تماشا میکرد. به ساعت نگاه کرد و متوجه شد وقت زیادی تا تمام شدن استراحتش نمونده پس ظرف های داخل پلاستیک رو در آورد و کمی غذا خورد.
نمیدونست چرا ته قلبش احساس سبکی میکرد. انگار تنها نبود، حالش خوب بود و هیچ ترسی نداشت. یونجون براش از همه چیز معمایی تر بود. چرا باید اون رو توی خونهاش راه میداد، بهش غذا میداد، مراقبش میبود و همه جا همراهیش میکرد.
آهی کشید و سرش رو به دستش تکیه داد. اون پسر واقعا عجیب بود؛ اما تنها نقطهی امنی بود که توی جهان، سوبین رو پیدا کرده بود. مشتری ها بعد از غروب آفتاب بیشتر شدن، بیشتر توریست هایی بودن که برای بازدید اومده بودن و سوبین با انگلیسی کمی که بلد بود کارشون رو راه میانداخت.
موقع تعطیلی، همون طور که یونجون گفته بود، دنبالش اومد. باور داشت سوبین هنوز نمیتونه جایی تنها بره و ممکنه گم بشه یا هر بلایی سرش بیاد، حتی اگر تا سر خیابون میخواست بره. سوبین هم با این موضوع مشکلی نداشت، چون کنار یونجون بودن احساس امنیت داشت و با خستگی از کارش احتمالا به راحتی خونه رو پیدا نمیکرد.
بعد از شام، سوبین زودتر خوابش برد و یونجون بیدار، به صورت پسر خیره شده بود. پوست صاف و سفیدی داشت، البته مطمعن نبود سفیدی پوستش از رنگ پریدگی و خستگی بود، یا واقعا همین رنگ بود. لب هاش همون طور که عصر دیده بود، صورتی و نرم به نظر میاومد. موهای قهوهای تیرهای هم داشت که موج کمی داشتن.
یونجون دراز کشید و به نگاه کردن ادامه داد. نفس عمیقی کشید و به این که چرا تا حالا اون رو خونهاش راه داده فکر کرد. سوبین گم شده بود، تنها و وحشت زده بود و ته قلبش باور کرده بود اون مال این زمان نیست چون اطلاعاتی که سوبین داشت فراتر از چیزی بود که توی دنیا وجود داشت و یک جورایی اون رو متقاعد میکرد.
-"چوی... سوبین... واقعا از کجا اومدی..."
از خودش پرسید و چرخید تا بخوابه. دلیلی برای کار های خودش پیدا نمیکرد. اما دیر یا زود باید از پسر خداحافظی میکرد و اگر مجبور میشد، چه بلایی سر پسر میاومد؟ نمیخواست حتی تصورش کنه پس چشم هاش رو بست و خودش رو به خواب وادار کرد.
to be continued...