1986
nick ׁ ׅ ⏜︶︶ ﹙d-2﹚ ︶︶ׅ⏜ ׅ ׁ
روز دوم رو توی خونهی یونجون بیدار شد. خانوادهی پسر به گرمی از اون استقبال کرده بودن و همه چیز به نظر سوبین عجیب بود. مطمعن بود اگر خودش یک غریبه رو میدید که دیوانه وار به در یک خونه میکوبید و حتی نمیدونست کجاست رو هیچ وقت به خونهاش راه نمیداد.
خوردن صبحانهی ژاپنی اون قدر هم بد نبود. میشه گفت تنوعی بود که سوبین هیچ وقت امتحانش نکرده بود. یوکی یا همون یونجون فقط وقت هایی که میدونست سوبین حوصله داره صحبت میکرد و این باعث میشد بیشتر احساس راحتی داشته باشه.
-"میخوام امروز با دوست هام برم گردش، میای؟"
-"چارهی دیگهای دارم؟"
یونجون آروم خندید و سرش رو به دو طرف تکون داد. واقع بین بودن اون رو دوست داشت ولی هنوز داستان سوبین در مورد این که توی زمان و مکان سفر کرده بود رو باور نداشت. حتی برای اون زمان هم این داستان عادی نبود.
-"میتونیم بعدش دنبال کار بگردیم. کلی کار پاره وقت هست برای دانش آموز ها. یکی دو تا از مغازه ها رو هم میشناسم که شاگرد میخوان."
-"بدون کارت شناسایی؟"
یونجون بهش نگاهی کرد و متوجه شد سوبین شوخی نمیکنه.
-"واقعا کارت شناسایی نداری؟"
-"من که گفتم من فقط با..."
توضیح دادن در مورد ساعت و گوشی بیفایده بود. نمیتونست بگه تمام زندگیش توی یک جعبهی جادوییـه، که هنوز ایدهاش به ذهن کسی نرسیده و ساخته نشده.
-"من با هیچی اومدم این جا. هیچی همراهم نیست."
-"یک کاریش میکنیم. میگم پسر عموی منی. زیاد سخت نمیگیرن."
واقعا راه دیگهای نداشت و باید زودتر راهی برای برگشت پیدا میکرد. اول باید یک جوری خودش رو توی جامعه جا میکرد، چون نمیتونست تا ابد خونهی اون پسر بمونه. نهایتاً چه قدر قرار بود اون جا بمونه؟ یک هفته؟ دو هفته؟ بعدش چی؟ قطعاً بیرونش میکردن.
توی راه سوبین فقط به زمین خیره شده بود و از توی ذهنش هزار تا فکر میگذشت. انگار قطار افکارش توی طوفان گیر کرده بود و راه حل هاش به دستش نمیرسیدن.
اول دوست های یونجون رو دیدن و کمی چرخیدن. به آرکید رفتن و بعد از خوردن یکم خوراکی راهشون از هم جدا شد. یونجون واقعا با مهارت های اجتماعیای که داشت برای سوبین کار پیدا کرد و حداقل یکی از مشکلات ذهنیش رو کم کرد.
-"به نظر جایی هست که بتونم کارت شناسایی بگیرم؟"
توی راه برگشت به خونه بودن. هوای بهاری، تنش وجود سوبین رو آروم میکرد. یونجون به آرومی جلوتر از پسر قد بلند راه میرفت و دست هاش از جیب هاش در نمیاومدن.
-"نمیدونم. شاید هم باشه. اول برو سر کار، یکم پول جمع کن. شاید من هم برم سر کار. میدونی مدرسه دیگه تمام شده پس باید مشغول بشم. بعد یک فکری هم به حال کارتت میکنیم."
سوبین سرش رو تکون داد و بی صدا به راه رفتن ادامه داد. همه چیز غیر واقعی به نظر میاومد. میخواست فردا صبح که چشم هاش رو باز میکرد، توی تخت خودش بیدار میشد. واقعا احساس میکرد دلش تنگ شده و فکر کردن به موقعیتی که داخلش گیر کرده بود حالش رو بدتر میکرد.
راه رسیدن به خونه خیلی ساکت بود. انگار یونجون هم متوجه طوفان ذهنی پسر مسافر شده بود. تو افکار سوبین خیلی چیز ها میگذشت و بیشتر همه تصور این که هیچ وقت نتونه برگرده.تو افکار سوبین خیلی چیز ها میگذشت و بیشتر همه تصور این که هیچ وقت نتونه برگرده.
-"به نظرت دیوونه شدم؟"
آروم پرسید، به قدری آروم که مطمئن نبود واقعا صدایی از گلوش خارج شده باشه.
-"آره. سفر توی زمان و مکان. از کجا این ایده به ذهنت رسید."
سوبین تلخ خندید. حق با اون بود، این دیوانگی محض بود. شاید واقعا هم دیوانه شده بود.
-"البته چندتا کتاب این طوری خونده بودم. ولی انتظار نداشتم یکیشون رو ببینم."
البته که این شوخی ها برای آروم کردن سوبین بود، اما هیچ چیزی حالش رو خوب نمیکرد. واقعا نیاز داشت هر چه سریعتر به خونه برگرده و برای یک ماه خودش رو توی اتاقش حبس کنه تا این دو روز از ذهنش پاک بشه و فقط به عنوان یک کابوس، فراموشش کنه.
یونجون متوجه شده بود که حال سوبین خوب نیست برای همین تا رسیدن به خونه گذاشت اون توی سکوتش، خلوت کنه و فقط موقع خوابیدن بهش شب بخیر گفته بود.
سوبین آروم دراز کشیده بود و نگاهش به سقف سادهی چوبی بالای سرش قفل شده بود. دنیا میچرخید و سوبین با وجود این که دراز کشیده بود احساس میکرد هر ثانیه قراره چیزی زیر پاهاش خالی بشه و اون رو غرق کنه.
نفس خستهای کشید و چشم هاش رو بست و گذاشت صدای نفس های آروم یونجون سرش رو پر کنه. فقط یک روز دیگه و اگر دوباره اون جا بیدار میشد، باور میکرد که واقعا سفر کرده.
to be continued...