1986
nick ׁ ׅ ⏜︶︶ ﹙d-1﹚ ︶︶ׅ⏜ ׅ ׁ
سوبین نفس کلافهای کشید و برای بار آخر سعی کرد مخالفت کنه. نه از این که میترسید، بلکه نمیخواست وارد خونهای بشه که معلوم نبود صاحبش کجاست. شاید حتی کاری که ازش میخواستن انجام بده غیر قانونی بود.
-"نه من وارد اون خونهی خالی نمیشم. ما حتی نمیدونیم صاحبش کیه!"
تهیون عقب کشید ولی بومگیو هنوز سر حرفش بود. به هر حال شرطی بود که خودش باخته بود اما تنبیهای که براش در نظر گرفته بودن به نظر خوب نمیاومد. سوبین دنبال دردسر نبود، اگر بومگیو میذاشت!
-"فقط پنج دقیقه. برو داخل و بیا بیرون. ما همین جا میمونیم."
نگاه پسر به سمت بومگیو کشیده شد و برای آروم کردن خودش نفس عمیقی کشید. حداقل پنج دقیقه بهتر از سی دقیقه بود و میشد باهاش کنار اومد.
چرخید و به سمت پلههای ورودی قدم برداشت. هر قدمی که بالاتر میرفت حس عجیب و سنگینی بهش میداد. به طرز معجزه آسایی در باز بود و بومگیو برای همین اون خونه رو انتخاب کرده بود.
بدون توجه به دوست هاش که پشت سرش ایستاده بودن، وارد شد و در رو بست. به محض ورود به ساعتش نگاه کرد تا مطمعن بشه که پنج دقیقهی دیگه از اون جا خارج بشه.
جَو خونه آزار دهنده بود اما تصمیم گرفت تا زمانی که اون جاست، نگاهی به طبقهی اول بندازه. دیوار های خالی و اتاق های خالی. هیچ چیزی توی اون خونه نبود و این عجیب بود، چون همه جا تمیز بود.
صدای زنگ ساعتش بهش یادآوری کرد که باید از اون جا بره. به سمت در رفت و وقتی بازش کرد، بومگیو و تهیون اون جا نبودن. بیرون رفت و از پله ها پایین. حتی جایی که توش بود شبیه قبل نبود.
گیج شده به اطرافش نگاه کرد. "نکنه چون خیلی حواسم پرت خونه بود به اطراف خونه دقت نکردم؟" این سوال توی ذهنش میچرخید اما هیچ چیز شبیه به قبل نبود. به سمت خونه برگشت تا در رو باز کنه اما در بسته بود. حالا احساس میکرد ترسیده و اتفاق بدی داره براش میافته.
محکم به در کوبید و دائم اسم دوست هاش رو صدا میکرد اما هیچ جوابی نمیگرفت و هر لحظه بدتر از ترس بدنش میلرزید.
-"با رِن کار داری؟"
شنیدن صدای پسری که نمیشناخت سر جاش خشکش کرد. البته نه به خاطر شنیدن صدای غریبه، به خاطر این که اون داشت ژاپنی حرف میزد!
سوبین برگشت و سعی کرد خودش رو آروم نشون بده، البته که لرزش دست هاش برخلافش رو نشون میداد. نفسی کشید و تپش های دیوانه وار قلبش رو آروم کرد. شاید الان تنها باری بود که از جدی گرفتن کلاس های ژاپنیش ممنون بود.
-"رفته مسافرت. میشناسیش؟"
لباس های پسر توجهش رو جلب کرد و همین طور هدفون های قدیمیاش. مغزش حتی هنوز باور نکرده بود که شاید، فقط شاید حالا دیگه توی کره نبود و همه چیز تقصیر اون خونه بود، اما استایل قدیمی پسر روبهرواش ترسناک ترش میکرد. جابهجایی به حد کافی ترسناک بود، نمیخواست توی ۱۹ سالگی مسافر زمان هم باشه.
-"یوکی، به معنی برف. تو؟"
اسم پسر واقعا روش مینشست. اون به نظر آروم و بی سر و صدا بود، درست مثل برف.
ابرو های پسر بالا پرید و دقیق تر بهش نگاه کرد. انگار داشت چیزی رو توی ذهنش تحلیل میکرد.
صدای حرف زدن یوکی سرش رو بالا آورد و با تعجب نگاهش کرد. به خوبی کرهای حرف نمیزد اما سوبین متوجهاش میشد.
یوکی خندید و جلوتر رفت. یک جورایی دیدن سوبین براش جالب بود.
-"اسم من یونجونـه. اسم کرهایم."
شاید این به سوبین احساس بهتری میداد. دونستن این که اون جا تنها نیست. حتی اگر نمیدونست الان کجاست و قراره چی کار بکنه.
-"من ژاپنی میفهمم، نمیخواد به خودت سخت بگیری."
یونجون سرش رو تکون داد و باز هم جلوتر اومد تا صورت سوبین رو بهتر ببینه. اون واقعا مثل اسمش زیبا بود و ظریف.
-"مادرم ژاپنیـه و پدرم کرهای. تا حالا به کره نرفتم برای همین زیاد خوب صحبت نمیکنم."
سوبین کم کم داشت متوجه میشد که اون واقعا دیگه توی کره نیست و باید قبول میکرد هر چه قدر هم عجیب اون واقعا سفر کرده بود. چه طور؟ هیچ ایدهای نداشت.
-"مسافری؟"
-"گم شدم."
-"نمیدونی کجایی؟"
یونجون خندید و ساعتش رو نگاه کرد. ساعت قدیمیای که سوبین با دیدنش مطمعن شد اون ها هنوز قبل از اختراع تلفن های هوشمند یا حتی بیسیمی هستند.
-"امروز ۲۵ فوریه ۱۹۸۶، ساعت ۱۶:۳۴، کیوتو در ژاپن هست. حالا فهمیدی؟"
سوبین به سختی لبخند زد و سعی کرد همون جا از حال نره. ۱۹۸۶... پس اون الان ۳۷ سال عقب تر بود و توی کیوتوی ژاپن. نفس عمیقی کشید و سعی کرد یک جوری خودش رو نجات بده.
-"جایی رو میشناسی که شب بتونم بمونم؟ حقیقتا پولی هم ندارم. اگر قبول کنن به جاش براشون کار کنم هم فکر کنم بشه. یا شاید باید کارگری کنم."
پسر بزرگتر کمی گیج شده بهش نگاه کرد اما به نظرش اون بامزه میاومد. سوبین واقعا گم شده به نظر میرسید و یونجون با این که متوجه شده بود لباس های اون و ساعتش و مدل موهاش عجیب هستند، اما دلش به حالش میسوخت.
-"منم دوست رِن هستم. میتونی خونهی ما بمونی."
این غیرقابل باور ترین اتفاقی بود که بین تمام اون اتفاقات براش افتاده بود.
-"آره، چرا که نه. به نظر بامزهای."
-"شاید هم یک روانی باشم که توی زمان سفر کرده باشه برای همین این جاست."
یونجون بلند خندید و حرف های پسر رو جدی نگرفت، البته شاید هم گرفته بود. سوبین هر لحظه کنجکاوش میکرد.
-"حالا دلم میخواد بیشتر از این مسافر زمان بدونم. بیا بریم، عصره و احتمالا هیچی هم نخوردی. فکر کنم تا الان مامانم عصرونه رو آماده کرده باشه."
شاید سوبین هیچ چیز رو هنوز کاملا باور نکرده بود اما میل به زنده موندنش کاری کرد که دنبال پسر بره و حتی به هیچ احتمال دیگهای فکر نکنه. برای فعلا فقط میخواست زنده بمونه.
to be continued...