1950 pt⁰¹
"میدونم، شاید این آخر زندگیم باشه، شاید دیگه هیچوقت نتونم به اینجا و این زمان برگردم اما مطمئنم هیچوقت پشیمون نمیشم.
من بالاخره میتونم با این کار برای همه خانواده افتخار بزرگی به وجود بیارم حتی اگه زنده برنگردم و این آزمایش ناموفق از آب دربیاد، هیچوقت برام مهم نیست.
به هر حال بالاخره من هم مثل بقیه اعضای خانواده تونستم کار بزرگی انجام بدم، شاید به اون بزرگی نباشه اما باز هم از اسمم خیلی از جاها یاد میشه.
من همیشه منتظر این فرصت بودم، شاید دیوونگی باشه اما خب دلم میخواد که انجامش بدم و فکر نکنم شما هم با از دست دادن من خم به ابرو بیارین-"
چنگی به موهاش زد و به قسمت آخر نامهش خیره شد، پوفی کشید و زیر لب جمله ای رو زمزمه کرد.
- نه نه این تیکه نباید اینطوری بشه.
خودکار رو با کلافگی توی دستش تکون داد و کمی سرش رو از کاغذی که حالا تقریبا نصفش با جوهر خودکار پر شده بود، فاصله داد.
در بین ذهن شلوغش به دنبال کلمات گشت. کلماتی که بتونن احساساتش رو توصیف کنن یا حداقل به خانوادهاش حس بدی رو منتقل نکنن و جمله آخری که نوشته بود دقیقا برعکس اون چیزی بود که میخواست.
نوک خودکار مشکی رنگش رو روی کاغذ کشید و جمله آخر رو خط زد؛ حالا در کنار تمیزی تمام، نقطه ای خط خطی مثل افکارش داخل کاغذ وجود داشت، ولی هیسونگ کسی بود که اون نقطه رو به حال خودش تنها میذاشت؟
با کشیدن خط های فرضی و بی هدف اطراف نقاط خط خطی، گل های کوچکی کشید و گاه نقوش اسلیمی¹ رو همراه با برگ هایی کوچک تزئین کرد و از وسط خط خطی ها به اطراف کاغذ متصل کرد.
راستش این یکی از عادات خوب یا حتی میشه گفت بدش بود که همیشه زشت ترین چیز ها رو انقدر تزئین میکرد تا خوشگل از آب دربیان.
سرش رو عقب کشید و راضی به طرح هایی که حالا دور تا دور کاغذش رو گرفته بودن، خیره شد.
از کاری که کرده بود نه تنها حس بدی نداشت بلکه حس خوبی هم داشت؛ البته همه چیز برعکس نظر خانوادهاش بود.
از دید خانوادهاش این کار ها بی خودی بودن و پسرشون یا هر کس دیگه ای که چنین کاری رو میکرد در واقع وقت خودش رو تلف میکرد؛ اما پسرشون هیچوقت به حرفشون گوش نداده بود و نمیداد چون به نظرش حتی اگه این کار های بی خود وجود نداشتن، خیلی از کار های بزرگ هم هیچوقت به وجود نمیاومدن.
خودکارش رو بین انگشت هاش جا به جا کرد و حرکات بامزه ای از تکون دادن خودکار رو به نمایش گذاشت.
اما الان زمان این نبود که ساعت های زیادی وقتش رو برای تکون دادن خودکار و کشیدن طرح های مختلف هدر بده، باید زودتر نامهاش رو تموم میکرد.
خودکارش رو برداشت و از نو شروع کرد.
"...اما خب دلم میخواد انجامش بدم و تبدیل به یک افتخار بشم.
شاید هیچوقت بخاطر این تصمیمم من رو نبخشید یا حتی ببخشید و نسبت بهش هم راضی باشید اما باز هم دلم میخواد بدونید من همه جوره دوستتون دارم."
فشار خودکار رو روی نقطه آخر نامهاش بیشتر کرد و روی کاغذ رد بزرگی از جوهر به جا گذاشت.
توی افکارش فقط حسرت بود، حسرت از اینکه سال های زیادی گذشته بود و حتی نتونسته بود افتخاری برای خانواده خودش باشه.
البته تقصیر خودش هم نبود، فقط توی خانوادهاش هیچکس بهش نگاهی نمیکرد.
بار ها شده بود که افتخارات بزرگی کسب کنه ولی وقتی به خانوادهاش گفته بود، نه تنها براشون اهمیتی نداشت بلکه باز هم به بقیه پسر هاشون توجه میکردن.
شاید این کاری که میخواست بکنه تیر آخر بود.
همراه با بازدمش افکارش رو هم به بیرون پرت کرد، دست هاش رو روی دسته های صندلی گذاشت و با کمی فشار از صندلی فاصله گرفت و به صورت ایستاده رو به روی میز قرار گرفت.
نگاهی به میز رو به روش انداخت.
لامپ کوچکی که به زور سعی داشت فضای بزرگ میز رو روشن نگه داره، کاغذی که همراه با خودکار به صورت کج رو به روش قرار داشت، لیوانی که کمی آب گرم شده داخلش بود، سه تا کتاب که کنار لامپ به صورت کاملا نامنظمی روی هم بودند و در آخر نامه ای با مهر قرمز رنگ بزرگ که بر روی کتاب بالایی قرار داشت.
پاکت نامه رو برداشت و از داخل پاکت، نامه رو بیرون کشید و دوباره محتویاتش رو مرور کرد، از وقتی اون نامه به دستش رسیده بود هر روز برای امروز، روز شماری میکرد اما الان دلش نمیخواست بره و نمیتونست زیرش بزنه.
. . . . . . . . . . . . . . . . . . flash back . . . . . . . . . . . . . . . . . .
یک روز زمستانی دیگه.
خیابان ها پر از زن ها و مرد هایی که با کلاه و شالگردن بسته شده به دور گردن بودند، شده بود.
روز هایی که شاید هر آدمی سال به سال هم به زور میتونست تک تکشون رو ببینه، در این فصل قابل دیدن بودند.
این هوا همیشه خوشایند بود، همیشه حس خوبی رو به هر کس منتقل میکرد البته این وسط چند نفر از افراد بودن که از تابستان خوششون میاومد؛ نه به خاطر اینکه گرما رو دوست داشتن فقط بخاطر اینکه از دیدشون زمستان واقعا دلگیر بود و حال و هوای بدی رو بهشون منتقل میکرد.
جای رد پاها بر روی برف ها به جا مونده بودند.
گاهی جای کفش های مردونه بزرگی و گاه رد کفش های کوچک تری که نشون میداد کفش زنانه باشند و در بین همه این ها رد پاهای کوچکی که مال پنجه حیوانات یا کفش بچه ها بود، در میان برف ها محو شده بود.
ولی اون برای اینجور چیز ها به اینجا نیومده بود، در واقع از سمت دانشگاه نامه ای محرمانه داشت که باید تحویل میگرفت و بار ها هم بهش هشدار داده بودند که نامه رو جایی باز کنه که هیچکس حتی عزیز ترین کس هاش هم پیشش نباشن و جایی به دور از هر امکاناتی باشه و اگه جوابش منفیه با هیچکس در مورد جزئیات نامه صحبت نکنه و فقط نامه رو بسوزونه.
برای خودش هم سوال بود که واقعا داخل این پاکت چه نامه و چه درخواستی هست که باید انقدر ازش محافظت بشه.
تنها جایی که فعلا میتونست نامه رو مخفی کنه، زیر کتش بود. جایی که تقریبا هیچکس فعلا دستش بهش نمیرسید.
خوشحال بود که مسیر خونهاش تا دانشگاه زیاد نبود و با چند قدم به سادگی میتونست به خونه برسه.
کلید رو داخل قفل انداخت و با پیچشی که به کلید داد صدای "تق" از در بلند شد، دستش رو سمت دستگیره برد و دستگیره در رو پایین کشید و در رو باز کرد.
کفش هاش رو نامرتب به گوشه ای انداخت و بلافاصله سمت میزش رفت، کمی وسایل روی میز رو با احتیاط کنار زد و پاکت رو وسط میز قرار داد.
انقدر برای باز کردن پاکت لحظه شماری میکرد که حتی فراموش کرده بود تا لباس هاش رو از تنش دربیاره.
همونطور که با لباس های پوشیده با برف روی صندلی نشسته بود، نگاهش به مهر روی نامه افتاد.
- باز هم از این مهر ها؟
اخم کرد و سمت آشپزخونه رفت، چاقو تقریبا بُرنده ای رو بیرون آوردن و سمت نامه برگشت.
آروم با چاقو به زیر مهر خشک شده ضربه ای زد و بعد از تلاش های فراوان بالاخره مهر از کاغذ فاصله گرفت و قسمتی از نامه ای که درونش بود رو به نمایش گذاشت.
نامه رو بین دست هاش گرفت و ناخواسته نگاهی به اطراف اتاقش که کسی داخلش نبود انداخت و با آسودگی کاغذ رو کامل باز کرد.
"از طرف شرکت بین المللی xxx:
درود.
شما از طرف دانشگاه و اشخاصی کاملا مورد اعتماد به ما معرفی شده اید.
در پی آزمایشات مختلف و بررسی عملکرد شما در دانشگاه ما به نتیجه ای رسیده ایم که از شما بخواهیم تا در آزمایشی که امکان بیرون آمدن از آن تقریبا 30 درصد است، شرکت کنید.
این آزمایش بسیار محرمانه است، اگر داوطلب هستید که عضوی از شرکت ما باشید، ابتدا شرایط نوشته شده در پشت صفحه را مرور کنید و سپس با اختیار خود زیر صفحه را امضا کنید.
اگر در هر صورتی علاقه ای به شرکت در این آزمون ندارید لطفا این برگه را در سطل آشغال نیاندازید و به جای آن به سوزاندن برگه اقدام فرمایید؛ زیرا که اگر برگه سوزانده نشود با توجه به اطلاعاتی که از شما در دست ما وجود دارد، میتوانیم نسل شما، حتی از بی نام و نشان ترین آنها را از بین ببریم.
پس از خواندن شرایط در صورت وجود رضایت، در زمان و روز مشخص، در آدرسی که زیر صفحه نوشته شده حضور فرمایید."
با جمله آخر یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و با اخم به صفحه کاغذ خیره شد.
- الان به صورت نامحسوس تهدید شدم؟
لب هاش رو آویزون کرد و نگاهی به بالای کاغذ و به لوگوی شرکتی که در خط اول اسم برده شده بود خیره شد.
حداقل تا اینجا میدونست که هیچکس بهش دروغ نگفته و واقعا از شرکتی که تقریبا همه دنیا ازش با خبر بودن بهش نامه داده بودن.
از روی کنجکاوی برگه رو برگردوند و شرایط رو با دقت خواند.
"حال که شما صفحه اول را خواندید، لازم است از یک سری از شرایط خبردار شوید:
1. همانطور که گفته شد بازگشت شما از این سفر یا بهتر است بگوییم امکان زنده و سالم بازگشتن شما از این سفر زیر 30 درصد است.
2. شما با سفری که از سمت شرکت و دکتر های ما در نظر گرفته شده است، باید به حداقل صد سال از آینده سفر کنید و زمان به طور دقیق ثبت نشده است.
3. شما باید در طول سفر برای ما گزارش کار بنویسید که اگر در طول سفر به اختراعات یا پدیده های جدیدی رسیدید آن را به نام خود ثبت کنیم.
4. اگر خود را در آینده دیدید که امکان آن تقریبا زیر 10 درصد است، لطفا هیچوقت سعی نکنید که با خود تماس یا ارتباطی داشته باشید؛ زیرا ما فقط کار علمی انجام میدهیم و نمیخواهیم در چرخه طبیعت دخالتی کنیم.
5. ممکن است که شما تنها شرکت کننده نباشید.
6. هیچکس از این سفر اطلاعات دقیقی ندارد و همه چیز نسبی است پس لطفا سعی نکنید با گیج کردن مشاوران ما اطلاعاتی از آنها کسب کنید.
7. ممکن است دیگر نتوانید به زمان حال برگردید و داخل زمان گم شوید یا اعضای بدن خود را از دست دهید.
8. هیچکس نباید از اطلاعات این آزمایش و حتی این نامه خبر دار شود، حتی خانواده عزیزتان.
آینده به کمک شما احتیاج خواهد داشت و از نام شما در همه جا یاد خواهد شد."
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . the end . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
متنی که تا به حال بار ها اون رو خوانده بود وسط صفحه به نمایش دراومد.
وقتی اولین بار این نامه رو دیده بود بلافاصله مخالفت کرده بود اما بعد از چندین بار که در موردش فکر کرده بود فهمید که چیزی برای از دست دادن نداره پس چرا شانس خودش رو امتحان نکنه؟
و در پایان صفحه امضای خودش بود که نشون از این میداد که تمامی شرایط رو قبول کرده.
قبل از اینکه نامه رو سر جاش برگردونه نگاهی به پایین صفحه انداخت و آدرس رو توی ذهنش سپرد.
نباید دیر میرسید و البته قبل از رفتن به اونجا باید نامه ای رو پست میکرد.
کتش رو روی شونه هاش انداخت و بلافاصله دست هاش رو از آستین های کت مشکی رنگش رد کرد، چندتا نفس عمیق کشید و نامه رو توی دستش گرفت.
آروم یک طرف کتش رو جلو کشید و زیپ داخل کتش رو باز کرد و نامه رو داخل جیب مخفی کتش جا داد و بلافاصله زیپش رو بست.
چند بار روی کتش رو تکوند تا برجستگی نامه از روی کتش مشخص نباشه.
در آخر نگاهی به موهاش انداخت و زیر نور کم اتاق، موهاش رو مرتب کرد و به چشم هاش که به صورت تیله دراومده بود خیره شد.
از کاری که میخواست بکنه مطمئن نبود، حتی مطمئن نبود که کارش درسته یا نه؛ اما دلش میخواست برای یک بار هم که شده کاری رو نه بخاطر خودش بلکه بخاطر هزاران نفر انجام بده.
----------------------------------------------------------------
¹* نقوش اسلیمی: به نقش های گفته میشن که ترکیبی از ساقه و برگ با حالت پیچشی باشن و از بقیه اجزای گیاه (مثل گل و گلبرگ و...) داخلشون وجود نداشته باشه. معمولا این طرح ها برای اطراف کاغذ ها یا برای پر کردن فضای خالی و همینطور زمینه و گاه برای طرح اصلی استفاده میشن و البته انواع مختلفی هم دارن.