19- Comparison
lυĸa-"الو..؟"
بعد از شنیدن صدای پسر پشت تلفن، لبخندی زد و درحالی که به قدم برداشتنش ادامه میداد، جواب پسر رو داد:
-"هی سوبین.. من الان راه افتادم.. تو کجایی؟ رسیدی؟"
-"منم همینطور.. کم مونده برسم."
بعد از مکالمه کوتاهی که باهم داشتن، تلفن رو قطع کرد و به راهش ادامه داد. نمیتونست ذوقی که برای دیدن اون پسر داره رو انکار کنه.
وارد شهربازی شد و نگاهی به اطراف انداخت. اونجا پر بود از جمعیت. کسایی که الان سوار دستگاههایی بودن و از شور و اشتیاق و شاید هم ترس، جیغ و داد میکردن. صدای خنده بچههایی که با همبازیهاشون بازی میکردن و کاپلایی که برای قرار گذاشتن به اینجا اومده بودن. همه اینا، حس خوبی رو به سوبین منتقل میکرد. لبخندی زد و در لحظه، فکرش پیش یونجون رفت. نمیدونست اون هم از اینجور فضاها خوشش میاد یا نه. میدونست که یونجون تنهایی رو به همهی اینا ترجیح میده. پوفی کرد و به راه افتاد تا پسر مورد علاقهش رو از بین جمعیت پیدا کنه. نگاهش رو اطراف چرخوند ولی یونجون رو ندید. حدس زد که هنوز نرسیده باشه.
گوشیش رو از جیبش درآورد و شماره پسر رو گرفت.
طولی نکشید که صدای دلنشین پسر رو از پشت تلفن شنید.
-"سوبیــن.."
با لحن کیوت و کشیدهای گفت و باعث شد نیش سوبین باز شه و ردیف جلوی دندونای سفیدش نمایان شن. بعد از چند لحظه مکث، گفت:
-"هی یونجون.. رسیدی؟ من تو شهربازیم."
بعد از چند لحظه مکث، صدای پسر پشت تلفن رو شنید که میگفت:
-"هوم.. منم رسیدم. کجا وایستادی؟"
سرش رو بالا گرفت تا یه نشانه از مکانی که توش هست به یونجون بده. اطراف رو نگاه کرد و چشمش به ماشین برقیهایی افتاد که اکثرا بچهها سوارش شده بودن. بعد از یکم مکث، جواب داد:
-"هی یونجون.. من نزدیک ماشین برقیهام.."
در حالی که آروم قدم برمیداشت و به ماشینا خیره شده بود، گفت.
-"ماشین برقی؟"
یونجون با قیافهای سوالی نگاهش رو به دور و بر چرخوند و درحالی که چشمش رو ماشین برقی سمت چپش قفل شد، لب پایینش رو جلو داد.
-"سوبینــ.."
لحظهای بعد با کسی برخورد کرد.
خیلی کوتاه معذرت خواهی کرد و بعد از اینکه مطمئن شد دست طرف مقابل چیزی نبود که بیفته زمین، آروم از کنارش گذشت تا از صحنه دور بشه.
لحظهای نگاهش رو بالا آورد و چشمش به فرد افتاد.
سر جاش وایستاد و به سمتش برگشت و با نگاهی متعجب بهش زل زد:
-"اوه سوبین.. تویی که..!"
در حالی که دهنش نیمهباز بود، خندهای سر داد و دستش رو روی شونه پسر گذاشت.
سوبین هم در مقابل سمتش برگشت و با لبخندی که رو لبش بود، به پسر خیره شد.
-"پس نزدیک بودیم."
سرش رو به تایید حرف سوبین تکون داد و با لبخندی که رو لبش بود، به قدم برداشتن ادامه داد.
پسر هم سمت جهت حرکت یونجون برگشت تا باهم همقدم بشن.
-"خب.. چیکار کنیم؟ بریم یه دستگاه سوار شیم؟"
یونجون سکوت بینشون رو شکوند و با همون لبخند همیشگی که رو لباش بود، به چشمای پسر قدبلندتر خیره شد.
سوبین شونه بالا انداخت و گفت:
-"تو که نمیترسی.. میترسی؟"
یونجون نگاهش رو به طرفی برگردوند و آروم زمزمه کرد:
-"نمیدونم.. امکانش هست...؟"
با جواب یونجون، لبخندی بزرگ تحویل داد و دستش رو جلو برد تا موهای مشکی پسر رو بهم بریزه.
نگاهش رو از پسر کوچیکتر گرفت و به اطراف داد.
آخرین باری که پا به این مکان گذاشت 17 سالش بود. آخرین بار.. همون روزی که با اون پسر به اینجا اومد. پسری که به کل، زندگیش رو تغییر داد.
بازدمش رو بیرون داد. چشمهاش رو چند ثانیه بست و سعی کرد این افکار رو از ذهنش دور کنه. تنها چیزی که دوست داشت امشب بهش فکر کنه، کنار سوبین بودنه. سوبین که همیشه بهش آرامش رو منتقل میکرد. اون کسی بود که کاری میکرد یونجون همهی سختیهاش مخصوصا گذشتهش رو فراموش کنه.
«میخوام عاشقت باشم..»
بازهم فکرش رفت پیش اونروز. این حرف.. یونجون با این حرف شانسی به خودش داده بود. شانسی که اجازه عاشق شدن دوباره رو بهش میداد. اون میخواست بار دیگه شانسش رو امتحان کنه. نه با کس دیگهای. فقط با پسری که کنارش بهترین حس دنیا رو داشت.
-"هی.."
با صدای سوبین به خودش اومد و متوجه شد که درحالی که تو فکراش غرق شده بود، چند متری رو طی کرده بود و همونطور قدم برمیداشت.
چند بار پلک زد و نگاهش رو به چشمهای نگران سوبین داد.
-"خوبی..؟"
سرش رو به علامت مثبت تکون داد و دستش رو روی پهلوی پسر کشید و به قدم برداشتن ادامه داد.
-"ببخش.. تو فکر بودم."
سوبین هم در مقابلش دستش رو پشتش برد و به خودش نزدیکتر کرد. بدون اینکه چیزی بگه، به راهش ادامه داد. چشمش سمت ترن هوایی رفت و روش قفل شد. سر جاش ثابت موند و با لبخندی که معنی خاصی داشت، سمت یونجون برگشت.
یونجون نگاهش رو دنبال کرد. چینی به ابروهاش داد و بار دیگه به سوبین چشم دوخت.
قیافه رو مخش نشون میداد که میخواد سوار اون دستگاه بشه.
از سوبین جدا شد و با دهن نیمهباز نگاهش رو ثابت نگه داشت:
-"حتی فکرشم نکن.."
سوبین با لبخند شیطنتآمیزی که همچنان روی لبش مونده بود و هر لحظه پررنگتر میشد، دستش رو جلو آورد و مچ یونجون رو کشید و سمت ترن هوایی رفت.
-"یااا سوبین.. هی!"
تقریبا داد زد و برای نرفتن میخواست پافشاری کنه ولی چون فرد مقابلش سوبین بود، میدونست امکان داره سوار شدن به این دستگاه بهشون بچسبه پس برای مقابله باهاش کمتر تلاش میکرد. ولی بازم تلاش میکرد.
-"لعنت! ولم کن.. قصد کشتنمو داری؟ میدونی اگه سوارش بشمـ.."
-"همینجا وایسا برم بلیط بگیرم."
و فهمید که سوبین اصلا به حرفاش گوش نمیکرد.. خندهای از رو حرصش سر داد و با چشمهای درشت شده به پسر احمق و شنگولی که داشت میرفت دوتا بلیط برا ترن هوایی بخره نگاه کرد.
بیشتر از این پافشاری نکرد و سر جاش وایستاد. نگاهش رو سمت کسایی که سوار ترن هوایی بودن و مثل چی داشتن جیغ میکشیدن برگردوند. لحظهای خودش رو جای اونا تصور کرد و به خودش لرزید. تصمیم گرفت نگاهش رو ازشون برداره و به سوبین بده.
چند قدم ازش فاصله داشت و با قیافهای خونگرم، با فروشنده بلیطها حرف میزد.
تکیهش رو به میلهای که کنارش قرار داشت داد و دست به سینه، به پسر مو مشکی نگاه کرد. لبخندی روی لبش نقش بست. بازم ناخواسته محو زیباییهای اون پسر شده بود. موهای مشکیش توی نور سفید اونجا برق میزد و پوستش رو روشنتر نشون میداد. لبهاش.. بازم لبهاش؛ که به شکل غنچهای در اومده بودن. نگاهش رو از نیمرخش به سمت بدنش برد و بادقت براندازش کرد. استایلش، مثل همیشه ساده بود. ولی در عین حال، جذاب نشونش میداد. تیشرت سفید با پیرهن شطرنجی سورمهای و مشکی پوشیده بود و شلوار جین مشکی پاش داشت.
لبخندی که روی لبش بود پررنگتر شد. داشت به این فکر میکرد که چطور میتونه همه چیز این پسر عالی باشه. اون واقعا از نظرش بینقصترین بود.
همینطور تو افکارش غرق شده بود که سوبین رو روبهروش دید. با چند بار پلک زدن به خودش اومد و با همون لبخندی که رو لبش بود، نگاهش کرد.
-"خب..بریم..؟"
سرش رو به تایید تکون داد. براش مهم نبود که چقدر قراره بترسه. در هر صورت که میخواست اونو با سوبین امتحان کنه.
سوبین دستش رو جلو آورد و روبهروی یونجون نگه داشت. یونجون به دست دراز شدهی جلوش نگاه کرد و از اونجایی که هنوز درگیر فکرهاش بود، کمی طول کشید تا متوجه بشه که سوبین منتظره که دستشو بگیره.
دستش رو تو دستای بزرگ پسر گذاشت و بار دیگه نگاهش کرد.
-"نترس.. باشه؟ اگه اونجا به هر چی جز ترس فکر کنی یادت میره که ترسی هم وجود داره."
چشمش سمت دستاش که تو دستای پسر بود رفت و لبخندی زد.
«آره..مثلا فکر کردن به تو..»
حرفی که لحظهای تو فکرش اومد و گذشت. میتونست با همین روش فکر کنه.
-"پس دستمو ول نکن.."
این رو گفت و باعث شد سوبین نیشش باز شه و بار دیگه چال گونههاش به چشم بیاد.
سرش رو تکون داد و دست پسر رو محکمتر فشرد و باهم سمت دستگاه قدم برداشتن.
بعد از اینکه روی یکی از صندلیهای ترن هوایی نشست و کمربندش رو بست، بازم ترس و لرزش بهش حمله کرد. ولی هر سری با نگاه کردن به دست سوبین که توی دستش چفت شده بود، آرومتر میشد و به طور احمقانهای حس امنیت میکرد.
.....
بالاخره جهنم یونجون به پایان رسید و وقت پیاده شدن از دستگاه بود.
در حالی که از میلهها نگه داشته بود، تلو تلو خوران از پله پایین رفت و نفسنفس زد.
سوبین که نمیتونست خندهش رو مهار کنه، از پلهها پایین اومد و روبهروی یونجون وایستاد.
-"حالت خوبه؟"
بین خندههاش گفت و باعث شد یونجون سر جاش ثابت بمونه و با قیافهای که پر از فحش بود، بهش نگاه کنه.
-"خوب باشم؟ سوبین؟ تو خودت چطور؟ لعنت این چی بود آخه.."
در حالی که داشت نعره میزد، بازوش به دست سوبین کشیده میشد.
-"هی! منو نگا کن..! خیلی جلو خودم رو گرفتم بهت فحش ندم. بهت گفته بودم نمیخواستم سوار اون دستگاه بیصاحاب شم...!"
همینطور در حال غر زدن بود که سوبین روی یه نیمکت نشوندش.
خودش هم با خونسردی کنارش نشست و دستش رو روی پشتی نیمکت گذاشت و به پسر کناریش نگاه کرد.
-"یونجون.. نفس عمیق بکش.."
با چشمهایی غضبآلود، از جاش بلند شد که به سوبین حمله کنه ولی با مانع شدن دست پسر، بار دیگه روی نیمکت کوبیده شد و سر جاش ثابت موند. نفسنفس میزد و نگاهش روی نگاه پسر ثابت بود و چیزی نمیگفت.
-"خب.. بهتر شدی؟"
بعد از چند نفس عمیق، سرش رو به علامت مثبت تکون داد.
سوبین لبخندی زد و به پسر نزدیک تر شد:
-"ببخشید.. انگار واقعا ترسیدی."
سرش رو پایین انداخت و آروم زیر لب گفت:
-"اشکال نداره.. دستتو گرفته بودم."
خندهای از کیوتی یونجون سر داد و خودش رو روی نیمکت جلوتر کشید و نزدیکش شد.
دستش رو روی سرش گذاشت و آروم نوازشش کرد:
-"خوبه پس.. نگران نباش.. من پیشتم. از این چیزا نمیترسم پس خوب میتونم مراقب باشم."
یونجون آروم سرش رو بالا آورد و دوباره بهش خیره شد.
ذهنش پر بود از افکاری که نمیتونست جلوشون رو بگیره. با هر حرکت سوبین، هزاران تا فکر توی سرش به وجود میومد. ذهنش میرفت پیش سه سال قبل. تنها نبود.
اون پسر هم پیشش بود. پسری که حالا فقط تو ذهن یونجون زندگی میکرد.
یادش میومد خاطرههایی که باهم اینجا داشتن. روزهایی که باهم داشتن، خاطرههایی که باهم بهوجود آورده بودن. لبخندهایی که موقع باهم بودن میزدن؛ اون مثل سولمیتش بود.. هر لحظه همه جا کنار یونجون قدم برمیداشت و نزدیکش میموند.
دوست نداشت الان به این چیزا فکر کنه؛ ولی هر کار سوبین رو امشب، با پسر چند سال پیش مقایسه میکرد. میدونست که سوبین از هر لحاظ بهتره. ولی.. میتونست اینو بگه که هنوز سوبین رو نمیشناسه؟
سوبین فرق داشت. میتونست به این ایمان داشته باشه که سوبین فرق داره. میتونست بشناستش. اون انتخابش رو کرده بود. انتخابش این بود که به این پسر اعتماد کنه.
با حرکت دست سوبین جلو چشمش از افکارش خارج شد. ابروهاش رو بالا داد و چند بار پشت سر هم پلک زد.
وقتی نگاه نگران سوبین رو دید، چند لحظه مکث کرد و دهن باز کرد تا چیزی بگه:
-"سوبین.."
کمی مکث کرد و نگاهش رو به پشت سرش داد و به اطرافش چشم دوخت.
چشمش به دکهی بستنی فروشی افتاد که تعدادی از مردم روبهروش وایستاده بودن و بستنی میخریدن.
فرصت خوبی بود برای مشغول کردن خودش و آزاد کردنش از فکرای مسخرهای که به ذهنش خطور میکرد.
از جاش بلند شد و با لبخندی که رو لبش داشت و چشمهای درشت شده که نشون از هیجان بود، به سوبین گفت:
-"همینجا بمون. میرم بستنی بخرم."
سوبین با حرف پسر سرش رو کج کرد تا دکه بستنی فروشی رو ببینه. بعد از چند ثانیه مکث گفت:
-"نوبتش زیاده یه خورده.. طول میکشه یهوقت."
یونجون با خنده پوفی کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-"مشکلی نیست.. سریع میخرم میام."
سرش رو به نشانه فهمیدن تکون داد و به دور شدن یونجون چشم دوخت.
چیزی رو درون پسر حس میکرد. میدونست داره از سوبین مخفیش میکنه. اون پسر بازم چیزی به زبون نمیاورد و هر لحظه بیشتر غرق در فکر میشد. شاید بهتر بود بازم باهاش حرف بزنه. شاید هم یونجون اینطوری راحتتر بود.
نفس عمیقی کشید و تکیهش به نیمکت رو بیشتر کرد و نگاهش رو به نقطهای روی زمین داد.
سمت دکه قدم برداشت و توی صفی که نسبتا شلوغ بود وایستاد.
چند دقیقهای اونجا ایستاده بود. نگاهش رو اطراف شهربازی چرخوند و روی چرخ و فلکی که روبهروی دکه بود، ثابت موند. چند لحظهای بهش خیره شد.
بازم خاطرات..
بیخیال مقاومت شد و فکرش رو سمت خاطراتی برد که چند مدتی میشد که تو اعماق ذهنش دفن کرده بود.
________
فلش بک
پنجشنبه 18 اکتبر 2018
-"هی بیا بریم خب.. قول میدم خوش بگذره."
پسر در حالی که اصرار میکرد، با دو دستش مچ دست بومگیو رو گرفته بود و سمت چرخ و فلک میکشوند.
از وقتی که سوار فریزبی شده بودن حس سرگیجه داشت و از همون لحظه تصمیم داشت که بره خونه.
-"یونجونا.. واقعا حس میکنم قلبم از جاش در اومده. فقط بیا بریم."
یونجون با اخم مصنوعی که رو چهرهش بود، به پسر توپید:
-"هــی! ببین بهت قول میدم این ترسناک نیست."
نگاهش رو سمت چرخ و فلک برگردوند و با دستش نشونش داد.
-"اوکی.. فقط یه اینبار.."
پوفی کرد و با گفتن همین حرف، دست از پافشاری برداشت و به همراه پسر به سمت چرخ و فلک رفت.
بعد از سوار شدن به یکی از واگنها بود که یونجون لرزش رو توی بدنش حس کرد. خودشم میدونست که از ارتفاع میترسه. ولی دوست داشت که چرخ و فلک رو تجربه کنه و کی بهتر از بومگیو پیدا میشد که باهاش این خاطره رو به وجود بیاره؟ هیچکس.
نگاهش رو به پسر روبهروش داد که خیلی جدی و خالی از حس نشسته بود و با دستهاش ور میرفت. معلوم بود که سعی در کنترل ترسش داره.
یونجون لبخندی زد و سمتش خم شد تا دستش رو بگیره:
-"بومگیو.. باید اعتراف کنم که منم میترسم. ولی از اونجایی که.."
حس کرد که واگن داره بالاتر میره. نفسش رو حبس کرد و بعد از چند ثانیه، ادامه داد:
-"..نظرت چیه.. دست همدیگرو بگیریم..؟"
با لبخند گرمی که روی لبش بود، بومگیو هم لبخند زد و سرش رو برای تایید تکون داد. دست یونجون رو که توی دستش بود، فشرد و صاف توی چشمهاش نگاه کرد.
آب دهنش رو قورت داد و بعد از چند ثانیه به حرف اومد:
-"بیا همیشه همین باشیم."
یونجون که متوجه حرفش نشده بود، چینی به ابروهاش داد و ساکت موند.
-"همیشه.. توی ترسهامون.. کنار هم باشیم یونجون."
لحنش پر از التماس بود. یونجون که با چشمهای درشت شده نگاهش رو روی پسر دوخته بود، دهنش رو باز و بسته کرد تا چیزی بگه؛ ولی سرآخر فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
بومگیو که هیچ جوابی ازش نگرفت، دستش رو محکمتر فشار داد و سمتش خم شد تا واضحتر چشمهای پسر رو ببینه.
-"قول میدی..؟"
یونجون سرش رو بالا گرفت و بعد از کمی مکث، جواب داد:
-"ولی تو هم باید قول بدی."
لبخندی زد و سرش رو به نشانه تایید تکون داد.
-"قول میدم. یونجون.. همیشه و همه جا پیشتم.. حتی اگه نخوای."
هر دو حس کردن که الان بالاترین نقطه چرخ و فلکن و این ترس رو بیشتر تو دلشون انداخت.
یونجون از پنجره واگن به بیرون لحظهای چشم دوخت و همین کافی بود برای غلبه به ترسش چشمهاش رو ببنده.
سرش رو سمت بومگیو برگردوند. ولی چون چشمهاش بسته بود نمیتونست حالتی که بومگیو توش بود رو ببینه.
چند لحظه گذشت که با برخورد چیزی به دستش، چشمهاش رو باز کرد. بومگیو رو دید که دست یونجون رو به پیشونیش چسبونده و تو همون حالت مونده.
-"بومگیو..؟"
پسر آروم سرش رو بالا گرفت. چهرهش خونگرم بود و به نظر میرسید که زیاد ترسی توش نیست.
-"خوبی..؟"
آروم گفت و در جوابش، بومگیو سر تکون داد.
دستهاشون همچنان چفت همدیگه بود و قصد جدا کردنش رو نداشتن.
-"هیچوقت توی ترسها تنهات نمیذارم.. یونجون هیونگ."
پایان فلش بک
________