19- Comparison - 2

19- Comparison - 2

lυĸa


  درحالی که دستهاش توی جیبش و چشمش همچنان روی چرخ و فلک قفل شده بود، پوزخندی زد و آروم زمزمه کرد:

-"ولی الان خودت بزرگترین ترسم رو ساختی.. "


  لحظه‌ای دست کسی رو روی شونه‌ش حس کرد و همین کافی بود تا از موج افکار و احساساتش خارج بشه. نگاهش رو از دستی که روی شونه‌ش بود تا چهره‌ی اون فرد دنبال کرد. سوبین بود.

  نفسش رو بریده بریده بیرون داد و با چشمهای درشت شده نگاهش کرد.


-"چی با خودت می‌گی؟ تقریبا نوبتت رسیده چرا نمی‌ری جلو؟"

  با حرف سوبین، چشمش رو از صورتش گرفت و به دکه بستنی فروشی که الان فقط تعداد کمی جلوش وایستاده بودن، خیره شد.

-"اوه.."

  بعد از خارج شدن این حرف از دهنش، آروم سمت دکه قدم برداشت؛ ولی فقط چند قدم برداشته بود که انگشتهای سوبین رو دور مچ دستش حس کرد.

  سمتش برگشت و با لبخند مصنوعی که رو لبش بود، گفت:

-"الان می‌رم می‌خرم.. تو برو بشین رو نیمکت."

  خواست برگرده که بار دیگه دستش کشیده شد.

-"حالت خوبه؟"

  سوبین گفت و با قیافه‌ای خونسرد منتظر جواب موند.


  فقط سرش رو تکون داد و دستش رو از بند انگشتای سوبین آزاد کرد.

-"چه طعمی می‌خوای؟ من نعناییش رو می‌خرم. شکلاتی دوست داری؟"

  بعد گفتن همین حرف، سمت دکه رفت و دو تا بستنی خرید.

  حقیقتا دوست نداشت امشب رو با حرفای انرژی منفی و خسته کننده‌ی توی ذهنش خراب کنه. فقط می‌خواست خوب باشه. خوشحال باشه. ولی مثل اینکه نمی‌تونست. افکارش بیش از حد اذیتش می‌کرد و انرژیش رو برای کارهای دیگه می‌گرفت. شاید باید یه بحث باحال رو پیدا می‌کرد تا راجع بهش با سوبین حرف بزنن. یا یه گربه‌ای که بتونن باهاش بازی کنن. و کلی وسیله بازی که برای هیجان و خوشحالیشونه. 


  بعد از گرفتن بستنی‌ها، سمت نیمکت رفت و با لبخندی که روی لبش بود کنار سوبین نشست. بستنی شکلاتی رو سمت سوبین گرفت تا ازش بگیره.

  سوبین بعد از تشکر کوتاهی، بستنی رو به دست گرفت و یه قاشق ازش رو توی دهنش گذاشت. تصمیمش رو گرفته بود. می‌خواست با یونجون حرف بزنه. راجع به اینکه چی اون پسر رو اذیت می‌کنه.

  نگاهش رو از بستنی گرفت و به یونجونی که به نقطه‌ای نامعلوم زل زده بود و می‌شد فهمید بازم غرق فکر کردن شده، خیره شد.

-"هی.."

  سکوت بینشون رو شکوند ولی از اونجایی یونجون متوجهش نشد، معلوم بود که بازم تو فکره.

  پوفی کرد و با جابه‌جا کردن خودش روی صندلی، به یونجون نزدیک‌تر شد. خم شد و با دو انگشتش لپ پسر رو کشید و با صدایی بلند که مطمئن بشه یونجون می‌شنوه، صداش زد:

-"چــوی یونجـــون...!"

  یونجون بار دیگه با چشمهای درشت نگاهش رو به سوبین داد. می‌دونست که با فکرای توی سرش، حوصله پسر رو هم سر برده.

  آب دهنش رو قورت داد و با لبخند، به حرف اومد:

-"بستنیت رو بخور بریم چرخ و فلک.. چطوره؟"

  سوبین سرش رو بالا پایین کرد و به چرخ و فلکی که چند متر اون طرف‌تر قرار داشت، نگاهی انداخت.

-"حرف بزن."

  آروم و خونسرد گفت و منتظر جوابی از یونجون موند.

  یونجون بعد از کمی تعلل به حرف اومد:

-"چی..؟"

-"چیشده یونجون..؟ باز چیو نمی‌خوای بهم بگی؟"


  با حرف سوبین، حس کرد که نفسش حبس شده و راهی برای بیرون دادنش نیست. اون فقط می‌خواست امروز رو خراب نکنه.

  ولی مثل اینکه تلاش‌هاش بی‌پاسخ بوده و با رفتارش همه چیز رو خراب کرده.

-"سوبینـ.."

-"اگه چیزی هست که اذیتت می‌کنه.. یادت باشه که من اینجام. می‌دونی که.. من می‌تونم به همش گوش بدم."

  با همین حرف سوبین بود که تونست بازدمش رو بیرون بده و نفسی راحت بکشه.

  یه قاشق دیگه از بستنی نعناییش رو توی دهنش گذاشت و درحالی که سرش پایین بود، جواب داد:

-"باشه.. باهم حرف می‌زنیم."

  از جاش بلند شد و دستش رو سمت سوبین دراز کرد.

  سوبین هم دستش رو گرفت و به کمکش، از جاش بلند شد.


-"حالا بریم چرخ و فلک."

  هر دو سمت چرخ و فلک قدم برداشتن و با گرفتن بلیط، تونستن سوارش بشن.

  می‌تونست حرکت واگن رو حس کنه. ولی اینبار متفاوت بود. دیگه ترسش از بین رفته. شاید اون موقعی که اولین‌بار‌سوارش شد، بچه بود. شاید به خاطر اتفاقاتی که براش افتاده بود الان می‌تونست ترسش رو کنترل کنه. شاید هم.. به خاطر بودن اون پسر کنارشه...؟


-"خب.."

  با صدای سوبین، صاف‌تر نشست و به چشمهاش خیره شد.

-"سوبین.."

  بازدمش رو بیرون داد و بار دیگه به حرف اومد:

-"اتفاق خاصی برام نیفتاده.. فقط ذهنم یکم درگیره. سعی دارم حواسمو پرت کنم ولی نمی‌شه. با این کار حوصله تو رو هم سر بردم. ببخشید.."

  لبخندی از طرف سوبین تحویل گرفت. پسر دستش رو روی شونه یونجون گذاشت و در جواب حرفهای یونجون، گفت:

-"اشکال نداره یونجون. الان.. می‌تونی حرفاتو به من بزنی."

  نمی‌دونست چطور میتونه افکارش رو مرتب کنه و حرفهاش رو به سوبین بزنه. خیلی چیزا بود برای گفتن. ولی هیچکدومشون رو نمی‌تونست به زبون بیاره.

  

«خودت.. به خاطر تو.. همه حرکات تو ذهنمو درگیر کرده. حرفهایی که موقعی که دیدمت می‌خوام برای زدن آماده کنم... درحالی که همین الانشم پیشمی؛ و من جرئت به زبون آوردن هیچکدوم از اون حرفام رو ندارم. فقط چون.. تو خیلی خوبی.»


  نمی‌دونست چطور اینارو بهش بگه. 

-"سوبین."

  سرش رو بلند کرد و بار دیگه نگاهش رو روی چشمهای سوبین قفل کرد.

-"این‌بار نوبت تو. تو حرفاتو بهم بزن."

  چند بار پلک زد و تو سکوت به یونجون خیره شد. بار دیگه سکوت کل واگن رو فرا گرفت. واقعا نمی‌دونست چی باید بگه. هیچ حرفی به ذهنش نمی‌رسید. به جز یه حرف. ولی همین یه حرف، کل علاقه و عشقی که به پسر روبه‌روش داشت رو بیان می‌کرد. ولی می‌دونست.. برای به زبون آوردنش زوده؛ و می‌دونست که با این کارش امکان داره یونجون رو تحت فشار بذاره. پس باید سکوت می‌کرد؛ و منتظر آینده می‌موند. تا اینکه یه روز وقتش برسه.

  سکوتشون بیشتر از دو دقیقه شد. معلوم بود که هر دو حرفهایی دارن ولی برای بیان کردنشون، جرئت نداشتن. 

  هر دو می‌تونستن درون همدیگرو حس کنن. ولی قبول نمی‌کردن.


  سکوتی که بینشون بود، رفته رفته غیرقابل تحمل‌تر و آزاردهنده‌تر می‌شد. نمی‌تونستن هیچ حرفی به زبون بیارن. 


  پوفی کرد و دستش رو داخل جیبش برد تا پاکت سیگار و فندکش رو در بیاره.

  یه نخ ازش بیرون کشید و روشنش کرد. 


   با یه دست فندک رو روشن می‌کرد و با دست دیگه‌ش جلوی خوردن باد به شعله و خاموش شدنش رو می‌گرفت. وقتی سیگار گیر افتاده بین لبهاش رو روشن می‌کرد، یکی از جذاب‌ترین صحنه‌هایی بود که یونجون ازش می‌دید.

  نگاهش روی انگشت سبابه و میانی استخونی پسر که باهاشون سیگار رو نگه می‌داشت، قفل شده بود. نمی‌تونست بهش نگاه نکنه. تاحالا سوبین رو موقع سیگار کشیدن ندیده بود.


  پوکی به سیگارش زد و درحالی که دودش رو بیرون می‌داد، سکوت رو شکست:

-"توهم می‌خوای..؟" 

  سرش رو به چپ و راست تکون داد و چیز دیگه‌ای نگفت.


  سوبین خم شد تا دستای پسر روبه‌روش رو بین دستای خودش حبس کنه. این بهترین راه برقراری ارتباط بود. با اینکه چیز کوچیکی بنظر می‌رسید، ولی همین کافی بود تا روح اون دو نفر رو به هم وصل کنه.

  بازدمش و همزمان باهاش کمی از دود سیگار که تو ریه‌هاش بود رو بیرون داد و با نگاهی مطمئن و لحنی معتمد، به حرف اومد:

-"یونجون.."

  با حرکت سوبین، نفسش توی سینه‌ش حبس شد. این کار، این مکان، این موقعیت... هم براش دلنشین بود؛ هم بدترین حس دنیا.


  هنوز کلمه‌ای نبود که از دهنش خارج شده باشه. فقط نگاه می‌کرد. به اون چشمهای کشیده و کهکشانی، که حاوی حس اعتماد و صمیمیت بود. به اون لبهایی که چند لحظه پیش نخ سیگاری رو گیر انداخته بودن. لبهایی که خاطره‌هایی رو برای یونجون زنده می‌کرد که باعث می‌شد حرارت بدنش بیشتر بشه و بازم، همون حس خوب بهش دست بده. به پوست سفیدش نگاه می‌کرد. به گونه‌هاش. موهای ابریشمیش. و همینطور؛ گردنش. ترقوه‌ی خوش‌فرمش. 

  چطور انتظار داشت که تو افکارش غرق نشه؛ وقتی که با ذره‌ای تمرکز روی حرکات این پسر، از دنیای واقعی خارج می‌شد و حس می‌کرد روحش به آرامش می‌رسه. همیشه همه فکرها بد و آزاردهنده نیستن. چیزهایی هم هستن که نیازه با فکر کردن بهشون به زندگی ادامه بدی و آروم بمونی.

  دستش رو از بین دستهای سوبین خارج کرد. ولی نه برای اینکه ازش جدا بشه و بهش دست نزنه. سمتش خم شد و با نزدیک‌تر شدن بهش، دستهاش رو روی شونه‌های پسر کشید و به آغوش گرمش رفت.. 


  برای بغل کردن پسر، مجبور شده بود که روی زمین واگن بشینه. ولی براش مهم نبود که زانوهاش با زمین خشک برخورد می‌کنه. یا جاش برای نشستن راحت نیست. اون نیاز داشت که همینجا و همین لحظه اون پسر رو حس کنه.


  سوبین مخالفتی نشون نداد و برای همکاری باهاش، بیشتر سمتش خم شد و نخ سیگاری که تا نصف کشیده شده بود رو روی زمین رها کرد و پسر رو تو آغوشش محکم‌تر فشرد.

  حالا می‌تونست نفس‌های گرم پسر رو روی شونه‌ش حس کنه. از این عادت یونجون خبر داشت؛ که وقتی براش مشکلی پیش اومده ولی نمی‌تونه بیانش کنه، با این‌کار می‌خواست خودش رو آروم کنه. 

  دستش رو آروم برای نوازش رو موهای پسر گذاشت. 


-"می‌شه فقط.. چند لحظه همینطوری بمونیم؟"

  آروم زمزمه کرد و سرش رو بیشتر تو گودی گردن سوبین فشرد.


  حرفی از سوبین نمی‌شنید. ولی می‌دونست که هیچ شکایتی از این حالت نداره. 

  چند لحظه بعد، از آغوش گرم پسر جدا شد. ولی ساعد دستهاش همچنان رو شونه‌های سوبین جا خوش کرده بود. با دقت به اجزای صورت پسر چشم دوخت. صورتهاشون بیش از حد به هم نزدیک بود. و این باعث می‌شد که هیجانش بیشتر شه و از خود بی‌خودش کنه.

  سرش رو نزدیک‌تر آورد و پیشونیش رو روی پیشونی سوبین گذاشت. حالا می‌تونستن راحت نفسهای گرمشون و صدای تپش قلبهای همدیگرو احساس کنن. از همین فاصله هم می‌تونست بوی دود سیگار رو از بین  نفسهاش حس کنه.


-"چطوری می‌تونی اینقدر بی‌نقص باشی..؟"

  با فاصله نزدیکی که لبهاشون داشتن، گفت و منتظر شنیدن جوابش موند. نمی‌تونست بی‌تفاوت بمونه. حرفی بود که مدتها تو ذهنش تکرار می‌شد و جوابی براش پیدا نمی‌شد. می‌دونست امکان داره از نظر سوبین یه حرف مسخره باشه؛ ولی اینو گفت، چون می‌خواست حرف دلشو بزنه.


  پوزخندی روی لبهاش به‌وجود اومد که نشون می‌داد حرف یونجون براش جالب اومده.

  دستش رو از کتف پسر کشید و سمت بازوهاش روانه شد. 

  درحالی که بازوهای پسر رو با دستهاش نگه داشته بود، سرش رو چپ و راست کرد و لب باز کرد تا جواب پسر رو بده:

-"من بی‌نقص نیستم یونجون.."

  

  از جوابی که از سوبین گرفت راضی نبود. چینی به ابروهاش داد و صورتش رو نزدیک‌تر کرد؛ در حدی که این‌بار لبهاشون باهم تماس داشت. در همون حالت، به حرف اومد و گفت:

-"این جواب، جواب سوالم نیست سوبین."


  با لحن سرد و محکمی گفت. چند لحظه‌ای در همون حالت مونده بودن که سوبین سکوت رو از بین برد:

-"هنوزم نمی‌خوای راجع به چیزی که ذهنتو درگیر کرده حرفی بزنی..؟"

  حرکت لبهاش، باعث می‌شد یونجون حرارت و داغی بیشتری رو حس کنه. نمی‌دونست سوبین هم همین حس رو داره یا نه. 

  پوزخندی زد و باعث شد بار دیگه لبش روی لبهای پسر حرکت کنه.

-"چرا باید حرفی بزنم؟"

  حرکت انگشتهای سوبین رو روی بازوهاش حس کرد. فشار دستهاش دور گردن پسر رو بیشتر کرد و با یه حرکت، به سمت خودش کشید و باعث شد سوبین هم روی زمین خشک واگن بیفته.

  حالا یونجون بین دو پای سوبین قرار داشت. 

  سوبین روی پسر خیمه زد و با پوزخندی که روی لبش داشت، گفت:

-"می‌دونی که.. هنوز خیلی مونده تا برسیم پایین."


  درسته. تازه الان واگنشون به بالاترین نقطه رسیده بود.

  یونجون دستش رو پس سر سوبین گذاشت و صورتش رو به صورت خودش نزدیک کرد.

  تکیه‌ش رو به صندلی پشت سرش داد و با نیشخندی که روی لبش داشت، به چشمهای پسر خیره شد. 

  سرش رو نزدیک‌تر کشید و لبهاش رو بار دیگه روی لبهای پسر گذاشت. با ثابت نگه داشتن لبهاش، تنها قصد داشت که طاقت سوبین رو از بین ببره. می‌دونست پسر با این کار به مرز دیوونگی می‌رسه. پس با حرکتی که سوبین زد، خنده‌ای روی لبش به وجود‌‌‌‌‌‌ اومد.

  سوبین با حرص دستش رو به موهای پسر چنگ انداخت با شهوت لبهای پسر رو به دندون گرفت. 

  یونجون از دردی که به لبش وارد شد، ناله کوتاهی سر داد ولی بدون هیچ مخالفتی، با سوبین همراه شد و بوسه رو ادامه داد.


  موقعیتی که توش بودن رو تغییر داد و در حالی که لبهای یونجون همچنان گیر لبهای خودش بود، سمت زمین کشیدش و اجازه داد تا سرش به زمین بخورد کنه.

  

  هیجانی که این لحظه داشت رو با هیچ چیز نمی‌تونست عوض کنه. هوای خنک واگن، ارتفاعی که از زمین داشتن و نیمرخ پسر روبه‌روش که با نور ماه و چراغ‌های کوچیک دستگاه روشن شده بود و ترکیب طعم دود سیگار لبهای سوبین و طعم نعنایی دهان خودش، احساس هیجانش رو چندبرابر می‌کرد.

  از اینکه پشتش با زمین سرد و خشک واگن مماس داشت هیچ اعتراضی نمی‌کرد؛ چون در هر حال داشت از بوسه لذت می‌برد. 


  با نیمه باز شدن دهن یونجون، زبونش رو واردش کرد و به زبون پسر گره زد.

  هر لحظه بیشتر و بیشتر هیجان‌زده می‌شد و سر پسر رو بیشتر سمت صورتش فشار می‌داد.


  چند لحظه‌ای گذشت که هر دو نفس کم آوردن و مجبور به قطع کردن بوسه شدن. سوبین درحالی که پوزخندش روی لبش بود و نفس‌نفس می‌زد، به پسر زیریش خیره شد. 


  باید اعتراف می‌کرد که سوبین در این حالت، سکسی‌ترین حالتش رو داره و همین، می‌تونه به اندازه کافی حشریش کنه. 

  پوزخند دیگه‌ای تحویل پسر داد و با صدای کشیده و نسبتا بلند، به حرف اومد:

-"سوبـــیــن..!"


  بعد اینکه پسر اسمش رو صدا زد، خنده‌ای سر داد و بار دیگه لبهاش رو تحت سلطه خودش گرفت و شروع به مکیدنش کرد. 

  

  دستهاش رو پشت گردن سوبین فشرد و بار دیگه دهنش رو باز کرد تا زبون پسر وارد حفره داغش بشه. 

  بوسه چند لحظه‌ای طول کشید و سرآخر دوباره برا نفس گرفتن از هم جدا شدن.


-"مال من باش.."


Report Page