18- Facing

18- Facing

lυĸa

  روی صندلی نشسته بود و به حرفای اون دو نفر گوش می‌داد. چشمهاش رو چند ثانیه روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید. با نگاه‌هایی که یونجون چند لحظه بهش می‌نداخت، مطمئن بود که داره بهش حرص می‌ده. 

  خودش رو روی صندلی جابه‌جا کرد و با لبخند تمسخرآمیزی که رو لباش بود، به یونجون گفت:

-"یونجون شی.. نمی‌دونستم می‌تونی انقد زود با کسی گرم بگیری.."

  یونجون هم در جوابش لبخندی زد و با تکون دادن سرش، ادامه داد:  

-"بستگی به طرف مقابل داره.."

  لبخند سوبین محو شد و خواست چیزی بگه که ضربه پای یونجون رو روی ساق پاش حس کرد. هیسی کشید و به خودش لرزید. لبهاش رو روی هم فشرد و دستش رو زیر میز برد و روی پاش کشید.


  یونجون خنده تمسخرآمیزی سر داد و با نگاهی که -مثلا- ترسناک بود، به سوبین چشم دوخت.

-"شما دوتا چتونه؟"

  هردو با حرف جیهون، به سمتش برگشتن و نگاهش کرد.

-"چیزی نیست هیونگ.. عادیه.."

  یونجون سرش رو پایین انداخت و ریز خندید. حالا می‌تونست سوبین رو درک کنه که حرص دادن چقدر لذت بخشه. 

  سرش رو بالا گرفت تا بار دیگه به قیافه اخمو پسر نگاه کنه که چشمش به اون پسر افتاد.

  لحظه‌ای بعد، لبخند از رو لبش پاک شد. نگاهش فقط رو اون مونده بود. 

  لعنتی. لعنت به اون تپش قلبی که حالا صداش از صدای اطراف بیشتر شده بود.


  سوبین که لرزش چشمهای یونجون رو حس کرد، پشت سرش برگشت تا ببینه چه خبره.

  بعد از اینکه نگاهی انداخت، سمت یونجون برگشت و آروم گفت:

-"هی یونجون.."

  با صدای سوبین به خودش اومد و از افکارش خارج شد.

  چند بار پشت سر هم پلک زد و با لبخندی که روی لبش بود، دستهاش رو آروم روی میز کوبید و از جاش بلد شد و گفت:

-"هی بچه‌ها نظرتون چیه بریم حیاط؟"

  سوبین بدون اینکه مخالفتی نشون بده، از جاش بلند شد و وسایلش رو از رو میز برداشت.

-"جیهون هیونگ پاشو."

  جیهون بعد نگاه کوتاهی به این دو تا پسر، از جاش بلند شد و به همراهشون به حیاط رفت.

  تازه از در سالن خارج شده بود که سوبین آروم دستش رو لای انگشتای یونجون برد. اول با لمس پسر، حس عجیبی بهش داد. کمی لرزید و خواست فاصله بگیره ولی مخالفتی نشون نداد و سعی کرد دستش رو تو دستای بزرگ و استخونی پسر بفشره.

  بعد از اینکه به یه نیمکت رسیدن، هر سه روش نشستن و چیزی نگفتن.

  جیهون خم شد و نگاهی به صورت نگران یونجون انداخت:

-"هی یونجون.. چیزی شده؟"

  قبل اینکه یونجون چیزی بگه، سوبین سرش رو سمت جیهون برگردوند و سریع گفت:

-"چیزی نیست هیونگ.. یونجون یه خورده تو جاهای شلوغ حس راحتی نداره.."

  جیهون ابروهاش رو بالا داد و سرش رو بالا و پایین کرد و چیز دیگه‌ای نگفت.


  نگاهش رو به دست سوبین که همچنان تو دستاش بود داد و بعد از کمی سکوت، با صدایی آروم جوری که جیهون نشنوه دم گوش سوبین زمزمه کرد:

-"امروز حتما بیا بریمـ.."

  سوبین هم در جواب لبخندی به پسر زد و سرش رو به علامت تایید تکون داد.

  متقابلا لبخندی به زور زد و آروم دستش رو از بین انگشتای پسر بیرون کشید.


  جیهون نگاهی به ساعت مچیش انداخت و پوفی کرد. سرش رو سمت راستش برگردوند تا به اون دو نفر نگاه کنه. دستش رو روی صورت سوبین نگه داشت و به عقب هلش داد.

-"یاا داری چیکار می‌کنی..؟!"

  با ضربه‌ای که به صورتش وارد شد، فریادی زد و سریع اعتراض کرد.

  جیهون بی‌اعتنا به حرفش، سمت یونجون خم شد و با لبخندی که رو لبش داشت، گفت:

-"خب یونجون.. خوشحال شدم که باهم حرف زدیم. امیدوارم بعدا هم دوباره همدیگرو ملاقات کنیم. چند دقیقه بعد کلاسم شروع می‌شه باید برم. اگه خواستی بهم پیام بدی شماره‌م رو از این بگیر."

  کف دستش رو از رو صورتش برداشت و چینی به ابروهاش داد و در حالی که سعی داشت خنده‌ش رو نگه داره، به قیافه آشفته‌ش نگاه کرد.


  یونجون که از صحنه روبه‌روش خنده‌ش گرفته بود، فقط سرش رو تکون داد و با جیهون خداحافظی کرد.

  بعد از اون، پسر از جاش بلند شد و درحالی که دستش توی جیبش بود، دست دیگه‌ش رو به عنوان خداحافظی تکون داد و با نیش باز به طرف در سالن رفت و از اونجا دور شد.


  بعد از اینکه کامل از نظرش محو شد، چشم غره‌ای رفت و دندون‌هاش رو به هم فشرد.

  نگاه غضب‌آلودش رو سمت یونجون برگردوند و به سرتا پاش نگاهی انداخت.

  دهنش رو باز کرد تا به پسر اعتراض کنه:

-"توی بیشعور از کی یاد گرفتی با بقیه صمیمیـ.."

  تقریبا فریاد زد ولی حرفش با حرف یونجون قطع شد:

-"اوه کلاس ما هم به زودی شروع می‌شه!"

  دست پسر رو گرفت و از رو نیمکت پاشد. هنوز چند قدم برداشته بودن که سوبین با چشمهایی درشت شده که ترکیبی از خشم و تعجب بود، به یونجون توپید:

-"چوی یونجون.. فکر نکن با کشوندنم سمت کلاس می‌تونی بحثو عوض کنی.."

  

  بی‌اعتنا نسبت به حرفش، سر جاش وایستاد و روش رو سمت پسر قدبلندتر برگردوند.

-"البته هنوز وقت هست.. می‌تونی بری کافه‌تریا برام آمریکانو بخری سـوبیــن..؟"

  با قیافه‌ای احمقانه و لبخندی که پسر روی لبش داشت، سخت بود که سوبین حرفش رو رد کنه.

  پوفی کرد و دستش رو جلو آورد و لپ پسر بزرگتر رو کشید و با لحنی بی‌حوصله جوابش رو داد:

-"برو کلاس.. منم زود میام پیشت."

  این رو گفت و از کنارش رد شد تا به کافه‌تریا بره.


  بعد اینکه سوبین چند قدم ازش دورتر شد، نگاهش رو ازش گرفت و سرش رو پایین انداخت و نخودی خندید.


  اون سوبین بود. دست خودش نبود هر چقدر هم از دست این پسر عصبانی یا ناراحت می‌شد، باز صلاحش رو می‌خواست. 

  با لبخندی که روی لبش داشت، سمت کلاس رفت و بین ردیفهای آخر نشست و منتظر سوبین موند.

  چند دقیقه بعد، سوبین وارد کلاس شد و سمتش اومد. آمریکانو رو روی میز پسر گذاشت و رو صندلی کناریش نشست.

  یونجون با خوشحالی تشکری کرد و آمریکانو رو برداشت و نی رو تو دهنش گذاشت.

  چند قلوپ ازش نوشید؛ نگاهش رو به نیمرخ پسر داد. سرش رو پایین انداخته بود و با گوشی ور می‌رفت.

  خودش رو روی صندلی جابه‌جا کرد و پاهاش رو سمت سوبین برد و خم شد تا نیمرخش رو دقیق‌تر ببینه.


  دستش رو روی شونه پسر قرار داد و آروم گفت:

-"بازم مرسی بابتش.."

  لبخند صمیمانه‌ای زد و به سوبین که حالا روش رو سمتش برگردونده بود، چشم دوخت.

  تا چند لحظه هر دو تو سکوت گذروندن که یونجون شروع به حرف زدن کرد:

-"الان عصبانی هستی؟"

-"تو سلف بومگیو رو دیدی؟"

-"عصبانی نیستی؟"

-"وقتی دیدیش اونم بهت نگاه کرد؟"

-"کثافـت به سوالم جواب بده..!"


  با تغییر حالت چهره یونجون، لرزی به تنش وارد شد و با چشمهای درشت شده بهش چشم دوخت. درسته الان مثلا عصبی شده بود ولی بازم -از نظر سوبین- کیوت بود.

  خنده‌ای سر داد و دستش رو روی سر پسر گذاشت و موهاش رو به هم ریخت. 

  هر دو از هم سوال می‌پرسیدن و بدون اینکه به هم جواب بدن، سر سوال پرسیدنشون پافشاری می‌کردن.

  سرش رو به نشونه منفی تکون داد و با لبخندی که روی لبش داشت، جواب پسر رو داد:

-"نه.. نه ازت عصبانیم.. نه ناراحت."

  یونجون با لب و لوچه آویزون، سرش رو پایین انداخت و جواب سوالای سوبین رو داد:

-"نگاهش.. ترسناک‌تر از قبلا بود... کلا یه جوری بو‌د. حالت قبل رو نداشت."


  با صدای آرومی که تقریبا فرقی با زمزمه نداشت، گفت.

  دستش رو پشت پسر برای نوازش کردن کشید و با صدای خونگرمی گفت:

-"نگران نباش..چیزی نمیشه."

  

*****

  کلاس مثل همیشه کسل کننده گذشت و تموم شد. دانشگاه هم همینطور. بند کوله‌ی کرمی رنگش رو روی شونه‌ش انداخت و از سالن خارج شد.

  نگاه بی‌حسش رو اطراف حیاط چرخوند. موهای مشکی رنگش که جلوی صورتش بودن رو کنار کشید و شروع به راه رفتن کرد.

  از سوبین قول رفتن به شهربازی رو گرفته بود. دروغ بود اگه می‌گفت که هیچ ذوقی براش نداره.


  بعد از خارج شدن از دانشگاه، به ایستگاه مترو رفت. می‌تونست مثل هر روز با بی‌آرتی مسیرش رو طی کنه؛ ولی امروز باید زودتر به خونه می‌رسید. رفتاراش به نظر خودش هم احمقانه بود. به خاطر پسر مورد علاقه‌ش، این کارارو می‌کرد.


  بعد رسیدن به خونه، سریع به حموم رفت و دوش گرفت. چوی یونجون چطور می‌تونست امروز مثل احمقای خوشحال باشه؟ 


  جلو آینه‌ی اتاقش وایستاد و در حالی که نفس‌نفس می‌زد، به خودش چشم دوخت. سعی می‌کرد زیاد به خودش نرسه. کی بود مگه؟ همون الدنگی که همیشه می‌بینتش.


  چشم‌غره‌ای به انعکاس خودش تو آینه رفته و عطرش رو برداشت و کمی ازش به گردنش زد.


  بعد از خشک کردن موهاش، هودی طوسی رنگش رو با شلوارک مشکیش پوشید و بعد از برداشتن کوله‌ش، از خونه خارج شد.  

  ساعت حدود 7:30 بود. باید هر چی سریع‌تر خودش رو به آدرس می‌رسوند. گفته بود که هفت و نیم هر دو باید تو شهربازی باشن. 

  بعد از پیاده شدن از آسانسور، از در آپارتمان خارج شد.

  نمی‌دونست سوبین رسیده یا نه. گوشیش رو از جیبش درآورد تا بهش زنگ بزنه. تلفنش رو روی گوشش گذاشت و اجازه داد صدای بوق توی گوشش بپیچه. بعد از سومین بوق، صدای پسر رو از پشت تلفن شنید.


Report Page