17- Nerve
lυĸaآروم چشمهاش رو باز کرد و به سقف خیره شد. دیشب در حدی خسته بود که حتی یادش نمیومد کی خوابش برده.
با کلی مشقت و سختی، چشمهاش رو باز نگه داشت و نگاهش رو دور و بر اتاق چرخوند. بعد از چند دقیقه، دستهاش رو ستون بدنش کرد و از جاش بلند شد.
به در اتاق خیره شد. چند لحظه بعد، سریع از جاش بلند شد و به طرف در رفت.
اون پسر رفته بود؟ سوبین خونه نبود؟
از در خارج شد و نگاهش رو به راهروی سالن پذیرایی داد. به طرف کاناپه رفت ولی سوبین رو ندید.
-"اییش لعنت بهت.."
سرش رو برگردوند تا به اتاق برگرده که چشمش به سوبین افتاد.
توی آشپزخونه وایستاده بود و طبق معمول قهوه دم میکرد.
-"بیدار شدی؟"
نگاهش به قهوه ساز بود که گفت.
یونجون لبخندی زد و به آشپزخونه رفت و کنار پسر وایستاد. سرش رو کج کرد و گفت:
-"فکر کردم رفتی.."
سوبین در جواب لبخندی زد و سرش رو سمتش برگردوند:
-"خودت گفتی امشبو بمونم."
آروم به سمتش رفت و سرش رو روی شونهی پسر قدبلندتر گذاشت.
با لحنی که از روی خوابالودگی بود، زمزمه کرد:
-"دیشب واقعا خسته بودم.."
سوبین دستش رو روی موهای پسر گذاشت و نوازششون کرد.
-"اوهوم.. فکر نکنم به دیر خوابیدن عادت داشته باشی."
بعد از حرفی که پسر زد، سرش رو از رو شونهش برداشت و با قیافهای خسته و لب و لوچهی آوزیون بهش خیره شد:
-"نه عادت دارم.. ولی اون فیلمه.."
بدون اینکه حرفش رو ادامه بده، سرش رو پایین انداخت و پوفی کرد.
سوبین خندهای سر داد و موهای ابریشمی پسر رو با دستهاش بهم ریخت.
-"خیله خب برو بشین صبحونه حاضر کردم بیارم بخوریم."
یونجون سرش رو برای تایید تکون داد و روی صندلی نشست.
بعد از خوردن صبحونه، هر دو از جاشون بلند شدن و ظرفا رو توی سینک ظرفشویی قرار دادن.
-"یونجونی.. من دیگه باید برم."
با لبخندی که روی لبش بود و چال گونهش که همیشه توجه یونجون رو جلب میکرد، بهش خیره شد و موهاش رو بهم ریخت.
-"دوشنبه میبینمت.."
سوبین سرش رو برای تایید تکون داد و کولهش رو از رو کاناپه برداشت.
-"مراقب خودت باش."
بعد از رفتن پسر، به سمت اتاق رفت و روی تخت نشست.
«همیشه باید بیخبر ازم ببوسی منو؟»
به حرفی که دیشب توی خواب و بیداری زد فکر کرد. هنوز هم از گفتن اینجور حرفا خجالت میکشید. ولی دست خودش نبود. یا مست بود که این حرفا رو میزد. یا تو خواب و بیداری. یا هم فکرش رو بلند به زبون میاورد.
ولی سوبین با این مورد مشکلی نداشت. یونجون میدونست علاوه بر اینکه مشکلی با این حرفا نداره، بلکه ازشون لذت هم میبره. یکی از دلایلی که سوبین رو مخش میرفت.
پوفی کرد و از جاش بلند شد. فکر کردن به این چرندیات فقط وقتش رو میگرفت. دلش میخواست برگرده به اون لحظهای که هنوز سوبین رو نمیشناخت.
«چرا شارژرتو باید به یه غریبه بدی آخه الدنگ..؟»
توی دلش گفت و با حرص به ساعت دیواری که توی اتاق بود چشم دوخت. ساعت 9:30 رو نشون میداد. حدود نیم ساعت میشد که رو تخت نشسته و تو فکر فرو رفته بود.
از جاش بلند شد و به هال پذیرایی رفت.
امروز دانشگاه نداشت. پس شاید بهتر بود این دو روز رو تو خونه بگذرونه.
*****
دوشنبه 12 آپریل – ساعت 8:40 صبح
نفس عمیقی کشید و از رو کاناپه بلند شد. به این فکر کرد که شاید بهتر باشه برا دانشگاه رفتن حاضر بشه. تو این دو روز، فقط به روزی که سوبین تو خونهش بود فکر میکرد.
در کمد لباساش رو باز کرد. تیشرت و سویشرت خطخطی کرمقهوهای رنگش رو از داخل کمد در آورد و با شلوار جین مشکیش پوشید.
بعد از برداشتن کیفش، به سمت در خروجی خونه رفت و ازش خارج شد.
*****
وارد سالن شد و دور و بر رو نگاه انداخت. نمیدونست یونجون اومده یا نه.
گوشیش رو درآورد تا بهش زنگ بزنه که صدای آشنایی رو شنید:
-"هی چوی سوبین اینجا میبینمت..؟"
سرش رو با تعجب بالا گرفت و به صورت جیهون چشم دوخت. جیهون درحالی که نیشش باز بود و دستهاش تو جیبش بود، به سوبین نگاه میکرد.
-"هـ..هیونگ.."
لبخندی از رو خجالت زد. جیهون بهش نزدیک تر شد و گفت:
-"تو خوابگاه به زور میشه پیدات کرد.. کجا غیبت میزنه؟"
سوبین که همین الان این موضوع یادش افتاده بود، دهنش رو چند بار مثل ماهی باز و بسته کرد و سرآخر گفت:
-"خبــ.. کار دارم..؟"
پسر خندهای سر داد و دستش رو دور شونه سوبین انداخت:
-"آقای چوی.. مثل اینکه امروز با هم کلاس داریم.."
سوبین در حالی که آروم قدم برمیداشت، نگاهش رو به چشمهای پسر کناریش داد:
-"جدی؟ خوبه پس."
جیهون بعد تکون دادن سرش، نگاهش رو به روبهروش داد و گفت:
-"خب اول بریم کافهتریا.. هنوز خیلی مونده به کلاس."
جیهون جوری رفتار میکرد انگار میدونه سوبین زود اومده دانشگاه که یونجون رو ببینه.
در همون حالت گوشیش رو روشن کرد تا به یونجون زنگ بزنه که چشمش به پسر توی سلف افتاد.
روی یکی از صندلیها نشسته بود و درحالی که کیفش رو بغلش گرفته و پاش رو روی پای دیگهش انداخته بود، با گوشی ور میرفت.
سویشرت و کولهی کرمی رنگش، با موهای مشکی ابریشمیش، ترکیبی بود که سوبین رو به وجد میاورد.
«لعنت بهت این چه استایلیه؟»
درحالی که چشمش رو پسر مونده بود، تو دلش گفت.
-"سوبینِ کـر!!"
در یک لحظه نگاهش رو سمت جیهون برگردوند و با نگاهی بهت زده بهش چشم دوخت. پسر تقریبا نعره زده بود.
-"دو ساعته دارم صدات میکنم کجایی؟"
لبخندی از روی خجالت زد و دستش رو پس گردنش گذاشت.
-"بـ..بخشید حواسم نبود."
جیهون نگاه سوبین رو دنبال کرد و به پسری که رو صندلی نشسته بود چشم دوخت.
-"اون کیه..؟"
سوبین هم سرش رو سمت یونجون برگردوند و با لبخند بهش خیره شد.
-"خب دیگه بهتره بریم.."
به سمت یونجون قدم برداشت. جیهون باهاش مخالفت نکرد و دنبالش راه افتاد.
درحالی که با گوشی ور میرفت، توجهش به کسی که دستش رو روی میزش گذاشته بود جلب شد. نگاهش رو بالا گرفت و بعد از چند لحظه، لبخند دندوننمایی زد و از جاش بلند شد و روبهروی پسر وایستاد.
-"سوبینا.."
سوبین با نیش باز بهش اشاره کرد که روی صندلی بشینه.
خودش هم نشست و نگاهش رو به یونجون داد:
-"خوبی؟ چهخبر؟"
یونجون در جواب لبخند زد و خواست حرفی بزنه که بار دیگه حواسش پیش فردی که بالا سرشون وایستاده بود رفت.
بهش نگاه کرد و با قیافهای سوالی گفت:
-"سوبین.. ایشون کیه؟"
نگاهش رو از یونجون گرفت و به پسر خیره شد.
ابروهاش رو بالا داد و با خنده به حرف اومد:
-"اوه هیونگ ببخشید یادم رفت تو هم هستی.. بشین."
جیهون چشمغرهای به سوبین رفت و رو یکی از صندلیها نشست.
یونجون چینی به ابروهاش داد و با دهن نیمهباز به سوبین چشم دوخت.
پسر که قیافه سوالی یونجون رو دیده بود، با خنده گفت:
-"هم اتاقیمه. جیهون."
یونجون چشمهاش رو درشت کرد و به جیهون نیم نگاهی انداخت:
-"اووه پس ایشون همونیه که حرفای فلسفیتو ازش یاد میگیری."
جیهون با قیافهای سوالی و متعجب، نگاهش رو از یونجون گرفت و به سوبین داد.
چینی به ابروهاش داد و با قیافهای مسخره-از نظر سوبین- بهش چشم دوخت.
سوبین خنده مصلحتی سر داد و گفت:
-"جیهون.. ایشون یونجونه."
با دستش صورت پسر رو سمت یونجون برگردوند و با لحنی که ناشی از خجالت و گیجی بود، گفت:
-"خـب دیگـه باهم آشنا شیــد. تو جیهونی اینم یونجون."
یونجون نگاهی به سر تا پای پسر انداخت بعد دوباره به سوبین خیره شد.
قیافهش جوری بود که سوبین حرف «هدفت از آشنا کردن ما دو تا چیه؟» رو از تو صورتش میتونست بخونه.
خواست چیزی بگه ولی جیهون بهش اجازه نداد و شروع به حرف زدن کرد:
-"خب.. همونطور که سوبین گفت، من جیهونم.. ترم سه. بیست سالمه."
دستش رو جلو آورد تا با یونجون دست بده.
لبخند کوتاهی زد و با تردید به پسر مقابلش دست داد.
سرش رو تکون داد و گفت:
-"خوشبختم.. چوی یونجونم و بیست سالمه. همکلاسی سوبین. ترم اولم."
جیهون ابروهاش رو بالا برد و با لبخندی که رو لبش بود، گفت:
-"اوو پس همسنیم."
سوبین نگاه بهتزدهش رو به یونجون داد و با قیافهای متعجب گفت:
-"پس جدی گفته بودی.."
یونجون با قیافهای خالی از حس سرش رو برگردوند و نگاهش کرد:
-"الکی که نمیام بگم ازت بزرگترم."
یاد بحثشون سر بزرگتر بودن افتاد. همین باعث شد خنده روی صورتش پدیدار شه و جاش رو با اخم تغییر بده.
-"سوبینی اینجا از همه کوچیکتره."
جیهون درحالی که دستش رو روی شونه سوبین گذاشته بود، گفت.
سوبین پوزخندی زد و بهشون توپید:
-"حالا دیگه لازم نیست مثل بچهها رفتار کنید. خیلی بینمکی جیهون!"
چینی به ابروهاش داد و با قیافهای مشمئز به سر تا پاش نگاه کرد.
-"بیریخت."
دهنش رو برای سوبین کج کرد و بعد هم سمت یونجون برگشت.
-"هی یونجون.. گفتی ترم اولی.. دانشگاه رو دیرتر اومدی؟"
یونجون نگاه بیحسش رو دوباره به جیهون داد و گفت:
-"دیر شروع نکردم. بعد از تموم شدن مدرسهم اومدم اینجا."
-"اوه پس چرا؟ چیشده که الان تازه ترم اولی؟"
سوبین تونست از سکوت یونجون، اینو حس کنه که از این بحث خوشش نمیاد. نفس عمیقی کشید و گوشیش رو از جیبش درآورد تا به ساعتش نگاهی بندازه.
-"یکم بعد کلاس شروع میشه. بهتر نیست بریم؟"
از جاش بلند شد و بدون توجه به ادامه بحثشون، دست یونجون رو گرفت و از روی صندلی بلندش کرد.
یونجون نگاه بهت زدهش رو به سوبین داد.
دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی سوبین بهش اجازه نداد.
*****
-"هیونگ.. من و یونجون ردیف آخر میشینیم."
جیهون سرش رو به علامت تایید تکون داد و رو یکی از صندلیهای ردیف جلو نشست.
دست یونجون رو گرفت و هر دو به ته کلاس رفتن.
وقتی روی یکی از صندلیها نشست، به پسر که با چهرهای آروم و معصومانه نگاهش میکرد، خیره شد.
-"خوبی؟"
سرش رو به علامت مثبت تکون داد و چیزی نگفت.
-"میدونم رفتارای جیهون رو مخه. ولی خب اولش اینطوریه.. بعدا بهش عادت میکنی."
یونجون پوزخندی زد و در جواب، آروم گفت:
-"خودتم رو مخی چوی.."
با اخم تصنعی گفت:
-"میخوای رو مخ نباشم؟"
یونجون چشمهاش رو بست و با لبخندی که رو لب داشت، سرش رو به علامت منفی تکون داد.
-"همینی که هستی.. این آدم رو مخی که همیشه دلم میخواد بزنم بمیره از هر کسی بهتره."
سوبین لبخند دندوننمایی زد. آرنجش رو روی میز صندلیش گذاشت و سرش رو به دستش تکیه داد.
-"ولی جدی از جیهون بدم نیومد."
با نیش باز گفت و توجه سوبین رو جلب کرد.
ابروهاش رو بالا برد و با تعجب پرسید:
-"جدی میگی؟"
در حالی که دست به سینه نشسته بود، سرش رو به علامت تکون داد و چیز دیگهای نگفت.
*****
بعد از تموم شدن کلاس بود که داشتن وسایلشون رو جمع میکردن.
-"هی سوبین.."
با صدای پسر، سرش رو سمتش برگردوند و منتظر ادامه حرفش موند.
یونجون نزدیک تر اومد و آروم گفت:
-"امروز کاری که نداری.. میای بریم بیرون؟"
لبخندی روی لبش نقش بست. این رفتارای یونجون بیش از حد براش دلنشین بود. اینکه انقد آروم و با خجالت این حرف رو میزنه، باعث میشد پروانهها تو دل سوبین به پرواز دربیان.
-"سعی میکنم.. اگه کاری نداشته باشم."
-"هی بچه ها.."
با صدای جیهون، هردو نگاهشونو بهش دادن و چیزی نگفتن.
-"میاین بریم سلف؟"
نگاه منتظرش رو به سوبین و یونجون داد.
سوبین به سر تا پاش نگاهی انداخت و جواب داد:
-"امـ.. راستش ما میخواستیمـ"
یونجون حرفش رو قطع کرد و گفت:
-"حتما.."
کوله کرمی رنگش رو، روی دوشش انداخت و از کنار سوبین رد شد.
سوبین هم بعد از کمی مکث، کیفش رو برداشت و به دنبال اون دو نفر راه افتاد.
-"هی یونجونا.. تو توی خوابگاه میمونی یا خونهتون تو سئوله؟"
در حالی که آروم قدم برمیداشت، نگاهش رو به پسر کناریش داد و گفت:
-"خونه تکی دارم."
سوبین که پشت سرشون داشت حرکت میکرد، با دهن نیمهباز، نگاه خالی از حسش رو بینشون رد و بدل کرد.
براش عجیب میومد یونجون چطوری میتونست انقد صمیمانه با یه نفر حرف بزنه.
-"یاا!"
با صدای سوبین، هر دو برگشتن و نگاهش کردن.
-"چیه.. چرا نعره میزنی؟"
جیهون با نگاهی کاملا عادی گفت. سوبین که از این حجم بیخیالی این دو نفر عصبی شده بود، چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و با حرص گفت:
-"چطور شد انقد زود باهم پسرخاله شدین؟ هی چوی یونجون! توی بیشعور.."
یونجون سمتش برگشت و با اخمی تصنعی که برا دیوونه کردن سوبین کافی بود، نگاهش کرد. سرش رو کج کرد و ابروهاش رو بالا داد. حرف پسر رو قطع کرد و با لحنی کشیده گفت:
-"هـی.. آدم با بزرگترش باید خوب حرف بزنـه بچــه."
چینی به ابروهاش داد و با دهن نیمهباز و قیافهای مشمئز، سر تا پای یونجون رو برانداز کرد.
بعد از گفتن این حرف، سمت جیهون برگشت و با لبخندی که روی لبش داشت شروع به حرف زدن کرد و همزمان، قدم برمیداشت.
هر دو چند قدم از سوبین دور شدن. سوبین که سر جاش خشک شده بود، با نگاهی بهت زده به هردوشون زل زد.
-"یاا!"
با قدمهای بلند بهشون نزدیک شد تا باهاشون هم قدم بشه.