1461

1461


" داشتن خاطرات همیشه هم جالب نیست؛ چون کسی از آینده و حسی که بعدها اون خاطرات بهش منتقل خواهند کرد خبر نداره. اما من می‌خوام که به یاد بیارم؛ لبخندش رو که بوی ابر می داد، نگاهش که بوی دریا می داد، صداش که بوی بارون می داد و در آخر حرف هاش رو که بوی خاک نم خورده می داد.

میخوام تمام این ها رو به خاطر بیارم اما لبخندش که برای من نبود، به من که نگاه نمی‌کرد، باهام که حرف نمی‌زد. یه جورایی من شبیه کویری بودم که هیچ وقت توش بارون نیومد، دریا درست نشد، خاکم خیس نشد. من فقط یه خورشید بزرگ داشتم که باعث میشد ابرها پیشم نیان ... .

وقتی که هیچ خاطره ای باهاش نداشتم فهمیدم که جراحتم قبل از من بود. من فقط اومده بودم تا تن دارش کنم. ولی این تن مجروح من چرا انقدر محتاج بوسیدنه ؟ شنیدم که میگن انسان ها قبل از مرگ می تونن برای چند لحظه تمام زندگیشون رو ببینن اما من کمتر از یک روز بود که جون گرفته بودم، تغییر و آزادی رو حس کرده بودم و با نگاه کردن به یک نفر طعم شیرین عشق رو زیر زبونم حس کردم.

مرگی که من داشتم یک مرگ تلخ بود، چون داشتم برای داشتن بوسه جونم رو می‌دادم. چون فکر می‌کرد اون زجر برای کشتن من کمه. دوست داشت به شیوه ی خودش بکشتم، با لمس نکردنم، نگاه نکردنم، نبوسیدنم، دوست نداشتنم ... .

اگه کسی یه روز این قسمت از تاریخ رو فهمید، میشه داستانش رو بنویسه؟

تمام چیزی که تو این داستان پیدا میشه حرص و طمعه. نه عشقی توش هست و نه رحمی. ولی من درخواستی دارم ، می خوام که داستان از دید اون نوشته بشه، چون من تمام لحظاتمون رو با دید خودم دیدم شاید کمی عجیب باشه اما می خوام بدونم که اون هم من رو دوست داشت؟ وقتی می‌بوسیدم به چی فکر می کرد؟ وقتی موهام رو نوازش می کرد و حرفی نمی زد، چقدر از داشتنم خوشحال بود؟

اما اگه دوستم نداشت، بنویسید که اون مرد عاشق معشوقه اش بود. وقتی موهاش رو نوازش می کرد، حرفی نمی زد چون مجذوب صورت زیباش میشد. وقتی می بوسیدش می خواست طعم لبش رو کشف کنه برای همین به فکر فرو می رفت.

شخصیت گوتسوی من رو عاشق کنید. انقدر عاشق که مردم به دروغ بودنش پی نبرن. آخه عشق یک طرفه‌ی من می‌خوره تو ذوقشون.

حسی که الان دارم قشنگ نیست چون من برای آخرین بار گونه اش و لمس نکردم، لب هاش رو نوازش نکردم و بهش نگفتم که چقدر دوستش دارم، چال ونوسش رو لمس نکردم و نگفتم که چقدر خاص و زیباست. زبری صورت ته ریش دارش رو خیلی وقته که روی صورت خودم حس نکردم. من خیلی وقته که دیگه گوتسو رو لمس نکردم ... .

اگه فقط یک بار دیگه می تونستم پیشش باشم، برای آخرین بار ازش طلب بوسه می کردم ... بوسه‌ای که از جنس عشق باشه، نه فکر کردن به طعم لب معشوقه ... .


لی آمیدا ، سال ۱۴۶۱ میلادی ، یک روز قبل از تولد نوزده سالگی . "

Report Page