<143> P1
𝖶𝖺𝗇𝗀










طبق گفتهی اون روانشناس، یک ساعت دیگه به اینجا میرسید؛ اما مینهو هنوز خودش رو درک نمیکرد که چرا استرس داره. ممکن بود این یه کلاهبرداری، خفتگیری یا حتی آدم دزدی باشه؟ توی افکارش، به هر احتمالی میرسید. ممکن بود اون یه آدم عجیب یا خلافکار توی قالب روانشناس باشه؟
"آه خودت رو جمع کن! مردم انقدر بیکار نیستن برای تو نقشه بچینن"
خرگوش سفید رنگش، از اینطرف به اونطرف خونه میدوید و با اسباب بازیهای کوچیکی که مینهو دیروز براش خرید، مشغول بازی بود. هنوز هم هیچ ایدهای برای اسمش نداشت. باید یه لیست از اسامی درست میکرد و بینشون قرعه کشی راه میانداخت؟ نه مسخرهست.
طبق معمول، باز هم پیامهای چرت و پرت هیونجین...

"کاش حداقل یه تخته براش میذاشتی خدایا"
با خاموش کردن نت، گوشیش رو روی اپن گذاشت و نگاهی به خونهی کوچیکش انداخت. همه چیز مرتب بنظر میرسید؛ تمام وسایل سر جای خودشون بودن و انواع نوشیدنی آماده بود. اما خب محض احتیاط، چاقوهای تیز هم دم دست بودن!
~دینگ~
با پیچیدن صدای زنگ توی خونه، برای یک لحظه تپش قلبش رو احساس نکرد. بازدمش رو سریع بیرون فرستاد و چشمهاش رو روی هم فشرد. "این فقط یه ملاقات عادیه؛ اونم یه روانشناسه"
قدمهای تند و لرزونش رو به سمت در کشید؛ هر یک قدم، یک ایست قلبی خفیف! به آرومی از چشمی، نگاهی به شخص انداخت. چشمهای گردش، روی اون تصویر خشک شدن. اوه؟!
دم عمیقی گرفت و با یک حرکت، در رو باز کرد؛ به وضوح تونست حبس شدن نفس هردوشون رو احساس کنه. روانشناس جوان، با ظاهری آراسته و متفاوت نگاهش رو به چهرهی رنگ گچ مینهو دوخت. موهای هویجی رنگش، کاملاً با عکس پروفایلش تفاوت داشتن؛ درواقع، مینهو حالا احساس میکرد یک پسربچه رو مقابل خودش داره. اما چهرهی جدیش، مهلت ادامه یافتن این تصور رو نداد.
- سلام! اوه بیا اینجا ببینم... چقدر تو نازی.
با دیدن خرگوشی که حالا کنار پای مینهو ایستاده بود، روی زمین خم شد و با ملایمت، اون رو بین انگشتهاش گرفت. مردمکهای مینهو، روی چهرهای که حالا به لبخندی مزین شده بود، خیره موندن. چرا انقدر مهربون بنظر میرسید؟ "وای خودت رو جمع کن مینهو..."
- آه راستش از آرایشگاه مستقیم اومدم اینجا؛ واسهی همین دو دقیقه دیر شد.
گفت و با در آغوش گرفتن خرگوش کوچیک، مقابل مرد مو مشکی ایستاد. به آرومی سرش رو تکون داد و با تلنگری به بدن خشک شدهش، کنار رفت تا اون روانشناس وارد بشه.
- از اونجایی که هوا گرمه... نوشیدنی خنک میل دارین؟
حالا گاردش به کل از بین رفته بود؛ حتی یک حس بد هم نسبت به این مرد، توی دلش وجود نداشت. این عجیب بنظر نمیرسید؟ مرد مو هویجی، در حینی که خرگوش رو کنار اسباب بازیهاش رها میکرد، سرش رو به معنای تأیید تکون داد و به سمت کاناپهی تک نفره رفت.
مینهو، طبق معمول نمیتونست در زمان ملاقات یک غریبه لرزش دستهاش رو کنترل کنه. به سختی بطری شربت آلبالو رو از یخچال بیرون کشید و دو لیوان رو ازش پُر کرد. اون شخص، بدون حرکت خاصی به اطرافش نگاه میکرد و با پاش، روی پارکتها تیک گرفته بود.
دستی به تیشرت سفید رنگش کشید و بازدم عمیقش رو رها کرد. "فکر کن داری دوستت رو میبینی" سعی میکرد به خودش آرامش خاطر بده؛ چیزی که همیشه توش ایراد داشت. سینی فلزی رو روی میز عسلی، مقابل مرد گذاشت. نگاهش، ملایم بنظر میرسید و لبخند روی لبهاش، کمی از استرس مینهو کم میکرد.
- از اونجایی که خرگوشتون هنوز کوچیکه، باید هویج و کاهو رو براش خیلی ریز کنین تا راحت اونا رو بخوره.
با اشاره به ظرف غذای قرمز رنگی که کنار خونهی کوچیکش قرار داشت، لب زد و لیوان رو بین انگشتهاش گرفت. مینهو هم متقابلاً کارش رو تکرار کرد و «باشه» آرومی از بین لبهاش خارج شد. میتونست خشک شدن دهانش رو به وضوح احساس کنه؛ از شدت استرس، همیشه این موضوع پاگیرش بود.
با یک حرکت، نصفی از شربت رو وارد دهانش کرد؛ اما یک چیزی اینجا عجیب بود. اخمهاش شدیداً در هم کشیده شدن و لیوان رو محکم روی میز کوبید. نگاه مرد مقابلش هم گیج و در هم بنظر میرسید.
"اوه نه این... نباید بطری شربت و شراب رو کنار هم میگذاشتم"
