14- conclusion

14- conclusion

lυĸa

  در طول مدت مدرسه تقریبا هیچ مکالمه‌ای بینشون رد و بدل نشد.

  بومگیو حس می‌کرد زمان کندتر شده. امروز براش کسل‌کننده‌ترین روز مدرسه بود.  

  بعد از تموم شدن مدرسه بومگیو زودتر به سمت پارک حرکت کرد.


  تقریبا بعد از نیم ساعت یونجون درحالی که کوله مشکی رنگش رو با یه دست از شونه‌ش آویزون کرده بود، آروم به سمتش اومد و با چهره بی‌تفاوتی به حرف اومد:

-"ببخشید دیر کردم. می‌دونی که.. نمی‌تونم مثل تو عادی و سریع راه برم.."


  بومگیو سرش رو با شرمندگی پایین انداخت و در جواب گفت:

-"نه من خودم زودتر از مدرسه دراومدم دیر نکردی."


  یونجون بدون هیچ ری‌اکشنی به حرفش، اومد و با بیشترین فاصله ازش روی نیمکت نشست.

  عده زیادی تو پارک به چشم نمی‌خورد. 


  بعد از چند دقیقه سکوت، بالاخره یونجون شروع به حرف زدن کرد:

-"امیدوارم با این قیافه‌ای که به خودت گرفتی فکر معذرت خواهی تو سرت نباشه؛ چون نهایت خودخواهیت رو می‌رسونه."


  نفس عمیقی کشید و با چهره‌ای خالی از حس، به پسری که کنارش نشسته بود چشم دوخت و ادامه داد:

-"اومدم اینجا یه سری چیزا رو شفاف سازی کنم... تصمیم گرفتم پیشت بمونم.."

  با این حرفش بومگیو که تا این لحظه داشت خودشو برای پیشنهاد جداییشون آماده می‌کرد، با شوک سرشو بلند کرد و کنجکاوانه منتظر ادامه حرف یونجون موند.


-"ترکت نمی‌کنم، ولی یه سری چیزا باید تغییر کنن.

  من عروسک یا اسباب بازی تو دستت نیستم که از کسی هدیه گرفته باشی و هرجور دلت بخواد باهاش رفتار کنی.."

-"ولی من.."

  حرف پسر رو قطع کرد و ادامه داد: 

-"آره می‌دونم بومگیو کارایی که کردی دست خودت نبود؛ بارها این حرف رو از زبونت شنیدم. ولی اینو بدون، هر کسی حدی داره و تو منو به آخر حدم رسوندی. امیدوارم با این کاری که کردی انتظار حرف یا رفتار رمانتیک و عاشقانه ازم نداشته باشی؛ چون حتی همون حس کوچیک، اون خوش بینی به آینده که درونم داشتم رو نابود کردی."


  اشک بومگیو دراومده بود. نمی‌دونست تو اون لحظه با این فشاری که به قلبش وارد می‌شه چطوری کنار بیاد. از طرفی هم فکر اینکه خودش چندبرابر بدتر از این درد رو به یونجون تحمیل کرده بود، اوضاع رو براش سخت‌تر می‌کرد. چنگی به قلبش زد و باز سرش رو پایین انداخت و بی‌صدا اشک ریخت.


-"بومگیو... من قول می‌دم ترکت نکنم؛ ولی دیگه حق نداری تو کارام دخالت کنی و از اونجایی که می‌دونم این کار تقریبا برات غیر ممکنه از این به بعد هروقت هرجا بی‌خبر رفتم بدون که راس ساعت 8 خونه‌م."

  لحن یونجون، حرفایی که می‌زد و صداش که انگار کیلومترها از بومگیو فاصله داشت، مثل خنجر به قلب بومگیو می‌خورد و گریه‌ش رو به هق‌هق تبدیل کرده بود.

  یونجون با صدای هق‌هق ریز بومگیو، نگاهی بهش انداخت و با پوزخند و لحن مسخره‌ای گفت:

-"هی... اینجوری گریه نکن.. الان مردم فکر می‌کنن من یه پسر معصوم کوچیک‌تر از خودمو اذیت کردم و به گریه انداختمش؛ در حالی که من و تو خیلی خوب می‌دونیم اینطور نیست."

  پوزخندش از بین رفت و با قیافه‌ای جدی‌تر از قبل، به نیمرخ پسر خیره شد. بعد از چند لحظه سکوت، از جاش بلند شد و بار دیگه به پسری که به زور جلوی هق‌هق‌هاش رو می‌گرفت چشم دوخت:

-"پاشو بریم خونه."

  با لحنی سرد گفت و آروم قدم برداشت.


*****

  از اون روز به بعد، جو خونه به کل با قبل تغییر کرده بود. طبق معمول بعد از خوردن صبحونه، هردو راهی مدرسه می‌شدن و بعد از برگشت، بدون اینکه مکالمه‌ای بینشون صورت بگیره، کارهای روزمره و تکالیفشون رو انجام می‌دادن. تنها وقت‌های ضروری دهن باز می‌کردن و خیلی کوتاه جواب همدیگرو می‌دادن.


  بومگیو سعی داشت که این جو سنگین خونه رو از بین ببره و راهی پیدا کنه که یونجون رو دوباره به خودش نزدیک کنه؛ ولی با هر تلاشی، بازم از اون پسر دورتر می‌شد و این براش غیر قابل‌ تحمل بود؛ برای همین سعی می‌کرد با زیاد کردن دوز قرص‌های آرام‌بخشش، اوضاع رو برا خودش متحمل‌تر کنه.

  ولی فایده نداشت. تنها چیزی که حالش رو خوب می‌کرد، کسی بود که الان به اندازه آرزوهاش ازش دور بود. پسری که با تمام وجود عاشقش بود؛ ولی نمی‌دونست اون وقتهایی که بیرون از خونه‌ست رو کجا و با کی می‌گذرونه؛ و یا وقتی به صفحه گوشیش نگاه میکنه و لبخند می‌زنه، چی باعث لبخندش شده و چرا خودش نمی‌تونه به جای اون چیز یا کس باشه.


  بعد از یه مدت، برای فرار کردن از فکرهای آزار دهنده‌ش، به آسیب زدن به خودش رو آورد. هروقت افکارش یا کارهاش خارج از کنترل می‌شد، خودش رو توی اتاقش حبس می‌کرد و با کاتر، به رون پاش تیغ می‌نداخت. 


  درد و سوزشی که جای زخمهاش پخش می‌شد، می‌تونست چند ساعتی بومگیو رو از دنیای اطرافش دور کنه.

یونجون چند باری موقع انداختن لباس‌ها داخل ماشین لباسشویی، رد خون رو روی لباس‌های اون پسر دیده بود. ولی انقدری براش مهم نبود که بخواد ازش بپرسه و بی‌اعتنا، لباس‌ها رو داخل لباسشویی می‌نداخت.


  چند مدتی گذشته و فصل امتحانای پایانی رسیده بود.

  یونجون بیشتر وقتش رو بیرون از خونه توی کتابخونه می‌گذروند؛ ولی طبق گفته‌ش، هر روز قبل از ساعت 8 خونه بود و این خیال بومگیو رو تا حدی راحت می‌کرد؛ ولی همچنان از اینکه یونجون ترکش کنه می‌ترسید.


  روز بعد از آخرین امتحانشون بود. 

  ساعت از 9 هم می‌گذشت و خبری از یونجون نبود و این بومگیو رو تا مرز دیوانگی رسونده بود. سرآخر بازم این اتفاق تکرار شد..

  نه گوشیش رو جواب می‌داد و نه پیام هارو. دوباره..


  تمام ناخن‌های بومگیو از فرط جوییده شدن خونی بودن؛ ولی اصلا از استرس و اضطرابش برای این احتمال که یونجون ولش کرده و رفته کم نمی‌شد.


  به سمت در دویید تا خودش خیابون و هر جایی که به فکرش می‌رسید رو دنبال یونجون بگرده؛ یه جا نشستن دردی رو دوا نمی‌کرد؛ سعی می‌کرد با دست و پای هول شده، کفشهاش رو بپوشه که صدای چرخیدن کلید توی قفل در رو شنید.


  یونجون بود؛ دستش رو به در تکیه داد و سعی کرد تعادلش رو حفظ کنه. از حالت هاش مشخص بود که مسته و تو حالت عادی نیست.


  تا چشمش به بومگیو که پشت در وایستاده بود و یه لنگه کفش رو پاش کرده بود و لنگه دیگه تو دستش، خندید و با لحن کش‌دار و صدای نسبتا بلند، با سکسکه گفت:

-"بـــ..وومگیووو.. اینــجا... چیکـار می‌کنـی ؟ منتظر هیونگــت... بودی؟"

  بومگیو با خشم کفش رو روی زمین کوبید و سمت پسر رفت و یقه‌ش رو گرفت:

-"معلوم هست کدوم گوری بودی؟؟؟"


  یونجون با حرص دستای پسر رو از یقه‌ش جدا کرد و غرید:

-"گفتم کـه... هیچ کدوممم از ..کارای مـن... به تو مربوط نیـست.."

  همزمان با گفتن جمله‌ش انگشتش رو به سینه بومگیو می‌کوبید و بعد از تموم شدن حرفش، خنده مسخره‌ای کرد و ادامه داد:

-"حالا از سر راهم برو کنار تشنمه.."

  تلوتلو خوران از کنار پسر رد شد و به سمت آشپزخونه رفت.


  بومگیو دست مشت شده‌ش رو از روی شلوار جین، به رون زخمیش کوبید و رفت داخل اتاقش و در رو محکم بست.

  روی صندلی جلوی میز مطالعه‌ش نشسته بود و با هردو دست موهاش رو تو مشتش چنگ می‌نداخت. با پاش رو زمین ضرب می‌گرفت و زیر لب با خودش حرف می‌زد. سعی داشت آروم بمونه که در اتاق باز شد و یونجون اومد داخل.

  نفس‌های سنگین پسر رو بالا سرش حس می‌کرد.


+18

Beomjun!

(اگه بومجون یا اسمات دوست ندارید این تیکه رو نخونید)


 دستش رو روی شونه بومگیو گذاشت و به سمتش خم شد:

-"بیا انجامش بدیم.."

  بومگیو بهت زده سرش رو بلند کرد و به چشمای خمار یونجون زل زد:

-"منظورت چیه؟"


  پوزخندی زد و در جواب گفت:

-"چه منظوری می‌تونم داشته باشم؟... می‌گم بیا سکس کنیم.."


  بومگیو که از این حرف حس کرد گوشاش داغ شده، سر پا ایستاد و به پسر روبه‌روش خیره شد. دندون‌هاش رو روی هم فشرد و اخطار داد:

-"هیونگ.. تو الان حالت خوب نیست؛ لطفا برو بیرون نمی‌خوام بهت آسیب برسونم.. خواهش می‌کنم."


  یونجون بدون توجه به حرفش، بهش نزدیک‌تر شد و دوباره هلش داد رو صندلی. با دستش رون زخمی بومگیو رو فشرد و گفت: 

–"خفه‌م کن."


  صورت بومگیو از درد تو هم جمع شد و اشک تو چشماش حلقه زد.

  سعی کرد یونجون رو کنار بزنه؛ دستش رو گذاشت رو دست یونجون و گفت:

-"هیونگ خواهش می‌کنم... بیا بعدا راجع بهش حرف بزنیم.. الان مستی هوم؟"

  این‌بار یونجون رو پاهای پسر نشست و دستاش رو گرفت؛ رو گلوی خودش گذاشت و فشار داد:

-"ببین راحته.. فقط فشار بده لــعنتی.."

  نفسش رو بیرون داد و با نگاهی که برای بومگیو جدید بود، بهش خیره شد و ادامه داد:

-"شاید مست باشم.. ولی هوشیاریمو از دست ندادم بچه!"


  بومگیو به سختی سعی در کنترل خودش داشت؛ می‌ترسید یونجون مثل یه قاصدک ضریف بازم تو دستاش خورد شه.


  یونجون وقتی دید بومگیو هیچ حرکتی نمی‌کنه، خودش گردن پسر رو دو دستی گرفت و در حالی که با تمام زور فشارش می‌داد به لبهاش حمله کرد و بوسیدش.

  پسر از خودش مقاومت نشون نداد و در حالی که دستاش همونطوری با ظرافت روی گلوی یونجون مونده بود، باهاش همکاری کرد؛ ولی وقتی از کمبود اکسیژن رنگ صورتش به کبودی رفت با دستش بازوی یونجون رو 

فشرد و با این کارش یونجون گاز محکمی از لب پایینش گرفت؛ جوری که زخمی شد و از کنار لبش خون چکید.


  یونجون لبهاش رو لیسی زد و به پسر که با نفس‌های سریع و کوتاه به سرفه افتاده بود، چشم دوخت و از رو شلوار چنگی به عضو برآمده‌ش انداخت. با این کارش، بومگیو نفسش رو با صدا و سنگین بیرون داد.


  یونجون با پوزخند سری کج کرد وگفت:

-"ببین.. تو اینی. هرچقدر هم دربرابرش مقاومت کنی بازم طبیعتت تورو به اصلت برمی‌گردونه. پس سعی نکن ازش فرار کنی و باهام همکاری کن."

با این حرف بومگیو دست از مقاومت برداشت و همونطوری که یونجون بغلش بود، بلند شد و به سمت تخت رفت و با لحن آرومی گفت:

-"یادت باشه خودت ازم خواستی و من به تصمیمت احترام می‌ذارم.."

  همزمان یونجون رو روی تخت انداخت و روش خیمه زد.


  یونجون با حالت مسخره‌ای پوفی کرد و با نیشخند گفت:

-"واقعا متشکرم آقای چوی."

  دستاش رو پشت گردن بومگیو انداخت و به سمت خودش کشید و دوباره بوسه عمیقی رو آغاز کرد.


  هردو با حرارت لب‌های هم رو می‌مکیدن و لیس می‌‌زدن؛ بومگیو با زبونش تک‌تک نقاط دهن پسر رو مزه‌مزه می¬کرد.


  طعم ضعیف الکل و دود داخل دهن یونجون ترکیبی بود که در عین حال که حال بومگیو رو بهم می‌زد، حس بهشتی رو داشت که فقط خودش و یونجون رو توش تصور می‌کرد.


  بعد از چند دقیقه که برای نفس گرفتن از هم جدا شدن، بومگیو بوسه‌ای به گونه یونجون زد و سرش رو داخل گردنش برد و با ولع شروع به مارک زدن به اون پوست شیشه‌ای کرد.

  همچنان سعی می‌کرد آروم پیش بره؛ می‌مکید، گاز آرومی می‌زد و روی مارک‌هاش رو لیس می‌زد.

  یونجون نمی‌تونست انکار کنه که کارهای پسر داشت دیوونش می‌کرد، ولی اون بومگیو بود.. و این یونجون رو از غرق شدن تو اون حس لذت‌بخش وا می‌داشت.


  بومگیو رو هل داد و بلند شد.

  جاشون رو عوض کرد و تیشرت خودش و بومگیو رو درآورد.

  بومگیو با بهت و نفس‌نفس به حرکاتش نگاه می‌کرد و هیچی نمی‌گفت و فقط همراهی می‌کرد.


  یونجون از دو طرف صورتش گرفت و خم شد روش و با فاصله‌ای که لبهاشون به هم می‌خورد گفت:

-"بیخیال بومگیو.. این روش تو نیست؛ بذار من کار رو برات راحت کنم."

  این تغییر رفتار پسر برای بومگیو باورنکردنی بود و همه کاراش غیر قابل پیشبینی..


  یونجون به سینه پسر حمله کرد و اول نوک زبونش رو روی پوستش می‌کشید و این کارش بومگیو رو دیوونه می‌کرد. بیشتر می‌خواست و یونجون اینو بهش نمی‌داد. با دو دستش سر یونجون رو نگه داشت و جلوی حرکتش رو گرفت. 

-"هیونگ.. لطفا."


  یونجون پوزخندی زد و این‌بار گاز محکمی از نوک سینه پسر گرفت و باعث شد بومگیو از درد ناگهانی مشتی به پتوی روی تخت و گاز از لب زخمیش بگیره.

-"آهه.. فاکـ.."


  همزمان که به گاز گرفتن و مکیدنش که رنگی از خشم و حرص درونیش داشت، بازهم دستش رو به سمت رون بومگیو برد و به چنگ گرفت.


  بومگیو هیسی از درد و لذت همزمانش کشید و دستش رو روی دست پسر بزرگتر گذاشت و سعی کرد فشار رو از رونش کم کنه.

-"آخـ.. درد می‌کنه."

  یونجون سرش رو بلند کرد و به صورت درهم پسر نگاه کرد و گفت:

-"چی شد؟ تو که خوشت میومد..!"

  به کارش ادامه داد و پایین‌تر اومد و بعد از نگاهی به رد خون روی رون پسر، دکمه شلوار بومگیو رو باز کرد و تا زانو پایین کشید.


  لیسی روی زخم‌های باز شده بومگیو زد و بعد از لرزی که به بدن پسر وارد شد با پوزخند سرش رو بلند کرد و گفت:

-"قشنگن.. بهت میان."

  بومگیو که از شوک چند لحظه پیش دستش رو گاز گرفته بود گفت:

-"تو از کجا می‌دونستی؟"


  نیش پسر بازتر شد و لیس دیگه‌ای از زخم‌ها گرفت و گفت:

-"شاید یکم بهتر مخفیش می‌کردی مشخص نمی‌شد."

  به طرز عجیبی تو اون لحظه خورد تو ذوقش؛ یونجون می‌دونست و هیچوقت ازش دلیل زخمش یا حالش رو نپرسیده بود.


  خواست بلند شه که یونجون دوباره هلش داد و گفت: 

-"کجا؟ گفتم که این‌بار به روش من پیش می‌ریم؛ و تازه اولشه."

  بومگیو دوباره به بالشت پشتش تکیه داد و نوک انگشتای زخمیش که حالا خون روشون خشک شده بود رو به کمر پسر کشید و گفت:

-"بـ..باشه."


  یونجون بلند شد و شلوار و باکسر خودش رو درآورد و بدون اینکه به باکسر پسر دست بزنه، روی عضوش نشست و کمرش رو حرکت داد.



  این دیگه برای بومگیو بیش از حد تحملش بود؛ اون پسر تصمیم گرفته بود همینجا انتقامش رو بگیره یا چی؟

  با همه کاراش سیل حس‌های متناقضی رو به بومگیو وارد می‌کرد و باعث می‌شد از انجام هر کاری ناتوان بشه.

  یونجون دوباره به سمت لبهای پسر رفت و همزمان باکسرش رو پایین کشید و بومگیو رو از درد اون فضای تنگ خلاص کرد.


  طعم خون بومگیو و الکل تو دهن خودش، یجورایی این لحظه رو تو عمیق‌ترین نقاط مغزش حک می‌کرد. 


  بومگیو چنگی به باسن یونجون زد و اعلام کرد که باید نفس بگیره. با این کارش یونجون دستش رو گرفت و به سمت دهن خودش برد و لیسی به انگشتاش زد.


  بومگیو دستش رو بیشتر تو حفره داغ و مرطوب دهن یونجون فرو کرد:

-"بذار کمکت کنم."


  یونجون مخالفت نکرد و مک و بعد لیسی به انگشت‌های بومگیو زد و کمی روی زانوهاش بلند شد.

 و در عوض، عضو بومگیو رو گرفت و تو دستش فشرد.

  بومگیو آهی از فشار وارد شده کشید و انگشت رو با احتیاط وارد کرد.

از اینکه یونجون به طور متوالی درد و فشارهای شدیدی بهش وارد می‌کرد، اعتراضی نداشت و همچنان سعی داشت با پسر روبه‌روش آروم برخورد کنه. بعد از اینکه حس کرد یونجون آماده‌ست، انگشتاش رو خارج کرد و خواست بهش کمک کنه که یونجون به طور ناگهانی کل عضو پسر رو وارد حفره تنگ و نبض دار خودش کرد.


  این کارش دقیقا یادآور همون روز بود. نفرتی که درون یونجون کاشته شده بود و عذاب وجدانی که بومگیو رو رها نمی‌کرد.

  یونجون ناله‌ای از درد کشید و گفت:

-"آاههه لـ..لعـنــت بهــتـ.."


  از درد به نفس‌نفس افتاده بود. بعد از کمی مکث، آروم شروع به حرکت کرد و هم زمان خم شد و مشغول بوسیدن لبهای پسر شد.

  بعد از چند دقیقه بلند شد و به پسر زیرش گفت: 

-"بهتره فعلا نیای."

  بومگیو جاشون رو عوض کرد و پاهای یونجون رو دور خودش حلقه کرد و دوباره شروع به حرکت کرد. همزمان عضو یونجون رو هم تو دستش گرفت و فشرد.


  بعد از چند دقیقه هردو با صدای ناله بلندی ارضا شدن. بومگیو ازش خارج شد و بعد از بوسه‌ای که به پیشونی پسر زیریش زد، کنارش دراز کشید.


پایان 18+


  بلافاصله یونجون از جاش بلند شد باکسر و شلوارش رو پوشید و به سمت در رفت.

  بومگیو درحالی که روی شکم خوابیده بود و پتو رو بغل گرفت، گفت:

-"کجا می‌ری؟"

  سرش رو به طرف صدای پسر مایل کرد و جواب داد:

-"تشنمه.. توهم آب می‌خوای؟"

-"آره.. ممنون."

  با صدای آروم و خسته‌ای زمزمه کرد و چیز دیگه‌ای نگفت.


  یونجون بی‌هیچ حرفی از اتاق خارج شد. اول به دستشویی رفت و بعد به آشپزخونه و یه لیوان آب خورد. بعد از نگاهی به در اتاق، لیوانی هم برای بومگیو پر کرد. 


  با کمترین صدا و بیشترین سرعت ممکن قاشق رو شست و کانتر رو تمیز کرد و لیوان آب رو برای بومگیو برد و داد دستش.


  پسر که حالا لباساش رو پوشیده بود، لیوان آب رو از دست یونجون گرفت؛ بار دیگه زیر لب تشکر کرد و آب رو یک نفس سر کشید و دوباره به جاش برگشت.

  یونجون هم روی تخت خزید و با فاصله کمی از بومگیو دراز کشید و منتظر موند به خواب بره.


  حدود یک ساعت از وقتی که بومگیو خوابیده بود می‌گذشت.

  یونجون می‌دونست حتی اگه چیزی قاطی آب نمی‌کرد، خواب پسر به قدری سنگین بود که متوجه خارج شدنش از تخت نشه.

  به حمام رفت و سریع خودش رو شست و از حس منزجر کننده مستی و بعد از رابطه، کم کرد.

  بعد از حمام به اتاق برگشت و نگاهی به بومگیو که بین پتو مثل یه بچه آروم عمیقا خوابیده بود، انداخت.

  چمدونش رو روی زمین باز کرد و هر وسیله‌ای که داخل اتاق و خونه برای خودش بود رو برداشت و بدون اینکه مرتب کنه داخلش چپوند و درش رو بست.

  حتی لباس‌های چرکش رو هم داخل یه کیف گذاشت تا هیچ اثری از خودش به جا نذاره.

  آروم تمام وسیله‌هاش رو برداشت و از در اتاق خارج شد.


  لحظه آخر نگاه کوتاهی به صورت تنها دوستش که حالا منفورترین شخص زندگی یونجون بود، انداخت و زیر لب زمزمه کرد:

-"امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت.. چوی بومگیو.."


  و بدون اندکی مکث، آروم از خونه خارج شد و پسر رو در تنهایی و تاریکی پشت سرش غرق کرد.


پایان فلش‌بک

__________


Report Page