13- indulgence
lυĸa+18
(اگه بومجون یا اسمات دوست ندارید این تیکه رو نخونید)
-"امروز من تکلیفمو باهات مشخص میکنم؛ پس بدون که التماسهایی که میکنی به هیچ دردی نمیخوره.."
یونجون دوباره سعی کرد مقاومت کنه ولی اینبار، بومگیو مشت دیگهای رو صورت پسر پیاده کرد و در حالی که یونجون از درد به خودش میپیچید، به سینهش حمله کرد و گاز محکمی از نوک سینهش گرفت و در حالی که پوست قفسه سینهش رو مثل گردنش کبود میکرد، دستش رو سمت کمر یونجون برد و شلوارک و باکسر پسر رو همزمان باهم درآورد و روی زمین پرتشون کرد. عضو یونجون رو تو دستش گرفت و فشار داد؛ یونجون ناخودآگاه پاهاش رو جمع کرد و این کارش باعث شد بومگیو سینهش رو رها کنه و سراغ رون هاش بره.
فضای اتاق پر شده بود از نالههای بیجون و دردناک یونجون و نفسهای سنگین بومگیویی که تقریبا کل بدن یونجون رو به رنگ کبود و پر از جای دندون درآورده بود.
بومگیو بعد از گاز آرومی که از عضو یونجون گرفت سرش رو بلند کرد و به صورت پسر که چشماش رو بسته بود، چشم دوخت.
رد اشکهای خشک شده رو صورتش با رنگ سرخ لب ها و گونههاش اون رو صد برابر زیباتر کرده بود.
لبخندی از سر سرخوشی زد و نوک انگشتاش رو نوازشگونه روی رون پای پسر کشید و پاهاش رو از هم باز کرد.
یونجون با دست لرزونش سعی کرد جلوش رو بگیره و با لحن آروم و ملتمسانه گفت:
-"خوا...خواهش میـ..کنم...تـ..مومش کن... التماست میکنم بومگـــیو.."
بومگیو دستش رو گرفت و بوسهای به انگشتاش زد و با لبخند شیرینی که برای یونجون تلختر از زهر بود گفت:
-"ولی تازه اولشه هیونگ. مطمئنم تو هم دوستش داری."
با این حرفش یونجون ساعدش رو روی چشماش گذاشت و آروم به اشک ریختن ادامه داد و با دست دیگهاش جلوی دهنش رو گرفت تا صدای ناله و هقهقش در نیاد. دیگه تسلیم بومگیو شد. نه نایی برای مقاومت داشت و نه حرفهاش روی بومگیو تاثیرگذار بود.
همین بود، زندگی یه پسر که حتی مادر و پدرش هم حرومزاده خطابش میکردن و مثل یه غدهی اضافی توی زندگیشون باهاش رفتار میکردن.
چه انتظاری از زندگی داشت؟
یه رابطه گرم و پر از عشق؟ مزخرف بود. حق یونجون از این دنیا همین بود. یه جسم بدون روح، یه آدمک پوشالی که همه بدون توجه به احساساتش، درونش رو با حرفا و حسهای منزجر کننده مثل پوشال پر میکردن.
البته که خودش رو مقصر میدونست. میتونست بزنه زیر همه چی و خودش رو از این جهنمی که بقیه براش ساخته بودن، نجات بده.
میتونست از پدر و مادرش فرار کنه. میتونست تو روشون وایسته و بگه حق ندارن باهاش اینطوری رفتار کنن چون هر چی هم بشه بازم یونجون فرزندشونه.
میتونست همون روزی که بومگیو حسش رو باهاش در میون گذاشت، منطقی قانعش کنه و بگه حسش متقابل نیست. شاید اینطوری حتی میتونست دوستیشون رو حفظ کنه و هیچوقت، این روی بومگیو رو نمیدید.
یا میتونست وقتی اولین بار رفتارای خشونت آمیز رو از بومگیو دید رهاش کنه و روزی که پرونده پزشکیش رو دید؛ ولی موند.
موند و الان تاوان موندنش رو میداد. تاوان ترسو و ضعیف بودنش. اینکه شجاعت رها کردن چیزهایی که بهش آسیب میرسونن رو نداشت.
بومگیو بدون مقدمه انگشتش رو وارد حفره تنگ و داغ پسر کرد و باعث شد یونجون از شوک تکونی به بدنش بده و با درد چشماش رو بهم فشار داد و نفسش رو بریده بریده بیرون داد.
بومگیو بوسهای به گوش یونجون زد و با زبونش دایره وار لالهی گوشش رو لیس زد و با دست چپش کمر پسر و کمی قوس داد و همزمان انگشت دوم رو وارد کرد.
اینبار یونجون موفق به خفه کردن صداش نشد و ناله آرومی توی گوش بومگیو که مشغول مارک کردن گردنش بود سر داد.
اینکارش بومگیو رو به وجد آورد. انگشتاش رو خارج کرد و عضوش رو کامل واردش کرد و صدای نالهی هردو پسر، اتاق رو پر کرد.
یونجون از درد ناگهانی که بهش تحمیل شده بود؛ و بومگیو از لذت دردی که اون حفره تنگ و داغ، همراه با صدای دلنشین معشوقهش بهش وارد کرد.
-"آآهـ..لعنتی ...خیلی تنگی.."
بدن یونجون برخلاف میلش به لمس های بومگیو واکنش نشون داده بود و این همه چی رو براش دردناک تر میکرد.
دردی که جسمش تحمل میکرد، در مقابل درد روحی که به قلب یونجون فشار میآورد چیزی نبود.
یونجون شکسته بود، اعتمادش، باورش و مهم تر از همه قلبش...
پسری که یه روز تنها پناه یونجون در مقابل همه سختیها بود، حالا به بدترین شکل داشت همه وجودش رو در خودش میبلعید.
دیگه هیچ امیدی نداشت. همه آرزوها و احساسات یونجون در کمتر از یک ساعت در هم شکسته بود و چشماش چیزی جز سیاهی نمیدید.
بومگیو بعد از کمی مکث آروم شروع به حرکت کرد و هیسی از سر لذت کشید و کم کم حرکاتش رو تبدیل به ضربه کرد.
بعد از چند ضربه محکم درون یونجون، ارضا شد و بدون توجه به عضو محکم پسر، خودش رو کنارش رو تخت انداخت و لبخندی از سر سرخوشی زد:
-"بالاخره مال من شدی. هیونگ."
یونجون بیاعتنا به حرفش، آروم به پهلو چرخید و پشتش رو به بومگیو کرد و تا وقتی که به خواب بره تکون نخورد.
پایان +18
بعد از چند دقیقه آروم و به سختی از تخت پایین اومد و لنگ لنگان به سمت دستشویی رفت و محتویات معدش رو بالا آورد. کف سرد دستشویی نشست و بدون توجه به درد پایین تنش و عضو محکمش، با دو دستش به موهاش چنگ انداخت و به هق هق هاش ادامه داد.
پر از حس های منزجر کننده بود. خشم، ناامیدی، ناراحتی و تنفر.
از همه چیز متنفر بود، از این دنیا، از زندگیش که هیچ کدوم از تصمیماتش به اراده خودش نبود، از این خونه، از بومگیو متنفر بود که همه روزهای خوب و رابطه دوستیشون رو خراب کرده بود و حالا این بلا رو سر خودش آورده بود. و از خودش؛
از این بدن متنفر بود، از همه تصمیماتش، از کل وجودش.
نگاهی به میز روشویی انداخت و لحظه ای به این فکر کرد که همه چیز رو همینجا تموم کنه.
ولی درست نبود.
این اصلا منصفانه نبود که همه چیز رو سر یونجون خراب شه و با اون هم تموم بشه. پس بقیه چی؟
همه اونایی که یونجون رو به اینجا رسونده بودن. درست نبود در حالی که اونا دارن با خیال راحت نفس میکشن، یونجون اینجا تو گوشه تاریک دنیا از نفس بیوفته.
بعد از نیم ساعت به سختی از کنار روشویی کمک گرفت و بلند شد و به حمام رفت و با تمام حس مشمئز آمیز و نفرتی که داشت، خودش رو از شر درد کلافه کننده پایینتنش خلاص کرد و آروم تو وان دراز کشید تا وقتی که آب کامل حرارتش رو از دست داد.
از حمام درومد و دید هوا تاریک شده و از اونجایی که خبری از بومگیو نبود متوجه شد هنوز خوابه.
پاکت سیگارش رو بیصدا از کیفش برداشت و بدون کوچیکترین نگاه به پسری که آروم بین پتو روی تخت خواب بود، به سمت بالکن رفت..
.....
ساعت 4 نیمهشب بود.
بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن رو تخت، بالاخره موفق شد که چشمهاش رو باز کنه. چند دقیقهای به سقف اتاق چشم دوخت. سردرد عجیبی رو توی شقیقهش حس میکرد.
دستش رو ستون بدنش کرد و از جاش بلند شد.
بعد از چند دقیقه خیره شدن به بدن برهنهی خودش، بالاخره اتفاقی که چند ساعت پیش افتاده بود رو با یاد آورد.
سرش رو برگردوند و سمت چپش رو نگاه کرد. یونجون نبود.
نگاه بهت زدهش رو دور اتاق چرخوند. سریع از جاش بلند شد و لباسهاش رو پوشید.
با عجله از اتاق بیرون رفت و دور و بر سالن پذیرایی رو برانداز کرد.
یونجون رو دید که خیلی آروم روی کاناپه دراز کشیده و خوابش برده.
با احتیاط به سمتش قدم برداشت و نگاه بهت زدهش رو به سر تا پای پسر داد.
هوا تقریبا تاریک بود ولی از تو همین نور هم میشد کبودیهای روی گردن و سینه پسر رو تشخیص داد.
کنار کاناپه زانو زد و با چشمهای درشت شده به کبودیهای پسر چشم دوخت. دستهاش رو به سمتش نگه داشته بود ولی لمسش نمیکرد.
یونجون مثل گل پژمردهای بود که امکان داشت با دست زدن بهش، گلبرگهای بیشتری ازش جدا بشه و روی زمین بیفته.
دستش رو روی دهنش گذاشت و در حالی که سعی داشت جلوی صدای هقهقش رو بگیره، به یونجون خیره شد.
-"مـ..من.. چیکار کردم..؟"
اون پسر، بازهم پشیمون بود. میدونست که یونجون با اینکار میشکنه و آسیب میبینه؛ ولی بازم انجامش داده بود و الان، از انتخابش پشیمون بود. میدونست که هر چقدر هم معذرت خواهی کنه و سعی کنه از دل یونجون در بیاره، بازم اون نمیبخشتش.
-"یـ..یونجون.."
اشکهاش از چشمهاش سرازیر شده و روی گونهش فرود اومده بود. همزمان با گریه کردن، ناخونهای دستش رو میجویید. فیگور شکسته پسر روبهروش، روحش رو متلاشی میکرد.
طعم خون رو توی دهنش حس کرد و در لحظه، فهمید که به خاطر کنده شدن لبهی ناخونهاش بود.
دردی که از انگشتهاش نشأت میگرفت، کنار دردی که قلبش رو آزار میداد تقریبا هیچ حساب میشد.
-"هیونگ.."
سرش رو روی کاناپه گذاشت و با صدایی که گریهش آروم به گوش میرسید، چشمهاش رو بست و به اشک ریختن ادامه داد.
یونجون میشنید. از اولش هم بیدار بود.
وقتی صدای بهم خوردن وسیله هارو از اتاق شنید، فهمیده بود که بومگیو بیدار شده و خودش رو به خواب زد.
نفس های نامنظمش از روی ترس نشون از بیدار بودنش بود ولی حال بومگیو انقدری خوب نبود که متوجه این موضوع بشه.
این رفتارش بازهم یونجون رو به تردید انداخت ولی نباید کوتاه میومد. تصمیمش رو گرفته بود؛ اگه قرار بود همینطوری پیش برن، یونجون هم باید روش خودش رو پیش میگرفت
اگه این مسابقهای برای بقا بود، یونجون باید ازش موفق بیرون میومد.
*****
صبح روز بعد بومگیو زودتر از تایم مدرسه بیدار شد تا بتونه به موقع یونجون رو ببینه و سعی کنه ازش معذرت خواهی کنه؛ ولی با صدایی که از بیرون اتاق اومد با کنجکاوی در اتاق رو باز کرد و به آشپزخونه سرک کشید.
یونجون با یه پلیور یقه اسکی کرم رنگ که چندان مناسب اون هوا نبود، تو آشپزخونه مشغول شستن ظرفا بود. اون صحنه قلب بومگیو رو به درد میاورد.
بعد از اینکه متوجه حضور بومگیو تو آشپزخونه شد خیلی عادی ولی سرد به حرف اومد:
-"صبح بخیر. صبحونهت رو روی میز گذاشتم. من زودتر میرم مدرسه خودت بعد خوردن غذا بیا. در ضمن؛ مدارکم رو توی اتاق رو میز گذاشتم. یه وقت فکر نکن میخوام فرار کنم."
با لحنی طعنهآمیز و خشک گفت و از آشپزخونه بیرون رفت.
بومگیو فقط تونست سری به نشانه تایید تکون بده و آروم به سمت میز رفت و صدای بهم کوبیده شدن در رو شنید.
اول امیدوار شده بود که یونجون ازش ناراحت نیست ولی لحن سرد و نگاه بیحسش و صحنههایی که به یاد بومگیو میومد، کاملا خلاف این رو ثابت میکرد. باورش نمیشد چطور به خودش اجازه داد به این فکر کنه که یونجون ازش عصبانی و ناراحت نیست؟
«خوا...خواهش میـ..کنم...تـ..مومش کن... التماست میکنم بومگـــیو..»
صدای یونجون تو سرش میپیچید؛ سرش رو تکون داد تا فکرا رو از خودش دور کنه.
به ظرف غذای روی میز نگاهی انداخت. یه تیکه کاغذ کنار ظرف بود؛ برش داشت و بهش چشم دوخت.
«بعد از مدرسه بیا تو پارک همو ببینیم..
میخوام باهات حرف بزنم.»
معدهش پیچ خورد؛ از این حس اصلا خوشش نمیومد ولی باید قبول میکرد. صفر تا صد این مسئله تقصیر خودش بود و باید سعی میکرد درستش کنه..