12- Loathing

12- Loathing

lυĸa

  سر جاش ثابت وایستاده بود و کاری به جز اشک ریختن انجام نمی‌داد. از کار بومگیو ترسیده بود و نمی‌تونست این رو انکار کنه.

  دستاش رو بالا آورد و لای موهاش برد و چنگ زد. ذهنش کلافه شده بود. در حالی که چشمهاش از گریه سرخ شده بود، به سمت کانتر برگشت و سبزیجاتی که خورد می‌کرد رو همراه با تخته و چاقو روی زمین پرت کرد.

  از پختن غذا دست کشید و سمت یخچال رفت تا یکی از قوطی‌های آبجو رو برداره.

  درحالی که دستش می‌لرزید، قوطی رو برداشت و به بالکن رفت و روی صندلی نشست. 


  زانوهاش رو بغلش گرفت و جرعه‌ای از نوشیدنیش نوشید. اشکهاش همچنان درحال سرازیر شدن بود. 

  نمی‌دونست چطور باید به اون پسر بگه که حس متقابل رو بهش نداره. اون از بومگیو می‌ترسید. از گفتن حرفی که برخلاف میل بومگیو باشه، می‌ترسید. 

  حدود نیم ساعت تنهایی توی سکوت گذروند. بعد از چند لحظه، دستهای پسر رو روی شونه‌ش حس کرد. بدون اینکه برگرده و نگاهش کنه، جرعه‌ای از آبجو نوشید و چشمهاش رو بست.

  پسر کنارش چمباتمه روی زمین نشست و دستش رو روی رون پای یونجون گذاشت.

-"یونجون هیونگ.."


  صدای پسر لرزش خاصی رو داشت. یونجون می‌تونست این رو حس کنه.

  با تردید سرش رو برگردوند و به پسر چشم دوخت.

-"هیونگ.. منو ببخش.. زیاده روی کردم. نمی‌خواستم اینطوری بشه.. مـ..من فقط.. از اینکه از دستت بدم زیادی می‌ترسم."

  لحظه‌ای طول نکشید که بغض پسر شکست و قطره‌ای اشک از چشمهاش سرازیر شد.

  یونجون نمی‌دونست چه واکنشی نشون بده. این پسر، با کسی که چند دقیقه قبل رو‌به‌روش وایستاده بود کاملا متفاوت بود.

  در حالی که کل بدنش به لرزه افتاده بود، دستش رو روی دست بومگیو گذاشت و چیزی نگفت.

-"بهت قول می‌دم دیگه تکرار نشه.."


  سرش رو نزدیک پسر کرد و روی شونه‌ش گذاشت. به حرف بومگیو امیدوار بود. دوست نداشت که دوباره اون چهره متفاوت پسر رو ببینه.

  پسر دستش رو پشت یونجون انداخت و بغلش کرد. 


*****

  دو روز از اتفاقی که افتاده بود می‌گذشت.

  شب بود. توی اتاق نشسته بود و تکالیف فرداش رو انجام می‌داد. هر لحظه در حال انجام دادن کاری بود که ذهنش رو از همه چی آزاد نگه داره.

-"یونجون هیونگ.."

  پسر رو دید که وارد اتاق شد و به در تکیه داد.

-"داری چیکار می‌کنی؟"

  یونجون پوفی کرد و خودکارش رو روی کتاب رها کرد:

-"تکالیف فردا رو انجام می‌دم.. چطور؟"

  پسر سرش رو کج کرد و گفت:

-"بیخیاال.. فردا نمی‌ریم مدرسه."

-"چی؟ چرا؟"

  یونجون که از حرف بومگیو تعجب کرده بود، گفت.


-"من حوصله ندارم. یه این بار رو اگه نریم چیزی نمی‌شه."

  بعد از این حرف بومگیو، نگاهش رو برگردوند و دوباره با تکالیف مشغول شد:

-"اشکال نداره. تو بمون خونه. من می‌رم."

  با جوابی که از یونجون گرفت، عصبی شد و با قدم‌های نسبتا محکمی به سمتش اومد:

-"هردومون می‌مونیم خونه.. باشه؟"

  چند ثانیه چشمهاش رو روی هم گذاشت و بازشون کرد:

-"بومگیو.. من با تو کاری ندارم.. فقط بذار تکالیفم رو انجام بدم."

  دندوناش رو روی هم فشرد و با خشم، کتابایی که روی میز بود رو پرت کرد.

-"تو می‌مونی خونه.. فهمیدی؟"

  یونجون که از کار بومگیو حرصش گرفته بود، از جاش بلند شد و صاف روبه‌روش وایستاد.

-"کی می‌خوای بفهمی کارای من به تو ربطی نداره؟"

  بدن پسر رو از روبه‌روش کنار کشید و سمت در رفت. هنوز چند قدمی برداشته بود که دستای بومگیو رو دور بازوش حس کرد.

-"چی گفتی؟"


  پسر رو محکم به دیوار کوبید و روبه‌روش وایستاد.

-"به من ربطی نداره؟"

  پوزخندی زد و ناخون‌هاش رو محکم به پوست بازوی پسر فشرد.

-"بهت گفتم مراقب رفتارات باش. تا کی می‌خوای اینطوری رفتار کنی؟ چه علاقه‌ای به خورد کردن اعصاب من داری؟"

  دستش رو سمت موهای پسر برد و محکم بهشون چنگ زد. سرش رو جلو آورد و به دیوار کوبید.


-"تو چطور؟؟ چرا باید سر چیزای مسخره اعصابت خورد بشه؟ بومگیو.. من کار خاصی نکردم کـ.."

-"خفه شو! دهنت رو ببند!"

  پسر رو روی زمین هل داد. 


  یونجون بار دیگه نفسش بند اومد و از رفتارای بومگیو ترسید. 

  دستش رو روی بازوش گذاشت و ساکت موند. 

-"بومگیو.."

  به زور جلوی ریخته شدن اشکهاش رو می‌گرفت. ولی بی‌فایده بود؛ اشکهاش مثل یه رود از رو گونه‌هاش جاری می‌شد.

  بومگیو به سمتش اومد و شونه‌ش رو محکم گرفت:

-"این آخرین باریه که اخطار می‌دم. حواست به رفتارات باشه."


  دیگه از این وضعیت خسته شده بود. تا کی قرار بود این بلاها سرش بیاد؟ تا کی می‌تونست این پسر رو تحمل کنه؟

  دست پسر رو پس زد؛ از جاش بلند شد و سمت تخت رفت و روش نشست. بومگیو همچنان تو اتاق بود. 

  سمتش اومد و روی تخت دراز کشید.

  دستش رو روی پیشونیش گذاشت و با نگاهی خونسرد بهش چشم دوخت و گفت:

-"کاش.. به اخطار هایی که میدم گوش کنی.."

  سرش رو برگردوند و چشمهاش رو بست.

-"چرا... ارزشش رو داشت اعصاب خودت رو خورد کنی؟"

  با صدای آرومی گفت. دستش رو لای موهای پسر برد و آروم نوازششون کرد:

-"خواهش می‌کنم.. انقدر زود از دستم عصبانی نشو.. مـ..من.."

-"یونجونا.. تو باید به حرفام گوش کنی. پس چرا همیشه برعکس عمل می‌کنی؟"

  چشمهاش رو روی هم فشرد و ساعد دستش رو روی چشمهاش گذاشت. خودش هم با کارهایی که با یونجون می‌کرد، ناراحت می‌شد. ولی نمی‌تونست جلوی هیچکدوم از رفتارهاش رو بگیره.


*****

  ساعت 8 شب بود. هر چقدر بهش زنگ می‌زد جواب نمی‌داد. نمی‌دونست کجا رفته. اون پسر بدون اجازه بومگیو خونه رو ترک کرده بود.

  کلافه دور کل اتاق قدم برمی‌داشت که صدای زنگ در رو شنید. 

با قدم‌های استوار به سمت در ورودی رفت و بازش کرد.

  یونجون بود. دستش رو روی شونه‌ی یه پسر غریبه انداخته بود و سرش پایین بود. نگاهش رو بین یونچون و پسری که دستش رو کمر یونجون بود، چرخوند. این دوتا خیلی نزدیک به هم بنظر می‌رسیدن. همین باعث می‌شد اعصاب بومگیو خط خطی شه. دندون‌هاش رو روی هم فشرد و دستش رو مشت کرد.

  از صحنه‌ای که روبه‌روش می‌دید راضی نبود. یونجون سرش رو بالا گرفت و بهش زل زد. مست بود. و این اوضاع رو برا بومگیو بدتر می‌کرد.


  دستش رو با خشم روی شونه یونجون انداخت و داخل خونه کشید و در رو روی پسر بست.

  یونجون رو به دیوار کنار در تکیه داد و با خشم بهش توپید:

-"کجا بودی؟ اون عوضی کی بود پیشت؟ مگه نگفتم حق نداری بدون اجازه من پاتو از این خونه بیرون بذاری؟"

  پوزخند احمقانه‌ای از یونجون تحویل گرفت. بعد از چند لحظه، با لحنی که از روی مستی بود، گفت:

-"اووو ایــــنجا رو ببیــن.. تو مگه کی هستی؟ شــوهرم؟ بابام؟ مامانــم؟ واقــعا تحت تاثیر قرار گرفتـــم! از کی تاحالا تو باید برام تصمیم بگیری کجا برم و کجا نرم؟"

  

  از حرفایی که یونجون زد، خشمگین‌تر شد و دست مشت شده‌ش رو روی صورت پسر پیاده کرد.

-"چطور جرئت می‌کنی این حرفا رو بزنی؟"


  یونجون که از تعجب چشمهاش درشت شده بود، با نگاهی که پر از ترس و خشم بود به پسر زل زد:

-"روانی!! فکر کردی کی هستی؟!"

  مشت دیگه‌ای روی صورتش خوابوند:

-"می‌خوای بهت نشون بدم من کیم؟ می‌خوای بفهمی با کی طرفی؟"

  یونجون که از حرکت ناگهانی پسر یکه خورده بود، با چشمهای بهت‌زده نگاهش کرد و کف دستش رو روی صورت خودش گذاشت.

-"بـ..بومگیو.. تو.."


  لگدی به شکم پسر زد که باعث شد یونجون از درد به خودش بپیچه و خم شه. 

  به موهای پسر چنگ زد و صورتش رو روبه‌روی صورت خودش قرار داد و گفت:

-"من همون کسیم که اختیارت دستشه. همون کسیم که تصمیم می‌گیره تو باید چه غلطی بکنی."

  از موهای پسر گرفت و سمت یکی از اتاق‌ها برد. درش رو باز کرد و یونجون رو توی اون اتاق تاریک پرت کرد. 

-"همینجا می‌مونی.. حق نداری از جات تکون بخوری."

  در رو قفل کرد و از اونجا دور شد. 


  پسر که گوشه‌ای از اتاق نشسته و تکیه‌ش رو به دیوار داده بود، از درد ترس از این چهره جدید بومگیو به خودش می‌پیچید و آروم اشک می‌ریخت. 

-"کاش.. فرق داشتی."

  آروم بین هق‌هق‌هاش زمزمه کرد و چشمهاش رو روی هم فشرد.

  نمی‌دونست چقدر طول می‌کشه که توی این اتاق باشه، ولی ترجیح می‌داد که همینجا دور از چشم بومگیو بمونه. مطمئن بود که بومگیو هم الان از این وضعیت راضیه.


*****

  چند روزی از اون اتفاق گذشته بود و بومگیو طبق معمول از یونجون معذرت می‌خواست و از کاری که کرده بود پشیمون بود و سعی می‌کرد با کارهای رمانتیک و حرف‌های عاشقانه، دل یونجون رو دوباره بدست بیاره.

  یونجون سعی داشت که باورش کنه ولی بعد از اون اتفاقایی که بینشون رخ داده بود، نمی‌تونست مثل قبل قبولش کنه.


-"تو برو خونه؛ من باید یه سر به داروخونه بزنم. زود برمی‌گردم."

  تو راه برگشت به خونه از مدرسه بودن که بومگیو سر جاش وایستاد و این حرف رو زد.


  یونجون با قیافه سوالی روش رو برگردوند سمت بومگیو و نگاهش کرد:

-"داروخونه؟ چرا؟"

  پسر لبخند گرمی زد و دستش رو روی شونه یونجون گذاشت:

-"چیز خاصی نیست. بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم."

  این رو گفت و راهش رو کج کرد و رفت.

  یونجون بعد از کمی مکث، با تردید سرش رو برگردوند و به راهش ادامه داد.


  بعد از اینکه به خونه رسید، به اتاق رفت تا لباس‌هاش رو عوض کنه. 

  در حال پوشیدن تیشرت طوسی رنگش بود که چشمش به پاکت کاغذی افتاد که بین کتاب‌های بومگیو توی قفسه قرار داشت.

  قبلا همچین چیزی رو ندیده بود.

  سمت قفسه قدم برداشت و با تردید، پاکت رو از بین کتاب‌ها برداشت.

روی تخت نشست و کاغذی که توی پاکت بود رو درآورد.

-"این دیگه چیه؟"

  شروع به خوندن نوشته‌هاش کرد. لحظه‌ای طول نکشید که از تعجب چشمهاش درشت شد. نمی‌تونست چیزی که داره می‌خونه رو باور کنه. 

-"این.. چـ..چیه؟"

  کاغذ رو توی دستهاش فشرد و با دقت بیشتری نوشته‌ها رو خوند.


  چند لحظه بعد، صدای باز شدن در ورودی رو شنید و با عجله از جاش بلند شد و سعی کرد کاغذ رو توی پاکتش بچپونه. به سمت قفسه رفت و خواست پاکت رو سر جاش بذاره.


-"خوندیش؟"


  با صدای پسر سر جاش خشک شد و چیزی نگفت. نفسش توی سینه‌ش حبس شده بود. می‌ترسید که با انجام یه کار اضافی، بومگیو بازم از دستش کفری بشه و اون بلاهای همیشگی رو سرش بیاره.

  بدون اینکه نگاهش رو سمت پسر برگردونه، به قفسه نزدیک‌تر شد و سعی کرد پاکت رو سر جای قبلیش بذاره.

-"زیاد به خودت استرس نده.. مشکلی نیست. خودمم می‌خواستم بهت بگم. و خب.. خودت زودتر فهمیدی."

  یونجون با تردید سرش رو سمتش برگردوند و با نگاهی نگران به پسری که به در تکیه داده بود خیره شد.

-"بومگیو.. ایـ..این.."

-"آره.. اختلال آی ای دی.."

  نمی‌خواست این حرف‌ها رو باور کنه. اون پسر مشکل کنترل خشم داشت. دلش می‌خواست برگرده به چند لحظه پیش که چشمش به پرونده پزشکی نخورده بود.

-"چـ..چرا بهم نگفته بودی؟"

  پسر خنده‌ی سطحی سر داد و گفت:

-"مشکلی نیست.. نگران نباش. با خوردن دارو کنترل می‌شه."

  با لبخند مسخره‌ای که رو لبش بود، کیسه داروهایی که از داروخونه خریده بود رو بالا گرفت و تکونش داد.

  یونجون سمتش اومد و بهش نزدیک شد.

  با نگاهی که پر از اضطراب و نگرانی بود، صورت پسر رو برانداز کرد و آروم گفت:

-"الان.. خوبی؟"

  پسر لبخند گرمی زد و یونجون رو تو آغوشش گرفت.

-"نگران نباش یونجونی هیونگ. چیز نگران کننده‌ای نیست."

  یونجون بعد از چند لحظه سکوت، به رفتارایی که بومگیو تو این چند مدت نشون می‌داد فکر کرد.


  رفتارهایی که از بومگیو می‌دید، به خاطر بیماریش بود؟ نکنه در آینده وضعیتش بدتر از این می‌شد؟ وظیفه یونجون در حق بهترین دوستش یا به اصطلاح -دوست پسرش- چی بود؟

  بغض راه گلوش رو گرفت. نمی‌خواست به آیندش فکر کنه. نمی‌خواست به این فکر کنه که عذابی‌ که می‌کشه حتی از اینم قراره بیشتر شه. بغضش رو قورت داد و با لحنی که از ترس می‌لرزید، گفت:

-"لطفا.. خوب شو.."


  بومگیو که ترس یونجون رو حس کرد، دستش رو پشت پسر محکم‌تر فشرد و سرش رو روی شونه‌ش گذاشت و گفت:

-"تا وقتی که تو پیشم باشی.. من حالم خوبه یونجون."


*****

  از همون موقع بود که یونجون در هر لحظه‌ای که کنار بومگیو بود، ترس بیشتری رو حس می‌کرد. می‌ترسید که با انجام یه کار کوچیک و اشتباه، بلاهای بدتری سرش بیاد. هردوشون می‌دونستن که رفتارای بومگیو طبیعی نیست و یونجون می‌تونست اینو درک کنه که به خاطر بیماریشه. 


  دلش می‌خواست تو همین لحظه همه چی رو ول کنه و از این خونه فرار کنه. ولی بومگیو؛ بعد از این اتفاق ها، فقط محرومیت یونجون رو بیشتر از قبل کرده بود. اون می‌تونست اینو حس کنه که یونجون کنارش حس راحتی 

نداره و سعی داره بومگیو رو پس بزنه. ولی این کار رو نمی‌کرد؛ چون از بومگیو می‌ترسید. 

  بومگیو روی یونجون حساس‌تر از قبل شده بود. هر لحظه می‌ترسید که این پسر برای همیشه از این خونه بره و ترکش کنه.


  روی تخت دراز کشیده بود و کتابی که دستش بود رو مطالعه می‌کرد. دو سه ساعتی می‌شد که با بومگیو حرف نزده بود. تو این چند روز، فقط همینطور بود. تا بومگیو بحثی رو باز نمی‌کرد، یونجون چیزی نمی‌گفت و همیشه ساکت می‌موند.

  این موضوع بومگیو رو عصبی‌تر می‌کرد. اون نیاز داشت که اون پسر رو تو آغوش بگیره و لمسش کنه. تنها چیزی که آرومش می‌کرد، عشقی بود که از طرف یونجون دریافت می‌کرد. ولی یونجون، مثل اینکه هیچوقت نمی‌خواست این نیاز بومگیو رو برطرف کنه. حتی وقتی هم که بومگیو رو پس نمی‌زد، اون پسر می‌تونست حس کنه که یونجون از ته دلش راضی نیست و خودش کنار می‌کشید.


  از روی کاناپه بلند شد و سمت اتاق قدم برداشت. نمی‌تونست بی‌اعتنایی یونجون رو تحمل کنه. پس تصمیم داشت که خودش قدم اول رو بذاره باهاش ارتباط برقرار کنه.

-"یونجون هیونگ.."

  آروم در اتاق رو زد. 

  

  یونجون سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو به در بسته داد.

-"بیا تو.."

  پسر در رو باز کرد و با احتیاط سمتش اومد.

  روی تخت کنارش نشست و آروم با نوک انگشتهاش، بازوی یونجون رو نوازش کرد.

-"خوبی؟"

  یونجون درحالی که تکیه‌ش رو به تخت داده بود، سرش رو به علامت مثبت تکون داد و چیزی نگفت.

-"دیروز بازم باهات بدرفتاری کردم. معذرت میـ.."

-"مشکلی نیست."


  با لحن سردی جوابش رو داد و نگاهش رو سمت کتاب برگردوند.

پسر روش رو طرف یونجون برگردوند و از روبه‌رو به چشمهاش خیره شد.

  دلش می‌خواست از اون چشم‌ها عشق و علاقه رو دریافت کنه. ولی چیزی به جز سردی همیشگی توشون نمی‌دید.

  دستش رو جلو برد و روی گردن پسر گذاشت:

-"یونجون.."

  یونجون نگاهش رو به پسر داد و منتظر ادامه حرفش موند.

-"می‌دونی که.. من چقدر دوستت دارم.."

  بدون اینکه تغییری توی قیافه‌ش ایجاد بشه، جواب پسر رو مختصر داد:

-"منم همینطور."

  

  پسر آب دهنش رو قورت داد و بهش نزدیک تر شد.

-"جدی می‌گم.."


  صورتش رو به صورت پسر نزدیک‌تر کرد و ادامه داد:

-"همیشه دلم می‌خواست.. تو هم اینطوری منو دوست داشته باشی."

  بار دیگه به پسر چشم دوخت و گفت:

-"بومگیو.. منم دوستت دارم.. چرا باور نمی‌کنی؟"

  حق داشت. هردوشون می‌دونستن که علاقه یونجون به بومگیو، خیلی زیاد نیست. اون همیشه بومگیو رو به چشم یه دوست صمیمی می‌دید. نه خیلی زیاد، و نه خیلی کم.

  بومگیو به پسر نزدیک شد و لبهاش رو روی لبهای یونجون قرار داد.

  یونجون مقاومتی از خودش نشون نداد و به بوسه ادامه داد. 

  ولی لحظه‌ای طولی نکشید که بومگیو، خودش بوسه رو متوقف کرد. نزدیک لبهای پسر مکث کرد و با دقت بهشون چشم دوخت. نگاهش تقریبا بهت زده و گیج شده بود و این یونجون رو می‌ترسوند.

-"یونجون.."


  با لحن جدی و اضطراب آوری گفت. یونجون که حالا دوباره ترس وجودش رو برداشته بود، با تردید دهن باز کرد:

-"بـ..بله؟"

  پسر نگاهش رو از لبهای یونجون گرفت و به چشمهاش داد. طرز نگاه کردنش، یونجون رو می‌ترسوند. خشم مبهمی رو توی چشمهای بومگیو حس میکرد.

  آب دهنش رو قورت داد و چیزی نگفت.

  همزمان با نزدیک آوردن سرش و بو کردن یقه و گردن یونجون، دستهاش رو مشت می‌کرد.

-"این بو.."

  سریع عقب کشید و با همون نگاه غضب‌آلودش گفت:

-"از کل وجودت بوی دود میاد.. یونجون."


  نفسش توی سینه‌ش حبس شد. می‌دونست که بومگیو از سیگار متنفره. تو این چند مدتی که بعضی اوقات توی یکی از اتاق‌ها حبس می‌شد، چند نخ از سیگاری که موقع بیرون رفتن با دوستش خریده بود رو می‌کشید. بومگیو این رو نمی‌دونست. اگه خبردار می‌شد، عمرا اگه به یونجون اجازه می‌داد که سیگار بکشه. مخصوصا اینکه این کار رو با یکی از دوستهاش انجام داده بود. اون چیزی که ازش متنفر بود رو برا یونجون هم منع می‌کرد. و یونجون چاره‌ای نداشت جز اینکه مخفیانه ازش استفاده کنه.


  یقه‌ی پسر رو محکم گرفت و با صدایی که فرق زیادی با فریاد نداشت، غرید:

-"چطور جرعــت کردی سیــگار بکشــی؟ می‌دونی که من از بوش متنـفرم! این کار رو کردی که بهت نزدیک نشم آره؟ این کارا رو می‌کنی که منو از خودت دور کنی؟ فکر کردی من با این چیزا به این راحتی ولت می‌کنـم؟؟!"

  مشتش رو بالا گرفت تا روی صورت پسر پیاده کنه.


  یونجون که بار دیگه ترسیده بود، دست مشت شده بومگیو رو گرفت و بهت زده به چشمهاش خیره شد. طولی نکشید که قطره‌ی اشک از پلکهاش سرازیر شد:

-"نـ..نه بومگیو.. من این کار رو به خاطر تو نکردم.. قسم می‌خورم... خواهش می‌کنم اینکار رو باهام نکن.."


  بومگیو کمی مکث کرد و دستش رو پایین انداخت. دندون‌هاش رو به هم فشرد و از روی تخت بلند شد.

-"متنفرم از رفتارات."

  با قدم‌های استوار بیرون از اتاق رفت و با شتاب در رو بست و قفلش کرد.


  سر جاش خشک شده بود و به روبه‌روش زل می‌زد. کوچیک‌ترین رفتاراش، بومگیو رو عصبی می‌کرد. هر کاری می‌کرد بازم همین رفتارا رو از خودش نشون می‌داد.


  چند بار پشت سر هم، نفس عمیق کشید و سرش رو روی بالشت گذاشت. حوصله فکر کردن به چیزی رو نداشت. 

  اون دیگه بومگیو رو دوست نداشت. فقط می‌خواست از دستش راحت بشه. نمی‌دونست باید چیکار کنه. چطور باید از این خونه فرار کنه.

  بومگیو در حدی حساس شده بود که همه پنجره‌ها و درها رو قفل کرده بود. این پسر حتی گوشی هم همراهش نداشت که باهاش مشغول بشه.


  چهل دقیقه بعد، دوباره صدای در رو شنید. مطمئن بود که اون عوضی بازم میاد و مثل بچه‌های کوچیک ازش معذرت خواهی می‌کنه و می‌زنه زیر گریه. یونجون از این وضعیت خسته شده بود. از طرفی هم دلش براش می‌سوخت و سعی می‌کرد قبولش بکنه. 


-"هیونگ.."

  بی‌اعتنا سرش رو برگردوند سمت پنجره و چیزی نگفت.


-"با اجازه.. میام داخل."

  چشمهاش رو برای چند ثانیه روی هم گذاشت.

 

«یعنی من اگه اجازه ندم، تو به حرفم گوش می‌کنی و نمیای؟»


  توی فکرش گفت و پوفی کرد.

  صدای باز شدن در و قدم‌های پسر که بهش نزدیک می‌شد رو شنید.

-"یونجون هیونگ.."

  سرش رو کمی سمت صدای بومگیو مایل کرد و چیزی نگفت.

-"بیا.. برات غذا پختم."

-"نمی‌خوام.."

  نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

-"نه بدرفتاریتو می‌خوام؛ نه محبت کردنتو که آخرش بازم منت سرم می‌ذاری!!"

  بومگیو سینی غذا رو توی دستش فشار داد و با صدای تقریبا بلند به یونجون توپید:

-"ولی من اینو برا تو درست کردمـ.."

  با صدای فریاد یونجون، حرفشو قطع کرد:

-"بهــت گفتم نمـــی‌خورم!"

  لحظه‌ای بعد، دست یونجون به سینی برخورد کرد و کل غذایی که بومگیو پخته بود، روی لباسش ریخت و کامل کثیف شد. نگاه بهت زده بومگیو روی لباسش مونده بود. دستهاش رو از حرص مشت کرد و با نگاهی که پر از خشم بود، به یونجون زل زد:

-"داری چه غلطی می‌کنی؟!"

  دستش رو بالا آورد و مشت محکمی روی دهن پسر خوابوند.


  یقه‌ش رو محکم گرفت و فشار داد:

-"من سعی دارم باهات خوب باشــم! تو گند می‌زنی به همه چی یونجــون! هدفت از این کارای مزخرف چیه؟!"

  یونجون که حالا از کاری که کرده پشیمون بود، انگشت‌هاش رو آروم روی لب‌های خونیش کشید و چیزی نگفت.

  هر لحظه اشتباه می‌کرد. نمی‌تونست رفتاراش رو پیش بومگیو کنترل کنه. از اینکه انقدر محتاطانه رفتار کنه خسته شده بود.

  بزرگترین اشتباهش روزی بود که بومگیو رو قبول کرد. دلش می‌خواست به اون روز برگرده.

-"بومگیو.."

  حلقه اشک توی چشمهاش به وجود اومد. در حالی که تصویر پسر روبه‌روش کاملا تار شده بود، ادامه داد:

-"لـ..لطفا ولم کن بذار برم.. خودتم می‌دونی مـ..ن نمی‌تونم این وضعیت رو تحمل کنم."

  لحنش پر از التماس بود.

  چشمهای پسر از خشم سرخ شده بود. فشار دستهاش رو روی یقه‌ی یونجون بیشتر کرد و باعث شد گلوش رو خفه کنه و یونجون نفس کم بیاره.

-"توی لعنتی.. هر غلطی هم که بکنی تا آخر عمرت جات همینجا پیش منه!"

  سر یونجون رو بالا تر آورد و با حرص، محکم روی تخت ولش کرد و از جاش بلند شد.

  سمت در اتاق رفت و بار دیگه از اونجا خارج شد.


  یونجون دستش رو ستون بدنش کرد و از جاش بلند شد. دست دیگه‌ش رو روی گلوش گذاشت و آروم لمسش کرد.

-"کاش.. هیچوقت وجود نداشتی."


  چند دقیقه‌ای توی سکوت به هق‌هق هاش ادامه داد و سرآخر نفس عمیقی کشید.

  نمی‌تونست این وضعیت رو تحمل کنه.

  وقتی بومگیو از اتاق خارج شد، یادش رفته بود که در اتاق رو قفل کنه.

  صدای دوش حموم رو شنید و حدس زد که بومگیو الان توی حموم باشه.

  از اتاق بیرون اومد و به سمت پذیرایی رفت.

  می‌دونست که بومگیو در خروجی رو قفل کرده. شانسش رو امتحان کرد و خونه رو گشت تا کلید ها رو پیدا کنه.


  زندگی توی این خونه براش مثل یه بازی ترسناک شده بود که باید از دست یه هیولای خطرناک فرار کنه. 

  در حالی که دستهاش می‌لرزید، کشوهای اتاق بومگیو رو گشت. بعد از چند دقیقه گشتن، جعبه‌ای رو پیدا کرد که کلیدها توش باشن.

  لبخندی از روی موفقیت زد و سریع کلید‌ها رو برداشت.

  باید شانسش رو امتحان می‌کرد.

-"چوی یونجون.. یا فرار می‌کنی.. یا می‌میری."

  زیر لبش زمزمه کرد و سریع کوله پشتیش رو همراه کلیدها برداشت و از اتاق خارج شد.


  در حال امتحان کردن کلیدهایی بود که با یه حلقه به هم گره خورده بودن. 

  لرزش دستهاش از ترس و اضطراب، اجازه نمی‌داد که کلید رو درست داخل قفل قرار بده. زیر لب فحشی بهش داد و با دقت بیشتری کلیدها رو داخل در انداخت. 


-"داری چه غلطی می‌کنی؟"


  سر جاش خشک شد. اون صدای بومگیو بود. می‌تونست شکست رو حس کنه. اون پسر تو این حالت دیده بودش. یونجون روی نقطه ضعف بومگیو دست گذاشته بود.


  آروم سرش رو برگردوند سمت بومگیو. حوله‌ای به تن داشت و با حوله دیگه‌ای که دستش بود، داشت موهاش رو خشک می

کرد و با دست دیگه‌ش، دستگیره در حموم رو گرفته بود.

  چشمهاش از خشم سرخ و درشت‌تر از قبل شده بودن و خوب یونجون رو به -غلط کردم- می‌نداخت.


  یونجون سریع روش رو برگردوند سمت در تا بازش کنه.

  بومگیو حوله‌ای که دستش بود رو روی زمین رها کرد و با قدم‌های بلند سمت پسر رفت و شونه‌ش رو گرفت و به داخل اتاق پرتش کرد و با لحنی که با نعره فرق چندانی نداشت، توپید:

-"داشتی چــه غلطی می‌کــــــردی ها؟! فکر کردی به این راحتی می‌تونی از این جهنم فرار کنـــــی؟!"

  یونجون که روی زمین افتاده بود و از ترس نفس کم آورده بود، نگاهش رو از بومگیو دزدید و چیزی نگفت. بازم از کاری که چند دقیقه پیش انجام داده بود، پشیمون بود. دهنش مزه خون می‌داد و جرئت نداشت حتی خون خشک شده کنار لبش رو پاک کنه. دلش می‌خواست بومگیو بازم با اعصاب خورد از اتاق خارج شه و در رو قفل کنه.


  ولی بر خلاف تصوراتش، بومگیو سمتش اومد و موهاش رو چنگ زد و یونجون رو به انتهای اتاق کشید و به شکم رو تخت پرتش کرد.


+18

Beomjun!


  با ترس با دستش دست بومگیو که حالا از همیشه ترسناک تر به نظر می‌رسید رو گرفت و با دست دیگه‌ش تخت رو چنگ انداخت و شروع به هق‌هق کرد.

  یونجون بار دیگه باخته بود. اون در برابر بومگیو هیچ شانسی نداشت.

در حالی که مشتش همچنان موهای یونجون رو گرفته بود، آروم سمتش خم شد.

  پسر ملتمسانه بین هق‌هق هاش زمزمه کرد:

-"بـ..بومگیو.. نه!"

  با دستش سر پسر رو بیشتر روی تخت فشار داد و دم گوشش زمزمه کرد:

-"هیس.. خفه شو. التماس نکن."


  نرمه گوش پسر رو به دندون گرفت و با خشونت شروع به مک زدن کرد.

  یونجون سعی کرد گریه‌هاش رو توی تخت خفه کنه.

  این دیگه آخرش بود... بومگیو کار خودش رو انجام می‌ده.

 

  یقه‌ی پسر رو کنار کشید و دندون‌هاش رو روی گوشت شونه‌ش فشار داد؛ جوری که جای دندون‌هاش همون لحظه کبود شد و یونجون از درد به خودش لرزید و هق‌هقش تقریبا به ضجه تبدیل شد. بومگیو بدون توجه به التماس‌ها و گریه‌های پسر به کارش ادامه داد و تقریبا کل سطح شونه‌ها و گردن یونجون رو پر از مارک و کبودی کرد.


  دست و پاهاش سست شده بود و دیگه هیچ نایی برای التماس یا گریه نداشت. تنها صدای ناله‌های خفیفی بود که از دهنش بیرون میومد.


  بومگیو ازش فاصله گرفت و به هنری که خلق کرده بود خیره شد. خشمش کامل از بین رفته بود و جاش رو به پوزخندای مسخره‌ای که رو لبش بود، می‌داد.

  یونجون آروم سرش رو برگردوند و با نگاه تار و اشک‌آلودش، با بومگیو چشم تو چشم شد. این نگاه، با اختلاف ترسناک‌تر از عصبانیتش بود. یونجون به این نگاه‌ها عادت نداشت. نفسش توی سینه‌ش حبس شده بود.


  پسر نیشخندی زد و حوله‌ای که تنش بود رو در آورد. 

  اون الان کامل برهنه بود. یونجون با نگاه بهت‌زده‌ای، به پسر خیره شد و گفت:

-"مـ..می‌خوای چیکار کنی؟"

  برگشت و دستهاش رو ستون بدنش کرد و خودش رو روی تخت عقب کشید.


  نیش بومگیو بازتر شد و تو یه حرکت، روی یونجون خیمه زد.

-"خودتم می‌دونی..چرا می‌پرسی؟"

  لبهاش رو به دندون گرفت و با شهوت شروع به مکیدنش کرد.


  این انتقامی بود که باید از یونجون می‌گرفت. تا بهش بفهمونه که به بومگیو تعلق داره و نباید پاش رو از گلیمش درازتر کنه.

  بعد از چند لحظه، برای نفس گرفتن بوسه رو متوقف کرد.

-"بومگیو.. لطفا.. من آمادگیشو ندارم."


  پسر به علامت منفی سرش رو تکون داد به سمت تیشرت یونجون هجوم آورد تا درش بیاره؛ همینطور که به کارش ادامه می‌داد، با لحن آروم و 

بی‌تفاوتی به حرف اومد:

-"تقصیر خودته.. مجبورم می‌کنی بفهمونم مال کی هستی.. مخصوصا خودت."


  ولی یونجون مقاومت کرد و دستای بومگیو که روی یقه‌ش قرار داشت رو گرفت و سعی کرد پسش بزنه.

  بومگیو انگشتهاش رو بین انگشتهای پسر قفل کرد و بالا سرش به تخت چسبوند.

-"کار رو برای خودت سخت نکن.."

  دستش رو ول کرد و اینبار، تیشرت پسر رو توی تنش پاره کرد و با یه نگاه تشنه، پوست سفید و صاف یونجون رو برانداز کرد.

  

  سرش رو چند لحظه کج کرد و بار دیگه روش خیمه زد.

-"امروز من تکلیفمو باهات مشخص می‌کنم؛ پس بدون که التماس‌هایی که می‌کنی به هیچ دردی نمی‌خوره.."


Report Page