11- Onset
lυĸa__________
فلش بک
2 مارچ 2018 _ سئول مدرسه یونگسان
بیحوصله وارد کلاس شد و روی صندلیش نشست. باز هم سال تحصیلی جدید رسیده بود و میدونست امسال هم مثل بقیه سال ها کسل کنندهست.
دستش رو روی سرش گذاشته بود و با گوشی مشغول بود.
-"یااا شنیدی میگن یه پسره تازه اومده مدرسهمون؟"
به مکالمه بچههای کلاس گوش سپرد و منتظر نگاهشون کرد.
-"خب که چی؟ اینم مثل بقیهست الان."
-"هی! پسره خیلی خوش قیافست! خودشم!.. مثل اینکه قراره بیاد کلاس ما."
-"واقعا؟ از کجا میدونی؟"
-"احمق طرف همسن ماست. مطمئنا قراره بیاد این کلاس."
پوفی کرد و به ساعتش خیره شد. تا 6 ساعت باید این صداهای رو مخ رو تحمل میکرد.
با نشستن پسر رو صندلی کناری، سرش رو بلند کرد و زیرچشمی نگاهی بهش انداخت.
موهای مشکی کوتاهی با یه پیرسینگ روی گوشش داشت. سرش رو پایین انداخته بود و به میزش خیره شده بود.
با ورود پسر به کلاس، همه ساکت شده بودن. صدای پچ پچ دخترایی که به پسر نگاه میکردن رو میشنید. نفس عمیقی کشید و دستش رو روی سرش گذاشت.
برنامه هر سال این دانشآموزا همین بود. حرف زدن راجع به پسرایی که تازه به مدرسه اومدن. ولی چند مدت که میگذشت، همین دخترا از اخلاق پسرا زده میشدن و محل سگ هم نمیدادن. برای مثال یونجون. یونجونی که با اخلاقش همه رو از خودش دور میکرد.
*****
چند هفته از اولین روز مدرسه گذشته بود.
توجه یونجون به اون پسر بیشتر جلب میشد. اون پسری آروم بود و با هیچکس حرف نمیزد. چقدر آشنا...
-"یاا چوی بومگیو!"
سرش رو بلند کرد و به فردی که جلوش بود چشم دوخت.
-"بله؟"
-"عه تو حرف زدن بلدی؟ عجیبه تا این احظه فکر میکردم کر و لال باشی."
یونجون که توجهش جلب شده بود، مداد رو روی دفتر رها کرد و دستش رو زیر چونهش گذاشت. این چند تا پسر که برای سرگرمی سعی داشتن با بقیه دعوا کنن.
پسر نیشخندی زد و در حالی که دست به سینه روی صندلی نشسته بود، سرش رو بلند کرد و با طعنه گفت:
-"نمیخوام انرژیمو صرف حرف زدن با آدمای بیهودهای مثل شما بکنم."
پسر مقابلش که از حرص خندهش گرفته بود، دستهاش رو روی میز بومگیو کوبید و از نزدیک، به چشمهاش زل زد و از بین دندونهاش غرید:
-"فقط مزه پروندن رو بلدی؟"
پسر با خونسردی جواب داد:
-"معذرت میخوام؛ ولی میشه بپرسم پی بردن به استعدادهای من به چه دردی تو زندگی شما میخوره؟!"
پسر روبهروش که حرصش گرفته بود، پوفی کرد و یقه بومگیو رو گرفت؛ مشتش رو برای پیاده کردن روی صورتش آماده میکرد که بازوش از پشت کشیده شد.
-"نمیدونم از چی عصبانی هستی؛ ولی اگه میخوای حرصت رو سر یکی خالی کنی اینجا جای مناسبی نیست. مثل اینکه یادت رفته تو کلاسی."
نگاهش رو با خشم سمتش برگردوند. یونجون با قیافهای خالی از حس بهش زل زده بود و فشار دستش روی بازوش رو بیشتر میکرد.
پسر که از شدت عصبانیت رو به انفجار بود، یقه بومگیو رو ول کرد و سمت یونجون برگشت:
-"تو یکی واقعا تنت میخاره."
دستش رو از بازوش کشید و به سمت صندلیش رفت و در حالی که دستهاش رو توی جیبش میبرد، به میزش تکیه داد.
-"ببین؛ وقتی کسی کاری باهات نداره لطفا بیخیال شو. داری ناهنجاری به وجود میاری. اینجا کسی وقت و حوصله نداره بخواد باهات دعوا کنه. البته اگه نمیخوای احمق خطاب بشی."
قدمی سمت یونجون برداشت و خواست چیزی بگه ولی با صدای زنگ، سر جاش ایستاد.
لبهاش رو روی هم فشرد و با دست مشت شده، با حرص به یونجون توپید:
-"بعدا به حساب تو یکی رسیدگی میکنم."
به سمت صندلی خودش رفت و نشست. یونجون نیشخندی زد و سرش رو پایین انداخت:
-"این چشه؟"
بومگیو که تا این لحظه تو سکوت به یونجون خیره شده بود، به حرف اومد:
-"ممنونم.."
سرش رو پایین انداخت و به میزش خیره شد. در حالی که با خودکار توی دستش ور میرفت، گفت:
-"لازم نبود خودتو قاطی کنی."
-"اینا فقط یه مشت احمقن که فکر میکنن خیلی خفنن و میتونن به همه زور بگن. اگه بهشون چیزی نگی دور برشون میداره. اگه من چیزی نمیگفتم.. حمله میکردی بهش؟"
پوفی کرد و با خنده جواب داد:
-"فکر نمیکنم. من اگه حوصله داشتم تا الان دهنمو باز میکردم و با بقیه حرف میزدم."
یونجون لبخندی زد و گفت:
-"درکت میکنم. منم مثل تو."
پسر لبخند کوتاهی زد و سرش رو به علامت مثبت آروم تکون داد و چیز دیگهای نگفت.
یونجون با دقت به چشمهای پسر خیره شد. این اولین باری بود که خندههای اون رو میدید.
.....
چند ساعتی گذشته بود که از کلاس خارج شد. توی حیاط مدرسه وایستاده بود و به ساعتش نگاه میکرد.
-"یونجون شی."
به سمتش برگشت. بومگیو که از دور به سمت یونجون میومد، دست تکون داد و گفت:
-"میری؟"
به چشمهای پسر خیره شد و سرش رو به علامت مثبت تکون داد:
-"هنوز نه.. خواهرم میاد دنبالم."
پسر آروم سرش رو بالا و پایین کرد و چیزی نگفت.
بعد از چند لحظه سکوت، به حرف اومد:
-"بازم بابت امروز ممنونم."
یونجون لبخند مهربونی به پسر زد.
-"میتونم شمارتو داشته باشم؟"
سرش رو برگردوند و به پسر چشم دوخت. نگاهش خونگرم و دوستانه بود. به علامت مثبت سر تکون داد و گوشیش رو از جیبش در آورد.
*****
دوستی اون دو نفر از اونجا شروع شد و به مرور پررنگ تر شد.
چوی بومگیو. پسر 16 سالهای که اکثر اوقات ساکت بود و حرف نمیزد. با کسی صمیمی نمیشد. تنها کسی که باهاش سر و کله میزد، پسری بود که هر لحظه بیشتر جذبش میشد. چوی یونجون.
و یونجون. یونجون خیلی از اولین بارهاش رو با اون پسر تجربه کرد.
اولین شبی که تا صبح باهم خیابونها رو متر کردن. اولین نخ سیگاری که یواشکی تو پشت بوم مدرسه کشیدن؛ و بومگیو قسم خورد که دیگه سمتش نمیره چون واقعا حالش رو بهم زده بود و یونجونی که پنهانی از طعم دودش خوشش اومده بود.
اولین باری که یونجون با اصرار بومگیو رو برد شهر بازی و با اینکه هردو از ارتفاع میترسیدن، سوار چرخ فلک شدن. در حالی که هردو
چشمهاشون رو بسته بودن تا پایین رو نبینن، محکم دستهای همدیگرو گرفتن و قول دادن هیچوقت تو ترسها همدیگرو تنها نذارن. و...
بیشتر از یک سال از آشناییشون گذشته بود و سال دوم دبیرستان بودن.
-"داشتن همچین حرومزادهای توی خونه رو.. دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم!"
صدای فریادای مادرش که به گوشش میرسید، براش ناهنجارترین چیز تو این لحظه بود. زندگیش شده بود همین. پسری که به دست مادر و پدرش لقب حرومزاده بگیره.
درحالی که به زور سعی میکرد جلوی سرازیر شدن اشکهاش رو بگیره، به آینه خیره شده بود و چیزی نمیگفت. از ریختن اشک تو این خونه هم میترسید. از پدر و مادرش میترسید.
چند لحظه بعد، از جلو آینه کنار اومد و ژاکت چرمی مشکی رنگش رو از رو تخت برداشت و به بیرون از اتاق رفت.
سمت در خروجی خونه رفت و دستگیره رو کشید.
-"کجا داری میری؟"
صدای مادرش رو از تو آشپزخونه شنید و بدون اینکه نگاهش کنه، از خونه خارج شد.
طبق معمول راهی پارکی که همیشه با بومگیو میرفت شد. اون تنها کسی بود که به حرفای یونجون گوش میداد و درکش می¬کرد.
روی نیمکت نشست و زانوهاش رو بغل کرد. بعد از اینکه بغضش شکست، سرش رو روی زانوهاش گذاشت و اجازه داد تا اشکهاش سرازیر شه.
با دستایی که حالا شروع به لرزیدن میکرد، گوشیش رو از جیب ژاکتش بیرون آرود و بازش کرد.
سه تا تماس بیپاسخ از طرف بومگیو داشت.
روی اسمش نگه داشت و گوشی شروع به زنگ زدن کرد.
ثانیهای طول نکشید که تماس قطع شد. بهت زده به روبهروش خیره شده بود. چه اتفاقی افتاده بود که بومگیو تماسش رو رد میکرد؟ امکان داشت که از دست یونجون ناراحت باشه؟
-"لازم نیست بهم زنگ بزنی.. همینجام."
سرش رو بلند کرد و بهت زده نگاهش کرد. بومگیو با هودی کرمی رنگ و شلوار جین مشکی، به سمتش میومد.
پسر پوزخندی زد و گفت:
-"یونجون.. من میدونم تو هر موقع ناراحت میشی سریع میای اینجا. دیگه لزومی نداره بهم زنگ بزنی."
پسر بزرگتر بهت زده بهش خیره شد و گفت:
-"تو از کجا میدونستی.."
حرفش رو قطع کرد و با لبخندی که روی لبش بود، گفت:
-"بیخیال.. احمق نیستم. کسی که بیست و چهار ساعته گوشی دستشه چرا باید به تلفنش جواب نده؟ مطمئن شدم بازم یه اتفاقی افتاده."
پسر کنارش نشست و ادامه داد:
-"حالا بهم بگو چی شده؟"
بار دیگه اشک از چشمهاش ریخت و سرش رو پایین انداخت. شاید بهتر بود با پسر حرف بزنه. بازدمش رو بیرون داد و شروع کرد:
-"میدونی که.. تنها بودن حس بدی داره. اینکه کسایی کنارت باشن، ولی بود و نبودشون فرقی برات نداشته باشه. اینکه کسایی رو داشته باشی که برات ارزش قائل نباشن؛ چه فرقی با تنها بودن داره؟ اینکه به دست تنها کسایی که تو زندگیت داری، لقب حرومزاده بگیری چه حسی داره؟ اینکه کسی درکت نکنه؛ اینکه کسی رو نداشته باشی که بهش تکیه کنی؛
بومگیو.. من فقط دلم میخواد یه روز مثل آدمای دیگه کنار خانوادم احساس شادی داشته باشم. ولی، چرا نباید کسی باشه؟ چرا باید انقد تنها باشم؟"
-"احمق.."
اولیم حرفی بود که بعد از حرفهای یونجون از زبونش در اومد. باعث شد لرزی به تن یونجون وارد شه و بهت زده نگاهش کنه.
بومگیو به سمتش خم شد و دستش رو روی سر پسر گذاشت:
-"من هستم.. یونجون چرا منو نمیبینی؟"
به پسر نزدیکتر شد و دستش رو روی گونهش گذاشت. تا چند ثانیه تو همون حالت فقط نگاهش میکرد. بعد از چند لحظه، فاصلهای که بینشون بود رو به صفر رسوند. لبهاش رو روی لبهای پسر قرار داد.
یونجون شوکه شده بود. نمیتونست چیزی بگه. بدنش به تب و لرز افتاده بود. ولی مقاومت نکرد و به بوسه ادامه داد.
هیچوقت انتظار نداشت بومگیو تا این حد پیش بره. میدونست این پسر حسهایی بهش داره. ولی هیچوقت نمیتونست حدس بزنه به این زودی روزی میرسه که این اتفاق بیفته. نمیدونست چی باید بگه.
بعد از چند لحظه، لبهاش رو از لبهای پسر جدا کرد و گفت:
-"فقط.. منو قبول کن."
یونجون با قیافهای بهت زده و صدای لرزون، دهن باز کرد:
-"بومگیو.."
-"هیچوقت تنهات نمیذارم یونجون. مطمئن باش."
بعد از چند ساعت تصمیم گرفت که به خونه برگرده.
روی تختش دراز کشید و به سقف زل زد.
-"اون.. منو بوسید."
ساعدش رو روی چشمهاش گذاشت تا از ریختن اشکهاش جلوگیری کنه. ولی موفق به انجامش نشد. چون بعد از چند ثانیه خیسی اشکهاش رو روی گونهش حس کرد.
*****
چند هفتهای از اون اتفاق میگذشت. هنوز ذهنش درگیر حرفی بود که بومگیو زده بود. و سعی میکرد از این بحث فرار کنه و راجع بهش حرفی نزنه.
«فقط..منو قبول کن.»
بومگیو عاشقش بود. یونجون هم میتونست عاشقش بشه؟ میتونست قبولش کنه؟ اگه ردش میکرد چه اتفاقایی میفتاد؟ یعنی بهترین دوستش رو از دست میداد؟ ذهنش پر بود از سوالایی که جوابشون به بومگیو ختم میشد.
نمیدونست باید چیکار کنه. بهترین دوستش، عاشقش شده بود.
علاقهش چقدر بود؟ تا چه حد میتونست پیش بره؟
روی صندلی نشسته بود و به فکر فرو رفته بود.
-"یونجون.."
سرش رو بلند کرد و نگاهش کرد. بومگیو بود. کسی که عاشقش بود.
-"بازم با خانوادت دعوات شده؟"
فکر و ذکر خانوادش بس نبود؛ بومگیو هم اضافه شد.
نیشخندی زد و گفت:
-"کار هر روزمه.. بومگیو."
بومگیو کنارش روی صندلی نشست و بهش نزدیک تر شد.
-"نمیدونم میتونم اینو بگم یا نه. میتونی امروز بیای خونه من؟"
خونهش. بومگیو تنها زندگی میکرد. حدود پنج سالی میشد که مادر و پدرش طلاق گرفته بودن. مادرش به تایلند رفته بود و ازدواج مجدد داشت.
بومگیو پیش پدرش میموند. ولی پدرش.. بیشتر مواقع خونه نبود. ماهی یک هفته میومد خونه و دوباره میرفت.
اون پسر هم مثل یونجون تنها بود.
سرش رو به علامت مثبت تکون داد. شاید بهتر بود که امروز به خونه این پسر بره.
.....
بعد از تموم شدن مدرسه، هردو به خونه بومگیو رفتن.
همونطور که خودش میگفت، هیچکس به جز بومگیو اونجا زندگی نمیکرد. خونه جوری بود که انگار چند سالیه که کسی واردش نشده. تقریبا همه وسیلهها با پارچه سفید پوشونده شده بودن.
یونجون نگاه بهت زدهش رو به اطراف داده بود.
-"تعجب نکن.. من کل روزمو توی اتاقم میگذرونم. به خاطر همینه که انقد سوت و کوره."
با خنده به سالن پذیرایی چشم دوخت و گفت:
-"شاید چند مدتی بشه که چراغای پذیرایی رو روشن نکردم."
در اتاقشو باز کرد و گفت:
-"بذار بهت لباس راحتی بدم."
یونجون بدون اینکه حرفی بزنه، به سمت اتاق رفت و کیفش رو روی زمین گذاشت.
لباسها رو از بومگیو گرفت و به چشمهاش زل زد. بعد از چند لحظه مکث، پسر از اتاق خارج شد.
اتاقش از اتاق یونجون بزرگتر بود. همه وسیلهها رنگ تیره داشتن و به طور منظمی چیده شده بودن. روی میز چند تا کتاب درسی و چراغ مطالعه قرار داشت. قفسهش از مجسمه و کتابهای مورد علاقه بومگیو پر شده بود.
بعد از یه نگاه کوتاه و گذرا به وسایل اتاق، روش رو برگردوند سمت تخت که کنار پنجره بود.
یونیفرمش رو در آورد. نگاهی به تیشرت گشاد سفید رنگی که بومگیو داده بود انداخت.
خواست تیشرت رو بپوشه ولی لحظهای بعد، نفس گرم پسر رو روی پوستش حس کرد.
انگشتای بومگیو روی شکم برهنهش لمس میشد و دستهاش دور کمرش پیچیده و به هم قفل شدن.
یونجون که بهت زده شده بود، نفسش بند اومد و به روبهروش خیره شد.
-"یونجون هیونگ."
صدای خنده آروم پسر رو دم گوشش شنید.
دستش رو روی دستای بومگیو گذاشت و سعی کرد از بدنش جداش کنه.
ولی موفق به این کار نشد. بدنش به لرزه افتاده بود و مضطرب شده بود.
نفس نفس زنان گفت:
-"بومگیو.. معلوم هست داری چیکار میکنی؟"
پسر بدن یونجون رو به خودش نزدیک تر کرد و با صدایی که فرق زیادی با زمزمه نداشت، گفت:
-"هیــس.. نمیخوام حرف اضافهای بشنوم. بذار چند لحظه همینطوری بمونیم."
دست و پای یونجون سست شده بود و نمیتونست کاری بکنه. بیاعتنا دستهاش رو ول کرد و سر جاش ثابت وایستاد.
یونجون رو سمت خودش برگردوند و به چشمهاش زل زد.
دستهاش رو پشت پسر انداخت و بدنش رو به خودش چسبوند و شروع به بوسیدن لبهاش کرد.
بوسه چند لحظه طول کشید. یونجون نمیتونست هیچ مقاومتی نشون بده. نمیدونست این چه حسیه؛ ولی اصلا دلش نمیخواست تو این حالت مزخرف قرار داشته باشه.
طولی نکشید که حلقه اشک توی چشمهاش به وجود اومد. بومگیو بهترین دوستش بود، ولی هیچوقت نمیخواست این اتفاق بینشون بیفته.
نگاه خیره پسر روی چشمهای پر از اشک یونجون قفل شده بود.
-"بومگیو.."
-"هنوز بهش عادت نداری.. ولی مطمئن باش که تو برا من میشی. یونجونا.. من از دستت نمیدم. مطمئن باش! تو هم سعی نکن احساساتت رو مخفی کنی."
دستش رو به بدن بومگیو چسبوند و به عقب هلش داد.
-"لطفا. .این کار رو نکن بومگیو.."
دستهاش رو روی شونه پسر کشید و نگاهش کرد. بعد از چند لحظه، به سمت در رفت و گفت:
-"لباسهات رو عوض کن. بیرون اتاق منتظرتم."
اون پسر عجیب غریب بود. و روز به روز عجیب غریب تر میشد.
تیشرت رو پوشید و از اتاق خارج شد. دلش میخواست از اون خونه فرار کنه و بره. ولی نمیتونست پسری که تو همه سختیها کنارش بوده رو ترک کنه. بومگیو هم به اندازه یونجون سختی کشیده بود. نمیتونست با شکوندن دلش، یه ضربه دیگه بهش وارد کنه.
*****
چند مدت گذشته بود. تصمیم گرفته بود با اون پسر وارد رابطه بشه. میدونست که علاقهی زیادی به بومگیو نداره. ولی شاید با این کار بتونن با همدیگه خوشحالتر باشن. شاید به مرور عاشق اون پسر شه.
یونجون اشتباه میکرد. و خودش هم میدونست که کار درستی انجام نمیده.
-"بومگیو.."
توی حیاط مدرسه بودن. بومگیو نگاهش رو به پسر داد و به چشمهاش خیره شد.
-"من.. میتونم قبولت کنم. میتونیم باهم باشیم."
لبهاش رو به هم فشرد و چیز دیگهای نگفت.
لبخند گرمی از طرف پسر تحویل گرفت:
-"پس بالاخره قبول کردی.. که مال من باشی."
پسر به سمتش اومد و از فاصله نزدیک به چشمهاش خیره شد و آروم با نوک انگشتش روی دست یونجون رو نوازش کرد:
-"از حالا به بعد، من همیشه هواتو دارم؛ هیچوقت نمیذارم آب تو دلت تکون بخوره."
بدنش به تب و لرز افتاده بود. میترسید که رفتار بومگیو باهاش عوض بشه.
بومگیو مجبورش کرده بود که امروز رو به خونهش بیاد و شب رو پیشش بمونه.
حس خوبی از این رابطه بهش دست نمیداد. ولی بیاعتنا نسبت بهش، به هر چی که بومگیو میگفت عمل میکرد. چون فکر میکرد اینطوری رابطهشون بهتر پیش میره.
-"شاید بهتر باشه از این به بعد با خودم لباس اضافی بیارم."
بومگیو که به حرف یونجون خندش گرفته بود، سرش رو برگردوند و به پسر که کنارش دم در وایستاده بود چشم دوخت.
-"مشکلی نیست. اینطوری بهتره"
بعد این حرف، به سمتش رفت و از فاصله نزدیک بهش خیره شد. دستاش رو دور کمر پسر قفل کرد و بوسه آرومی به نرمه گوش یونجون زد.
-"یونجون.."
شروع به بوسیدن گردن پسر کرد و مک آرومی به گردنش زد.
یونجون با اینکه خیلی حس خوبی از این کار نمیگرفت، بیحرکت ایستاد و دستش رو روی کتف پسر گذاشت و فشارش داد.
-"هر کاری که بهت بگم انجام بده. بهم اعتماد کن."
در حالی که نفس نفس میزد، جواب داد:
-"بـ..بستگی داره.."
پسر سرش رو بالا گرفت و بهش زل زد و سریع گفت:
-"نه.. هر کاری."
-"مثلا؟"
پوزخندی زد و گوشه لبش رو به دندون گرفت و به سر تا پای یونجون نگاهی انداخت.
آب دهنش رو قورت داد و به بومگیو خیره شد.
-"من آمادگیش رو ندارم."
با خنده مسخرهای که سر داد، پیشونیش رو به پیشونی پسر چسبوند و گفت:
-"اشکالی نداره.. بالاخره توهم میتونی مثل من احساساتت رو بروز بدی."
لبهای پسر رو به دندون گرفت و با ولع شروع به مکیدنش کرد.
*****
-"یه چیزی میخوام بهت بگم."
یونجون با قیافه سوالی نگاهش کرد و در حالی که آروم به راه رفتن ادامه میداد، منتظر ادامه حرفش موند.
-"یونجون.. میدونی.. من واقعا میترسم."
-"از چی؟"
پشت دستش رو روی گونهی پسر کشید و گفت:
-"از اینکه تو منو اونجوری که من دوستت دارم، دوستم نداشته باشی. و یه روز، از پیشم بری. این واقعا منو میترسونه."
سکوت یونجون باعث شد بومگیو به حرفش ادامه بده.
-"یونجون.."
روبهروی پسر ایستاد و با نگاهی که برای یونجون آشنا نبود، گفت:
-"قول میدی هیچوقت ترکم نکنی..؟ چون اگه اینطوری بشه... اتفاقای خوبی نمیفته."
یونجون آب دهنش رو قورت داد و با صدای آروم که فرقی با زمزمه نداشت، جواب پسر رو داد:
-"من.. هیچوقت ترکت نمیکنم."
نگاه بومگیو باز هم به گرمی قبلی شد، و با لحن آرومی گفت:
-"خوبه. خیالم راحت شد."
و بعد از یه لبخند سطحی روی لبش، به راهش ادامه داد.
این حرفش یونجون رو به فکر فرو برد. نمیدونست قصدش از گفتن این حرف چیه. ولی بعد ها به این فکر کرد که چی میشد اگه با خودش و بومگیو صادقتر میبود.
*****
ترس کل وجودش رو برداشته بود. بومگیو عجیب تر از قبل رفتار میکرد.
دو هفته گذشته بود. مواقعی بود که بومگیو یونجون رو وادار میکرد تا روزهای بیشتری رو تو خونهش بمونه. و یونجون به خانوادش گفته بود که میخواد مستقل بشه. پس طبیعیه که دیر به دیر به خونه برگرده.
اونروز سر همین موضوع با مادرش بحثش شده بود و سعی داشت که با پختن غذا خودش رو آروم کنه.
درحال خورد کردن سبزیجات بود که دستای پسر دور کمرش حلقه شد.
-"بومگیو.. الان اصلا حوصله ندارم."
چاقویی که دستش بود رو روی تخته رها کرد و سعی کرد خودش رو از بند دستهای بومگیو آزاد کنه.
بومگیو بیاعتنا به حرفش، صورت یونجون رو به سمت خودش برگردوند و لبهاش رو به لبهای پسر نزدیک کرد.
ولی یونجون، دستش رو روی صورت پسر گذاشت و سعی کرد از خودش دورش کنه.
و اینکارش، بومگیو رو عصبی کرد. با حرص دست یونجون که روی صورتش بود رو گرفت و فشار داد و پسر رو به کانتر نزدیکتر کرد. دستهاش رو روی مچ دستهای یونجون قفل کرد و بهش نزدیکتر شد.
یونجون که از برخورد کمرش با لبه کانتر آخش در اومده بود، نفسنفس زد و با ترس به پسر روبهروش چشم دوخت.
بومگیو رو دید که چشمهاش قرمز و پر از خشم شده بود.
-"دفعه اول و آخرت باشه که منو پس میزنی! میخوای اوضاع برای جفتمون سخت بشه؟ اگه نمیخوای به احساسی که نسبت بهم داری شک کنم، هر چی میگم رو قبول کن! فهمیدی؟!"
دستای یونجون رو با خشم ول کرد. دست خودش رو بالا گرفت تا روی صورت یونجون پیاده کنه؛ ولی بعد از کمی تردید، مشتش رو فشار داد و دستش رو پایین انداخت و به سمت اتاقش رفت.
یونجون از حرکت چند لحظه پیش پسر شوکه شده بود. نمیتونست باور کنه اون کسی که روبهروش وایستاده بود، همون بومگیوی همیشگی بود. در حالی که هر لحظه بیشتر از قبل اشک تو چشمهاش جمع میشد، با لرزش تکیهش رو از کانتر گرفت و چند لحظه تو جاش ثابت موند.