10- venture
lυĸaتکیهش رو به صندلی پشتش داد و دستش رو روی میز گذاشت و با انگشت بهش ضرب زد. چند دقیقهای میشد که هیچ حرفی بینشون رد و بدل نمیشد.
سوبین که دیگه از این وضعیت خسته شده بود، سکوت بینشون رو شکست و گفت:
-"چیزی میخوری؟"
با قیافهای خالی از حس نگاهش رو از میز گرفت و به پسر روبهروش داد.
-"نه ممنون."
خودشم دلیلش رو نمیدونست ولی از وقتی کلاس شروع شده بود، کنار سوبین معذب میشد و حس خوبی نداشت.
سوبین پوفی کرد و زیپ کیفش رو باز کرد تا کتابش رو از داخلش دربیاره.
-"من تکالیفو مینویسم.. حوصلت سر رفت بهم بگو باشه؟"
همراه با کتابی که از کوله درمیاورد، پاکت سفید رنگی از کیف در اومد و روی زمین افتاد.
هر دو نگاهشون رو به وسیله روی زمین دادن.
سوبین که از روی خجالت خندهش گرفته بود، خم شد و پاکت رو از روی زمین برداشت و به زور داخل کیفش چپوند.
-"چته خب؟"
یونجون نگاهی به سر تا پای پسر انداخت و ادامه داد:
-"مطمئن بودم سیگار میکشی.."
پسر سرش رو پایین انداخت و گفت:
-"فقط مواقعی که خیلی مضطرب میشم میکشم."
یونجون با حالت بیتفاوتی گفت:
-"چرا حالا مخفیش میکنی؟"
سوبین سرش رو بالا گرفت و چیزی نگفت.
یونجون با حالت محوی چشمهاش رو سمت لبهای پسر روانه کرد:
-"دوستش دارم.."
آروم زیر لب زمزمه کرد؛ جوری که انگار حواسش به حرفی که میزنه نیست. لبهاش رو نیمه باز گذاشت و با چشمهایی ریز شده و متمرکز، خیره موند.
سوبین که متوجه حرف پسر شده بود، پوزخندی زد:
-"میدونم.. ممنون از تعریفت."
با حرف سوبین به خودش اومد و چند بار پشت سر هم پلک زد. متوجه شد که بازم فکرش رو به زبون آورده.
بهت زده به سوبین چشم دوخت و چیز دیگهای نگفت.
بعد از چند دقیقه سکوت، نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد:
-"فکر نکنم کلاس دیگهای داشته باشیم. من میرم خونه."
سریع وسایلش رو برداشت و به سمت در برگشت. چند قدم از میز دور شده بود که سر جاش ایستاد. روش رو به سمت سوبین برگردوند و گفت:
-"فردا هم کلاس داریم.. ز..زود بیا. باشه..؟"
این رو گفت و از سلف خارج شد و رفت.
سوبین که به بامزگی رفتار یونجون خندهش گرفته بود، سرش رو پایین انداخت و به چپ و راست تکون داد.
*****
به اتاق رفت و کیفش رو روی صندلی انداخت و روی تخت نشست.
لبخند احمقانهای که ناخواسته روی لبش نقش میبست، براش از هر چیزی آزار دهندهتر بود.
انگشت شستش رو روی لبهاش کشید و حرکتش داد.
نمیدونست چرا، ولی فکر کردن به لحظههایی که پیش سوبین بود، آرومش میکرد. دلش نمیخواست این حس رو داشته باشه؛ ولی دست خودش نبود. هر لحظه بیشتر از قبل داشت به اون پسر فکر میکرد.
-"بس کن چوی یونجون.."
تقریبا سر خودش داد زد و مشتش رو به سرش کوبید.
ولی هر کاری هم که میکرد، بیفایده بود. شاید باید به این وضعیت عادت میکرد.
*****
وارد حیاط دانشگاه شد و نگاهش رو اطراف چرخوند. با دیدن پسری که روی نیمکت نشسته بود، لبخندی روی لبش نقش بست و به سمتش رفت.
-"سوبیناا.."
سرش رو سمت یونجون برگردوند و با لبخند نگاهش کرد.
-"بشین."
هنوز نیم ساعتی به شروع کلاس مونده بود. به خاطر یونجون امروز رو زودتر اومده بود دانشگاه.
نگاهش رو اطراف دانشگاه چرخوند. لحظهی بعد، لبخندش از روی لبش محو شد.
با دیدن دوباره اون پسر، نفس عمیقی کشید و لبهاش رو روی هم فشرد.
پسری که حتی متوجه حضور یونجون تو حیاط نشده بود، در حالی که موهای مشکیش کل نیمرخش رو پوشونده بود، چمباتمه کنار باغچه نشسته بود و دستش رو روی گلهای باغچه میکشید.
یونجون که سعی میکرد نادیدهش بگیره، روی نیمکت کنار سوبین نشست و چیزی نگفت.
سوبین متوجه تغییر یهویی یونجون شده بود؛ بهت زده پرسید:
-"مشکلی هست؟"
سرش رو به نیمکت تکیه داد و پوفی کرد:
-"سر تا پاش مشکله."
سوبین گیج مونده بود و نمیدونست چه اتفاقی براش افتاد که یهو اینطوری شد.
-"نمیخوای بگی چی شده؟"
صورتش رو برگردوند و بهش نگاه کرد. از اینکه همه چیز رو برا سوبین تعریف کنه، دو دل بود.
به پسری که چند متر اونطرفتر کنار باغچه قدم برمیداشت چشم دوخت.
نیشخندی زد و سرش رو پایین انداخت:
-"هنوزم عجیب غریبه.."
سوبین گیج شده بود؛ نگاه یونجون رو دنبال کرد و پسری رو دید.
-"خب اون کیه؟"
پوفی کرد و گفت:
-"دوست.. دوست دوران دبیرستانم..؟"
با تردید جواب سوبین رو داد.
چشمهاش رو ریز کرد و با دقت بیشتری به پسر خیره شد.
-"خب؟"
یونجون سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-"بیخیالش.. چیز مهمی نیست."
سوبین که چهرهش از حالت بهت زده خارج شد، گفت:
-"بگو.. اون ذهنت رو درگیر کرده؟"
از این لحن حرف زدن سوبین میترسید. اون پسر خوب میدونست که چطور باید یونجون رو مجبور به حرف زدن کنه.
نفس عمیقی کشید و صادقانه جوابش رو داد:
-"آره.."
-"گوش میدم.. تعریف کن."
آب دهنش رو قورت داد و با ترس به سوبین چشم دوخت:
-"بعد از دانشگاه.."
سوبین سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-"الان وقت داریم."
یونجون در حالی که نگاهش به اون پسر بود، دست سوبین رو گرفت و از جاش بلند شد.
-"نه سوبین. نمیشه."
سوبین پوفی کرد و چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و از جاش بلند شد.
بعد از چند لحظه مکث، سمت سوبین گفت:
-"بعد کلاس باهم بریم خونه.. همه چیز رو تعریف میکنم برات."
لبخندی زد و دستش رو روی شونه سوبین گذاشت و به سمت در سالن کشوند.
*****
یونجون در خونه رو باز کرد و سوبین واردش شد.
به سمت کاناپه رفت و کیفش رو روی زمین گذاشت.
-"زیاد که منتظر نموندی؟ یه کاری پیش اومده بود باید میرفتم پیش جیهون."
-"نه راحت باش."
دستش رو لای موهاش برد و مرتبشون کرد:
-"از این طرف هم همه جا ترافیک بود. خیلی سعی کردم خودمو زود برسونم."
سرش رو به چپ و راست چرخوند:
-"بیخیال بابا مشکلی نیست."
نگاهش رو به سوبین که نفس نفس میزد، دوخت. با دیدنش در هر حالت، همه چی یادش میرفت و میخواست که فقط به صورتش خیره بشه. نگاهش رو روی اجزای صورت پسر چرخوند و روی لبهاش مکث کرد.
چقدر زیبا بودن. چطور میتونست انقدر گیرا باشه؟ چطور میتونست این کار رو با یونجون بکنه. یونجون حس میکرد که داره هیپنوتیزم میشه.
-"هی.."
با صدای سوبین به خودش اومد و چند بار پشت سر هم پلک زد.
-"نمیخوای توضیح بدی؟"
یونجون که تازه یاد موضوع مهمی که قرار بود راجع بهش حرف بزنن افتاد، با گیجی خندید.
گلوش رو صاف کرد و خودش رو آماده صحبت کرد.
خاطرههای گذشتهش مثل نور از جلو چشمهاش رد شد. واقعا جرئت توضیح دادن اتفاقهایی که براش افتاده بود رو داشت؟ به هر حال باید شانسش رو امتحان میکرد. باید اینا رو برا این پسر توضیح میداد.
نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست.
-"سوبین..."