1. this might be crazy

1. this might be crazy

@teeezu


به عنوان پسر یک ماهیگیر، بیشترین چیزی که سان بابتش قضاوت می‌شد، ترسیدنش از آب بود. شاید اگر ازش دلیلش رو می‌پرسیدن، اگر می‌فهمیدن پدر و مادرش رو توی دریا از دست داده و خودش هم به زور نجات پیدا کرده، به جای خندیدن آروم به شونه‌اش می‌زدن و ازش بابت خنده‌هاشون معذرت خواهی می‌کردن. اما نه، هیچکس دنبال دلیل نبود.

فقط می‌تونست به صدای خنده‌ی همکلاسی‌هاش گوش بده که قبل از ترسیدنش از آب، بابت روستایی بودنش مسخره‌اش می‌کردن.

یازده ماه پیش سان و پدرش وسط توفان توی یک قایق بودن، سان حتی به یاد نمی‌آورد که چطور نجات پیدا کرده، پسر بیچاره تا یک ماه تمام نمی‌تونست حرف بزنه. نامهه حتی بیمارستان هم نداشت و سان یک ماه توی یک درمانگاه کوچیک بستری بود، هیچکدوم از اقوام مادریش مسئولیتش رو قبول نمی‌کردن و هیچکدوم از اقوام پدریش رو نمی‌شناخت؛ تا اینکه یک روز سر و کله‌ی یک زن قد بلند با موهای سیاه و لختی که محکم از پشت سرش بسته شده بودن پیدا شد. زن خودش رو بزرگترین خواهر پدرش معرفی کرد و قبل از اینکه سان چیزی بفهمه، بدون هیچ وسیله‌ای کنار یک پسر وراج، قد بلند و همسن خودش روی صندلی عقب ماشین بزرگترین عمه‌اش نشسته بود.

″سونگ مینگی!″

پسرعمه‌اش با فریاد خودش رو معرفی کرده و بعد بدون توقف اونقدری حرف زده بود که سان ″لطفا دهنت رو ببند″ رو به زبون بیاره، خودش هم نمی‌دونست قراره بعد از یک ماه اولین کلماتش همچین چیزهایی باشن اما با تشکر از سونگ مینگی توانایی حرف زدنش دوباره برگشته بود. سان انتظار داشت که بعد از اون سونگ مینگی برای یک دقیقه هم که شده، به احترام کلماتی که حداقل یک ماه حبس شده بودن سکوت کنه، اما اشتباه می‌کرد.

″خدای من مامان! توهم شنیدی؟! حرف زد! دکترش گفته بود یک ماهه حرف نزده! مامان! من باید گفتار درمانی بخونم!″

سان چهره‌ی عمه‌اش رو از توی آینه‌ی جلوی ماشین دید که درهم رفت، خیال می‌کرد که الان پسرش رو بابت خوردن مغز سان دعوا می‌کنه اما ظاهراً دوباره اشتباه کرده بود.

″مینگی‌آ! چندبار گفتم مامان صدام نکن؟! خدایا، می‌دونی وقتی یک نفر با قد تو مامان صدام بزنه چقدر پیر به نظر می‌رسم؟!″

سان می‌دونست که پدرش سه تا خواهر بزرگتر از خودش داره؛ می‌دونست که عمه سون‌هوا، کوچیک‌ترینشون، قسم خورده هیچوقت ازدواج نکنه و در عوض دور دنیا رو بگرده و عمه یون‌هوا به خاطر اختلاس به یک کشور عربی فرار کرده اما هیچ ایده‌ای راجع‌به بزرگترین عمه‌اش نداشت. هیچکس توی خونه از عمه مین‌هوا حرفی نمی‌زد و سان بعد از یازده ماه به خوبی متوجه دلیلش شده بود.

_سانی چرا اینجا نشستی؟

انگار که موهاش رو سوزونده باشن، سونگ مینگی یک دفعه جلوش ظاهر شده بود. موهای نارنجی و زردش توی تاریکی راهروی طبقه‌ی سوم مدرسه هم قابل تشخیص بودن و وقتی سان جوابی بهش نداد رو به روش روی زمین نشست. احتمالا قصد داشت دوباره پر حرفی‌هاش رو شروع کنه اما برق خون کنار بینی سان دهنش رو برای چند ثانیه‌ی کوتاه بست.

_پناه بر خدا! چه بلایی سرت اومده؟!

سان اخم کرد، با آستین لباس فرمش خون رو پاک کرد و سرش رو تکون داد: «مهم نیست.»

_کار اون حرومزاده بود آره؟! بلند شو! تا زنگ نخورده دهنش رو برات صاف می‌کنم!

″اون حرومزاده″ یا جئون هاجون، مثل اون‌ها سال آخر دبیرستان بود و همه به غیر از خود مینگی می‌دونستن که بدجوری عاشق مینگیه.

_نمی‌خواد، فردا آخرین روز مدرسه‌است مینگی‌آ.

دست مینگی رو کشید و توی تاریکی هم می‌تونست ببینه که پسر اخم کرده: «نمی‌خواد؟! این سومین باره همچین بلایی سرت میاره! فردا روز آخره؟! چه بهتر سانی! هیچکس نمی‌تونه با اخراج تهدیدم کنه!»

بعد مینگی دستش رو محکم‌تر کشید و سان، از الان بابت بلایی که قرار بود سر جئون هاجون بیاد عذاب وجدان داشت.


یک کوچه بالاتر از مدرسه، بیشترین جمعیتی که سان تا به حال دیده بود دورش جمع شده بودن، هیکل جئون هاجون زیر مشت‌های مینگی مچاله شده بود و موهای نسبتا بلند مینگی به پیشونیش چسبیده بودن. پیراهن سفید هردوشون خاکی و سر و صدای اطرافشون اونقدری زیاد بود که سان احساس می‌کرد الانه که دوباره خون دماغ بشه.

_ولی مینگی‌آ...من دوستت دا-

نمی‌دونست که هاجون بعد از تمام اون مشت‌ها چطور هنوز می‌تونه حرف بزنه، مشت مینگی دوباره بالا اومد و سان چشم‌هاش رو محکم بست. صدای فریاد جئون هاجون اینبار اونقدری بلند بود که سان مطمئن بود قرار نیست دوباره حرفی بزنه.

_دندونش...اون دندونشه؟

با زمزمه‌ای که پشت سرش شنید با وحشت چشم‌هاش رو باز کرد، حق با آدم‌های پشت سرش بود. یک دندون خونی کنار سر پسر افتاده بود، دهنش و مشت مینگی پر از خون بودن و چشم‌های وحشت‌ زده‌ی مینگی به سان نگاه می‌کردن.

بین شلوغی نگاه سان به پسری که پشت سر مینگی توی جمعیت ایستاده بود افتاد، موهای سیاهش از مینگی هم بلندتر بودن و با اخم به صحنه‌ی جلوش نگاه می‌کرد. یونیفرمش با بقیه فرق داشت و تلفنش رو از توی جیبش بیرون آورد، چهره‌ی آشناش نمی‌ذاشت سان به مینگی هشدار بده که پسر داره به پلیس زنگ می‌زنه و قبل از اینکه بفهمه، مینگی به مچ دستش چنگ زده و سان رو با کنار زدن جمعیت دنبال خودش کشیده بود.

مغز سان با چهره‌ی پسر مو سیاه پر شده بود، نمی‌دونست چقدر دویدن که اکسیژن کم آورده اما احساسش شبیه این بود که دوباره درحال غرق شدن باشه، صدای فریاد پدرش رو توی گوش‌هاش می‌شنید و سرمای دریا تا استخون‌هاش نفوذ کرده بود.

_سانی! حالت خوبه؟ چرا دوباره خون دماغ شدی؟!

صدای مینگی سان رو به واقعیت برگردوند. هیچ ایده‌ای نداشت کوچه‌ی بن‌بستی که توش بودن کجاست و مینگی کنار گوشش نفس نفس می‌زد. دستش رو پایین بینیش کشید، حق با مینگی بود، دوباره خون دماغ شده بود اما این‌بار کسی توی صورتش مشت نزده بود.

_خیلی احمقی! دندون پسره رو شکستی! الان باید چیکار کنیم؟! مامانت می‌کشتمون!

_ها؟

چهره‌ی گیج مینگی فقط عصبانیت سان رو بیشتر می‌کرد: «پسره‌ی احمق! دارم میگم دندونش رو شکستی!»

_این رو که خودم می‌دونم.

مینگی با چهره‌ای که هنوز هم سردرگم بود گفت و مشت راستش رو باز کرد، وسط دستش یک دندون نیش خونی به چشم می‌خورد و سان احساس می‌کرد هر لحظه ممکنه از عصبانیت آتیش بگیره.

_این شکلی نگاهم نکن! دندون اصلا مسئله‌ی مهمی نیست...مسئله اینه که چرا فکر کردی مامانم قراره دعوامون کنه؟

_ها؟!

اینبار نوبت سان بود تا با سردرگمی به مینگی نگاه کنه. مینگی شونه بالا انداخت، دندون رو توی جیبش شلوارش گذاشت و گفت: « مامان- مین‌هوا اگر می‌فهمید جئون هاجون اذیتت کرده همه‌ی دندون‌هاش رو می‌کشید نه یکدونه. الان هم اگر بدونه بالاخره با کسی که اذیتت می‌کرد دعوا کردم کلی تشویقم می‌کنه.»

مغز سان برای پردازش اطلاعات جدید به زمان نیاز داشت، پنج ثانیه‌ی تمام توی سکوت به مینگی و چهره‌ای که حالا مظلوم به نظر می‌رسید نگاه کرد و بعد ″ها؟!″ رو حتی بلندتر داد زد: «پس چرا تمام مدت داشتیم قضیه رو ازش مخفی می‌کردیم؟! صبر کن- اصلا منظورت از بالاخره چیه؟! این اولین باری نبود که باهاش دعوا می‌کردی!»

_چی داری میگی؟ معلومه که اولین بار بود! خودت بار اولی که خواستم باهاش دعوا کنم گفتی نمی‌خوای کسی متوجه شه یا دردسر درست کنی! اصلا به خاطر همین به مین‌هوا چیزی نگفتم، روحیات تو برای بلایی که ممکن بود سرش بیاره زیادی لطیف بودن!

سان به دیوار کوچه تکیه داد و بعد، روی زمین نشست. هاجون توی این چند ماه سه بار با سان دعوا کرده بود؛ اولین بار برای مسخره کردنش بابت روستایی بودنش، دومین بار برای ترسش از دریا و سومین بار برای اینکه خیال کرده بود رابطه‌اش با مینگی چیزی بیشتر از دوستیه.

سان معمولا مینگی رو توی مدرسه نمی‌دید، مینگی و دوست‌هاش بیش از حد عجیب و پر سر و صدا بودن بنابرین تنها برخوردشون بعد از تعطیلی مدرسه، وقتی بود که مینگی منتظرش می‌موند تا باهم به خونه برگردن. می‌دونست که جئون هاجون به هزار روش غیر مستقیم علاقه‌اش رو به مینگی نشون داده و همین دیروز هم ازش خواسته تا باهم به خونه برگردن، مسئله این بود که مینگی هیچ ایده‌ای راجع‌به احساسات پسر نداشت‌. سان می‌دونست که مینگی یک نفر رو دوست داره اما هیچ ایده‌ای راجع‌به هویتش نداشت، جئون هاجون هم این رو می‌دونست با این تفاوت که خیال می‌کرد کسی که مینگی دوستش داره سانه و سان اگر می‌خواست صادق باشه، بعید می‌دونست که این معشوقه‌ی مینگی حتی واقعی باشه، چون مینگی تمام وقتش رو توی کتابخونه بزرگی که داشتن، بین قفسه‌ی کتاب‌های فانتزی می‌گذروند.

_سانی؟

صدای مینگی دوباره سان رو به کوچه‌ی بن‌بست برگردوند، افکار پراکنده‌اش از چیزی که می‌خواست بپرسه منحرف شده بودن؛ جئون هاجون سه بار با سان دعوا کرده بود، به غیر از امروز بعد از هر دعوا پسر چند روزی ناپدید می‌شد و بعد با سر و صورت زخمی برمی‌گشت پس امکان نداشت که این اولین دعواش با مینگی باشه.

_اگر تو باهاش دعوا نمی‌کردی پس کی کتکش می‌زد؟

_کتکش می‌زدن...؟

_مینگی‌آ، بعد از هر دعوامون پسره چند روزی غایب می‌شد و بعد با کلی زخم و کبودی برمی‌گشت. اگر کار تو نبوده پس کار کی بوده؟

مینگی اخم کرد، رو به روی سان روی زمین نشست و دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد: «شاید مامانم بدون اینکه بهش بگیم راجع‌بهش فهمیده.»

_امکان نداره! هیچوقت نداشتم زخم‌هام رو ببینه.

_نمی‌دونم سانی...شاید کارما بوده.

لب‌های سان تبدیل به خط شدن و مینگی فقط شونه‌هاش رو بالا انداخت: «تو آدم خوبی هستی کارمات باید هم همینقدر قوی باشه.»

_تنها چیزی که اینجا قویه مشت‌های توعه، چه شکلی دندونش رو از جا درآوردی؟ می‌دونی که می‌تونه ازت شکایت کنه؟

_اونقدرهام بد نشد...دندونش به دردم می‌خوره.

سان چهره‌اش رو درهم کشید، حتی تصورش هم حال بهم زن بود.

_دندونش دقیقا به چه دردت می‌خوره؟ اَه نه ولش کن، نمی‌خوام بدونم، بلند شو برگردیم خونه.


اون شب سان برای اولین بار از وقتی که به خونه‌ی عمه‌ مین‌هوا اومده بود خواب دریا رو دید، خواب دید که دوباره به تخته‌ی شکسته‌ی قایق چنگ زده و اسم پدرش رو صدا می‌کنه. مزه‌ی شور و تلخ دریا دهنش رو پر کرده بود و دست‌هاش دور تخته کم‌کم شل می‌شدن، کابوس‌هاش معمولا با رها کردن تخته تموم می‌شدن و بعد خیس از عرق سرد، از خواب بیدار می‌شد اما اینبار هرچقدر تلاش می‌کرد تا تخته رو رها کنه و بیدار بشه فایده‌ای نداشت. دست‌هاش دور تخته شل می‌شدن اما رها نمی‌شدن، بوی دریا بهش حالت تهوع می‌داد و همه چیز به قدری واقعی بود که سان برای یک لحظه ترسید که زمان به عقب برگشته باشه تا از دست دادن پدرش رو دوباره تجربه کنه.

_بابا!

بلندتر فریاد زد و از ترس واقعی بودن اتفاقات، محکم به تخته چنگ زد. یک موج بزرگ دیگه بهش نزدیک می‌شد و قبل از اینکه محکم چشم‌هاش رو ببنده یک جفت دست به کمرش چنگ زدن. سان جیغ زد، تخته رو رها کرد و وقتی به عقب برگشت چهره‌ی پسری که امروز توی دعوا دیده بود، پشت سرش بود.

_سانی! داری خواب می‌بینی، بیدار شو!

وقتی که چشم‌هاش رو باز کرد مینگی با لباس خواب آبی و سفید راه راهش، شونه‌هاش رو گرفته بود. بدنش از عرق سرد پوشیده شده و نفس نفس می‌زد، با کمک مینگی به تخت تکیه داد و لیوان آبی که روی پاتختی بود رو برداشت. فقط یک جرعه کافی بود تا به خودش بیاد، یک نفس عمیق بکشه و بالاخره به دست‌های سرخ مینگی و شیشه‌ی خون توی دستش و بعد شونه‌های لباس سفید خودش که حالا قرمز شده بودن توجه کنه.

_مینگی‌آ باز چه غلطی کردی؟!

_صدات رو بیار پایین مین‌هوا خوابه! منظورت از باز چه غلطی کردم چیه؟!

بی‌توجه به هشدار مینگی درباره‌ی خواب بودن مادرش دوباره داد زد: «دست‌‌هات خونین! شیشه‌ای توی دستت پر از خونه و صبر کن ببینم...مینگی‌آ! واقعا چه غلطی کردی؟! اون دندون جئون هاجو- »

دست‌ خونی مینگی روی دهن سان نشست، سان تلاش کرد تا دوباره فریاد بزنه اما طعم خون روی دست مینگی یکجورهایی...شیرین بود؟

_این فقط آب و عسله، خون کجا بود آخه؟

پسر همزمان با برداشتن دستش از روی دهن سان توضیح داد و سان، اخم کرد: «پس چرا قرمزه؟ اصلا دندون توی شیشه رو چجوری توجیه میکنی؟»

_بهش رنگ خوراکی زدم و یعنی چی که دندون رو چطور توجیه می‌کنم؟ سانی نکنه فکر کردی وقتی گفتم دندونش به دردم می‌خوره شوخی کردم؟

_مینگی‌آ...نگو که دوباره یکی از اون طلسم‌های مسخره-

_خفه شو! اینبار جواب می‌ده!

_آره حتما! شک نکن ترکیب آب و عسل و رنگ خوراکی و دندون نیش جئون هاجون باعث میشن دوست پسر خون‌آشام پیدا کنی!

سان با حرص داد زد و یک اخم کوچیک روی صورت مینگی شکل گرفت: «من فکر می‌کردم تو قرار نیست قضاوتم کنی.»

این غمگین‌ترین چهره‌ه‌ای بود که سان توی عمرش از مینگی دیده و در عرض یک ثانیه از تمام حرف‌هاش پشیمون شده بود.

_مینگی‌آ-

تلاش کرد دست پسر رو بگیره اما مینگی دستش رو عقب کشید و با چشم‌هایی که سان نمی‌خواست باور کنه اشک‌ داخلشون جمع شده از اتاق بیرون رفت‌. خدایا، سان یک روز از دست این خانواده روانی می‌شد. عمه مین‌هوا یک گنج یاب قدیمی گوشه‌ی اتاقش داشت که مینگی می‌گفت برای پیدا کردن هیولاهاست و خود پسر از وقتی که سان به یاد می‌آورد دنبال اشک خرگوش و خون حشرات و هرچیز چندش آور دیگه‌ای برای طلسم‌های عجیب و غریب بود.

سان کاملا درک می‌کرد که چرا پدر مینگی توی یک سالگی پسر از خونه‌اشون فرار کرده (مینگی فکر می‌کرد که پدر واقعیش توی جنگل پنهان شده و یک روزی مادرش با همون گنج‌یاب پیداش می‌کنه اما درواقع عمه مین‌هوا دلش نیومده بود که واقعیت رو به پسرش بگه، پس سان هم این راز رو با خودش به گور می‌برد) و چرا هیچکس حرفی از عمه مین‌هوا نمی‌زده.

در نگاه اول عمه مین‌هوا یک خانم جوون به نظر می‌رسید که هیچکس فکرش رو هم نمی‌کرد چهل و هفت سالش باشه، صاحب یک کتابخونه‌ی خصوصی بزرگ توی سئول بود و خونه‌اش با قلعه‌های توی انیمه‌ها مو نمی‌زد. پسرش رو هم بین قفسه‌های همون کتابخونه بزرگ کرده بود، طبیعی بود که مینگی اینطور بار بیاد اما گاهی وقت‌ها کارهای پسر حتی از نظر مین‌هوا هم زیاده روی بودن؛ تفاوت سان و مین‌هوا توی این بود که سان فکر می‌کرد کارهای مینگی هدر دادن وقت حماقت محضن و مین‌هوا معتقد بود طلسم‌ها می‌تونن خطرناک باشن و یک روزی واقعا کاری دست پسرش بدن.

سان آه کشید و لیوان رو روی پاتختی برگردوند، فردا باید از مینگی معذرت خواهی می‌کرد. جدا از این‌ها باید دعا می‌کرد که جئون هاجون بابت دندونش ازشون شکایت نکنه، تا الان خبری از تماس والدین پسر یا مدرسه نشده بود پس سان به خودش اجازه می‌داد امیدوار بمونه.


سان آخرین روز مدرسه و جشن فارغ‌التحصیلی رو توی خونه گذروند. برخلاف اصرارهای عمه مین‌هوا، ترجیح داد که وقتش رو جلوی تلویزیون بگذرونه تا اینکه بچه‌هایی که همراه پدر و مادرشون فارغ‌التحصیل می‌شدن رو ببینه. احتمالا مینگی هم ازش ناراحت می‌شد، شاید هم دوست‌های عجیبش اجازه نمی‌دادن نبود سان رو احساس کنه. شاید حتی از اینکه سان، پسری که برخلاف قولش دیشب با خشونت تمام قضاوتش کرده بود، توی همچین روز مهمی کنارش نبود خوشحال می‌شد. به هرحال مینگی مادرش و دوست‌هاش رو داشت، سان که اونقدرها هم آدم مهمی نبود.

_سانی!

در خونه محکم باز شد و مینگی، با موهای بهم ریخته و لباس فارغ‌التحصیلیش منهای کلاه به طرفش دوید. چرا دنیا انقدر زود اشتباهات سان رو به روش می‌آورد؟

_سانی، کمک! طلسم دیشبی واقعا اثر کرده، خدایا من خیلی احمقم! به جای خوناشام قد بلندی که می‌خواستم جئون هاجون عاشقم شده! چه غلطی باید بکنم‌؟!

چشم‌های مینگی هیچوقت انقدر درشت نبودن، جلوی سان روی زمین زانو زده بود و سان حتی نمی‌دونست باید چطور جوابش رو بده.

_منظورت چیه؟

_پسره نزدیک بود ببوستم! باورت میشه؟! نزدیک بود اولین بوسه‌ام به جای یونهو با اون پسره‌ی حال بهم زن باشه!

_یونهو دیگه کیه-

_این الان مهم نیست!

مینگی بلندتر داد زد و سان می‌تونست دوباره اشک رو توی چشم‌هاش ببینه: «سانی من نمی‌خوام این آشغال عاشقم باشه...باید چیکار کنم؟! اگر اون یکی دندونش هم بشکونم- »

_مینگی‌آ محض رضای خدا دندون‌های پسر بیچاره رو رها کن!

_خفه شو! تنها پسری که اینجا بیچاره‌است منم! اصلا می‌دونی اینکه جئون هاجون عاشقت شده باشه یعنی چی؟! خدایا سانی...حتی اگر روی نوک پاهاش وایسته هم به زور به شونه‌هام می‌رسه!

چشم‌های مینگی حالا کاملا به خاطر اشک برق می‌زدن: «سانی من از پسرهای قد کوتاه متنفرم...»

با چهره‌ی بی‌حالت سان پسر به سرعت حرفش رو تصحیح کرد: «برای اینکه باهاشون تو رابطه باشم! تو و جونگهو و هونگجونگ هیونگ همگی استثنا به حساب میاید من نمی‌خوام دوست پسر هیچکدومتون باشم!»

سان دوباره آه کشید: «منم نمی‌خوام با تو توی رابطه باشم...علاقه‌ی جئون هاجون هم هیچ ربطی به طلسم عجی- اعجاب انگیز و فوق‌العاده‌ات نداره‌. پسره تقریبا از اول ساله که روت کراش داره.»

_چرند نگو.

مینگی بینیش رو بالا کشید: «من تا همین چند وقت پیش حتی نمی‌دونستم اسمش چیه. تازه هیچکس اندازه‌ی من کتاب رمنس نخونده، اگر یک درصد ازم خوشش میومد می‌فهمیدم.»

_البته.

سان نمی‌خواست با تکذیب کردن حرف‌هاش دوباره پسر رو ناراحت کنه اما به نظر می‌رسید که مینگی توی فکر فرو رفته. خدایا، سان از همچین موقعیت‌ها و چرندیات احتمالی مینگی متنفر بود.

_یک احتمال دیگه هم هست...

مینگی گفت و جدیت توی نگاهش شوخی بردار نبود، با این حال سان خودش رو برای هر حرف چرتی راجع‌به طلسم و خون‌آشام‌ها آماده کرد.

_اینکه چون قدش کوتاه بوده متوجه‌اش نشدم...می‌دونی؟ توی دیدرسم نبوده.

و سان فقط می‌تونست آه بکشه.

Report Page