°• 06 •°
LuniaFicبا چشمایی گرد شده به صفحه نزدیک شد و لب زد " اینکه مدرسه منه "
کیونگ سو به تلویزیون نزدیکتر شد و پرسید
- این دیگه کیه؟ منظورش از آیدل چیه؟
جونگکوک بدون اینکه توجهی به سوالشون کنه یهو پرید و تقریبا فریاد زد
+ مین یونگی تو مدرسه منه؟!
به سمت ساک لباسش حملهور شد و فوری یونیفرمش رو پوشید
+ من چرا یادم نبود باید برم مدرسه؟ وای دیرم شد... کیفم کجاست؟
دونگ سو با بیرون اوردن کیف جونگکوک از کمد سوالش رو پرسید
- چرا انقد عجله داری ارباب؟ کجا میخوای بری؟
+ برای بروز قدرتام نیازه اموزش ببینم! چه جایی بهتر از مدرسه؟ اره مدرسه بهترین جاست
با چشمایی که از ذوق برق میزد به سمت در خروجی پا تند کرد که دقیقا جلوی در اتاقی که کنارش بود، با زیر پایی که تهیونگ براش گرفت تقریبا با سر به دیوار کوبیده شد
- کدوم گوری میری؟
از درد زیاد زیر و لب و ناله مانند جوابش رو داد
+ یونگی به مدرسه من منتقل شده... این تنها شانسمه که بتونم از نزدیک ببینمش
- اون دیگه کدوم خریه؟
دونگ سو که متوجه وضع جونگکوک شد بجاش توضیح داد
+ یونگی یه آیدل جذابه که ملت براش طوفان به پا میکنن... اون انقدر زیباست که به عنوان فرشته موسیقی شناخته میشه... البته که با توجه به بیوگرافیش، شخصیتش تو هالهای از ابهامه
جونگکوک فوری سرپا شد و با ذوقی که نمیتونست کنترلش کنه به تهیونگ نزدیک شد
- و الان تو مدرسه منه! نمیشه برم؟ بهرحال که این موقع صبح هیچکس برای دعا اینجا نمیاد
+ نخیر
با شنیدن این کلمه ابرویی بالا انداخت
- اونوقت چرا؟
پسر بزرگتر طبق عادت، با بادبزنش نصف صورتش رو پوشوند
+ باید بدونی که شیاطین بیرون منتظرن تا بگیرنت
دستش رو روی سرش گذاشت و با انگشت شصت پیشونیش رو هدف گرفت
+ این علامته بهشون میگه تو خدای زمینی... و یادت نره که تو یه پسر ضعیفی، بیرون رفتنت مساویه با خورده شدنت
- پس توام باهام بیا
+ من اینجا باید به کارام برسم! تو هم باید سهم خودت رو انجام بدی! فکر نکن میذارم از زیرش در بری
راهش رو به سمت مخالف کج کرد اما با ندیدن مقاومتی از پسرک، نیم نگاهی بهش انداخت که قیافه درهم و وارفتهاش رو دید
- اگه میخوای بری عیبی نداره
به وضوح درشت شدن چشماش و برق نگاهش رو دید
- گرچه یه شرطی داره...
+ چه شرطی؟
تهیونگ وارد اتاق شد و با هد بندی که طرح روباه داشت ازش خارج شد.
- با این پیشونیت رو بپوشون
هد بند مسخره رو از دست پسر بزرگتر گرفت
+ واقعا؟! چرا اینکارو با من میکنی اخه...
- بدون این حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری
به ناچار فوری اون رو روی پیشونیش تنظیم کرد و با خداحافظی کوتاهی از خونه زد بیرون. تمام مسیر همه نگاهش میکردن و کاملا مشخص بود تو دلشون چقد بهش میخندن
حس میکرد هر آن ممکنه از خجالت اب بشه و تو زمین فرو بره اما چارهای نداشت
بالاخره به مدرسه رسید و با بالاترین سرعت ممکن به کلاسش رفت و پشت صندلی نشست. تا خواست نفس حبس شدهاش رو بیرون بفرسته، صدای خندهی وحشتناک سوهیون رو پشت سرش شنید
- وای این چیز مسخره چیه رو سرت
+ چرا من با تو همکلاسم آخه مرتیکه نچسب
تو دلش دائم داشت به تهیونگ بد و بیراه میگفت. واقعا با اون هدبند تو مدرسه انگشت نما شده بود...
- وایسا ازت یه عکس بگیرم... لبخند بزن
تا خواست دوربین گوشیش رو روی جونگکوک تنظیم کنه، در کلاس با شتاب باز شد و یونگی با چهرهای خنثی تو چهارچوب در نمایان شد
نگاهی به کل کلاس انداخت و به سمتی که جونگکوک نشسته بود حرکت کرد
پسرک نگاهی به اطرافش انداخت و دوباره به یونگی چشم دوخت. واقعا داشت به سمت اون میومد یا داشت توهم میزد؟ تو کلاسشون کلی دختر و پسر خوشگل بود... قطعا الان از کنارش رد میشد و پیش یکی از اونا میرفت
- هی پسره هدبندی
پاش رو روی صندلیای که جونگکوک روش نشسته بود گذاشت و ادامه داد
- رو صندلی من نشستی
یهو کل کلاس تو سکوت فرو رفت و صدای پچ پچ بچهها بلند شد
- اون پسره کیه؟
- همون جئونه که باباش ولش کرده با کلی بدهی؟
- ببینم همونی نیس که تو خیابون میخوابه؟
- از بین این همه ادم چرا باید با این پسره حرف بزنه اخه؟
- اصلا در حد یونگی نیست... واقعا که
یه لحظه حس کرد کلاس دور سرش چرخید
بدون حرفی فوری کیفش رو برداشت واز کلاس زد بیرون
با تمام سرعت به سمت سرویس بهداشتی دوید و خودش رو تقربیا پرت کرد داخل
قطره اشکی که تا اون لحظه سعی کرده بود نگهش داره، از گوشه چشمش روی گونهاش لغزید
اینکه پدرش تو اون وضعیت ترکش کرده بود، اصلا تقصیر خودش نبود که بخواد بخاطرش سرزنش بشه یا باعث بشه ارزشش از بقیه کمتر بشه
چرا همیشه باید بخاطر اشتباهات دیگران تاوان میداد؟
کل ذوقش برای مدرسه کور شده بود
- آدمیزادی برات قلدری کرده؟
با شنیدن صدای تهیونگ با ترس سرش رو بالا گرفت
+ تو اینجا چیکار میکنی؟؟
- نگرانت بودم برای همین اومد چکت کنم
+ اره واقعا نیاز بود چکم کنی... اونم بعد از اینکه هرکی هرچی دلش خواست بخاطر این هدبند کوفتی بهم گفت
- منظورت از هرکی، یونگیه؟ حالا که فهمیدی چجور آدمیه دیگه دلیلی نداره بیای مدرسه درسته؟
لبخند مسخرهای زد و ادامه داد
- به خودت خیلی فشار نیار، بیا برگردیم معبد
جونگکوک که واقعا ناراحت بود و دیگه حتی جلوی تهیونگ هم نمیتونست جلوی گریهاش رو بگیره، با صدایی لرزون به حرف اومد
+ من دارم گریه میکنم و تو نیشت بازه؟ مشخصه که اصلا نگران من نیستی
بعد از حرفش با چشمایی که برق اشک داخلش بود و صورتی که قرمز شده بود نگاهی به روباه کنارش انداخت و با تنهای که بهش زد از دستشویی خارج شد
تهیونگ کمی شوکه شده بود چون واقعا توقع دیدن پسرک تو اون حالت رو نداشت، بادبزنش رو جمع کرد و نفس عمیقی کشید. گریه پسرک رو دیده بود و حس میکرد بخاطر حرکت و حرفای خودشه که اشکش در اومده...
جونگکوک صورتش رو پاک کرد و خواست به سمت کلاسش بره که یونگی رو کنار در دید
- داشتی تو دسشویی گریه میکردی؟
+ ها!؟
- خیلی کیوتی کوکی... باید منو ببخشی
جونگکوک که واقعا توقع همچین حرفی رو بعد از اون رفتار نداشت، سعی کرد خودش رو خونسرد نشون بده
+ نه اصلا گریه نمیکردم
- ولی من واقعا متاسفم! یکم عصبی بودم
هوفی کشید
- اخه بچهها جوری بهم نگاه میکنن که انگار یه حیوون نادرم. واقعا دلم نمیخواست سر تو خالیش کنم... بهرحال من ازت خوشم میاد
جونگکوک تو یه حرکت جوگیرانه حرفی زد که خودشم توقع نداشت بگه
+ در این صورت نباید از منم خوشت بیاد چون منم بهت همونجور که دیگران نگاه میکنن، نگاه میکنم و دیگه هم بهت نگاه نخواهم کرد... خدافظ
بعد از حرفش بدون اینکه نگاهی بهش بندازه به سمتش کلاسش رفت
واقعا فکر نمیکرد یونگی همچین ادمی باشه. حس حماقت داشت که فقط بخاطر دیدن اون راضی شده بود با اون هدبند به مدرسه بیاد
تو افکار خودش غرق بود که صدای سوهیون مثل سوهانی رو مغزش شد
- هی پسرک هدبندی برای ناهارت چیزی اوردی؟
+ به تو ربطی نداره
- نکنه یادت رفته؟؟
+ نخیر میخوام از بوفه یچیزی بگیرم
- مگه پولشو داری؟
دیگه واقعا داشت از حدش رد میشد. درسته که واقعا پولی نداشت اما این به اون پسرهی مضخرف ربطی نداشت و حق نداشت که مسخرش کنه
دستش رو داخل جیبش کرد تا بلکه صد وونی ته جیبش باشه که دستش به یه دسته اسکناس خورد
با تعجب از جیبش بیرون اورد و جلوی صورتش گرفت
سوهیون تقریبا فریاد زد
- پنجاه هزار وون تو جیبت پول داری تو؟؟
بلافاصله صدای یونگی به گوششون رسید
+ عه انگار پنجاه هزار وون گم کردم... هوم البته که چیزی نیست
دختری که کنار یونگی ایستاده بود اشارهای به جونگکوک کرد و با عشوه گفت
- چه تصادفی... دقیقا همینقد تو جیب جونگکوکه؟ عجیبه! یعنی دزدیده؟
+ عا یادم اومد... خودم اون پولو دادم بهش. الان یادم افتاد که گفت پول لازم برای خرید نون رو نداره
نزدیک صندلی جونگکوک شد و دستش رو شونهاش گذاشت
- مگه نه کوکی؟
جونگکوک که از حرص داشت نفس نفس میزد و نمیدونست چجوری باید این گند رو جمع کنه قدمی به سمت یونگی برداشت اما با صدای در متوقف شد
- ارباب ناهارتون رو فراموش کرده بودین