03:17am

03:17am

𝓐𝓶𝓪𝔂𝓪

راهرو دوباره آرام شده بود.


نه از آن آرامش‌هایی که بعد از تمام شدن یک اتفاق ترسناک می‌آید؛ آرامشی که انگار بیمارستان چیزی را دیده و حالا وانمود می‌کند هیچ اتفاقی نیفتاده...


باران هنوز پشت شیشه‌های بلند می‌بارید.


پووین کنار دیوار نشسته بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود. نفس‌هایش بالاخره آرام شده بودند، اما تصویر آن اتاق هنوز جایی پشت چشم‌هایش مانده بود؛


سفید، سرد و دور...


پوند چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.


چیزی نمی‌گفت؛ فقط نگاهش می‌کرد.


انگار می‌ترسید اگر چشم بردارد، دوباره همان اتفاق بیفتد.


پووین سرش را بلند کرد.


- چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟


پوند مکث کرد.


- چون... ترسیدم.


پووین برای لحظه‌ای چیزی نگفت.


پوند آرام‌تر ادامه داد:


- فکر کردم دیگه برنمی‌گردی...


صدایش آن‌قدر آرام بود که بیشتر شبیه اعترافی ناخواسته بود تا جواب.


پووین نگاهش را پایین انداخت.


- من خودمم نمی‌دونم کجا رفته بودم...


پوند کنارش نشست.


فاصله‌شان کم بود، اما هنوز بینشان همان چیزی وجود داشت که همیشه بود؛ چیزی نامرئی که اجازه نمی‌داد پوند به او نزدیک‌تر شود.


پوند دستش را بالا آورد.


مکث کرد.


خودش هم نمی‌دانست چرا.


بعد دستش را آرام، خیلی آرام، به سمت دست پووین برد.


پووین نمی‌دانست باید منتظر چه چیزی باشد...


انگشت‌های پوند به پوستش رسیدند.


هر دو بی‌حرکت ماندند.


پوند به دست‌هایشان خیره شد.


نفسش برای لحظه‌ای بند آمد.


- پو... پووین...


پووین هم به دست‌هایشان نگاه می‌کرد.


گرمای دست پوند واقعی بود.


نه محو...


نه سرد...


واقعی.


پوند انگار نمی‌توانست باورش کند.


دستش را کمی تکان داد و انگشت‌هایش را دور دست پووین بست.


برای اولین بار، چیزی بینشان از جنس خیال نبود.


پووین آرام پرسید:


- می‌تونی منو لمس کنی؟


پوند جواب نداد...


فقط با نگاهی که بیشتر از هر جوابی حرف می‌زد، به او نگاه کرد.


ترسیده بود...


نه از پووین.


از این‌که اگر این لحظه واقعی باشد، پس تمام چیزهایی که درباره خودش فکر می‌کرد شاید واقعی نباشند...


پووین انگشت‌هایش را کمی جمع کرد و دست پوند را نگه داشت.


هیچ‌کدام چیزی نگفتند.


بیرون، باران می‌بارید.


برای چند ثانیه، بیمارستان آرام بود.


بعد پووین متوجه شد صدای باران قطع شده است.


سرش را به سمت پنجره چرخاند.


قطره‌ها روی شیشه ثابت مانده بودند.


نه افتادنشان را می‌دید و نه صدایشان را می‌شنید.


فقط سکوت.


پووین آرام از جا بلند شد و یک قدم به پنجره نزدیک شد.


بعد...


قطره‌ها شروع کردند به حرکت.


اما نه به پایین.


به بالا.


پووین خشکش زد.


چند ثانیه فقط نگاه کرد.


پلک زد...


همه‌چیز عادی شده بود.


باران دوباره به پایین می‌لغزید و صدایش دوباره در راهرو پیچیده بود.


پوند پشت سرش ایستاده بود.


- چی شد؟


پووین برگشت.


نگاهش هنوز روی پنجره مانده بود.


- آم... هیچی.


پوند به پنجره نگاه کرد، اما چیزی ندید.


پووین هم چیزی نگفت.


در ذهن پووین سؤال جدیدی شکل گرفت...


شاید مشکل فقط چیزهایی نبود که می‌دید؟


شاید...


خود اینجا داشت اشتباه می‌کرد...

Report Page