03:17am

03:17am

𝓐𝓶𝓪𝔂𝓪

راهرو دوباره ساکت شده بود.


صدای باران از پشت شیشه‌ها می‌آمد و نور سرد چراغ‌ها فضای راهرو را مرده نشان می‌داد؛ پووین چند قدم پشت سر پوند راه رفت، اما ناگهان ایستاد.


نفسش بالا نیامد.


دستش را روی سینه‌اش گذاشت.


قلبش تند می‌زد؛ آن‌قدر که صدایش را می‌شنید.


- پوند...


پوند برگشت.


- پووین؟


پووین خواست جواب بدهد، اما هوا انگار راهش را گم کرده بود.


تصویر روبه‌رویش لرزید.


راهرو محو شد.


صدای باران دور شد.


و یک‌دفعه خودش را جای دیگری دید.


همان اتاق سفید.


تخت‌ها کنار هم بودند و آدم‌های زیادی رویشان بی‌حرکت و آرام افتاده بودند.


نور سفید سقف مستقیم روی صورت‌ها افتاده بود و صدای دستگاه‌ها، یکی بعد از دیگری، سکوت اتاق را می‌شکست.


پووین به خودش نگاه کرد؛ روی یکی از تخت‌ها بود و کنارش پوند خوابیده بود.


اما چیزی درست نبود.


بدن پوند ناگهان شروع به لرزیدن کرد و صدای هشدار دستگاه بلند شد.


پووین وحشت‌زده دستش را سمت او برد.


- پوند...


صدایش در اتاق گم شد.


بعد همه‌چیز با یک صدای تیز فرو ریخت.


پووین چشم‌هایش را باز کرد.


دوباره راهرو بود.


روی زمین افتاده بود و نفس‌هایش بریده‌بریده بالا می‌آمد.


پوند دستش را نوازش‌وارانه روی کمر پووین می‌کشید.


- پووین... نگام کن.


پووین نگاهش کرد.


چشم‌های پوند پر از ترس بود.


نه ترس از چیزی که در راهرو بود؛ ترس از چیزی که برای خود پووین اتفاق افتاده بود.


پوند دستش را گرفت.


- چیزی نیست... اینجایی... پیش منی.


پووین چند ثانیه فقط به دست‌هایشان نگاه کرد.


هنوز صدای آن دستگاه در گوشش بود؛ هنوز تصویر پوند را روی آن تخت می‌دید.


لب‌هایش آرام تکان خورد.


- من دیدمت...


پوند ساکت ماند.


- کجا؟


پووین نفس لرزانی کشید.


- همون اتاق.


مکث کرد.


- تو کنارم بودی.


پوند نگاهش را از او نگرفت.


اما قبل از اینکه چیزی بگوید، چراغ بالای سرشان یک‌بار خاموش شد.


و در تاریکی کوتاه راهرو، صدای یک دستگاه از جایی دور شنیده شد.


بیب...


پووین دست پوند را محکم‌تر گرفت.


این‌بار هیچ‌کدام حرفی نزدند.


چون هر دو فهمیده بودند؛


آن اتاق فقط یک خاطره نبود.

Report Page